دایی جان ناپلئون
فصل ۲۵
بعد از بیرون رفتن دائی جان ناپلئون دائی جان سرهنگ دنبال او دوید.
حاضران نگاههای متحیری به یکدیگر میانداختند. اسداالله میرزا خیره به آقا جان چشم دوخته بود ولی آقا جان از نگاه او احتراز میکرد.
عاقبت فرخ لقا خانم گفت:
– من نفهمیدم چرا آقا اینقدر ناراحت شدند! آقا که با شوهر منیر خانم یا شوهر خواهرش نسبتی نداشتند!
اسداالله میرزا نگاه غضب آلودی باو انداخت. بعد درحالیکه سعی میکرد ظاهر آرامی بخود بدهد گفت:
– نه ناراحتی آقا برای بیچاره منصور السلطنه است... میدانید آن عموی دوستعلی...
– مگر عموی دوستعلی چی شده؟
– مگر خبر ندارید خانم؟... خدا بیامرزدش چقدر هم ناخوشی کشید.
چشمهای فرخ لقا خانم که ناگهان بوی مجلس ختم بدماغش خورده بود برق زد:
– وای خدا مرگم بده! پس من چرا خبر نشدم کی این اتفاق افتاد؟ ختمشان کجاست؟
– واالله هنوز معلوم نیست کجا ختم بگذارند چون تازه امروز اتفاق افتاده...
– خاک بگورم کنند. من اصلا خبر نداشتم.
– مومنت فکر میکنم بد نیست یک سر سلامتی بدوستعلی بدهید.
– حیف که حالا دیر است و گرنه...
اسداالله میرزا به میان صحبت او دوید:
– نه دیر هم نیست... اتفاقا الان میآمدم اینجا دیدم دوستعلی داشت تازه برمیگشت خانه.
فرخ لقا خانم دودل بود. اسداالله میرزا ادامه داد:
– با آن روابطی که خانم مادرتان با اینها داشتند من خیال میکردم خود شما چانه آن مرحوم را میبندید.
فرخ لقا خانم از جا بلند شد و گفت:
– حق با شماست خیلی بد شد. من الان میروم یک سری به دوستعلی خان و عزیز السلطنه میزنم...
وقتی فرخ لقا خانم راه افتاد و رفت حاضران که همه متوجه منظور اسد االله میرزا از جعل این خبر شده بودند نفس راحتی کشیدند. اسداالله میرزا رو به دائی جان سرهنگ کرد:
– کار مهم این بود که این جغد را به خرابهاش برگردانیم... حالا بفرمائید ببینم حال آقا چطور است؟
– خان داداش خیلی عصبانی مرا روانه کردند. گفتند که میخواهند تنها باشند.
یکساعت بعد فقط اسداالله میرزا دائی جان سرهنگ و آقا جان مانده بودند. منهم درگوشه ای کز کرده بودم و بصحبت آنها گوش میدادم.
آقا جان گفت:
– من حقیقتش میترسم که آقا خدای نکرده یک بلائی سر خودشان بیاورند... یادتان هست آن روز صحبت از زهر خوردن ناپلئون بعد از شکست قشون متحدین میکردند؟
اسداالله میرزا جرعه ای شراب خورد و گفت:
– من از این جهت نگرانی ندارم. ناپلئون هم اگر یادتان باشد دفعه اولی که مجبور به استعفا شد زهر خورد اما دفعه بعد از واترلو منتظر ماند تا آمدند بطرف سنت هلن حرکتش دادند.
– ولی بهر حال نباید منتظر بود که آقا طابق النعل بالنعل حرکات ناپلئون را تقلید کنند...
دائی جان سرهنگ که بفکر فرو رفته بود گفت:
– اسداالله من یک فکری کردهام. چطور است با سردار مهارت خان هندی خودم یک صحبتی بکنم؟
– راجع به آقا با سردار مهارت خان صحبت کنید؟ مگر سردار...
دائی جان سرهنگ حرف او را برید:
– نه راجع به خودم... راجع به این قالیچه ای که این مردکه شارلاتان هندی گرفت و خورد و یک آب هم رویش... آخر فکرش را بکنید!... همچه دزدی و بیشرمی سابقه ندارد...
– ماشاالله آقای سرهنگ برادرتان دارد از دست میرود شما هنوز فکر قالیچه هستید؟
– نه من برای خان داداش نگران نیستم... خان داداش بیدی نیستند که از این بادها بلرزند... آدمیکه تمام عمرش در جنگ و مبارزه گذشته میداند بالا و پائین زندگی را چطور تحمل کند.
اسداالله میرزا نگاه ناامیدی به آقا جان انداخت و گفت:
– پس به این ترتیب ما هم برویم راحت بخوابیم زمادر مهربانتر دایه خاتون
وقتی در کنار آقا جان و اسداالله میرزا بطرف خانه ما برمیگشتیم شنیدم که اسداالله میرزا با صدای آهسته و لحن گوشه داری از آقا جان پرسید:
–شما حدس نمیزنید که قضیه انگلیسا و گرفتن رجال و فرستادنشان به اراک را کی به فرخ لقا خانم خبر داده؟
آقا جان ایستاد و بازوی او را گرفت:
– ببینم شازده مقصودتان اینست که...
– مومنت مومنت هیچ مقصودی نداشتم فقط پرسیدم.
– چرا چرا مثل اینکه کنایه زدید... اگر خیال میکنید من در این میان کاری کرده ایم اشتباه میکنید... به ارواح پدرم اگر روح من از آن قضیه اطلاع داشته باشد.
نه تنها من میدانستم که آقا جان خیلی آسان به ارواح پدرش قسم میخورد در صحبت او تردید کردم بلکه اسداالله میرزا هم آنچه میخواست بداند دانست زیرا وقتی آقاجان به خانه برگشت و من قدم زنان او را بدرقه میکردم گفت:
– نخیر هیچ شکی نیست که دوستعلی خبیث قضیه گرگ زاده را به آقا جانت رسانده است.
– حالا فکر میکنید چه باید کرد عمو اسداالله؟
– واالله دیگر چیزی به عقل من نمیرسد... من یک حکیم باشی محله هستم که وقتی ناخوشی یک سرماخوردگی است میتوانم یک گل گاوزبانی یک آسپرینی تجویز کنم اما وقتی مرض حسابی مرض شد و ریشه دواند باید یک پروفسور خبر کنند... روز اول من یک سانفرانسیسکو مختصر تجویز کردم برای اینکه من فقط در سانفرانسیسکو تخصص دارم. مریض بدستورم عمل نکرد... حالا دیگر کار از سانفرانسیسکو و لوس آنجلس و این حرفها گذشته باید این خانواده مریض را ببرند پیش یک پروفسور یک شهر دیگری تجویز کند!
– یعنی شما میخواهید ما را ول کنید؟
– نه بابا جان اما فعلا کاری از دستم ساخته نیست... باید صبر کنیم ببینیم اولا تکلیف فرستادن دائی جان به جزیره سنت هلن چه میشود تا بعد یک فکری بکنیم...
در این موقع به کوچه رسیده بودیم. ناگهان دیدیم که یکنفر از دور بطرف ما دوید.
مرد واکسی بود. بعد از سلام و علیک و تعارفات با اسداالله میرزا گفت:
– آقا شما یک کاری برای ما بکنید.
– مومنت برای تو هم من باید یک کاری بکنم؟... عجیب است که من خودم توی کار خودم ماندهام آنوقت شدهام حلال مشکلات اهل محل... حالا چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟
– والله دو سه روز است آقا بما پیله کرده اند که باید جل و پوستمان را جمع کنیم و از اینجا برویم. تاحالا دو سه دفعه مشقاسم پیغام آورده که آقا دیگر نمیخواهد ما اینجا بساطمان را پهن کنیم.
– تو چی گفتی؟
– آخر آقا خودتان فکرش را بکنید. ما اینهمه وقت اینجا بودیم یک مشت مشتری پیدا کردیم حالا دوباره کجا برویم؟ کاسب را که اینجوری آلاخون بالاخون نمیکنند.
– نه میخواهم ببینم که وقتی مشقاسم پیغام آورد تو دقیقا چی جواب دادی؟
– گفتم به آقا بگو ما اینجا هم میمانیم... یعنی نمیتوانیم جای دیگری برویم.
اسداالله میرزا دندانها را روی هم فشرد و زیر لب گفت:
– بدترین جواب را داده ای! حالا دیگر واقعا باید بروی!
بعد شروع به نصیحت واکسی کرد که زیاد پافشاری نکند و گفت که صلاحش در این است که حرف گوش کند و دو کوچه پائین تر بساطش را پهن کند. ولی واکسی خیلی التماس و درخواست کرد که او وساطت کند.
– مومنت مومنت نکند این حرفهائی که میزنند راست است و گلویت پیش یکی از زنهای محل گیر کرده است؟
بعد از اینکه واکسی مدتی قسم خورد که چنین نیست اسداالله میرزا وعده داد که در حدود توانائی وساطتی بکند و وقتی واکسی رفت قهقهه خنده را سرداد:
– یک دردم و دو دردم دست بریده و چشم دردم... گرفتاریهامان کم بود اینهم یک گرفتاری... از یک طرف این پسر گلویش پیش زن شیر علی گیر کرده و نمیخواهد برود. از طرف دیگر دائی جانت که منتظر رسیدن مامورین انگلیسا برای بردنش به اراک است میخواهد این پسر اینجا نباشد که مبادا انگلیسا را رم بدهد... واقعا دار المجانین غریبی شده است.
– عمو اسداالله یعنی شما فکر میکنید دائی جان هنوز معتقد است که این واکسی مامور آلمانیهاست؟
– شاید دیگر زیاد معتقد نباشد ولی شکی در دلش هست!... و در هر حال میخواهد راه آمدن انگلیسا را به این محل هموار کند.
– عمو اسداالله من اینقدر برای شما گرفتاری درست کردهام که خجالت میکشم دیگر راجع به...
اسداالله میرزا با خنده حرفم را قطع کرد:
– نه خجالت نکش بگو... وانگهی فکرت را میخوانم. میخواهی بگوئی حالا که دیگر دائی جان جدی منتظر انگلیساست لابد وضع تو ولیلی هم بخطر افتاده است!... هیچ بعید نیست ولی از من سوال نکن بگذار تا صبح فکر کنم ببینم چه راهی بنظرم میرسد...
باز یکی از بدترین شبهای زندگیم را گذراندم. در مدت کوتاهی که خواب به چشمم میآمد خوابهای وحشتناکی میدیدم که در آنها همه اطرافیانم در هم آمیخته بودند:
لیلی بالباس عروسی دست زیر دست شوهرش از میان دو صف سربازان انگلیسی که شمشیرها را بالای سر آنها نگه داشته بودند بطرف در ورودی یک قصر میرفتند شوهر لیلی کسی جز شیرعلی قصاب نبود. فرمانده قشون انگلیسا که اونیفورم سربازان اسکاتلندی را با دامن بجای شلوار بتن داشت مشقاسم بود. من فریاد میزدم. پوری که پشت سر عروس و داماد میآمد باصورت اسب آسایش مرا نگاه میکرد و قهقه خنده ترسناکی میزد.
دائی جان سرهنگ پشت سر عروس و داماد یک قالیچه را حمل میکرد. آسپیران غیاث آبادی با اونیفورم مخصوص دربانها درحالیکه کلاه گیس بور بلندی بسر و یک چوبدست قطوری بدست داشت اعلام میکرد:» عروس و داماد!«دکتر ناصرالحکما ساکسیفون میزد. آقا جان و اسداالله میرزا که دست یکدیگر را گرفته بودند دور من میچرخیدند ویک آواز محلی آمریکا را میخواندند که اسم سانفرانسیسکو در آن تکرار میشد و انعکاس مکرر آن در گوشم میپیچید: سانفرانسیسکو.... سانفرانسیسکو...
باز شروع به فریاد زدن و دویدن کرده بودم. مشقاسم با اونیفورم سربازان اسکاتلندی بطرف من آمده بود و با لهجه انگلیسی بفارسی میگفت:
»بابام جان برو کارت تمام شد.«و من فریاد میزدم:» مشقاسم یک کاری بکن! مگر تو دوست من نبودی؟«و او با همان لهجه انگلیسی جواب میداد:» واالله بابام جان دروغ چرا؟ تا قبر آ آ... ما تقصیری نداریم از اون آقا بپرس!«و من در جهت انگشت او که بطرفی دراز کرده بود نگاه میکردم. دائی جان ناپلئون سوار بریک اسب سفید با کلاه و لباس ناپلئون یک ران گوسفند بدست داشت و فریاد میزد:» حمله! به پیش! «و سوارانش مرا زیر دست و پای اسبها له میکردند... و فرخ لقا خانم سراپا سیاه پوش بالای سرم فاتحه میخواند.
صبح وقتی خواستم از جا بلند شوم نتوانستم. تمام بدنم درد میکرد. آنقدر بیحال درجایم ماندم که وقت مدرسه گذشت. وقتی مادرم بسراغ من آمد به سرو سینه خود زد. من در تب شدیدی میسوختم. به محض این که سعی میکردم از جا بلند شوم سرم گیج میرفت و دوباره بیحرکت در رختخواب میافتادم.
بیشتر از آنچه خودم حس میکردم از نگرانی و رفت و آمد مادرم و آقا جان دانستم که حالم بد است. دکتر ناصر الحکما را آوردند. درمیان کلمات آهسته او کلمه حصبه را شنیدم. در عین آنکه از شدت تب و ناخوشی حواسم درست کار نمیکرد مطمئن بودم که شب وحشتناک گذشته علت تب بود و دکتر اشتباه میکرد. تمام روز را در این حال سخت گذراندم. بعد دانستم که چند بار به هذیان افتاده بودم. طرف غروب حالم رو به بهبودگذاشت. صورت متبسم اسداالله میرزا را شناختم. ولی نتوانستم حرف بزنم.
صبح روز بعد دلیل تازه ای بر جهل ناصرالحکما و عدم اطلاع او از ریزه کاریهای طبیعت بدست آوردم. تبم بکلی قطع شده بود و تقریبا سلامت خود را بازیافته بودم ولی احساس ضعف زیادی میکردم. وقتی میخواستم از جا بلند شوم داد و فریاد مادرم بلند شد ولی به او اطمینان دادم که حالم خوبست. خودم را به باغ رساندم.
مشقاسم مشغول آب دادن گلها بود. ولی برخلاف معمول لباس بیرون رفتن بتن داشت پاچههای شلوار را تا بالای زانو بالا زده بود و آب پاش را با احتیاط بلند میکرد که لباسش خیس نشود.
بدون اینکه سر را بلند کند گفت:
– شکر خدا که ناخوشیت چیزی نبود بابام جان. ما خیلی دلواپس شدیم. دیروز بعد از ظهر آمدم احوال پرسیت... داشتی هزیان میگفتی... دلم میخواست این دکتر امروز میدیدت! نا مسلمان دیروز میگفت که حتمی حصبه گرفتی... اصلا اینها قدرت خدا گاومیش را با کمانچه فرق نمیگذارند!
– مشقاسم حالم الحمدالله خوبست. اما شما چرا لباس بیرون رفتن پوشیدی؟ مگر میخواهید جائی بروید؟
مشقاسم نگاه حزن آلودی بمن انداخت و جواب داد:
– واالله بابام جان دروغ چرا؟ تا قبر آ آ... ما دیگر رفتنمان کار امروز و فردا است... گاس هم این دفعه آخر باشد که گلها را آب میدهیم چه بسا که انگلیسا همین الان توی راه باشند. دیگر اگر بدی خوبی از ما دیدی حلالمان کن!
– مشقاسم دائی جان چه کار میکنند؟
– واخ واخ نپرس بابام جان خدا نصیب هیچ مسلمانی نکند! آقا از پریشب تا حالا پنداری بیست سال پیر شده... پریشب که تا صبح نخوابید. بنده خدا مثل اینکه داشت وصیت نامه را مینوشت.
– امروز حالشان چطور است؟
– امروز شکر خدا پنداری آرام گرفته... همه جوشهایش را دیروز زد.
– مشقاسم لیلی رفت مدرسه یا هنوز خانه است؟... میخواهم یک کلمه با او حرف بزنم.
– کجای کاری بابام جان!... صبح امروز آقا همه بچهها را همراه آقای سرهنگ فرستاد آبعلی باغ آقای سرهنگ... یعنی حق هم دارد... نمیخواهد وقتی انگلیسا میآیند بچهها اینجا باشند که ببینند آقا را زنجیر میکنند و میبرند... یعنی گاس هم یک بلائی سر بچهها بیاورند. از این انگلیسا هرچی بگوئی بر میآید...
– تاکی آنجا میمانند مشقاسم؟
– واالله بابام جان تا وقتی انگلیسا بیایند و ما را ببرند.
– اگرنیامدند چطور؟
مشقاسم پوزخندی زد:
– خیلی بچه ای بابام جان انگلیسا را هنوز نمیشناسی... ما و آقا از پریشب تا حالا رختمان را از تنمان در نیاوردیم. دو دفعه قابلمه بستیم واسه اینکه تو راه تا اراک از گرسنگی نمیریم... واسه اینکه انگلیسا به اسیرها فقط آش خورده آجربا روغن مار میدهند. ما یک همشهری داشتیم که یکدفعه گیر انگلیسا اتفاده بود...
از مشقاسم نمیشد حرفی درآورد. تصمیم گرفتم بسراغ اسداالله میرزا بروم ولی قبل از اینکه از خانه بیرون بروم سرو کله او پیدا شد. به احوالپرسی من آمده بود. وقتی مرا سرپا دید خیلی خوشحال شد:
– فکرش را بکنید... این ناصر الحکما خنگ خاطر جمع بود که حصبه است... باز هم جای شکرش باقی است که نگفت بچه ناخوشی مقاربتی گرفته...!
من سعی کردم لحظه ای با او تنها بمانم ولی حس کردم که خاطرش سخت مشغول بود یا شاید دیگر حوصله نداشت که با همه گرفتاریهای خانواده نالههای جانسوز عاشقانه مرا بشنود.
با آقا جان مشغول صحبت شد:
– چه خبر تازه؟ ژنرال ولینگتن بالاخره نیامد آقا را ببرد؟
– واالله هنوز ندیدمش ولی صبح از مشقاسم پرسیدم گفت بعد از روانه کردن خانواده مثل اینکه آرام گرفته... البته دیشب هم با لباس خوابیده...
– میآیید یک سری بریم احوالش را بپرسیم؟
آقا جان و اسداالله میرزا بطرف خانه دائی جان به راه افتادند. منهم بلااراده دنبال آنها رفتم. دائی جان حتی یک نگاه بطرف من نینداخت. مثل اینکه ماجرای کسالت مرا نشنیده یا نفهمیده بود. لباس تیره پوشیده بود. نشان محمدعلیشاه به یقه کتش دیده میشد. فقط از رنگ فوق العاده پریده و چشمهای گود رفتهاش وحشت کردم. آرام روی مبل نشسته بود. خواست جلو پای آقا جان و اسداالله میرزا بلند شود ولی نتوانست. اسداالله میرزا خواست خنده و شوخی کند ولی در مقابل قیافه خرد شده دائی جان درهم رفت.
دائی جان هرقدر از نظر روحی آرام بنظر میرسید از نظر جسمی از دست رفته بود.
آقا جان گفت:
– یک کمی رنگتان پریده است. مثل اینکه خوب نخوابیده اید. بهتر است دراز بکشید.
دائی جان با صدای آرامی گفت:
– ما استراحتها را کرده ایم. الان وقت بیداری است.
من نگاهی بطرف حیاط و اطاقها انداختم. خانه کاملا خالی و غم انگیز بود. غیر از دائی جان و مشقاسم هیچکس نمانده بود. به در بیشتر اطاقها قفلهای بزرگی دیده میشد.
اسداالله میرزا که نگران حال دائی جان شده بود گفت:
– فکر میکنم بد نباشد کمی استراحت کنید که اگر احتمالا...
دائی جان ناگهان تند شد:
– اسداالله من ممکن است بعلت خستگی ضعیف شده باشم ولی میخواهم آنها بدانند که یک مرد جنگی در لحظه اسارت هم یک مرد جنگی است... آنها نباید مرا ضعیف ببینند.
– مومنت مومنت مرد جنگی مگر نمیتواند دراز بکشد... هزار بار ما در تاریخ خوانده ایم حتی ناپلئون وقتی در انتظار رسیدن مامورین قوای متحدین بود خواب و استراحتش سرجا بود.
– اسداالله آرزوی آنها اینست که مرا خرد شده و تمام شده دستگیر کنند تا فردا در تاریخ اسمم را آلوده کنند.
– ولی آقا...
اسداالله میرزا فرصت نکرد جمله خود را تمام کند زیرا از طرف کوچه صدای هیاهوئی بگوش رسید. چشمهای دائی جان بطرف در دوخته شد با هیجان گفت:
– چه خبر شده؟ مثل اینکه آمدند!
اسداالله میرزا از جا بلند شد که بیرون برود ولی مشقاسم وارد شد.
– این سرو صدای چی بود مشقاسم؟
– واالله آقا شیر علی با این واکسی حرفش شده بود.
دائی جان که بالا تنه را روی مبل راست کرده بود دوباره لم داد و با ملایمت پرسید:
– بالاخره چی شده؟ واکسی رفت یا نه؟
– اختیار دارید! رفت؟ تا شیر علی دستش را با ران گوسفند بلند کردن بد بخت از ترسش پرواز کرد... جل و پوستش را جا گذاشت و فرار کرد.
دائی جان با آرامش رو به اسداالله میرزا کرد:
– چیزی نبود. این پسره لات هم اینجا کاسبی میکرد هم به ناموس زنها و دخترهای مردم نظر داشت.
مشقاسم بکلی دست دائی جان را رو کرد:
– آقا خدا خیرتان بدهد. کاشکی این کار را از روز اول کرده بودید. ما از همان روز اول گفتیم که این پسره آدم بی ناموسی است.
عرق به پیشانی دائی جان نشسته بودو دستش را از روی قلبش برنمیداشت ولی همچنان صاف و محکم سرجایش نشسته بود. چند لحظه سکوت گذشت. دائی جان رو به مشقاسم کرد:
– قاسم آن کترهای مرا توی جامه دان گذاشتی؟
– همانهایی که روی کفشهایتان میبندید؟...
– بله همانها.
– هر دو جفت را هم گذاشتیم.
آقا جان و اسداالله میرزا گاه گاه نگاهی بهم میانداختند ولی مثل اینکه حرفی پیدا نمیکردند که بزنند. سکوت مجلس ناراحت کننده بود. مشقاسم آرام از اطاق بیرون رفت.
دائی جان باصدای آرامی گفت:
– اسداالله من همه کارها را سرو صورت دادهام. با خیال راحت میروم. اما یک خواهش از تو دارم...
دائی جان فرصت نکرد حرف خود را تمام کند. زیرا باز سرو صدائی ایندفعه از طرف باغ بلند شد.
دائی جان روی مبل قد راست کرد و گوش داد. در این هیاهو صدای مشقاسم شنیده میشد که با داد و فریاد میگفت که نباید مزاحم آقا بشوند.
دائی جان پس از لحظه ای گوش دادن با صدای خفه ای گفت:
– مثل اینکه آمدند... اسداالله ببین این احمق قاسم چه میکند!... مثل اینکه دارد مقاومت میکند درحالیکه من فرمان داده بودم که مقاومت نکند.
اسداالله میرزا فرصت نکرد که بیرون برود. در باز شد و دوستعلی خان با قیافه بر افروخته در حالیکه سرش را باند پیچی کرده بود وارد شد.
طوری داد و فریاد میکرد که حرفش معلوم نبود. عاقبت دائی جان با لحن محکمی گفت:
– دوستعلی آرام باش! چه اتفاقی افتاده است؟
دوستعلی خان همچنان جیغ و داد میکرد. اسداالله میرزا فریاد زد:
– دوستعلی خفه شو! مگر نمیبینی آقا حال ندارند!
دوستعلی خان که گوئی تا آن موقع درست متوجه حضور اسداالله میرزا نشده بود لحظه ای خیره او را نگاه کرد و ناگهان فریاد زد:
– توی بی چشم روی بی آبرو خفه شو! حیف از این خانواده که تو قوم خویشش باشی.
– مومنت مومنت دوستعلی چه شده؟ معلوم میشود هرکس به سرت سنگ زده خوب زده چون مختصر عقلت را هم از دست دادی! چرا بیخودی پاچه مرا میگیری؟
– کدام بی شرفی بود که پریشب فرخ لقا را فرستاد فاتحه عموجان منصورالسلطنه؟... عموی بیچاره من چه هیزم تری بتو فروخته که اینقدر آرزوی مرگش را داری؟
دائی جان با لحن تندی گت:
– دوستعلی مرافعه نکن در این لحظات فرصت مرافعه نیست. چه اتفاقی افتاده؟
دوستعلی خان کمی خود را جمع و جور کرد. دو سه برگ کاغذ را که بدست داشت با مشت روی میز کوبید و گفت:
– یا این استشهاد را همه فامیل امضا میکنند یا من دیگر اسم این خانواده را نمیاورم.
– چه استشهادی است دوستعلی؟ سرت را چرا بستی؟
– از آن اراذل و اوباشی که آوردید دختر بهش دادید بپرسید. بیشرف بی آبروی تریاکی با سنگ زده سر مرا شکسته... آن قمی غیاث آبادی!
اسداالله میرزا قهقهه خنده را سر داد:
– بارک االله غیاث آبادی! اینکارش واقعا دستخوش دارد.
دائی جان باز با ملایمت پرسید:
– حالا این استشهاد برای چیست؟
– فرمائید این تصدیق دکتر ناصر الحکما که گواهی کرده قمر بیماری روحی دارد... اینهم استشهاد که چند نفر از اهای محل امضا کرده اند. آقا این دختر بیچاره دیوانه است. این مردکه شارلاتان غیاث آبادی دارد تمام مال و دارائیش را میخورد... فکر کنید اکبر آباد را دارد میفروشد... اجازه بفرمائید این استشهاد را بخوانم:» از تمام آقایان محترمی که اطلاع دارند...
در این موقع صدای هیاهوئی از طرف باغ شنیده شد. دائی جان فریاد زد:
– ساکت دوستعلی!
بعد با ملایمت زیر لب گفت:
– این دفعه مثل اینکه راستی آمدند.
و سعی کرد از جا بلند شود ولی قطرههای درشت عرق بر پیشانیش نشست و بجای خود افتاد.
بعدها من هر وقت داستان تریستان و ایزوت را خواندم یا صحبت آنرا شنیدم بیاد این لحظات انتظار دائی جان افتادم. زیرا انتظارش در شور و هیجان از انتظار تریستان که چشم به راه ایزوت مو طلائی بود هیچ کم نداشت.
لحظه ای بعد در باز شد. آسپیران غیاث آبادی و مادرش و پشت سر آنها عزیز السلطنه وارد اطاق شدند. در چشمهای دائی جان که نگاه منتظر و مشتاق خود را بدر دوخته بود ناگهان موجی از ناامیدی گذشت. با نفرت سر را برگرداند. همه تازه واردان با هم جیغ و داد میکردند و ناسزا میگفتند. عاقبت صدای فریاد عزیز السلطنه سایر صداها را پوشاند:
– دوستعلی پدری ازت میسوزانم که توی قصهها بنویسند! پاشو گم شو برو خانه از روی دامادت خجالت بکش!
– مرده شور ریخت دامادم را ببرد! میخواهم هفتاد سال سیاه یک همچه کلاهبرداری دامادم نباشد. این بی همه چیز از جنون آن دختر دارد سو استفاده میکند...
مادر آسپیران در این موقع چنان نعره ای کشید که شیشههای پنجره لرزید:
– چه غلطهای زیادی... تو که سهلی بابا و بابا بزرگت هم باید افتخار کنند همچه دامادی دارند... میزنم دک و دندانت را خرد میکنمها! راجع به عروس من هم غلط زیادی نکن! آن از صد تا مثل تو عاقل تر است!
در این موقع آسپیران غیاث آبادی و مادرش و عزیز السلطنه هم صدا به دوستعلی ناسزا میگفتند عزیز السلطنه با کیف خود چنان ضربه ای به سر شکسته شوهرش زد که فریاد و ناله او به آسمان رفت و فریاد ضعیف دائی جان بلند شد:
– ول کنید! دست بردارید!.... در این موقع... در این لحظات وقت پیدا کردید... خدایا انگلیسا را برسان که مرا از دست اینها خلاص کنند...
در این موقع لگدی به در خورد. مشقاسم درحالیکه چشمهایش از غضب سرخ شده بود و لبهایش میلرزید وارد اطاق شد و فریاد ترسناکی کشید:
– شیر علی همه اینها را بریز بیرون... بی انصافها آقا را میکشند.
شیر علی که بدنبال مشقاسم وارد شده بود نگاهی به اسداالله میرزا انداخت. وقتی متوجه اشاره موافق او شد بلا تامل از پشت دوستعلی خان را بغل کرد و شروع به تکان دادن بدن او کرد به طوری که پاهای دوستعلی خان در هوا مثل چماق به بدن آسپیران و مادرش و عزیز السلطنه میخورد.
– یااالله گورتان را گم کنید... یااالله بیرون تا همهتان را مچاله نکردهام!
آسپیران و ماردش و عزیز السلطنه فریاد زنان از مقابل ضربههای دردناک پای دوستعلی خان که در میان بازوان قوی شیر علی دست و پا میزد فرار کردند. وقتی اطاق خلوت شد دائی جان که رنگش بیش از حد سفید شده بود بالبهای لرزان و صدای ناله مانندی گفت:
– انگلیسا... انگلیسا... پس معطل چه هستند؟
اسداالله میرزا که با نگاه وحشت زده ای بصورت رنگپریده دائی جان خیره شده بود فریادزد:
– مشقاسم بدو دکتر ناصر الحکما را بیاور! بدو بابا جان!
و خودش بطرف راهرو دوید و گوشی تلفن را برداشت نمره ای را گرفت و گفت:
– آقای دکتر آن شربت را بفرستید دم منزل... من خودم نتوانستم بیایم ولی زود بفرستید... مریض حالش خوب نیست.
بعد به کمک آقا جان دائی جان را روی تخت خواباند و نبضش را در دست گرفت:
– نبض خیلی ضعیف شده... خدا کند حالا این دکتر گوساله خانهاش باشد!
رنگ دائی جان بکلی سفید شده بود. قطرات درشت عرق بر پیشانی و دماغش دیده میشد.
اسداالله میرزا عینک دودی او را از چشمش برداشت وکناری گذاشت. آقا جان از نگرانی اینطرف و آنطرف میدوید. دائی جان بدون اینکه چشم باز کند شروع به حرف زدن کرد:
– تو باید... تو باید با من بیائی!...من خیلی خیلی حرف دارم... حتما میآیند... الان میرسند... خدایا به من قدرت بده که ایستاده با آنها روبرو بشوم...
وقتی صدای پای مشقاسم از حیاط به گوش رسید دائی جان لای چشمها را باز کرد باصدای لرزانی پرسید:
–آمدند؟... آمدند؟...
ولی وقتی مشقاسم را درد دوباره ناامید شد و سرش به یک طرف افتاد. دکتر ناصرالحکما از منزل بیرون رفته بود. آقا جان مشقاسم را دنبال طبیب قلب که مدتی دائی جان را معالجه کرده بود فرستاد.
اسداالله میرزا با نگرانی و وحشت آشکاری دائی جان را نگاه میکرد و دست و پای او را میمالید.
بعد از چند دقیقه ناگهان صدای پای منظمی از طرف حیاط شنیده شد. دائی جان مثل اینکه آخرین قوای خود را جمع کرد که سر را بلند کند با صدای ضعیفی پرسید:
–آمدند؟... آمدند؟... مرا بلند کنید... حتما آمدند...
اسداالله میرزا دست زیر شانههای او انداخت و بالا تنه او را بلند کرد.
در اطاق باز شد من از تعجب برجا خشک شدم.
یک سرباز انگلیسی در حالیکه بیرق انگلیس را بدست چپ داشت قدم به اطاق گذاشت. پاشنه پاها را بهم کوبید. دست راست را بعلامت سلام نظامی به لبه کاسکت برد و به فارسی شکسته بسته ای خطاب به دائی جان گفت:
– اکسکیوزمی باید مرا ببخشید... ولی من مامور هست... باید شما را دستگیر کرد... خواهش دارم مقاومت نکردی!
چشمهای بیحال و بیرمق دائی جان برقی زد. بزحمت دست راست را بعلامت سلام نظامی بطرف پیشانی برد و با صدائی که به سختی شنیده میشد گفت:
– من دستور دادم... من... من دستور دادم... مقاومت نکنند... سردار بزرگ... سردار بزرگ در اختیار شماست.
و با آرامشی آسمانی چشمها را بست.
اسداالله میرزا او را روی مبل دراز کرد و گفت:
– فکر میکنم حالا بهتر است استراحت کنید.
آقا جان نبض دائی جان را گرفت و با نگرانی گفت:
– نبض خیلی خیلی ضعیف و نا مرتب شده.... خدا کند این دکتر زودتر برسد... بد نیست من یک تلفن به دکتر سید تقی خان بزنم...
و بطرف تلفن رفت.
من که خیره چشم به سرباز انگلیسی دوخته بودم متوجه شدم که اسداالله میرزا با اشاره چشم از او خواست که از اطاق بیرون برود و خودش هم دنبال او رفت.
هیچ از این ماجرا سر در نیاورده بودم. به راهرو سرک کشیدم و گفتگوی اسداالله میرزا و سرباز انگلیسی را شنیدم. اسداالله میرزا سعی میکرد یک اسکناس کف دست او بگذارد ولی مرد انگلیسی تعارف میکرد:
– جان حضرت والا آگار بشود... ما ناماک پرورده ی شما هستیم... پول این بلوز و شلوار و کلاه را که خودتان مارحمت فارمودید...
– خواهش میکنم آقای آرداواس. قابلی ندارد... این پول پارچه بیرق انگلیس است. تعارف نکنید!
– بیرق را خودم روی چلوار با رنگ ناقاشی کردم. جان آخاویتان اگر بگیرم.
– من بمیرم بارون آرداواس!
– جان خودتان نامیشه... شما یک کار کوچک از ما بخواهید ماجاش پول بگیریم؟
– گفتم مرگ من!... پس مرا دوست نداری؟
– اختیار دارید ما ناماک پرورده ی شمائیم... ما کاری نکردیم. این بلوز شلوار را توی باغ پوشیدیم آمدیم یک کلمه حارف زآدیم...
– آرداواس عصبانی میشومها!
– حالا که دستور میفرمائید چشم. اما جان شما ما را خجالت دادید...
– آفرین!... اما این موضوع بین خودمان باشدها!... لباس خودت را بپوش و برو تا انشااالله بعد ببینمت!
– قربان حاضرت والا... خداحافظ.
– قربان آرداواس خیلی متشکرم.
آقا جان در این موقع در آستانه در ظاهر شده بود و به حرف آنها گوش میداد. مرد ارمنی بسرعت بلوز و شلوار خاکی رنگ را با یک پیراهن و شلوار عادی عوض کرده بود اونیفورم و بیرق انگلیس را برداشت و براه افتاد.
آقا جان سری تکان داد و گفت:
– شازده دست خوش!.. اینرا دیگر از کجا گیر آوردی؟... بقدری شبیه انگلیسا بود که خیال کردم یک انگلیسی واقعی را اجیر کردید.
– این آرداواس توی یک کافه لاله زار کار میکند... از قدیمها همه بهش میگفتند آرداواس انگلیسی... خانهاش همین نزدیکی است. از پریروز بفکر افتادم که این آخرین هدیه را برای آقا آماده کنم... حالش چطور است؟
– واالله مثل اینکه خوابیده ولی رنگ و رویش هیچ خوب نیست.
– بهر حال بهتر است یک کمی استراحت کند... از دکتر خبری نشد؟
– چرا بادکتر سیدتقی خان صحبت کردم گفت الان میآید!
چند لحظه بعد دکتر قلب باتفاق مشقاسم وارد شد و تقریبا بلافاصله دکتر سید تقی خان هم رسید.
دائی جان بیهوش و بیحرکت افتاده بود و در مقابل معاینات عکس العملی نشان نداد.
هردو طبیب نظر دادند که فورا باید او را به بیمارستان ببرند.
مشقاسم بیش از همه نگران بود:
– خدا انشااالله بحق عصمت زهرا)ع( ذلیلشان کند که آقا هرچه میکشد از دست همانهاست.
اسداالله میرزا باتندی گفت:
– مومنت مشقاسم دیگر این آواز را تکرار نکن!
–نه آقا دروغ چرا؟ تا قبرآ آ... از ما بپرسید از این گوشمان ضمانت که آقا را چیز خورش کرده اند.
دکتر سید تقی خان که مشغول بستن کیف خود شده بود ناگهان گوش تیز کرد و با لهجه تبریزی غلیظش گفت:
– چی؟... گفتید چیزخورش کرده اند؟
– واالله دروغ چرا؟ تا قبر...
اسداالله میرزا و آقا جان بمیان حرف او دویدند:
– بابا مشقاسم... این مزخرفات...
فریاد دکتر سید تقی خان بلند شد:
– بگذارید حرفش را بزند! اتفاقا من علائم مسمومیت هم در این مریض میبینم.
دکتر قلب خندید و گقت:
– دکتر جان... این مریض را من مدتها معلاجه کردهام... این عوارض را در تمام حملات قلبی گذشته هم داشته...
دکتر سید تقی خان که مرد بد اخلاقی بود با لحن تندی گفت:
– شما ممکن است مریض را بهتر از من بشناسید ولی من طبیب قانونی هستم و صبح تا غروب صد تا از این نوع مسمومیتها میبینم.
– هزارتا هم که ببینید باز عرض میکنم این عوارض برای یک مریض مبتلا به»آرتمی کمپلت«عادی است.
– خواهش میکنم به بنده درس طبابت ندهید... من وظیفه دارم اگر عوارض مسمومیت در مریض دیدم موضوع را به مقامات صالحه گزارش بدهم و همین کار را خواهم کرد.
سروصدای اعتراض اسداالله میرزا و آقا جان بلند شد ولی دکتر سید تقی خان از حرف خود بر نمیگشت. اسد االله میرزا در حالیکه سعی میکرد آرامش خود را از دست ندهد گفت:
– آقای دکتر چطور وقتی به این فکر افتادید که این نوکر ساده یک چیزی گفت؟ چرا این علائم مسمومیت را قبلا متوجه نشدید؟ وانگهی به باقی حرف مشقاسم هم گوش بدهید.
بعد رو به مشقاسم کرد:
– مشقاسم بنظر تو کی آقا را چیز خور کرده؟
– واالله دروغ چرا؟ تا قبر آ آ... ما بچشم خودمان چیزی ندیدیم. اما خاطر جمعیم که انگلیسا آقا را چیزخور کرده اند.
اسداالله میرزا رو بدکتر کرد:
– ملاحظه میفرمائید آقای دکتر؟ مشقاسم معتقد است که امپراطوری انگلستان آقا را مسموم کرده است.
– کی؟... امپراطوری انگلستان؟... در هرحال این موضوعی است که در بیمارستان روشن میشود.
دکترقلب پوزخندی زد:
– باید تریاک را از معده مریض بیرون بیاورند و در پزشکی قانونی تجزیه کنند. البته اگر تریاک انگلیسی باشد کار انگلساست و بایدمامور اجرا را بفرستند دنبال چرچیل!
دکتر سید تقی خان نگاه تندی به همکار خود انداخت و اگر سرو صدای اعتراض اسداالله میرزا بلند نشده بود یقینا سیل فحش و ناسزا را به سر او روانه کرده بود.
– مومنت مومنت... آقایان وظیفه انسانی و حرفه ای شما ایجاب میکند که بفکر مریض باشید نه مرافعه سر مسائل جزئی.... مشقاسم! بدو یک اتومبیل کرایه پیدا کن آقا را ببریم به مریضخانه.
نیمساعت بعد دائی جان با وجود آمپولی که باو تزریق کرده بود هنوز بیهوش بود. او را به اتومبیل منتقل کردیم.
قرار شد مشقاسم فورا با یک اتومبیل کرایه دیگر بسراغ دائی جان سرهنگ برود و از او بخواهد که بچهها را همانجا بگذارد و بشهر برگردد.
اسداالله میرزا آخرین سفارشات را به مشقاسم کرد:
– اما مشقاسم طوری بگوئی که زیاد نگران نشوند. به آقای سرهنگ بگو آقا خودشان خواسته اند که آقای سرهنگ برگردند به شهر! خانم هم اگر خواستند بیایند ولی بچهها را لازم نیست بیاورند!
دکتر قلب با اتومبیل خود و ما باتفاق دکتر سید تقی خان با همان اتومبیلی که دائی جان راسوار کرده بودیم بطرف مریضخانه براه افتادیم.
✳ ✳ ✳
حدود ظهر بود من روی یک نیمکت در راهرو بیمارستان نشسته بودم و رفت و آمد قوم خویشها را که عده آنها بتدریج زیاد شده بود تماشا میکردم.
دائی جان را زیر اکسیژن گذاشته بودند و کسی را باطاقش راه نمیدادند. البته موضوع مسمومیت که مورد علاقه دکتر سید تقی خان بود از همان معاینات اول منتفی شده و دکتر سید تقی خان با اوقات تلخ بیمارستان را ترک کرده بود.
من به لیلی فکر میکردم و گاهی رشته افکارم به جائی میرسید که از خودم بدم میآمد:
» اگر دائی جان... اگر دائی جان خدای نکرده خوب نشود؟... دائی جان چند سال دارد؟... خودش میگفت شصت و چند سال اما آقا جان میگوید که هفتاد را شیرین دارد! آدم هفتاد ساله دیگر پیر است!... اما خدا نکند! انشااالله صد سال عمر کند!... ولی... ولی... اگر خوب بشود که حتما لیلی را به پوری میدهد... هم من بد بخت میشوم هم لیلی!... اصلا این چه فکری است که به مغز من آمده؟... یعنی من دلم میخواهد که دائی جان خوب نشود؟... نه! نه! استغفراالله خدا نکند... خدایا دائی جان را شفا... بهتر است یک فکر دیگری بکنم!... راستی چرا اسداالله میرزا به مشقاسم سپرد که بچهها را نیاورند؟... شاید لیلی بخواهد برای آخرین بار پدرش را ببیند... باز گفتم آخرین بار!... خدایا غلط کردم! «
قوم خویشها همه دور هم جمع شده بودند و با صدای آهسته با هم حرف میزدند. مادرم و خالههایم بیتابی میکردند. مردها سعی میکردند آنها را آرام کنند. نزدیکتر رفتم ببینم چه خبر تازه ای دارند.
آخرین خبر این بود که دکترها گفته بودند اگر تا غروب مقاومت کند شاید بتوان نجاتش داد.
یکی از دکترها با تعجب میگفت که تنها باری که چند لحظه بهوش آمده چند بار اسم سنت هلن و انوالید را در میان کلمات نامفهومی تکرار کرده است.
عاقبت اسداالله میرزا را در گوشه ای تنها دیدم. بسراغ او رفتم.
– عمو اسداالله شما خیال میکنید چطور میشود؟ یعنی اینکه دکترها گفته اند تا غروب...
اسداالله میرزا آهسته گفت:
– بله همینطور است... حق با تست... درست تشخیص دادی.
– من درست تشخیص دادم؟
در اینموقع از لبخند ملایم او و نگاهش که از بغل گوش من عبور میکرد دانستم که حواسش پیش من نیست. در جهت نگاهش نگاه کردم. پرستار جوانی در حالیکه به ابزار طبی و دواهای روی یک میز ورمیرفت با او به رد و بدل کردن خنده و نگاه مشغول بود و تمام حواس شازده را بطرف خود متوجه کرده بود.
لحظه ای صبر کردم تا پرستار وارد یک اطاق شد. آنوقت اسداالله میرزا فارغ شد و توانستم با او حرف بزنم:
– عمو اسداالله شما فکر میکنید حال دائی جان خطر ناک است؟
– واالله با خداست بابا جان. از ما فعلا غیر از دعا کاری ساخته نیست.
– عمو اسداالله شما فکرنمیکنید... یعنی میخواهم یک چیزی بپرسم...
– بگو بابا جان بپرس.
– میخواهم بپرسم... شما وقتی به مشقاسم گفتید دائی جان سرهنگ را بیاورد ولی بچهها را نیاورد بفکر من بودید؟
– مومنت نفهمیدم چطور به فکر تو بودم؟
– من فکر کردم شما نخواستید که لیلی و پوری اینجا باشند که یکوقت دائی جان اگر بهوش آمدند همانطور که نقشهاش را داشتند بفرستند دنبال سر دفتر و لیلی را برای پوری عقد کنند.
اسداالله میرزا لحظه ای مرا نگاه کرد. در نگاهش غم غریبی موج زد. سر مرا روی شانه ی خود فشرد و بعد از چند لحظه سکوت گفت.
– اصلا همه اینجا هستند از من وتو هم که کاری ساخته نیست... بیا برویم ناهار منزل ما...
– من نمیتوانم بیایم... من باید اینجا باشم....
– چرا باشی؟... تو حکیم هستی یا متخصص اکسیژن؟
بعد ناگهان نگاهش به انتهای راهروی بیمارستان خیره شد. دست مرا گرفت و از جا بلند کرد:
– بدو برویم... دیگر اینجا بوی بدی گرفت... نگاه کن فرخ لقا خانم دارد میآید.
بعد در حالیکه مرا بدنبال خود میکشید حین عبور به آقا جان گفت:
– من این پسر را میبرم منزل... بیخود اینجا بماند چه کند؟ میرویم بعد از ظهر دوباره برمیگردیم.
آقا جان و مادرم از این فکر استقبال کردند.
در تمام طول راه اسداالله میرزا از این طرف و آن طرف صحبت میکرد. پیدا بود که میخواهد حواس مرا از دائی جان و اتفاقات روز منصرف کند.
وقتی وارد سالن خانهاش شدیم یکسر بطرف گنجه رفت دو گیلاس با یک بطری شراب بیرون آرود.
– یک گیلاس شراب بخور... امروز خیلی خسته و کوفته شدیم مستحق این یک گیلاس هستیم.
بعد گیلاس دوم را با اصرار بمن خوراند.
– اما واقعا مریضخانه خوبی بود... من این دفعه که ناخوش بشوم حتما میروم آنجا... دیدی چه پرستارهای تپل مپل خوشگلی داشت... تو این شعر سعدی را بلدی که: طبیبی پریچهر در مرو بود– که در باغ دل قامتش سرو بود؟... بلدی یا نه؟
– عمو اسداالله راستش حوصله این حرفها را ندارم.
– پس یک گیلاس دیگر بخور تا حوصله پیدا کنی... زهر مار!... گفتم بخور!... آفرین...!
بعد خود را روی مبل انداخت و دنبال حرف را گرفت:
– من هم یک روزگاری مثل تو بودم... خیلی احساساتی... خیلی ملانکولیک... اما روزگار عوضم کرد... جسم آدم توی کارخانه ننه آدم درست میشود اما روح آدم توی کارخانه دنیا... تو قضیه زن سابق مرا شنیده ای؟
– نه عمو اسداالله! فقط میدانم که شما زن گرفته اید بعد طلاقش داده اید.
– به همین سادگی؟... زن گرفتم بعد طلاقش دادم؟... پس بنشین برایت تعریف کنم.
– حالا نه عمو اسداالله.
– مومنت پس باید یک گیلاس دیگر بخوری.
– نه حالم بهم میخورد... تعریف کنید!
– من هفده هجده سالم بود که عاشق شدم... عاشق یک قوم خویش دور... یعنی نوه عموی همین فرخ لقا سیاهپوش... آن دختر هم مرا میخواست... میدانی این عشقهای بچگی و جوانی دست خود آدم نیست... بابا ننهها بچههاشان را عاشق میکنند... از روز اول همینطور شوخی شوخی عروس من و داماد من توی گوش بچهها میکنند... تا یک روز که بسن عاشق شدن میرسی میبینی عاشق همان عروس بابات شدی!... منهم عاشق عروس بابام شدم. اما وقتی باباها فهمیدند روزگار ما را سیاه کردند. بابای او برای دخترش یک شوهر پولدارتر از من پیدا کرده بود. بابای منهم برای پسرش یک عروس پولدارتر... نه خیال کنی خیلی پولدارتر... مثلا آن موقع سالی دویست تومان تفاوت عایدی ملکی بود. منتهی ما از رو نرفتیم. آنقدر کتک خوردیم و فحش آزار را تحمل کردیم تا ما را بهم دادند. آن روز دیگر خیال میکردیم که قدم توی بهشت گذاشته ایم... من دو سال تمام حتی فکر یک زن دیگر در مغزم نگذشت. انگار توی دنیا هیچ زنی غیر از زن خودم وجود نداشت... دنیا و آخرت و خواب و بیداری و گذشته و آینده و همه چیزهم توی وجود این زن خلاصه میشد... زنم هم یک سالی ظاهرا همین حال را نسبت به من داشت ولی یواش یواش من بچشمش عوض شدم... دوران تحول را حوصله ندارم تعریف کنم ولی سال دوم وقتی من باعجله خودم را از اداره بخانه میرساندم علتش بچشم او این بود که جائی نداشتم بروم. اگر بزن دیگر نگاه نمیکردم برای این بود که عرضهاش را نداشتم...
اسداالله میرزا یک گیلاس دیگر شراب برای خودش ریخت و ادامه داد:
– بگو ببینم یادت میآید چند دفعه از من پرسیدی این عکس کیه؟
اسداالله میرزا عکس یک عرب چپیه الگالی را که از سالها پیش روی بخاری سالنش بود با انگشت نشان داد.
– بله یادم هست. همین دوستتان را میگوئید عمو اسداالله؟
– مومنت مومنت همیشه بتو میگفتم یکی از دوستان قدیم منست در حالیکه دوست من نیست ناجی منست.
– ناجی شما؟
–بله برای اینکه یک روز صبح زنم با این عرب نکره نتراشیده فرار کرد. بعد هم من طلاقش دادم زن همین عبدالقادر بغدادی شد.
– عمو اسداالله این عرب زن شما را دزدید بعد عکسش را قاب کرده اید بالای بخاری منزلتان گذاشته اید؟
– تو هنوز بچه ای نمیفهمی اگر توی اقیانوس غرق شده باشی و در آخرین لحظه که دارد جانت بازجر وشکنجه از بدنت در میرود یک نهنگ هم اگر نجاتت بدهد بچشمت شکل ژانت مک دونالد میشود. عبدالقادر کریه المنظر هم همان نهنگی است که بچشم من ژانت مک دونالد شده است.
– عمو اسداالله بنظر من گذاشتن عکسش روی بخاری یک کمی...
اسداالله میرزا بمیان حرف من دوید:
– مومنت نظرت را صبر کن چند سال دیگر بمن بگو... فقط میخواهم وضع و حال عبدالقادر را برایت تعریف کنم. امتیاز عبدالقادر به من این بود که من با ظرافت با زنم حرف میزدم و او با زمختی و خشونت. من روزی یک بار حمام میرفتم او ماهی یک بار من حتی پیازچه هم نمیخوردم او کیلو کیلو پیاز و سیر و ترب سیاه میخورد من شعر سعدی میخواندم او بادگلو میکرد... آنوقت در چشم زنم من بیهوش بودم او باهوش من بیشعور بودم او باشعور من زمخت بودم او ظریف... فقط ظاهرا مسافر خوبی بود... دست بسفرش خوب بود... یک پاش اینجا بود یک پاش سانفرانسیسکو و لوس آنجلس...
من به عکس قاب کرده مرد عرب روی بخاری خیره شده بودم و اسداالله میرزا حرف میزد. دیگر حرفهای او را نمیشندیم و مقصودش را نمیفهمیدم. عاقبت بمیان حرفش دویدم:
– عمو اسداالله چرا اینها را برای من تعریف میکنید؟
– برای اینکه یک کمی ذهنت را روشن کنم. چیزهائی را که بعدا خودت خواه ناخواه میفهمی زودتر بتو بفهمانم.
– یعنی شما میخواهید بگوئید لیلی...
حرفم را قطع کرد:
– نه مقصودی ندارم ولی میخواهم بگویم اگر هم یک روزی تصادفا لیلی را به پوری دادند چیز زیادی گم نکرده ای... اگر قرار باشد یک روزی برای خاطر عبدالخالق موصلی ولت کند چه بهتر که از اول با پوری برود.
– عمو اسداالله! عمو اسداالله!... شما نمیدانید من چقدر لیلی را دوست دارم. شما هم عاشق بوده اید ولی عشق من...
– عشق تو مافوق همه عشقهاست... البته شکی نیست...
– اما اگر آن نقشه دائی جان عملی شده بود یا حالشان بهتر شود و بخواهند...
اسداالله میرزا حرف مرا برید:
– و بخواهند سردفتر خبر کنند تو خودت را سر به نیست میکنی... اینرا میدانم... نزدیک هم بود این نقشه عملی بشود چون سردفتر را آورده بود.
– چی؟ عمو اسداالله دائی جان سردفتر آروده؟...
– بله ولی برای کار دیگر بوده... دیروز همان موقعی که تو مریض بودی سر دفتر را آورده خانه... سردفتر و آسید ابوالقاسم را... پنج هزار تومان پس انداز مشقاسم پیش دائی جان بوده بجایش یک ملک چهل پنجاه هزار متری توی بیابان خدا که در واقع متری ده شاهی هم نمیارزد بمتری یک قران بجای پولش به مشقاسم فروخته... من دیشب این موضوع را فهمیدم. مشقاسم آمده بود مثل خوک تیر خورده... خیلی عصبانی بود ولی بیچاره از ترس اینکه مبادا دائی جان عصبانی بشود و حالش بد تر بشود قبول کرده بود. بعد هم...
– عمو اسداالله اگر سردفتر را آورده بود خانه پس چطور کار لیلی و پوری را تمام نکرده؟
اسداالله میرزا چند لحظه ساکت ماند. و من بی قرار چشم به دهن او دوخته بودم. زیر لب گفت:
– آن کار را هم تمام کرد.
و دست روی دست من گذاشت.
نمیدانم چه مدت مبهوت و بیحرکت برجا ماندم. مغزم درست کار نمیکرد. حرف او مثل صدای صفحه گرامافونی که سوزن رویش گیر کرده باشد در گوشم تکرار میشد بدون اینکه معنایش را درست بفهمم.
بعدها شبها و روزهای دراز باین لحظات فکر کردم و توانستم صحنه را برای خود از نو بسازم.
اسداالله میرزا برای من شرح داده بود که دائی جان چطور شب پیش از آن پنهانی لیلی و پوری و دائی جان سرهنگ را احضار کرده بود و بعد از سخنان مهیج و غم انگیزی رضایت آنها را گرفته بود که اخرین خواهش یک محکوم محتضر را اجابت کنند.
نتیجه اینکه آن شب لیلی و پوری در مقابل خدا و قانون رسما زن و شوهر شده بودند.
در تمام مدت یادآوری و دوباره ساختن این صحنه آنچه برایم روشن نشد عکس العملی بود که در قبال شنیدن خبر این واقعه نشان داده بودم. تنها چیزی که در ذهنم مانده بود این بودکه نگاهم لحظه ای روی عقربههای ساعت قدیمی اسداالله میرزا که روی بخاری کنار عکس عبدالقادر بغدادی قرار داشت خیره ماند. ساعت سه و ربع کم بعدازظهر بود. و این ساعت مرا بیاد آغاز عشقم میانداخت که ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر یک سیزده مرداد بود.
عصر آنروز دوباره تب شدیدی عارضم شد. این بار چند روزی تب تند ادامه داشت بطوری که خاطره درستی از آن ایام ندارم. حتی سرو صدای گریه و زاری و عزاداری خانواده بمناسبت درگذشت دائی جان که غروب همان روز اتفاق افتاده بود خاطره روشنی برایم نگذاشته است. روز سوم بیماری به توصیه و اصرار اسداالله میرزا مرا به مریضخانه بردند. و این بیماری را هیچ طبیبی درست تشخیص نداد. دکتر ناصر الحکما به تشخیص خودش که حصبه بود باقی مانده بود ولی اطبا بیمارستان این تشخیص را قبول نداشتند و خودشان هم تشخیص درستی نمیدادند. اسداالله میرزا بیش از همه بفکر من بود. بعد هم دانستم که وقتی قرار شد من از مریضخانه مرخص شوم با اصرار زن دائی جان را راضی کرده بود که با بچهها پیش برادرش به اصفهان برود و چون خودش از طرف دولت مامور شده بود که به بیروت برود آقا جان را راضی کرد که موافقت کند منهم با او به بیروت بروم و بعد از معالجه تحصیلم را در آنجا ادامه بدهم.
اواسط تابستان بود که من باتفاق اسداالله میرزا به بیروت رفتم. تا آخر جنگ در آنجا بودم. بعد از جنگ از بیروت بفرانسه رفتم. بعد از سالهای طولانی درحالیکه همچنان آوار عشق ناکامم را بدوش میکشیدم به تهران برگشتم.