دایی جان ناپلئون
فصل ۲۴
دائی جان که پلکها را روی هم گذاشته بود چشم باز کرد. قیافهاش آرام شده بود. باصدای آرامی گفت:
– من از این چیزها زیاد دیدهام... حتی ناپلئون که تمام عمرش زهر انگلیسا را چشیده بود وقتی بعد از واترلو استعفا داد باز فریب انگلیسا را خورد و سرنوشت خودش را به آنها سپرد... به او وعدهها دادند. ولی عاقبت بیچاره سر از جزیره سنت هلن در آورد. خون من از او رنگین تر نیست.
بعد مثل اینکه بخواهد بکلی صحبت را عوض کند رو به دوستعلی خان کرد:
– خوب، دوستعلی خان تو چه اختلافی با آسپیران غیاث آبادی داشتی؟
دوستعلی خان در حالیکه انگشت روی میز میزد با لحن تهدید گفت:
– شما بزرگ این خانواده هستید... یا باید تکلیف مرا با این مردکه نره خر روشن کنید یا اجازه بفرمائید از طریق قانون دستش را از جان و مال و ناموس این خانواده کوتاه کنم.
آسپیران غیاث آبادی که ظاهرا تریاک مفصلی کشیده بود و در کمال آرامش اعصاب بود با خونسردی گفت:
– اولا مردکه نره خر، کسی است که میگوید ثانیا بنده به کجای جان و مال و ناموس آقا تعرض کردهام؟
مشقاسم به میان حرف دوید:
– واالله، تا حالا هیچکس نشنیده که یک غیاث آبادی زبانم لال به ناموس مردم دست درازی کند... اصلا دروغ چرا؟ تو تمام این ولایت از ناموس پرستی هیچ جا پای غیاث آباد در نمیآید.
دوستعلی خان با اینکه سعی میکرد کنترل خود را حفظ کند از کوره در رفت و به مشقاسم پرید:
– تو دیگر خفه شو، مرده شور همه غیاث آبادیها و ناموسشان را ببرد
مشقاسم که به ندرت تند میشد با لحن تعرض گفت:
– آقا احترامتان دست خودتان باشد به ما هر چی میگوئید بگوئید، اما ناموس غیاث آبادیها شوخی وردار نیست.
چشمم به اسداالله میرزا افتاد. قیافهاش کاملا باز شده و تبسم پر شیطنت به صورتش برگشته بود.
– مومنت مومنت، آقای دوستعلی خان حق با مشقاسم است. به ناموس غیاث آباد کاری نداشته باشید شما خودتان که قهرمان ناموس پرستی هستید دیگر نباید...
صدای دائی جان با لحن امرانهاش بلند شد:
– ساکت... دونفر اختلاف دارند. در مقابل بزرگترهای فامیل موضوع را مطرح کرده اند. باید به کارشان عادلانه رسیدگی کرد. خواهش میکنم بگذارید طرفین حرفشان را بزنند. ادامه بده دوستعلی حاشیه هم نرو.
این تشدد دائی جان خیال همه را راحت کرد. زیرا پیدا بود که موقتا موضوع انگلیسا را فراموش کرده است. دوستعلی خان در حالیکه سعی میکرد آرام بماند گفت:
– ما برای حفظ آبروی خانواده گفتیم این آدم بیاید دختر را عقد کند یک ماه بعد هم طلاق بدهد دو هزار تومان هم پول بگیرد... همینطور هم شد حالا بگذریم از اینکه...
آسپیران غیاث آبادی که مشغول خوردن گز شده بود به میان صحبت دوید:
– دوهزار تومان را دادید، بعد حساب کردیم... تازه هنوز...
– چی مزخرف میگوئی مردکه بی حیا... کجا حساب کردی؟
آسپیران با خونسردی گفت:
– پنج سال توی خانه ی زن من نشسته بودید، ماهی صدتومان اجاره... حالا بگیریم پنجاه تومن... پنج سالش میکند بعبارت سه هزار تومان. تازه هزار تومان هم باید مرحمت بفرمائید.
صدا در دهن دوستعلی خان از فرط خشم گیر کرد. اسداالله میرزا زیر لب گفت:
– نخیر آقا صد تومن حداقل اجاره بوده... خوب حساب کردید شش هزار تومان حداقل بود.
خشم دوستعلی خان متوجه اسداالله میرزا شد:
– تو دیگر خفه شو اسداالله.
– مومنت، من چیزی نگفتم. آقای غیاث آبادی یک اشتباهی در حساب کرد، من یاد آوری کردم.
دائی جان با لحن تندی گفت:
– اسداالله ساکت
ولی مشقاسم دهن باز کرد:
– حالاها که اگر بخواهی دویست تومن هم بیشتر است ما خودمان خاطرمان هست یک همشهری داشتیم...
اسداالله میرزا گفت:
– مشقاسم بگذار آقای دوستعلی خان حرفشان را بزنند... داشتند موضوع تجاوز به ناموس را میگفتند.
آسپیران در حالیکه با ته قلم تراش ضربههای ملایمی به وسط یک گز میزد که آنرا بشکند با خونسردی گفت:
– بله بفرمائید، ما به ناموس کی تجاوز کردیم.
دوستعلی خان در حالیکه از عصبانیت میلرزید گفت:
– آقا ملاحظه میفرمائید وقاحت تا چه حد است.. این دختر معصوم مریض...
آسپیران حرف او را برید:
– مریض معصوم هم خودتی اگر منظورت عیال بنده است، که
دائی جان ناپلئون فریاد زد:
– آقای آسپیران شما که در تامینات هستید باید قواعد و رسوم دادگاه را بدانید. اینجا در واقع یک دادگاه خانوادگی است. تا من اجازه صحبت ندادهام حق دخالت ندارید. شما هم به موقع حرفهایتان را میزنید... ادامه بده دوستعلی.
– ملاحظه بفرمائید این دختر مریض معصوم را یک آدم بی همه چیز ناشناس فریب داده بود...
آسپیران باز دخالت کرد:
– آخر آقا ملاحظه بفرمائید حرف مفت میزند
و بلافاصله نگاه خود را به سقف اطاق دوخت و ادامه داد:
– اولا بی همه چیز کسی است که این کلمه را میگوید ثانیا هیچ ناشناس نبود.
دوستعلی خان با حالت تهدید از روی صندلی نیم خیز شد:
– ناشناس نبود؟ تو میشناسیش... تو میدانی کی بچه گذاشت تو دل آن دختر معصوم؟
آسپیران در حالیکه یک تکه گز در دهن میگذاشت با خونسردی گفت:
– بله که میشناسم. خود بنده بودم.
– تو؟ بی چشم و روی دروغگو.
– عین واقع را گفتم.
اسداالله میرزا که خنده و شادی در صورتش موج میزد گفت:
– مومنت آقای دوستعلی خان عقل و منطق هم خوب چیزی است، خود آقای آسپیران میگویند که بچه مال ایشان است و شما میگوئید مال یک ناشناس است؟ یا شما صاحب بچه را میشناسید یا باید حرف آسپیران را قبول کنید.
رنگ دوستعلی خان مثل گوجه فرنگی قرمز شده بود. از فرط خشم صدا به زحمت از گلویش در میآمد:
– آخر کی؟ کجا؟ این مرد اصلا قمر را نمیشناخت. کجا این اتقاف افتاد که ما نفهمیدیم؟
آسپیران هم چنان خونسرد جواب داد:
– کجای کاری برادر؟ من از همان پارسالش که با نایب تیمور خان آمدیم دنبال جنازه ی شما دلمان پیش قمر گیر کرد... همدیگر را خواستیم... یادش بخیر چه شبها... چه مهتاب شبها...
اسداالله میرزا که به زحمت خنده خود را نگه داشته بود گفت:
– وانگهی میفرمائید کی و کجا، سانفرانسیسکو را که جلو شما نمیروند؟ اصلا سانفرانسیسکو یک شهری است که فقط دو نفر را راه میدهند. اگر سه نفر باشید باید بروید لوس آنجلس.
دوستعلی خان که هیچ نمانده بود از فشار غضب پس بیفتد فریاد زد:
– اسداالله مگر جلوی خود تو نبود که گفت اصلا کاری ازش برنمی آید. توی جنگ گلوله خورده به آن عضو صاحب مرده ی کثیفش.
آسپیران با دهن پر گفت:
– عضو خود جناب عالی صاحب مرده و کثیف است.
– مومنت، حالا باید هیات قضات درباره ی اینکه عضو کدامیک از طرفین دعوا تمیزتر است رای بدهند. من به آقای آسپیران رای میدهم.
دائی جان ناپلئون دندانها را به هم میفشرد، میخواست کلام آنها را با ابهت و متانت قطع کند ولی فرصت نمییافت، اسداالله میرزا که از شادی در بهشت سیر میکرد با تظاهر به تعجب رو به آسپیران کرد:
– مومنت آقای آسپیران شما همچه حرفی زدید؟.. منکه یادم نمیآید شما گفته باشید عضوتان گلوله خورده.
آسپیران خنده ریزی کرد و گفت:
– اتفاقا این را درست میگوید، بنده خودم گفتم.
دوستعلی خان رو به دائی جان فریاد زد:
– ملاحظه میفرمائید؟ ملاحظه میفرمائید؟ خودش اقرار میکند.
ولی قبل از اینکه دائی جان سئوالی بکند آسپیران با آرامش گفت:
– واالله حقیقتش این است که آن روزی که ما را به هوای گم شدن ساعت با نایب تیمور خان آوردید خانه... ما فکر میکردیم شما فهمیدید که ما یک بچه واسه قمر درست کردیم، میخواهید از ما اقرار بگیرید و ما را بدهید دست عدلیه و زندان... آخر ما خودمان اوستای این کاریم... هزار تا مجرم را گرفتیم... گفتیم گلوله خوردیم که یقهمان را نگیرید بدهید دست عدلیه و پلیس...
مشقاسم که مدتی ساکت مانده بود به میان صحبت پرید:
– ای بابام هی... چه عقل و کمالی... بارک االله به مملکت غیاث آباد، یعنی ما هم هی میگفتیم غیاث آبادیها تو مردی و مردانگی رو دست ندارند.
اسداالله میرزا دیگر نتوانست خود را نگهدارند. قهقهه ی خنده را سر داد و در حالیکه خنده حرفش را کلمه به کلمه قطع میکرد گفت:
– زنده باد... آسپیران غیاث ابادی... از امروز تو همشهری افتخاری شهر سانفرانسیسکو هستی.
آسپیران با خنده ی او همراه شد و گفت:
– قربان شما حضرت والا... شما به ما محبت دارید.
فریاد دائی جان بلند شد:
– آقایان، کار جلسه به خنده و شوخی کشیده... اسداالله... آسپیران ساکت.
بعد رو به دوستعلی خان کرد:
– ادامه بده دوستعلی.
ولی دوستعلی خان همچنان مثل آدمهای برق زده ساکت ماند، رنگش سربی شده بود. دائی جان سرهنگ سر را بزیر انداخته بود و کاملا ساکت بود. میتوانستم حدس بزنم که فکر قالیچه اصفهان نمیگذاشت به آنچه در مجلس میگذشت توجهی داشته باشد. ولی قیافه ی آقاجان باز و شنگول بود.
آسپیران غیاث ابادی ضد حمله شدیدی را شروع کرد:
– بنده به زنم علاقه دارم. زنم به من علاقه دارد. یک بچه نازنین داریم... یکی هم توی راه است. اینها به چشم آقای دوستعلی خان بی ناموسی است اما خودشان روز چهارشنبه که رفته بودند توی خانه زن شوهردار، آن هم در غیاب شوهرش هیچ عیبی ندارد...
دوستعلی خان از حالت انقباض فلج کنندهاش بیرون آمد و فریاد زد:
– من... توی خانه زن شوهر دار بودم؟
آسپیران با ملایمت جواب داد:
– اجازه میفرمائید فاطی را صدا کنیم؟... فاطی دختر خانم خانمها دایه قمر... ازش بپرسیم چهار شنبه کی از خانه شیرعلی قصاب یواشکی آمد بیرون؟
دوستعلی خان باز برجا خشک شد. دهن اسداالله میرزا تا بناگوش به تبسم با زشد. عینک خود را از جیب درآورد و به چشم زد. در حالیکه به صورت دوستعلی خان خیره شده بود با خنده شیطنت آمیزی گفت:
– دوستعلی؟ اره؟ بالاخره سانفرانسیسکو با طاهره زن شیرعلی؟تا خود شهر؟
– اسداالله خفه شو
– مومنت، دوستعلی النجات فی الصدق اقرار کن و گرنه آسپیران میخواهد دنبال فاطی بفرستد.
– اسداالله اگر یک بلائی سرت آوردم گله نکنیها
– مومنت، مومنت، مومنتت موسیو، مبارک باشد زن شیر علی کم بود حالا سر من هم میخواهی بلا بیاوری؟ تو چه قرص و حبی میخوری که اینقدر دیو سیرت شده ای.
صدای دائی جان بلند شد:
– اسداالله اسداالله
در همین لحظه دوستعلی خان قوطی گز را برداشت و به علامت تهدید ژست پرت کردن آن را به طرف سر اسداالله میرزا گرفت:
– میزنم مغزت را داغون میکنمها.
اسداالله میرزا خنده خود را جمع کرد و گفت:
– بله بله فهمیدم
بعد ناگهان از جا پرید و به طرف پنجره دوید. به طرف حیاط خم شد و صدا زد:
– آقای شیر علی... شیر علی
دائی جان ناپلئون و سایر حاضرین تقریبا هم صدا فریاد زدند:
– اسداالله ول کن.
اسداالله میرزا به دنبال حرف خود گفت:
– شیر علی بی زحمت چند تا چائی بیار بالا.
لحظه ای سکوت بر فضای اطاق حکمفرما شد. مشقاسم از فرصت استفاده کرد:
– واالله دروغ چرا آقا؟ تا قبر آآ... ما چهل سال تو این روزگار همچی بی ناموسی هائی ندیده بودیم... پناه بر خدا اگر این شیر علی بو ببرد... میدانید آقای دوستعلی خان، شیر علی امروز یک ران گوسفند هم همراهش آورده...
لحظه ای بعد شیر علی با هیکل غول آسای خود در حالیکه سینی چای را بدست داشت وارد اطاق شد:
– سلام عرض کردیم.
در حالیکه همه در میان سکوت قند را در استکان میریختند و استکان چای را بر میداشتند اسداالله میرزا با قیافه جدی و چشمهای متبسم مثل اینکه دنبال صحبتی را گرفته باشد گفت:
– بله همان طور که عرض میکردم این قضایا خیلی بدجوری میشود... خوب اشخاصی که به ناموسشان علاقه دارند ناراحت میشوند... حالا مقامشان بالا باشد، پائین باشد، ثروتمند باشد، کاسب باشند فرقی نمیکند... مثلا فرض بفرمائید همین آقای شیر علی...
و بعد از لحظه ای مکث رو به شیر علی کرد:
– شما اقای شیر علی... از شما میپرسم... فرض کن تو یک دوستی داشته باشی، یک رفیقی داشته باشی... ببینی یک مرد غریبه در نبودش رفته توی خانهاش... چه حالی پیدا میکنی؟
شیر علی زیر لب غرید:
– حضرت والا، جان آقا از این حرفا نزنید... همین حرفش را که میزنید ما یک حالی میشویم که میخواهیم دور از جان، این دیوارها را با این پنجه هامون خورد و خمیر کنیم. این در و پنجره را از جا بکنیم.
شیر علی بدون توجه به اینکه هنوز یک استکان چای و سینی را بدست دارد طوری دستها را پیچاند که استکان چای روی سر دائی جان سرهنگ ریخت و نعره ی سوختم او به آسمان رفت.
لبهای دائی جان ناپلئون به لرزه افتاد. رنگش سفید شد. در حالیکه سعی میکرد از جا بلند شود نعره ی ترسناکی کشید:
– گفتم کافی است بس است... این هم توطئه آنهاست... این هم یک ضربت دیگر... خانواده ی مرا میخواهند متلاشی کنند... از خودم میترسند به خانوادهام میزنند... خدایا نامردی و ناجوانمردی تا کجا رسیده
و در میان هیاهو و سرو صدای مجلس به هم ریخته، باز دائی جان ناپلئون از حال رفت و بی حرکت روی مبل افتاد.
پوری که بر اثر فریاد پدرش به اطاق دویده بود، مرتبا تکرار میکرد:
– کی اینکار را کرد؟ بابا جان را کی سوزاند؟
عاقبت اسداالله میرزا فریاد زد:
– نره خر تو هم جای اینکه بروی دنبال دکتر هی جیغ میزنی حالا هر که کرد. میخواهی چکارش کنی؟ عمدا که نکرد. چائی از دست شیر علی افتاد روی بابا جانت، حالا برو سوزن بیار جیزش کن.
– پس برم دنبال دکتر؟
– بله برو... همین قدر که تو نباشی این قدر جیغ نزنی مریضها خود به خود خوب میشوند.
پوری به دنبال دکتر رفت.
– اسداالله میرزا و مشقاسم دست و پای دائی جان ناپلئون را میمالیدند کسی به سوختگی دائی جان توجه زیادی نمیکرد. فقط دوستعلی خان با چهره ی برافروخته گفت:
– تمام، تقصیر این مردکه بی همه چیز است. این مردکه متجاوز علاوه بر آنکه دزد و کلاهبردار است قاتل هم هست... ملاحظه بفرمائید چشم آقای سرهنگ را کور کرد.
آسپیران غیاث ابادی خونسرد جواب داد:
– اصلا بنده دخالتی نداشتم، آقای محترم؟ بنده را شما...
دوستعلی خان با فریاد حرف او را قطع کرد:
– حالا نشانت میدهم با کی طرفی صورت آقای سرهنگ را میسوزانی؟
– بنده هم منتظرم نشانم بدهید.
بعد زیر لب ادامه داد:
– چیز غریبی است، زن بنده حامله شده چه ربطی دارد به سوختن سر و کله ی آقای سرهنگ؟ بنده مگر شیر سماور دارم؟
اسداالله میرزا که حرف را در هوا قاپیده بود گفت:
– حق با آقای آسپیران است. مگر ایشان شیر سماور دارند؟ وانگهی اگر هم داشته باشند سر و صورت آقای سرهنگ را نباید بسوزاند. مگر اینکه خدای نکرده فکر کنیم...
دوستعلی خان نعره زد:
– تو دیگر خفه شو اسداالله
اسداالله میرزا بجای جواب رو به شیر علی کرد:
– شیر علی یک وقت نروید ما را دست تنها بگذارید... اصلا دو کلمه هم با شما عرض دارم بی زحمت پائین باشید تا صدایتان کنم.
رنگ دوستعلی خان، که از شدت هیجان حضور شیر علی را از یاد برده بود، دوباره پرید با ملایمت گفت:
– اسداالله حالا وقت شوخی نیست. مگر نمیبینی آقا غش کرده اند... آقای سرهنگ سوخته اند.
شیر علی از اطاق بیرون رفت و دائی جان سرهنگ در میان نالههای سرد و گرم گفت:
– کی دلش به حال من سوخته؟... کی به فکر سوختن منست؟
– اختیار دارید آقای سرهنگ همه به فکر شما هستند ولی حال آقا خوب نیست... اول باید ایشان را به حال بیاوریم.
دائی جان سرهنگ ناله کنان گفت:
– یعنی حال من خوبست؟... تمام صورتم را مثل اینکه توی تنور نانوائی کرده اند.
– آخر شما دستتان را بردارید ببینیم چطور شده...
در این موقع پوری نفس زنان برگشت و گفت که ناصرالحکماء منزل نیست. در حالیکه آقا جان و مشقاسم به ریختن شربت در حلق دائی جان ناپلئون مشغول بودند، اسداالله میرزا دست دائی جان سرهنگ را تقریبا بزور ازروی صورتش برداشت. لپ و چانه او فقط کمی قرمز شده بود.
اسداالله میرزا با لحن شوخی و تمسخر گفت:
– واخ واخ... نگاه کنید یک ورقه پوست و گوشت کنده شده.
مشقاسم که حرف او را جدی گرفته بود حتی قبل از اینکه درست نگاه کند گفت:
– وای بابام هی... صورت آقای سرهنگ بلانسبت مثل...
اسداالله میرزا که حدس میزد مشقاسم قصد تشبیه صورت دائی جان را به چیزی را دارد به میان صحبت دوید:
– مشقاسم چرا شلوغش میکنی؟ من شوخی کردم. نگاه کن فقط یک کمی قرمز شده است.
ولی مشقاسم ول کن نبود:
– واالله آقا دروغ چرا؟ تا قبر آآ... ما توی اینکار سوخت و سوز یک پا حکیم و دکتریم... این سوختگی فقط یک چاره دارد.
دائی جان سرهنگ با نگرانی گفت:
– چه چاره ای؟ چه کار باید کنیم؟
– واالله آقا دروغ چرا؟... بلا نسبت بلانسبت، دور از جان شما چارهاش این است که زهر آب یک پسربچه ی نابالغ را رویش بمالید.
اسداالله میرزا آمد اعتراض کند ولی حرف خود را خورد و پس از لحظه ای مکث گفت:
– من هم شنیدهام. اما حالا بچه نابالغ از کجا بیاوریم؟
– گیرم که بالغ هم باشد عیبی ندارد. فقط نباید زیادی پیر باشد... اگر از ما بپرسید، یعنی به عقل ما اگر آقای پوری هم باشد بی خاصیت نیست.
فریاد دائی جان سرهنگ به آسمان رفت.
– خفقان بگیرید... حالا روی صورت من میخواهید هر کثافتی دستتان میآید بمالید... به جای این مزخرفات برو یک خرده روغن بیار روغن بادام، کرچک... یک روغنی بیار.
مشقاسم در حالیکه از اطاق خارج میشد:
– چشمم ما رفتیم... اما هیچی خاصیت همان دوائی که عرض کردیم را ندارد.
اسداالله میرزا گفت:
– حالا ضرری ندارد امتحان کنید.
پوری فش فش کنان اعتراض کرد:
– این حرفهای مزخرف را نزنید... اصلا من حال ندارم.
نزدیک بود که باز تعره دائی جان سرهنگ به آسمان برود که مشقاسم با یک قاشق چربی وارد شد:
– واالله آقا روغن بادام و روغن کرچک نداشتیم... از مطبخ یک کمی روغن کرمانشاهی آوردم.
بعد از آنکه از ناچاری روغن کرمانشاهی روی پوست دائی جان سرهنگ مالیدند کمی آرام گرفت و گفت:
– من به جهنم... یک فکری به حال خان داداش بکنید.
صدای آقاجان بلند شد:
– زیاد دلواپس آقا نباشید... نفسشان آرام شده... الان حالش جا میآید.. فقط بهتر است شما تشریف ببرید آن اطاق که آقا اینجا یک کمی استراحت کنند، حالشان بکلی جا میآید.
اسداالله میرزا گفت:
– به نظر من هم بهتر است ما برویم آن اطاق سر و صدای اینجا کمتر بشود.
– بیا دوستعلی... بیا پوری
دوستعلی خان روی یک مبل نشست و گفت:
– من قسم خوردهام تا تکلیفم با این مردک روشن نشود پا از این اطاق بیرون نگذارم، من میمانم تا حال آقا جا بیاید تکلیف مرا با این داماد محترمشان روشن کنند.
صدای آسپیران غیاث ابادی بلند شد:
– بنده هم همین طور... اینجا هستم تا آقا رفع مزاحمت این قوم و خویش محترمشان را بکنند.
اسداالله میرزا با لحن تحکم گفت:
– دوستعلی بیرون
– گفتم من از اینجا تکان نمیخورم
– تکان نمیخوری؟... مومنت، مومنت، آهای شیرعلی
– بیخودی دوی علی گلایی نیا... صدایش کن ببینم جرات داری اسم زنش را بیاوری؟
مشقاسم مداخله کرد:
– دستم به دامنتان حضرت والا... اگر این شیر علی تا حالا نتوانسته جلوی زنش را بگیرد برای این بوده که هیچکس جرات نکرده بهش برساند که زن ش چه کارها میکند، اوسا غلام یادتان رفته؟ خمیرگیر نانوائی یادتان رفته؟ حالا آنکه بهش خبر بدهد هیچی، توی آن خانه ای هم که خبر بهش برسد، آن خانه را به آتش میکشد.
قبل از اینکه اسداالله میرزا بتواند جوابی بدهد، صدای ناله از دهن بسته ی دائی جان شنیده شد. همه دور او ریختند.
چند لحظه بعد دائی جان چشمها را باز کرد. مدتی مبهوت به اطراف خود نگاه کرد. بعد با صدای ضعیفی گفت:
– نمیدانم چرا اینجوری شدم.
بعد مثل اینکه ناگهان ماوقع را بیاد آورد:
– سرجوخه... سرجوخه ی هندی به جای کلنل.
اسداالله میرزا با عجله گفت:
– مومنت آقا... آن موضوع که تمام شد... ما حسابی حالش را جا آوردیم و با افتضاح از خانه بیرونش کردیم... دیگر آن را فراموش کنید.
دائی جان جند لحظه با نگاه مبهوت ساکت ماند بعد زیر لب تکرار کرد:
– بیرونش کردید... بیرونش کردید... خوب کردید... کار خوبی کردید... من... من از دست رفتهام ولی دیگر شماها دیگر زیر بار ننگ نمیروید. ما با هم جنگیدیم، شانه به شانه پشت به پشت... و حالا با هم اسیر میشویم.
دائی جان سرهنگ با نگرانی صدا زد:
– خان داداش... خان داداش
ولی دائی جان ناپلئون مثل اینکه صدای او را نشنید با همان نگاه مبهوت و همان صدا ادامه داد:
– با هم اسیر میشویم ولی با افتخار... با شرف و آبرو در تاریخ مینویسند سرداری بزرگ تا آخرین حد توانائی خود مقاومت کرد.
– خان داداش... خان داداش
دائی جان ناپلئون به طرف او برگشت لحظه ای نگاهش کرد، بعد با ملایمت پرسید:
– چرا به سروصورتت روغن مالیده ای؟
– واالله صورتم سوخت خان داداش.
– سوخت؟ سوخت؟ آفرین بر تو با افتخار سوخت نه با ننگو بی آبروئی.
بعد نگاه خود را روی صورت حاضران گردش داد:
– دیدی دوستعلی؟ دیدی یک سردار بزرگ چطور زندگی میکند؟ تو هم با من به اسارت میروی ولی با افتخار.
دائی جان لحظه ای ساکت ماند. همه ی حاضران با نگرانی یکدیگر را نگاه کردند. صدای دوستعلی خان سکوت را در هم شکست:
– آقا من همین حالا هم اسیرم آقا، اسیر این شمر ذی الجوشن... من اینجا ماندهام تا تکلیفم را با این مرد روشن کنند با این جناب آسپیران غیاث آبادی.
– آسپیران غیاث آبادی؟... آسپیران هم در اسارت با ماست؟... آسپیران عزیر.
آسپیران که متحیر دائی جان را نگاه میکرد زیر لب گفت:
– نخیر به کلی زده به کلهشان.
در این موقع دوستعلی خان یک توسری محکم به او زد:
– به کله ی پدرت زده، مردکه بی چشم و رو
آسپیران هم یک پس گردنی به دوستعلی خان زد و با هم گلاویز شدند ولی فریاد یک صدای آقاجان و دائی جان سرهنگ آنها را از هم جدا کرد. در این موقع دائی جان ناپلئون به زحمت از جا بلند شد در حالیکه گوئی سروصدای مرافعه آنها را نشنیده بود تلو تلو خوران به طرف در اطاق به راه افتاد:
– برویم و آماده رفتن بشویم.
همه به طرف او دویدند.
– مومنت، مومنت، آقا دارند تشریف میبرند... آقا اجازه بفرمائید من کمکتان کنم.
دائی جان ناپلئون بدون اینکه سر خود را برگرداند با همان آرامش و ملایمت گفت:
– اسداالله، توئی؟... میرویم بارها را ببندیم، ولی با افتخار اسداالله اسارت ارث ماست... ولی اسارت با افتخار.
دائی جان در حالیکه مشقاسم و اسداالله زیر بازویش را گرفته بودند براه افتاد. همه ی حاضران با قیافه ی اشخاصی که جنازه ای را تشییع میکنند، به دنبال او به راه افتادند.
اسداالله بعد از رساندن دائی جان به خانهاش پیش آقا جان برگشت. ساکت و غمگین بود.
آقا جان سر صحبت را باز کرد:
– همهاش تقصیر این مردکه نفهم دوستعلی خان است که کاسه کوزه ما را به هم زد.
– مومنت، مومنت، مطمئن باشید که آقا، شاید بدون اینکه خودش بداند آرزو دارد اسیر بشود حتم دارم که دست تقدیر برایش سرنوشتی مثل سرنوشت ناپلئون تدارک دیده است باز هم جای شکرش باقی است که دوستعلی خان رسید و قضیه به همین جا خاتمه پیدا کرد. من اطمینان دارم که اگر هندی تمام امتیازها را به او میداد باز آخرش بهانه ای میگرفت و شیر علی قصاب را به جانش میانداخت که معامله به هم بخورد.
– حالا خیال میکنید چه باید کرد؟
– واالله من که دیگر عقلم به جائی نمیرسد. باید منتظر ماند تا چه پیش آید.
سه روز بعد از مذاکره دائی جان با سرجوخه هندی، صبح خیلی زود مشقاسم با اشاره مرا به باغ خواند و گفت که لیلی میخواهد مرا ببیند.
لیلی را زیر آلاچیق نسترن دیدم. روپوش خاکستری مدرسه به تن داشت. چیزی که نفسم را برید چشمهای پف کرده و برافروختهاش بود. مثل اینکه شب تا صبح گریه کرده بود وقتی علت انقلاب حالش را دانستم بیشتر نفسم بند آمد. پدرش شب گذشته او و پوری را خواسته و به آنها گفته بود که یقین دارد ظرف همین یکی دو روزه انگلیسا او را دستگیر میکنند و به جائی میبرند که امید برگشت تقریبا نیست و آخرین خواهش او از آنها این است که آماده ی ازدواج باشند تا به محض اینکه سر و کله انگلیسا پیدا بشود مراسم عقد در حضور سردار محکوم انجام گیرد.
به زحمت توانستم حرف بزنم:
– تو چی گفتی، لیلی؟
طفلک دوباره به گریه افتاد و هق هق کنان گفت:
– چی میتوانستم بگویم؟ بابا مریض اند، اگر نه میگفتم مطمئنم که با این قلب مریض جانشان به خطر میافتد.
– ولی لیلی اگر عروسی شما را میخواهند بگذارند تا مامورین انگلیسا بسراغشان بیایند من نگرانی ندارم. چون تو که دختر بزرگی هستی میدانی که اینها خیالات است. انگلیسا اصلا کاری به دائی جان ندارند.
– میدانم... اگر صبر میکردند تا مامورین انگلیسا بیایند عیبی نداشت اما گفته اند یک ماه دیگر تولد یکی از امام هاست عقد کنان را راه میاندازند. منتها گفته اند باید آماده باشیم که اگر زودتر از یک ماه انگلیسا آمدند ببرندشان، فوری بفرستند دنبال آقا عقد کنند... تو میگوئی چه کنم؟
– لیلی، اگر تو شوهر کنی من بعد از آن زنده نمیمانم... به بابا بگو که میخواهی صبر کنی زن من بشوی.
لیلی اشک ریزان جواب داد:
– اگرحالشان خوب بود، اگر مریض نبودند میگفتم، اما واقعا میترسم. مطمئنم که اگر روی حرفشان حرف بزنم جابجا زبانم لال تمام میکنند... تو یک فکری بکن.
آشفته و سرگردان در حالیکه دلم داشت سینهام را پاره میکرد باو قول دادم که فکری بکنم. ولی چه فکری میتوانستم بکنم.
باز فکرم پیش تنها آدمی که در خانواده به واقع بینی و احساسات انسانیش معتقد بودم یعنی اسداالله میرزا رفت. بی اراده بجای اینکه بطرف مدرسه بروم بطرف خانه او براه افتادم. مطمئن بودم باز همان شوخیهای همیشگی را تکرار میکند و جواب درستی بمن نمیدهد ولی چاره درستی نداشتم.
مکالمه خودم را باو پیشاپیش میشنیدم:
– عمو اسداالله نمیدانم چکار کنم؟
– خاک برسر بی شعورت نکنند هی گفتم از سفر سان فرانسیسکو غافل نشو...
و این تنها راهی بود که همیشه اسداالله میرزا جلوی پای من گذاشته بود. اما من آنقدر لیلی را دوست داشتم که اگر بر اثر تلقین او گاهی این نوع فکر در مخیلهام میگذشت نسبت به خودم احساس نفرت میکردم. حتی فکر را با کراهت از خاطرم میراندم.
اسدا.. میرزا داشت آماده میشد که به اداره برود. حدسم درست بود. د رحالیکه جلوی آیینه مشغول تراشیدن ریش بود گفت:
– گندت بزنند هی گفتم یک سفر سانفرانسیسکو برو...
سروصدای اعتراض من نتوانست حرفش را قطع کند:
– هزار دفعه گفتم از سفر سانفرانسیسکو غافل نشو... حالا سانفرانسیسکو نمیروی یک لوس آنجلس برو... اصلا سفر چیز خوبی است... خود منهم همین روزها قرار است بروم به سفر... منتهی من آدم بد شانسی هستم. جای سانفرانسیسکو قرارشده بروم بیروت... از سفر غافل نشو... شیخ بزرگوار شیراز فرمود: چو ماکیان بدر خانه چند بینی جور – چرا سفر نکنی چون کبوتر طیار؟... خواندی یا نه؟ قصیده معروف سعدی: به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار – که برو بحر فراخ است و آدمی بسیار
اسداالله میرزا ناگهان ساکت شد و بطرف من برگشت:
– مومنت، مومنت مومنت ببینم... بمن نگاه کن ببینم... راستی راستی داری گریه میکنی؟ مرد گنده نره خر جای اینکه جامه دانش را ببندد و همین امشب راه بیفتد بطرف سانفرانسیسکو مثل دختر بچهها گریه میکند.
اسداالله میرزا سعی میکرد خود را از تک و تا نیندازد ولی خوب پیدا بود که سخت متاثر شده است... با حوله صابون صورت خود را پاک کرد و پهلوی من نشست. با لحن جدی و صدای گرفته ای گفت:
– پسر جان، غصه نخور. یک فکری برایت میکنم...
بعد سر گنجهاش رفت دو گیلاس کوچک را از یک بطری پر کرد و بطرف من برگشت:
– اولا اینرا بخور تا صحبت کنیم... گفتم بخور... زهرمارو نه
بی اراده گیلاس را از دستش گرفتم و خوردم تاته دلم را سوزاند
– این سیگار را هم بگیر بکش... میزنم تو مغزتها... بگیر... آفرین
اسداالله میرزا سیگار خودش را روشن کرد. روی صندلی راحتی لم داد. بعد از چند لحظه سکوت گفت:
– خواهش میکنم خیلی جدی بحرفم گوش کن... هیچ شوخی نمیکنم. با توجه به اینکه حضرت آقا مکرر در مکرر امتحان خود را پس داده اید که عرضه سانفرانسیسکو را ندارید... وبا توجه به اینکه تنها راه حل موجود در اطراف سانفرانسیسکو دور دور میزند... من معتقدم که لااقل رضایت بدهی تظاهر به سانفرانسیسکو بکنی... یا تظاهر به لوس آنجلس... گرچه نه... آن فایده ندارد.
– عمو اسداالله
– مومنت، وسط حرف من حرف نزن... فرض کن در یک دانشگاه یا یک موسسه علمی شرط موفقیت سواد و کتاب خواندن است... حالا یکنفر پیدا میشود که هم میخواهد موفق شود هم حال کتاب خواندن ندارد. باید تظاهر به کتاب خواندن و معرفت آمیزی بکند. بنظر من اگر لیلی هم موافقت کند بدون اینکه به سفر سانفرانسیسکو بروید میتوانید قیافه مسافر خسته را بگیرید و وانمود کنید که دارید از سانفرانسیسکو برمیگردید... آنوقت دائی جان مجبور میشوید یا همین حالا عقد و عروسی شما را راه بیندازید یا صبر کند دو سه سال دیگر شما را بهم بدهد.
– عمو اسداالله، این کار واقعا کار سختی است. اگر منهم راضی بشوم خیال نمیکنم لیلی راضی بشود.
– پس برود زن همان اسب عربی فش فشو بشود.
– حالا راه دیگری بنظرتان نمیرسد؟
– راه دیگر اینست که بنده را عقد بفرمائید... در هر حال باید عجله کنی چون یک اتفاق دیگری هم افتاده که من دیروز به آقاجانت گفتم. امروز هم بخودت میگویم اگر خبر این اتفاق بگوش دائی حان برسد همین امشب آسیدابوالقاسم را صدا میزند و لیلی را برای پوری عقد میکند.
– چه اتفاقی، عمو اسداالله؟
– البته خبرش را رسما اعلام نکرده اند ولی واقعیت دارد. متفقین عده زیادی از رجال مملکت را که معتقد بودند ضد انگلیسی و طرفدار آلمانها هستند دستگیر کرده اند و فرستاده اند اراک... اگر این خبر را باد به گوش دائی جان برساند جامه دانش را میبندد و اولین کاری که میکند فرستادن لیلی به خانه شوهر است.
– عمو اسداالله، ممکن است یک گیلاس دیگر از آن کنیاک بمن بدهید؟
– آفرین داری یواش یواش مرد میشوی... اینها از علائم بلوغ است... سیگار کنیاک و سانفرانسیسکو... انشاء االله سومیش هم در تو ظاهر بشود.
– عمو اسداالله نمیشود که شما با دائی جان صحبت کنید و موضوع ما را باو بگوئید؟
– مومنت، مومنت، مومنتی سیمو... خاطر جمع باش که اگر دائی جان بفهمد که همچه خبری هست اگر شده آسیدابوالقاسم را از بالای منبر پایین بکشد پنج دقیقه بعد لیلی را برای پوری عقد میکند.
من چون میدانستم که واقعا قادر به عملی کردن پروژههای اسداالله میرزا نیستم و حتی بقول او تظاهر به سانفرانسیسکو هم برایم امکان ندارد به التماس افتادم. عاقبت اسداالله میرزا نرم شد و با ملایمت گفت:
– مثل دکتری که میداند آب برای مریض عمل کرده بد است ولی در مقابل التماس و درخواست او تمکین میکند، منهم با اینکه اینکار وضع را خرابتر میکند... گرچه نه... حالا صبر کن من امروز یک فکری بکنم ببینم چه کاری میشود کرد.
غروب آنروز اسداالله میرزا بسراغ من آمد.
– عمو اسداالله، فکری کردید؟ راهی بنظرتان رسید؟
– متاسفانه صحبت با دائی جان راجع به ماجرای تو و لیلی امکان ندارد. همانطور که گفتم اگر این موضوع بگوشش برسد کار تمام است... بخصوص رفتم سراغش به بهانه ای صحبت ترا پیش کشیدم اوضاع سخت خراب است.
– چی گفتند، عمو اسداالله؟ بمن بگوئید خواهش میکنم.
اسداالله میرزا چند لحظه تردید کرد و سپس گفت:
– بدنیست بدانی چی گفت که از این طرف امیدت قطع بشود. وقتی صحبت تو شد فقط گفت عاقبت گرگ زاده گرگ شود – گرچه با آدمی بزرگ شود.
– شما چی گفتید؟
– مومنت، توقع داشتی بعد از این اظهار عقیده بگویم آمدهام دخترت را برای گرگ زاده خواستگاری کنم؟... حالا از یک چیز دیگر میترسم؟ وقتی این شعر را میخواند دوستعلی خره هم از راه رسید و شنید. میترسم اینرا بگوش آقا جانت برساند و یک مشکل بمشکلاتمان اضافه شود. خلاصه انتظار داشته باش که وضع خیلی خرابتر خواهد بشود.
– مگر ممکن است وضع از این بدتر هم بشود، عمو اسداالله؟
– اختیار دارید... اگر این حرف بگوش آقا جانت برسد بفاصله دو ساعت موضوع تبعید رجال به اراک را هر طور هست به دائی جان میرساند... آنوقت است که فورا یار مبارک بادا براه میافتد.
– شما به دوستعلی خان بگویید که سروصدایش را در نیاورد.
– یا هنوز خیلی بچه ای یا خبث طینت دوستعلی خره را نمیشناسی... اگر همچه حرفی بزنم بدتر میکند حالا اینطوری شاید خدا به دلش بیندازد که زبان صاحب مردهاش را نگه دارد... در هرحال تو آن موضوع تظاهر به سانفرانسیسکو را مطالعه کن تا ببینیم چه میشود.
من آشفته و پریشان از اسداالله میرزا جدا شدم. وحشت تازه ای که او دردلم انداخته بود بیش از حد آزارم میداد. اگر واقعا حرف دائی جان بگوش آقا جان برسد و آقا جان موضوع دستگیری رجال و تبعید آنها به اراک را به دائی جان برساند چی میشود؟
وحشت بیجائی نبود. خیال میکنم دوستعلی خان وظیفه سخن چینی خود را انجام داده بود زیرا شب بعد در منزل دائی جان سرهنگ که دائی جان ناپلئون و چند نفر از نزدیکان برای شام جمع شده بودند ناگهان و بطور غیر منتظره ای سروکله فرخ لقا خانم پیدا شد. مثل همیشه سراپا سیاه پوشیده بود:
– قربان همه شما... به به چه مجلسی... عصری رفته بودم ختم شوهر منیر خانم... از اینطرف بر میگشتم، گفتم سلامی عرض کنم.
مجلس را سکوت عمیقی فرا گرفت. شمسعلی میرزا که تازه از سفر همدان برگشته بود خواست به خیال خودش حرفی زده باشد پرسید:
– کدام منیر خانم؟
– منیرخانم اعتماد الممالک... بیچاره این آخریها خیلی بد آورده... شوهرش بیچاره سنی نداشت ظهر از اداره به خانه رفته دست و رویش را بشورد توی پاشیر سکته کرده افتاده... تا دکتر آوردند خدا بیامرز تمام کرده بود... امروز تو مجلس ختم میگفتند از غصه شوهر خواهرش سکته کرده...
– مگر شوهر خواهرش چی شده؟
– شما که باید خبر داشته باشید... شوهر خواهرش را چند روز پیش با یک عده دیگر انگلیسا گرفته اند تبعیدشان کرده اند... میگویند فرستاده اند اراک.
ناگهان صدای خفه دائی جان ناپلئون شنیده شد:
– انگلیسا؟ چرا؟
اسداالله میرزا خواست با سروصدا و شلوغ کردن مجلس، صحبت را عوض کند ولی دائی جان فریاد زد:
– صبر کن ببینم اسداالله خانم گفتید انگلیسا یک عده را گرفته اند؟
– بله بیچاره شوهر خواهر اعتماد هم جزوشان بوده... این بیچاره اصلا روحش خبر نداشته...
من وحشت زده صورت رنگ پریده دائی جان را نگاه میکردم. شاید خیلیها علت نگرانی دائی جان را نمیفهمیدند ولی دو سه نفر لااقل خوب میدانستند و چند نفر هم حدس میزدند.
چند لحظه سکون برقرار شد. دائی جان زیر لب گفت:
– انگلیسا... انگلیسا... دست بکار شده اند.
و ناگهان از جا بلند شد و صدا زد:
– قاسم... قاسم... برویم خانه.
و بدون اعتنا به سر و صدا و اعتراض مهمانان از سالن خارج شد.