دایی جان ناپلئون
فصل ۲۲
– سلام.
– سلام لیلی، حالت چطور است؟
– بیا، بیا این طرف کارت دارم.
لیلی خیلی تند حرف میزد. رنگش پریده بود و در چشمهای سیاهش نگرانی غریبی نمایان بود.
با عجله بدنبال او رفتم. زیر آلاچیق نسترن رسیدیم.
– بگو لیلی، چه اتفاقی افتاده؟ حال دائی جان؟
– مشقاسم یک پیغام برایت داده است.
– مشقاسم؟
– آره! بابا مثل اینکه خدا نکرده عقلشان کم شده... صمیمی یک دفعه با تفنگ دنبال مشقاسم کردند. میخواستند بیچاره را بکشند....
با چشمهای گرد از تعجب حرف او را بریدم:
– بکشند؟ چرا مگر مشقاسم چه کار کرده؟
– میگویند جاسوس انگلیساست.
نزدیک بود قهقهه خنده را سر بدهم. ولی چهره ی آشفته لیلی نفسم را بند آورد:
– چی؟... مشقاسم جاسوس انگلیساست؟... شوخی میکنی؟
– نه، خیلی جدی است... با تفنگ دنبالش کردند. بیچاره اگر فرار نکرده بود شاید کشته شده بود.
– حالا چه شده؟
– مشقاسم از دست بابا فرار کرد... حالا رفته توی آشپزخانه در راروی خودش بسته، اما از ترس بابا جرئت ندارد بیرون بیاید... از پشت در یواشکی به من گفت به تو بگویم فوری به آقا جانت و اسداالله میرزا بگوئی به کمکش بروند...
– تو هیچی نگفتی؟
– من خواستم یک چیزی بگویم اما بابا یک دادی سرم زدند که وحشت کردم... با تفنگ توی حیاط قدم میزنند و یک چیزهایی میگویند که من نمیفهمم.
– خیلی خوب. تو برو مواظب باش تا من اینها را خبر کنم.
صبح جمعه بود. آقا جان پیش از بیدار شدن ما بیرون رفته بود. با عجله به طرف خانه اسداالله میرزا به راه افتادم.
در حدود دو هفته از آن روزی که ترقه را در خانه دائی جان سرهنگ در کرده بودم میگذشت. از آن موقع دائی جان ناپلئون چند روزی بستری بود. یک طبیب قلب و یک طبیب اعصاب او را در خانه تحت نظر داشتند. دکتر قلب صمیمانه معتقد بود که علت کسالت دائی جان ناراحتی قلبی است و دکتر اعصاب میگفت که دکتر قلب چیزی نمیفهمد و علت ناراحتی اعصاب است. بعد از یک هفته بر اثر داروهای مسکن و مخدر کم کم حال دائی جان رو به بهبود گذاشت ولی جز آقا جان و گاهی اسداالله میرزا کسی را به خود راه نمیداد و هر کدام از قوم خویشها به دیدنش میرفتند خود را به خواب میزد.
معمولا تا وقتی زیر تاثیر داروهای مسکن بود ولی بعد شروع به فریاد و ناله میکرد. همه جا نوکران انگلیسا را میدید.
من بیش از آنچه دلم برای دائی جان میسوخت برای لیلی ناراحت بودم. چون هر بار او را میدیدم چشمهایش اشک آلود بود. لیلی پدرش را بیش از حد دوست داشت. آشفتگی لیلی ناراحتیها و گرفتاریها ی خودم را از یادم برده بود.
اسداالله میرزا خواب بود و ننه نمیخواست بگذارد من وارد خانه شوم. آنقدر التماس و درخواست کردم تا راهم داد.
اسداالله میرزا وقتی صدای مرا شنید از داخل اطاق خواب فریاد زد:
– یک دقیقه توی سالن بنشین تا بیایم.
– عمو اسداالله در را باز کنید. موضوع خیلی مهمی است.
– مومنت، من سرو وضعم مناسب نیست صبر کن تا...
حرف او را بریدم:
– جان یک نفر در خطر است. عیبی ندارد. در را باز کنید بیایم تو.
– گفتم بنشین توی سالن تا بیایم... تا تو وسائل خودکشی را فراهم کنی من رسیدهام.
اسداالله میرزا به حرف من که چند روز پیش به او زده بودم اشاره میکرد...
جز اطاعت چاره ای نداشتم. به خصوص این که از پچ پچ او دانستم که تنها نیست. در سالن به انتظارش نشستم. این روزها آنقدر آشفته حال لیلی بودم که فکر خودکشی که آن روز با اسداالله میرزا در میان گذاشته بودم از یادم رفته بود.
چند دقیقه بعد اسداالله میرزا بارو بدو شامبر قرمز ابریشمی وارد سالن شد. فرصت حرف زدن به من نداد:
– انشاءاالله به سلامتی برای امروز است؟ من خیال کردم بالاخره یک سانفرانسیسکو رفتی منصرف شدی! اصلا حق هم با آن است. آدم وقتی سانفرانسیسکو نرود دیگر کاری تو این دنیا ندارد. هر چه زودتر خلاص بشود بهتر است.
– نه عمو اسداالله، لیلی خیلی ناراحت است من نمیتوانم به فکر خودم....
– خوب معلوم است. آن بچه هم یک توقعی دارد. یک سانفرانسیسکوئی، یک لوس آنجلس... دلش تو این شهر پوسید.
– عمو اسداالله، موضوع گرفتاری مشقاسم است. بیچاره مشقاسم...
– مومنت، مومنت، ... متاسفم سانفرانسیسکو؟... آن غیاث آبادی هم از تو....
– نه، دائی جان میخواهند مشقاسم را بکشند.
– برای اینکه سانفرانسیسکو رفته!
– نه، برای اینکه میگویند جاسوس انگلیساست.
صدای قهقهه خنده اسداالله میرزا بلند شد:
– حتما تلگراف چرچیل را که از لندن به غیاث آباد زده توی جیبش پیدا کرده است.
– نمیدانم چطور شده، ولی امروز دائی جان یک دفعه با تفنگ دنبالش کردند. او هم از ترس توی آشپزخانه قایم شده و در را روی خودش بسته است. از پشت در به لیلی التماس کرده بود که من شما و آقا جان را ببرم آنجا... برای اینکه دائی جان با تفنگ توی حیاط منتظرش هستند.
– خیلی خوب تو برو من تا یک ساعت دیگر میآیم.
– عمو اسداالله، اجازه بدهید من بمانم با هم برویم. چون آقا جان هم از خانه بیرون رفته اند. ممکن است دیر بشود.
اسداالله میرزا سر را خاراند و گفت:
– آخر نمیتوانم... قرار است که... یعنی این معمار باشی قرار است بیاید اینجا سقف آشپزخانه ما دارد خراب میشود...
– عمو اسداالله، بگویید معمار باشی بماند تا شما برگردید. موضوع حیاتی است.
در این موقع صدای ظریف زنانه ای از طرف اطاق خواب شنیده شد:
– اسی... اسی... کجا رفتی؟
من گفتم:
– عمو اسداالله، مثل اینکه معمار باشی آمده... راستی صدای معمار باشی مثل اینکه بگوشم آشنا میآید.
اسداالله میرزا مرا به طرف در سالن هل داد و گفت:
– حرف مزخرف نزن! این معمار مال این شهر نیست... برو تو حیاط تا من لباسم را بپوشم.
مثل اینکه نگران بود مبادا من یکبار دیگر صدای معمار باشی را بشنوم. چند دقیقه با نگرانی در حیاط قدم زدم تا اسداالله میرزا حاضر شد و با هم به طرف خانه راه افتادیم.
– راستی از اسب عربی چه خبر؟ ترقهات اثرش را کرده یا نه؟
– نمیدانم عمو اسداالله... فقط میدانم که باز مرتب پیش دکتر ناصر الحکماء میرود.
– تا وقتی دکتر ناصر الحکماء طبیب معالج باشد میتوانی خاطر جمع باشی که لیلی در امان است. برای اینکه ناصر الحکماء چهل سال است دارد خودش را معالجه میکند و هنوز خبری نشده... دو زن اولش طلاق گرفتند. این زن فعلی هم اگر دوستعلی خره نبود ازش طلاق گرفته بود.
– عمو اسداالله دکتر که از این خانمش بچه دارد.
– مومنت، مومنت مگر بچه را خودش زائیده؟
وقتی جلوی در باغ رسیدیم لیلی را از لای در دیدم که در باغ نگران رسیدن ما بود. اسداالله میرزا به من گفت:
– صبر کن من جلو بروم تو پشت سرم بیا که معلوم نشود برای چه آمده ایم.
اسداالله میرزا وارد اندرونی شد. من و لیلی لحظه ای لای در منتظر ماندیم. دائی جان ناپلئون عبا به دوش و تفنگ دو لول را به دست داشت.
اسداالله میرزا با سر و صدا و خنده وارد شد:
– به به، به سلامتی شکار تشریف میبرید؟ کدام طرف میروید؟
دائی جان ناپلئون برگشت و لحظه ای به تازه وارد خیره ماند. اسداالله میرزا خنده خود را جمع کرد:
– گر چه یادم نبود که حالا فصل شکار نیست.
دائی جان چشمها را تنگ کرد و با صدائی که به صدای عادیش شبیه نبود گفت:
– اتفاقا فصل شکار است... فصل شکار جاسوسها و نوکرهای انگلیسا اسداالله میرزا تظاهر به تعجب کرد:
– بنده را میفرمایید؟
– نه. ترا نگفتم... گر چه شاید... تو هم شاید یک روزی معلوم بشود که نوکر آنها هستی!
لحظه ای همچنان او را نگاه کرد و بعد فریاد زد:
– آخر کی میتوانست فکر کند که انگلیسا قاسم را خریده باشند؟... کی فکر میکرد که قاسم از پشت به من خنجر بزند.
– مومنت، مومنت... مشقاسم به شما خیانت کرده است؟
– آنهم چه خیانتی... صد رحمت به خیانت مارشال کروشی به ناپلئون... کروشی فقط میتوانست به کمک ولینعمتش به واترلو برود و نرفت. اما دیگر از پشت به او خنجر نزد.
– آخر آقا یک کمی فکر بفرمایید...
اسداالله میرزا میخواست چیزی بگوید ولی پشیمان شد. مثل اینکه حدس زد که باید از راه دیگری وارد شود.
– خیلی عجیب است. من واقعا هر کسی را فکر میکردم غیر از مشقاسم که شما اینقدر بهش محبت کرده اید.
این همدردی اسداالله میرزا او را کمی آرام کرد با صدای ناله مانندی گفت:
– آخر اسداالله تو بگو... چرا این قدر دست من بی نمک است... آدمی که چند دفعه جان خودم را در جنگها به خطر انداختم و جان کثیفش را نجات دادم باید اینطور به من خیانت کند؟... چرا باید خودش را به انگلیسا بفروشد؟...
– حالا شما چطور خیانتش را کشف کردید؟
– بهش سوء ظن برده بودم... امروز صبح مچش را گرفتم اقرار کرد... میشنوی؟ به زبان بریده خودش اقرار کرد که نوکر انگلیساست.
در این موقع از پشت در قطور آشپزخانه صدای مشقاسم بلند شد که فریاد زد:
– آقا تفنگ گذاشتند تو دل ما گفتند اقرار کن وگرنه میکشمت ما هم کردیم.
دائی جان با شنیدن صدای او شروع به لرزیدن کرد. میخواست فریاد بزند ولی صدائی از گلویش خارج نشد. اسداالله میرزا او را روی پله نشاند و لیلی اشک ریزان فریاد زد:
– بابا جان عصبانی نشوید، برای قلبتان خوب نیست.
– برو عزیزم یک لیوان آب برای بابا بیاور.
آشپزخانه منزل دائی جان که مشقاسم به آن پناه برده وضع خاصی داشت. بعد از گذشتن از در آن که به حیاط باز میشد باید از چند پله پایین میرفتند. پایین پلهها دست راست دستشویی و دست چپ شیر آب انبار و روبرو آشپزخانه پایین پلهها دست راست دستشویی و دست چپ شیر آب انبار و روبرو آشپزخانه بود. در واقع مشقاسم بایستن در رو به حیاط راه عبور دستشویی و آب انبار و آشپزخانه را بسته بود و من امیدوار شدم که به علت احتیاجات اهل خانه به این سه محل راه حلی برای نجات مشقاسم پیدا بشود.
دائی جان ناپلئون آب خورد، کمی حالش بهتر شد.
اسداالله میرزا جلوی در آشپزخانه که مشقاسم پشت آن بود رفت و صدا زد:
– مشقاسم، مشقاسم، بیا بیرون دست آقا را ببوس توبه کن!
– ما حرفی نداریم، به آقا بفرمایید به ما امان بدهند! ما نوکر آقاییم. کوچیک آقائیم....
دائی جان فریاد زد:
– دزد جاسوس! اشهدت را بخوان یا باید همانجا از گرسنگی بمیری، به مغز پوکت را با سرب پر میکنم.
صدای مشقاسم باز شنیده شد:
– آقا به قمر بنی هاشم اگر ما اصلا انگلیسا را به عمرمان دیده باشیم. آخر ما که صد سال با انگلیسا جنگ کردیم که خودتان شاهد بودید چطور.
اسداالله میرزا گفت:
– مشقاسم انکار فایده ندارد. آقا همه چیز را فهمیده اند، بهتر است به گناه خودت استغفار کنی.
– آخر آقا دروغ چرا؟... ما که کاری نکردیم.
اسداالله میرزا با صدای آهسته بطوریکه دائی جان نشنود گفت:
– مشقاسم اینقدر چشم سفیدی نکن بگو غلط کردیم.
– ما یک عصر با انگلیسا زد و خورد کردیم حالا بیاییم بگوییم که جاسوس آنها شدیم؟ آخر خدا را خوش میآید... آن وقت فردا چطور تو چشم غیاث آبادیها نگاه کنیم؟ غیاث آبادیها که به خون انگلیسا تشنه اند!
تمام مساعی اسداله میرزا برای حل اختلاف بی نتیجه ماند. آقا جان بعد دائی جان سرهنگ و خیلیها آمدند و مذاکرات مفصلی کردند ولی نتیجه ای گرفته نشد. جاسوس همچنان در آشپزخانه متحصن بود و دائی جان آشتی ناپذیر تفنگ به دست جلوی در آشپزخانه متحصن بود و دائی جان آشتی ناپذیر تفنگ به دست جلوی در آشپزخانه قدم میزد و به او ناسزا میگفت...
من سرگردان و آشفته از این طرف به آن طرف میرفتم. در باغ صحبت اسداالله میرزا را با آقا جان شنیدم.
– من میترسم بیچاره مشقاسم از ترس پس بیفتد... اگر تا یکی دو ساعت دیگر بتواند دوام بیاورد شاید فرجی بشود...
– چه فرجی حضرت والا... آقا که به کلی حواسش مختل شده... اگر خیال میکنید چون مشقاسم در آشپزخانه است و محتاجش میشوند فکرش را نکنید! آقا فرستاده برای همه چلو کباب بیاورند.
– مومنت، مومنت، آنجا غیر از آشپزخانه دستشویی هم هست... اهل بیت را میفرستند خانه شما کارشان را بکنند. وقتی خودش هم احتیاجی پیدا کند ناچار است برود خانه شما، آن وقت مشقاسم را فرار میدهیم.
– آنهم خیال نکنم. این آنقدر فکر انگلیساست که...
اسداالله میرزا حرف او را برید:
– من از صبح تا حالا به هوای این که حالش خوب نیست چهار پنج لیوان آب بخوردش دادم باید منتظر نتیجه بمانیم.
باز مدتی گذشت. همه در انتظار این بودند که آب در مزاج دائی جان اثرات لازم را بکند ولی دائی جان همچنان تفنگ به دست روی پله نشسته بود و از در آشپزخانه چشم برنمی داشت. حدود ظهر بود که من باز از لای در اندرونی سری کشیدم. دائی جان از جا بلند شده بود و قدم میزد. مثل اینکه پا به پا شدن او را احساس کردم میخواستم به طرف اسداالله میرزا که در خانه ما پیش آقا جان در انتظار بود بدوم و خبر خوش را بدهم ولی قبلا لازم بود که مطمئن بشوم.
چند دقیقه ای با این وضع گذشت ناگهان صدای دائی جان را شنیدم:
– ننه بلقیس، آن گلدان مرا بیاور اینجا.
تمام امید من مبدل به یاس شد. اسداالله میرزا وقتی خبر را شنید سری تکان داد و گفت:
– باید یک فکر دیگری کرد... زندانبان احتیاجش را در محل رفع کرد... من یک راه دیگر به نظرم میرسد. بد نیست امتحان کنیم... شما هم بفرمایید با هم برویم...
آقا جان جواب داد:
– از من چه کاری ساخته است؟
– اتفاقا فقط از شما ساخته است. چون شما تنها کسی هستید که تو ذوقش نزذه اید. آقا الان احتیاج دارد که همه دنیا بدانند که امپراطوری بریتانیا جز فکر خرد کردن او هیچ فکری ندارد و هیچکس مثل شما برای تقویت روحیهاش ضرری نیست... وانگهی من تنها از پس این مجنون بر نمیآیم.
اسداالله میرزا و آقا جان به سراغ دائی جان رفتند و من سایه به سایه ی آنها رفتم.
اسداالله میرزا باب صحبت را باز کرد:
– ملاحظه بفرمایید آقا خیانت در دنیا تازه باب نشده است... مگر مارشال نی به ناپلئون خیانت نکرد؟
دائی جان از پشت عینک دودی نگاه تندی به اسداالله میرزا انداخت و گفت:
– مارشال نی اگر خیانت کرد بعد گناه خودش را شست... وقتی ناپلئون از جزیره ی الب بر میگشت و او را به جنگش فرستادند تا چشمش به ولینعمتش افتاد از اسب پیاده شد و دست او را بوسید... شمشیرش را در اختیار او گذاشت.
– آن وقت واقعا به ناپلئون خدمت کرد؟
– بله، واقعا خدمت کرد... با مرگ خودش وفاداریش را ثابت کرد.
آقا جان مداخله کرد:
– اتفاقا این جور آدمها که از خیانت پشیمان میشوند از خیلیها خدمتگزارتر و صمیمی تر میشوند.
اسداالله میرزا گفت:
– البته گذشت ناپلئون بود که مارشال نی را تا آن حد از فداکاری رساند.
در چهره ی دائی جان کم کم آثار آرامش پیدا میشد. در حالی که نگاهش جای دوری بود با صدای ملایمی گفت:
– بله، خود من این موضوع را در جنگها خیلی امتحان کردهام... وقتی فرمانده قشون دشمن را امان میدادم یکباره دشمنی مبدل به دوستی صمیمانه ای میشد.
اسداالله میرزا چشمکی به آقا جان زد و گفت:
– حالا به نظر من این مرد هم خوب، آدم بوده... ضعیف بوده... فریبش داده اند... خیلی قدرت میخواهد که آدم از دام اینها جان بدر ببرد... خود شما اگر اینقدر قدرت و شخصیت نداشتید خیال میکنید فریبتان نمیدادند؟
چهره دائی جان روشن شد. تبسم ملایمی در گوشه ی لبش نمایان شد:
– چه دفعاتی که سعی کردند... چه وعدهها، چه نیرنگها... پولها وعده دادند، زنها فرستادند... کارها کردند!
– مومنت، حالا بنده یک سوال دارم. اگر هر کس دیگری جز شما بود خیال میکنید نرم نمیشد؟ فریب نمیخورد؟
– مسلما فریب میخورد... بدون شک آلوده میشد.
– با این ترتیب شما از یک نوکر دهاتی دست به دهن چه توقعی دارید؟... بیچاره را قول زده اند، فریب داده اند.
دائی جان با لحن تندی گفت:
– ولی این بی همه چیز حاضر نیست با صفا و صمیمیت اقرار کند، طلب بخشش کند. اظهار پشیمانی کند.
– چرا آقا؟... این بد بخت توی آشپزخانه زندانی است... شما هم تفنگ به دست پشت در ایستاده اید، چه توقعی دارید؟... شما اجازه بفرمایید بیاید بیرون من دو کلمه با او حرف بزنم خواهید دید که واقعا پشیمان است.
دائی جان بعد از مدتی سکوت سر بلند کرد و زیر لب گفت:
– بسیار خوب، امتحان میکنیم!
همگی نفس راحتی کشیدیم. تفنگ را به اطاق بردند و مشقاسم بعد از اطمینان از آرام شدن اوضاع چفت در را باز کرد. اسداالله میرزا به داخل آشپزخانه رفت بعد از چند دقیقه مشقاسم در حالیکه سر را به زیر انداخته بود از آشپزخانه خارج شد و اسداالله میرزا به دنبال او آمد.
دائی جان از جا بلند شده و بی حرکت به نقطه ای خیره شده بود.
اسداالله میرزا گفت:
– آقا اجازه میفرمائید مشقاسم دستتان را ببوسد و عذرخواهی کند.
دائی جان بعد از چند لحظه سکوت بدون اینکه او را نگاه کند جواب داد:
– اول باید به سوالات من جواب بدهد.
– هر چه سوال بفرمایید جواب میدهد.
دائی جان فقط با اسداالله میرزا حرف میزد:
– اول باید بگوید که انگلیسا کجا با او تماس گرفته اند!
– شنیدی مشقاسم؟ انگلیسا با تو کجا تماس گرفتند؟
مشقاسم بدون اینکه سر را بلند کند گفت:
– واالله آقا دروغ چرا؟ تا قبر آآ... توی... یعنی... راستش توی نانوائی.
– چه موقع؟
– واالله... یعنی... آن سه شنبه... نه خدایا چهارشنبه بود.
– چطور تماس گرفتند؟
اسداالله میرزا سوال دائی جان را برای مشقاسم تکرار کرد:
مشقاسم لحظه ای با نگاه درمانده چشم به اندام بی حرکت دائی جان دوخت سپس گفت:
– واالله دروغ چرا؟ تا قبر آآ... ما داشتیم نان میخریدیم... یک وقت دیدیم یک انگلیسا از توی کوچه ما را چپ چپ نگاه میکند... گاه گداری هم یک چشمکی میزد... ما راستش اول خیال کردیم زبانم لال آن انگلیسا به ما نظر دارد... قولی یک همشهری ما که میگفت...
دائی جان بدون این که او را نگاه کند با لحن تندی گفت:
– حاشیه نرو!
اسداالله میرزا دستی به پشت مشقاسم زد و گفت:
– حاشیه نرو مشقاسم! بگو چطور تماس گرفتند؟
– واالله گرفتند... تا ما آمدیم به خودمان بجنبیم گرفتند.
– چقدر پول وعده داده اند که مرا بکشد؟
– استغفراالله! ما آقا را بکشیم؟ الهی دستمان چلاق بشود!
اسداالله میرزا با عجله به میان حرف او دوید:
– نخیر آقا. فعلا موضوع کشتن نبوده. فقط باید خبرهای شما را برای آنها میبرده.
– حالا چه تصمیمی دارد؟
– واالله آقا...
اسداالله میرزا اشاره ای به او کرد و گفت:
– منظور این است که پشیمان شده ای یا میخواهی خدمت انگلیسا را بکنی؟
– واالله آقا دروغ چرا؟ ما غلط بکنیم خدمت آنها را بکنیم... بهشان دو تا فحش ناموس میدهم که بروند لای دست باباشان... بهشان میگوییم ما از این نانها نمیخوریم ما کوچک آقای خودمان هم هستیم...
– کی این جواب را به آنها میدهد؟
مشقاسم ناگهان برآشفت:
– اصلا به قمر بنی هاشم اگر ما...
اسداالله میرزا به میان صحبت او دوید و فریاد زد:
– مشقاسم جواب بده! کی جوابشان میکنی؟ همین امروز یا بعد؟
– واالله آقا... یعنی... همین امروز... همین الان.
– حالا برو دست آقا را ببوس.
دائی جان با اندام بلند خود همچنان بی حرکت بر جا ایستاده بود و بالا را نگاه میکرد. یقین دارم که خود را در لباس و وضع ناپلئون در محل برخورد قشون مارشال نی با قشون ناپلئون میدید.
مشقاسم با قدمهای مردد به طرف او رفت. خم شد و دستش را بوسید. دائی جان آغوش باز کرد و او را روی سینه فشرد:
– بخاطر خدمات گذشتهات ترا میبخشم... شرطش البته این است که واقعا از کارت پشیمان شده باشی و بازویت در خدمت ولی نعمت باقی بماند!
یک قطره اشک در چشمهای دائی جان ناپلئون درخشید.
✳ ✳ ✳
یک ساعت بعد آقا جان و اسداالله میرزا در سالن خانه ما به بحث و گفتگو مشغول بودند.
– من خیلی برای آقا نگرانم... کم کم دارد کارش به جنون میکشد. باید واقعا یک فکری کرد.
– واالله حضرت والا من مات و متحیرم که یک آدم عاقل حسابی چطور شده کارش به این جا کشیده؟
– مومنت، خیلی عجیب است که شما نمیدانید چرا کارش به اینجا کشیده! و لی در هر حال کاری است شده، باید یک فکری کرد... مثل اینکه الان دشمنی انگلیسا با او بصورت یک احتیاج قطعی برایش وجود دارد.
– همچنین وجود جاسوس و خائن...
– من فکر میکنم الان تنها راه علاجش این است که انگلیسا مدتی بگیرند زندانیش کنند.
– آخر زور که نیست... مگر ما میتوانیم انگلیسا را مجبور کنیم که یک نایب باز نشسته فرج قزاق لیا خوف را بگیرند. مگر واقعا کار دیگری ندارند...
اسداالله میرزا روی مبل جابجا شد و گفت:
– من یک فکر خوبی دارم که الان عرض میکنم... پا شو بابا جان در سالن را ببند.
آقا جان به من گفت:
– خودت هم برو بیرون.
– نه، بگذارید باشد. پسر شما غریبه نیست. شاید بتواند کمکی هم بکند. ولی البته به هیچکس حرفی نمیزند.
اولین بار بود که جلسه مشاوره با حضور من تشکیل شده بود. اسداالله میرزا گفت:
– به نظر من باید هر چه زودتر یک کاری کرد. پیرمرد دارد کارش به جنون میکشد. امروز بیچاره مشقاسم کم مانده بود که فدای خیالبافیهای آقا بشود.
آقا جان گفت:
– من تا حالا دو سه دفعه به آقای سرهنگ گفتهام که باید یک کنسولتاسیونی از اطباء امراض روحی ترتیب بدهند وگرنه...
اسداالله میرزا حرف او را برید:
– مومت، آن را فکرش را هم نکنید، اگر آقا لخت و عور بروند وسط توپخانه شیپور بزنند محال است آقای سرهنگ و سایر بزرگان خانواده رضایت بدهند که دکتر امراض روحی خبر کنند. مگر میوشد که آقا پسر مرحوم آقا و نوه آقای بزرگ دیوانه بشود!... استغفراالله صحبتش را هم نکنید.
– پس باید صبر کنیم تا یک نفر را بجرم جاسوسی انگلیسا بکشد. ببرندش زندان... فکر بفرمایید اگر مشقاسم امروز یک دقیقه دیرتر جنبیده بود الان نعشش در پزشکی قانونی بود و آقا هم در زندان... دولت که مرحوم آقای بزرگ و آقای کوچک نمیشناسد! قاتل را میاندازد زندان!
اسداالله میرزا سری تکان داد و گفت:
– در هر حال همانست که عرض کردم. فکر طبیب امراض روحی را از سرتان بیرون کنید. اگر بخواهیم کمکش کنیم باید یک فکر دیگری بکنیم.
– آخر چه فکر دیگری حضرت والا؟ اگر فکر میفرمایید که چرچیل بیاید خدمت آقا عذر خواهی بکند، خیال نکنم فعلا فرصت داشته باشد.
– چرچیل نه ولی اگر یک نماینده انگلیسا بیاید...
آقا جان به میان حرف او دوید:
– مثلا فرمانده قشون انگلیس در ایران... یا وزیر دریا داری؟
– نه. اجازه بفرمائید. اگر ما بتوانیم یک صحنه ای درست کنیم که مثلا یک نفر از طرف انگلیسا بیاید مذاکره کند شاید...
باز آقا جان حرف او را برید:
– شوخی میفرمایید حضرت والا؟ درست است که حواس آقا پرت شده ولی بچه که نشده که یک همچه چیزی را باور کند.
– آدمی حاضر میشود کاغذ فدایت شوم به هیلتر بنویسد بچه نمیشود؟
دهن آقا جان باز ماند. اسداالله میرزا با تبسم ادامه داد:
– وقتی مرحوم آقای بزرگ با ژانت مک دونالد آبگوشت بزباش میخورند نماینده چرچیل هم میتواند بدیدن آقا بیاید.
آقا جان به تته پته افتاده بود:
– یعنی... شما... منظورم اینکه... در واقع...
اسداالله میرزا خندید و گفت:
– بله بنده هم در جریان هستم.
کی به شما گفت؟
– خود آقا یک موقعی گفتند. حالا بگذریم.
آقا جان به زور خندید و گفت:
– حالا یک وقتی یک شوخی کردیم... خود آقا هم باور نکرد...
– نخیر خوب هم باور کرده بود... حالا از این حرفها بگذریم. مسئله این است که واقعا حاضر هستید به این پیرمرد کمک کنیم و این چهار روزی که از عمرش مانده زجر و ناراحتیش را کم کنیم؟
آقا جان با لحنی که بوی صداقت و صمیمیت میداد گفت:
– به جان بچههایم... به ارواح پدرم من دیگر هیچ کینه ای به دل ندارم و صمیمانه آرزو دارم که حالش سر جا بیاید.
– خوب، با این ترتیب من خیال میکنم بتوانیم یک کاری بکنیم. آقای سرهنگ منزل نبود سپردهام وقتی که برگشت بیاید این جا با او هم مشورت میکنم من فکر کردهام اگر صحنه ای درست کنیم که یک انگلیسی بیاید و با آقا مذاکره کند و به او قول بدهد که انگلیسا از گناهانش گذشته اند اوضاع خیلی عوض میشود.
آقا جان سری تکان داد و گفت:
– من خیال نمیکنم حتی اگر خود چرچیل هم بیاید و سند محضری بدهد به کله آقا فرو برود که انگلیسا دست از دشمنی با او برداشته اند. یعنی در واقع نمیخواهد که باور کند. تازه واقعیت را کنار بگذارید. آدمی را در نظر بیاورید که در جنگهای طولانی و متعدد هزاران نفر از افراد انگلیسا را به خاک و خون کشیده... تمام نقشههای استعماری آنها را به هم زده است... آن وقت این آدم باور میکند که یکباره انگلیسا از گناهش بگذرند؟
– مومنت، مومنت، ولی اگر انگلیسا دشمن بزرگ ثالثی داشته باشند ممکن است حتی از صمیم قلب هم نباشد برای مدتی مثلا تا آخر جنگ آتش بس اعلام کنند. به هر حال امتحانش ضرری ندارد.
– ولی حضرت والا، نماینده انگلیسا را از کجا پیدا میکیند؟
– به وسیله این سردار مهارت خان هندی... شنیدم که همین دو سه روزه قرار است از جنوب برگردد من میتوانم یک جوری راضیش کنم که یک نماینده انگلیسا برای ما پیدا کند.
برقی در مغز من درخشید. صدای آشنائی که صبح در خانه اسداالله میرزا شنیده بودم در گوشم دوباره طنین انداخت. آهسته گفتم:
– عمو اسداالله از معمار باشی شنیدید؟
اسداالله میرزا چشم غره ای به من رفت و با عجله دنبال حرفش را گرفت:
– این سردار با انگلیسا معامله دارد و برای همین است که مرتب به جنوب مسافرت میکند...
در این موقع دائی جان سرهنگ وارد شد. وقتی ماجرای روز را شنید و اسداالله میرزا نقشه خود را با او در میان گذاشت با خشونت گفت:
– ولی لازم است که این مسائل را در حضور بچهها مطرح کنید؟
اسد االله میرزا دستی به پشت من زد و گفت:
– مومنت، آقای سرهنگ اولا این پسر دیگر بچه نیست. جوان فهمیده ایست. ثانیا امروز اگر از وقوع یک فاجعه جلوگیری شد به همت همین جوان بود.در هر حال آدم قابل اطمینانی است و به وجودش احتیاج داریم.
دائی جان سرهنگ دیگر در این باره چیزی نگفت ولی درباره نقشه اسداالله میرزا شروع به اعتراض کرد. معتقد بود که یک شخصیت برجسته و درجه اول فامیل نباید این طور بازیچه دست شود. اسداالله میرزا گفت:
– مومنت، آقای سرهنگ، شما امروز تشریف نداشتید و ندیدید که خطر به چه فاصله کمی از بغل گوش آقا رد شد. یا باید آقا را در یک بیمارستان امراض روحی بستری کنیم یا اینکه...
دائی جان سرهنگ با لحن تندی حرف او را برید:
– مزخرف نگو اسداالله. من ترجیح میدهم یک گلوله توی مغزم خالی کنم تا رضایت بدهم که خان داداش را به بیمارستان امراض روحی ببریم. آبروی صد ساله یک خانواده اشرافی شوخی نیست. من حاضرم جانم را برای سلامت خان داداش بدهم ولی یک فکر منطقی بکنید!
بعد از بحث و گفتگوی زیاد دائی جان سرهنگ هم کم کم نرم شد. ولی با لحن نا امیدی گفت:
– مسئله این است که خیال نمیکنم خان داداش باور کنند که انگلیسا یکباره و به این آسانی گناهشان را ببخشد.
– مونت، مونت، ما البته اگر آدمش را پیدا کنیم همه جوانب امر را مطالعه میکنیم، آن نماینده اول شرایط سختی را معین میکند، بعد با وساطت ما کم کم نرم میشود که خلاصه آخر کار رضایت بدهد که اگر آقا تا آخر جنگ مخالفت و کار شکنی در کار انگلیسا نکنند پروندشان را با نظر موافق به مقامات بالاتر رد کند.
دائی جان سرهنگ فکری کرد و گفت:
– به چه بهانه موضوع را با خان داداش مطرح میکنید؟ همینطور میگویند که یک دفعه انگلیسا تصمیم گرفته اند با او تماس بگیرند؟
– میگوییم چون وضع انگلیسا در جنگ وخیم شده است به فکر افتاده اند که در تمام ممالک با مخالفین کنار بیایند. این با من که آقا را راضی کنم.
در این موقع پوری دنبال دائی جان سرهنگ آمد و گفت که برایش مهمان آمده است. بعد از رفتن دائی جان آقا جان گفت:
– حضرت والا من هر کاری از دستم بیاید کوتاهی نمیکنم ولی باز هم عرض میکنم که هیچ اعتقادی به نقشه ی شما ندارم. این آقا که من میبینم سرنوشت خودش را تعیین کرده است. باید انگلیسا زجرش بدهند و عاقبت مثل ناپلئون به خاک سیاهش بنشانند، به شما قول میدهم که تپهها و دشتهای جزیره سنت هلن را از خاک به خوبی میبیند.
من اسداالله میرزا را تا دم در بدرقه کردم. وقتی به کوچه رسیدیم گوش مرا گرفت و گفت:
– تخم جن، قضیه معمار باشی چی بود؟ حالا میتوانی برای مردم حرف در بیاوری؟
– به خدا من مقصودی نداشتم، عمو اسداالله، فقط...
– فقط و زهر مار... سردار مهارت خان دوست صمیمی منست.
– ولی من هیچ وقت ندیدم شما با سردار...
– آن از ترس دائی جانت است که میترسم بگوید منهم جاسوس انگلیسا هستم.
– ولی آنشب که با درشکه لیدی مهرت خان را رساندید خانه...
– مومنت، سردار رفته مسافرت زنش را سپرده دست من... بگذارم توی خانه دلش ببپوسد؟ بردمش لقانطه بستنی بهش دادم.
– فقط بستنی عمو اسداالله؟
– بله فقط بستنی... من با زنی که خانه و زندگی و شوهر دارد محال است حتی به فکر سانفرانسیسکو بیفتم. میفهمی چه میگویم؟ محال و ممتنع است! الحمداالله این وصلهها هم به من نمیچسبد.
– عمو اسداالله مگر درس هفدهم که به من دادید نگفتید وقتی سفر سانفرانسیسکو پیش میآید اول راه بیفت بعد ببین همسفرت کی بوده؟
– عجب بچه پرروئی است! حالا من یک چیزی گفتم تو باید تکرار کنی؟... همه قوت تو هم ریخته به چانهات! به قول سردار طبیعت بهوت افسرده هی. چانه بهوت پرقوت هی.
– حالا عمو اسداالله، خیال میکنید این نقشه ای که برای کار دائی جان کشیده اید به جائی برسد؟
– تو باید دعا کنی که به نتیجه برسد. برای اینکه اصلا باعث و بانی این گرفتاری تو و آقا جانت بوده اید. آقا جانت برای اینکه بهش گفته اند شهرستانی بی اصل و نسب پیرمرد را خل کرد، تو هم برای اینکه جربزه یک سانفرانسیسکو نداشتی ترقه و باروت ترکاندی بکلی بنده خدا را دیوانه کردید.
✳ ✳ ✳
سه چهار روز بعد عصری بود که اسداالله میرزا به اتفاق دائی جان سرهنگ بدیدن آقا جان آمد. دست مرا هم گرفت و همراه خود به سالن برد.
– اوضاع مثل اینکه میخواهید روبه راه بشود. با سردار مفصل صحبت کردیم. بیچاره خیلی حسن نیت دارد ولی میگوید که انگلیسی نمیتواند پیدا کند. فقط یک دوست هندی دارد که در قشون انگلس سرجوخه است و میتواند او را راضی کند که در صحنه سازی ما شرکت کند. البته در مقابل یک امتیازاتی.
دائی جان سرهنگ حرف نمیزد.
آقا جان سری تکان داد و گفت:
– من بعید میبینم آقا حاضر بشود با یک سرجوخه آن هم هندی مذاکره کند. این هندی چه شکلی است؟ نمیشود جای انگلیسی قالبش کرد؟
– جای انگلیسی که هیچی جای بلوچ هم نمیشود قالبش کرد. اینطور که میگفت از آن سبکهای شیر قهوه ای تمام عیار است.
– تازه حضرت والا آقا را به هندی راضی کنیم درجهاش چه میشود؟ آقا از ژنرال پایین تر را قبول ندارد.
– آن مهم نیست. آقا که درجههای قشون انگلیس را نمیشناسد میگوییم کلنل است.
– اصلا شما با آقا صحبت کردید، حضرت والا؟
– ذهنش را آماده کردم، دو دفعه که دیدمش گفتم که انگلیسا در همه ممالک دوست و نیمه دوست و اشغال شده به دست و پا افتاده اند که مخالفین را به طرف خودشان بکشند.
– چه عکس العملی نشان داد؟
– البته هارت و هورت زیاد کرد که اگر با او تماس بگیرند محال است زیر بار برود. ولی وقتی به مرحله عمل برسد خیال میکنم رضایت بدهد.
– پس هنوز راجع به خود او صحبتی نکرده اید؟
اسداالله میرزا گفت:
– اشاره ای کردم. میگفت که به هیچوجه به انگلیسا و قولشان اعتماد ندارد و اگر روزی قرار بشود نماینده ای پیش او بفرستند اول دستور میدهد که خلع سلاحش بکنند و مشقاسم را با تفنگ پشت پرده قایم میکند که اگر نماینده خواست به او رو دست بزند پیشدستی کند و کلکش را بکند.
– حالا ملاحظه میکنید حضرت والا؟ میترسم یک گرفتاری برای همه ما درست بشود. با این حال و روزگارش آمدیم هندی دست کرد جیبش که دستمال در بیاورد و دماغش را بگیرد و آقا به مشقاسم دستور آتش داد. آن وقت میدانید چه بلائی به سرمان میآورند؟
اسداالله میرزا لحظه ای به فکر فرو رفت و گفت:
– به نظر من باید مشقاسم را هم در جریان بگذاریم.
بعد از چند دقیقه بحث و گفتگو اسداالله میرزا از من خواست که دنبال مشقاسم بروم.
– سلام عرض کردیم.
– سلام مشقاسم حال شما چطور است؟ انشاءاله کسالتی ندارید؟
اسداالله میرزا به او اصرار کرد که بنشیند. مشقاسم بعد از تعارف زیاد عاقبت دو زانو روی زمین کنار سالن نشست.
– گوش کن، مشقاسم. تو میدانم که آقا را خیلی دوست داری و میدانم که از این کسالتشان خیلی ناراحتی.
– واالله آقا ما به این حکیم دواها اعتقاد نداریم. پنداری آقا یک هوا گرمیشان کرده. ما خودمان یک همشهری داشتیم...
– گوش کن مشقاسم! آقا مدتی است واقعا زیاده از حد خیالاتی شده اند. آن روز روی یک فکر و خیال واهی نزدیک بود خدای نکرده ترا بکشند. فکر کن یک آدم سالم هیچ وقت نمیآید یک همچه مهملاتی به تو نسبت بدهد که تو با انگلیسا همدست شده ای که جاسوسی آقا را بکنی... با این ترتیب روشن است که حال آقا هیچ خوب نیست. قبول نداری؟
– واالله آقا دروغ چرا؟ تا قبر آآ... نمیخواهیم که روی حرف شما حرف زده باشیم اما از این انگلیسا غافل نباشید.
اسداالله میرزا با تعجب او را نگاه کرد و گفت:
– مشقاسم تو که لااقل میدانی این حرفها مزخرف است.
– ما از کجا میدانیم آقا؟
اسداالله میرزا با لحن بی حوصله ای گفت:
– آخر مشقاسم، حالا انگلیسا بدو بدجنس و خبیث، ولی درست است که به تو نسبت ساخت و باخت با انگلیسا را بدهند؟
مشقاسم در حالیکه سر را به زیر انداخته بود جواب داد:
– واالله آقا پرهم بیراه نیست.
آقا جان دخالت کرد و با لحن عصبانی گفت:
– پس انگلیسا با تو تماس گرفته بودند؟
– واالله آقا دروغ چرا؟ تا قبر آآ... راستش را بخواهید بله.
دائی جان سرهنگ برای اولین بار مداخله کرد، با صدائی که آثار عصبانیت در آن احساس میشد گفت:
– قاسم ما اینجا برای شوخی جمع نشده ایم. حرف مزخرف نزن.
– خوب آقا اگر شما خیال میکنید که ما حرف مزخرف میزنیم اصلا حرف نزنیم بهتر است... اجازه میفرمائید برویم گلها را آب بدهیم؟
– مومنت، مومنت، آقای سرهنگ بگذارید حرفش را بزند.
بعد رو به مشقاسم کرد و با ملایمت گفت:
– حرفت را بزن اما زود بگو چون خیلی کار داریم.
– واالله آقا ما حرفی نداریم بزنیم. شما یک چیزی پرسیدید، ما هم یک جوابی دادیم.
اسداالله میرزا داشت از کوره در میرفت ولی سعی کرد خود را کنترل کند:
– آخر مشقاسم، چطور ممکن است انگلیسا با تو تماس گرفته باشند؟ آقا یک خیالاتی به سرشان زده بود یک چیزی گفتند تو هم که قسم میخوردی که دروغ است...
– واالله دروغ چرا؟ تا قبر آآ... دروغ دروغ هم نبود.
– ده! مشقاسم مگر خود من به تو نگفتم که اقرار کن! مگر توی آشپزخانه یادت ندادم که چه بگوئی؟ حالا به خود منهم...
مشقاسم باز حرف او را برید:
– واالله آقا راستش را بخواهید شما گفتید اما ما هم دروغ نگفتیم.
– یعنی واقعا انگلیسا با تو تماس گرفته اند؟ آخر مشقاسم یک کمی فکر کن. چرا پرت و پلا میگویی؟ کجا تماس گرفتند، کی تماس گرفتند؟ برای چه تماس گرفتند.
– شما که نمیگذارید ما حرف بزنیم آقا.
دائی جان سرهنگ فریاد زد:
– خفهمان کردی حرفت را بزن ما ساکتیم. چطور تماس گرفتند؟
مشقاسم یک زانو را به بغل گرفت و گفت:
– واالله آقا دروغ چرا؟ تا قبر آآ... تا حالا صد دفعه خواستند ما را بکشند توی دور... خاطرمان میاد تو غیاث آباد یک دفعه یک انگلیسا آمد...
اسداالله میرزا با صدائی که سعی میکردم آرام باشد گفت:
– مشقاسم خواهش میکنم آن دفعه غیاث آباد را بگذار کنار همین دفعه را تعریف کن.
– ای بچشم... این دفعه... یعنی همین چند روزها بود یک روز ما رفته بودیم دم نانوائی دیدیم یک انگلیسا آمد دو سه دفعه جلوی نانوائی رد شد. با آن چشمهای چپ کور شدهاش یک نگاههایی به ما میکرد که پنداری ما دختر چهارده ساله ایم... اولش گفتیم واسه اینکه چشمش چپه بلکه دارد یکی دیگر را نگاه میکند بعد آمد تو نانوایی از ترازو دار یک چیزی پرسید ما هم که آمدیم بیرون همین طور پا به پای ما میآمد... پنداری بلانسبت بلانسبت دنبال ما افتاده بود. بعد هم که رسیدیم دم خانه جلو ما با یک صدائی که... چشمت روز بد نبیند یک صدائی داشت پنداری صدای خرناس پلنگ... با یک زبانی... یک زبانی فیمابین ترکی و رشتی و خراسانی بود... از ما پرسید شما مال این محل هستی... ما جوابش را ندادیم اما تو دلمان گفتیم تا چشم هر چی انگلیساست کور بشود... چپیدیم تو خانه... اما از لای در پائیدیمش... دیدیم یک کمی این طرف آن طرف رفت... در خانهها را نگاه کرد بعدش هم در خانه این هندی را زد و رفت توی خانه...
– تمام شد مشقاسم؟
– نه آقا تازه اول کار است... بعدش هم دوباره دیدیمش. یک نگاهی به ما کرد که بند دلمان پاره شد...
اسداالله میرزا نگاه ناامیدی به آقا جان انداخت و گفت:
– البته، البته این تماسها را گرفته اند... اصلا موضوع به خاطر همین تماسها مطرح شده...
و بعد از آنکه چشمکی به آقا جان زد رو به مشقاسم کرد:
– مشقاسم بقیه قصه را بعد تعریف کن... میبینیم که تو خیلی خوب فهمیده ای که انگلیسا چه نقشه ای خطرناکی برای آقا دارند...
مشقاسم به میان حرف او دوید:
– واسه ما هم همین طور...
– البته، حتما... حالا ما فهمیدیم که انگلیسا میخواهند رسما با خود آقا تماس بگیرند بلکه بتوانند اختلاف را حل کنند و انشاءاالله قضیه به صلح و صفا خاتمه پیدا کند.
– اما آقا از حقه این انگلیسا نبایست غافل شد.
– کاملا صحیح است... ولی خواهش ما از شما این است که به ما کمک کنی... البته وقتی نماینده ی انگلیسا پیش آقا بیاید حتما آقا از تو میخواهند که مواظبش باشی یک وقت رو دست نزند...
مشقاسم پوز خندی زد:
– انگلیسا به ما رو دست بزنند؟... یک دفعه یادش بخیر تو غیاث آباد ده تا انگلیسا ریختند سرما... ما از سرشب تا صبح همین طور بیل را دور سرمان چرخاندیم هیچکدام جرئت نکردند جلو بیایند... آخرش رئیسشان که مال آن ده پایین بود و به رفیقشان گفت: بیایید برویم این مشقاسم را من میشناسم. از آنها نیست که ما خیال کرده بودیم... سرشان را انداختند پایین و رفتند. ما هم داد زدیم آی نامردها به اربابتان بگویید مشقاسم از آنها نیست، مگر روی جنازه ما پا بگذارید آب ببرید... آخر دعوا سر آب بود...
دائی جان سرهنگ فریاد زد:
– مشقاسم آب غیاث آباد چه ربطی به انگلیسا دارد؟
مشقاسم سری تکان داد و گفت:
– شما خیلی طول دارد تا انگلیسا را بشناسید... توی این دیار انگلیسا با هیچ جائی مثل مملکت غیاث آباد دشمنی ندارد. میخواستند آب را ببرند که غیاث آباد خراب و خوار و ذلیل بشود...
اسداالله میرزا دخالت کرد:
– آقای سرهنگ، مشقاسم حرف بیراهی نمیزند. البته وقتی آب را به روی یک شهر یا قلعه ببندند بالاخره مردم آن شهر تسلیم میشوند.
– آخ قربان دهنت.
– حالا مشقاسم خواهش ما از شما این است که اگر نماینده انگلیسا به دیدن آقا آمد شما مواظب باشی که اگر اتفاقا صحبت به نتیجه ای نرسید یک وقت لطمه ای به آن نماینده نخورد چون قشون انگلیسا اینجاست. اگر بعضی از افرادشان لطمه ای بخورد، دودمان همه ما را به باد میدهند... نماینده میآید صحبت میکند اگر صحبت به جایی رسید که چه بهتر ولی اگر هم نرسید... حتی اگر آقا از روی عصبانیت دستوری بدهند شما باید مواظب باشید که سالم از خانه برود بیرون.
مشقاسم بعد از ایرادهای مختلفی که به این فکر گرفت عاقبت متقاعد شد که در هر حال باید مراقب امنیت نماینده باشد.
بعد از اینکه مشقاسم را مرخص کردند اسداالله میرزا گفت:
– منکه سرسام گرفتم... مشقاسم هم هیچ شکی نیست که خودش را در قیافه تالیران مییبند... حالا مسئله دوم این است که سردار مهارت خان میگوید که این سر جوخه رفیقش را فقط با دادن یک قالیچه اصفهان میشود راضی کرد که این دل را بازی کند. من شخصا فقط دو تا قالی در منزل دارم. شاید آقای سرهنگ...
– خان داداش قالیچههای اصفهان دارند شاید بتوانم یکی از آنها را...
– مومنت، مومنت آقای سرهنگ میخواهید به آقا بگویید که باید به کلنل قشون انگلیسا و نماینده شخص چرچیل یک قالی بدهند که از گناهان ایشان بگذرد؟...
– نه، ولی چاره دیگری نیست.
آقا جان که به فکر فرو رفته بود دخالت کرد:
– نه آقای سرهنگ باید این گذشت را بفرمایید در مقابل رفع ناراحتیهای یک قالیچه چه ارزشی دارد؟
– من برای رفع ناراحتی خان داداش حاضرم جانم را هم بدهم ولی آخر این قالیچههای من همه جفت هستند ناقص میشوند.
مدتی طول کشید تا دائی جان راضی شد یک قالیچه به عنوان دستمزد سرجوخه هندی در اختیار سردار مهارت خان بگذرد.
نتیجه این مذاکرات روز بعد بررسی شد. اسداالله میرزا با کمک آقا جان و دائی جان سرهنگ دائی جان ناپلئون را راضی کردند که به ملاقات با نماینده ی قشون انگلیس تن در بدهد. البته جرات نکرده بودند بگویند که این نماینده هندی است. چون به هزار زحمت رضایت داد بود که به جای یک ژنرال یک کلنل به دیدن او بیاید. مذاکرات راجع به محل ملاقات هم خیلی طولانی شده بود. دائی جان معتقد بود که باید نماینده ی انگلیسا به خانه او بیاید و اسداالله میرزا و همدستان میگفتند که باید نماینده ی انگلیسا به خانه او بیاید و اسداالله میرزا و همدستان میگفتند که باید دائی جان به ستاد قشون انگلیس برود. عاقبت توافق شده بود که در محل ثالثی یعنی در خانه ما این ملاقات صورت بگیرد. قالیچه دائی جان سرهنگ به وسیله سردار مهارت خان برای سرجوخه هندی فرستاده شد. قرار بر این شده بود که عصر چهارشنبه ابتدا اسداالله میرزا و آقا جان در خانه سردار با سرجوخه هندی ملاقات کنند و جزئیات نقشه را با او مورد مطالعه قرار دهند. دائی جان ناپلئون که گوئی خود را در وضع ناپلئون در فونتن بلو قبل از رسیدن نمایندگان قشون کشورهای متحد احساس میکرد در انتظار لحظه برخورد پا از اطاق بیرون نمیگذاشت.