دایی جان ناپلئون

ایرج پزشکزاد

۲۱

فصل ۲۱


وقتی وارد خانه شدم آقا جان و مادرم قصد بیرون رفتن داشتند.

چطور شد اینقدر زود آمدی؟

امروز معلممان مریض بود درس نداشتیم شما کجا میروید؟

مادرم گفت:

– فرخ لقا خانم مریض است میرویم یک سری احوالپرسی تو هم میخواهی بیا.

– نه من خیلی درس دارم.

– انگور گذاشتم تو پاشیر اگر خواستی بخور.

آقا جان و مادرم بیرون رفتند. و این شانس خوبی بود. از پنجره اطاقم میتوانستم روی سقف حمام بروم و از آنجا با گذشتن از یک لبه باریک پشت بام خودم را بمحلی برسانم که حیاط منزل دائی جان سرهنگ را ببینم.

برخلاف انتظار اختر را آنجا نیافتم. پوری لنگ به کمر در حوض مشغول آب تنی بود. باطاقم برگشتم.

روز پیش از یکی از همکلاسی‌هایم چهار تا ترقه گرفته بودم. این ترقه‌ها هرکدام باندازه یک گردو بود که نمیدانم با چه ماده ای درست میکردند و برای ترکاندن آنها باید آنها را به زمین میزدیم. برای اینکه صدای بیشتری ایجاد کنم چهار تا ترقه را در یک کهنه گذاشتم و روی آن نخ قرقره پیچیدم بعد سری به باغ کشیدم. صدای مشقاسم را از لابلای درختها شنیدم که مرا بطرف خود می‌خواند.

وقتی نزدیک رفتم آهسته گفت:

– بابام جان داشتم می‌آمدم خبرت کنم. الان ما دم در پهلوی واکسی بودیم زیر چشمی هم آن در بالا را می‌پائیدیم. اختر هفت قلم بزک کرده با چادر نماز رفت توی باغ... آمدیم دنبالش دیدیم رفت خانه ی آقای سرهنگ...

– مرسی مشقاسم... مرسی...

خواستم بطرف اطاقم برگردم ولی مشقاسم باز دستم را گرفت و گفت:

– بابام جان خیلی مواظب باش اگر آقای سرهنگ بفهمد خونت را میریزد.

– مواظبم مشقاسم. از تو هم یک خواهش دارم برو خانه اسداالله میرزا یک کاری بکن بیاید اینجا که اگر سر و صدائی شد مواظب من باشد...

– خیال نکنم از اداره آمده باشد.

– وقتی آمد.

این را گفتم و با عجله باطاقم برگشتم. ترقه را در جیبم گذاشتم و از همان راه بکمین گاهم رفتم.

اختر پیراهن یقه باز سبز رنگی بتن داشت. چادر سفید گلدارش از روی سرش پائین افتاده بود. روی صندلی در محوطه میان باغچه‌ها نشسته بود.

پوری پیژامه کرکی راهراهی بتن داشت و این لباس راهراه اندام و صورت اسب مانندش را درازتر نشان میداد. گفتگو هنوز رسمی بود.

– خیلی ممنون میشوم آقای پوری خان اگر اینکار را برای من بکنید.

پوری فش فش کنان پرسید:

– پارسال چطور؟ پارسال هم همینقدر مالیات ازش گرفته اند؟

– نخیر پارسال یک آشنائی داشت برایش درست کرد. خیلی کمتر از این مالیات داد.

– حالا شما بفرمائید فردا پس فردا بیایید اداره پیش من ببینم چه کار میشود کرد. باید پرونده‌اش را دید.

اختر چادر نماز را که روی شانه‌هایش بود با دو دست گرفت خود را باد داد و گفت:

– اما خیلی عجیب است که هوا اینقدر گرم است.

پیدا بود که قصد او جلب توجه پوری به بازو‌های لخت و سینه گوشت آلودش بود.

اما پوری توجهی نکرد و گفت:

– میل دارید یک گیلاس شربت آلبالوی خنک برایتان بیاورم؟

– دلم یک لیوان آبجو یا شراب خنک میخواست از آن شرابهای آقا جانتان که آندفعه خوردیم.

– والله بابام شراب را میگذارند توی صندوقخانه درش را هم قفل می‌کنند.

– لابد از ترس شما که نروید همه‌اش را بخورید!

– نه من اصلا مشروب نمیخورم.

اختر خنده ای کرد و گفت:

– شما گفتید منهم باور کردم... وقتی با دختر‌ها راندوو میگذارید توی کافه لابد فالوده سفارش می‌دهید؟

صورت اسب آسای پوری سرخ شد: با خنده خجالت سر بزیر انداخت:

– من از اینکارها نمی‌کنم.

– خوبه خوبه اینقدر دروغ نگو! جوان باین قد و بالا و باین خوشگلی از این کارها نمیکند! تازه شما هم نخواهید مگر زنها راحتتان می‌گذارند.

– اختیار دارید!

– حالا بلند شو یک نگاهی بکن شاید از آن شراب آقا جانت بیرون باشد.

پوری از جابلند شد و در حالیکه بطرف اطاق میرفت گفت:

– من میدانم که بیرون نمی‌گذارند.

تا پوری رفت اختر یک دگمه یقه پیراهنش را باز کرد. مشقاسم راست گفته بود. زن واقعا هوس انگیزی بود. من از همان بالای دیوار در وضع خطرناکم احساس کردم که آب دهنم خشک شد. یاد حرف اسدالله میرزا افتادم و خدا را شکر کردم که جلسه امتحان من نبود. بخودم نهیب زدم که آن افکار را از سر بیرون کنم. دستم در جیبم بود و با ترقه که باندازه یک نارنگی شده بود بازی میکردم. هیچ نمی‌دانستم در چه موقع باید آن را بزمین بزنم. صدای پوری بلند شد:

– اتفاقا عجیب است که یک بطری بیرون روی میز بود.

اختر با خنده گفت:

– می‌دانستم... پس چرا نمیائی اینجا؟

– دارم دنبال درواکن میگردم... آهان پیدا کردم.

پوری با یک سینی کوچک که بطری شراب و یک لیوان در آن گذاشته بود پیش اختر برگشت.

– اوا خدامرگم بده! چرا یک لیوان؟

– من که گفتم مشروب نمیخورم.

اختر شراب را در لیوان ریخت. کمی چشید و گفت:

– به به چه شرابی!... دلت می‌آید از این شراب نخوری؟... یک لب بزن ببین چه مزه ای دارد!

– نمیتوانم... یعنی یکدفعه چشیدم... برایم خوب نیست سرم درد میگیرد.

– مرگ من! مرگ اختر!

و لیوان را به لب پوری گذاشت. پوری یک قلپ خورد و صورت اسب آسایش را در هم کشید:

– بد مزه است!

– مزه‌اش را بعد میفهمی... یک قلپ دیگر... مرگ اختر!

و تقریبا تمام لیوان را بحلق پوری ریخت و ناگهان فریاد زد:

– اوا خدا مرگم بده ریخت رو پیراهنم...

و دامن خود را گرفت و طوری بلند کرد که رانهای گوشت آلودش بکلی نمایان شد.

صدای خنده پوری بلند شد:

– نگفتم اصرار نکنید! خدا سزایش را داد.

بقدری این پسر لوس و ابله بود که دلم می‌خواست همه مسائل شخصی بکنار ترقه را روی سر او بترکانم. دستمالی از جیب پیژامه‌اش در آورد آنرا در آب حوض خیس کرد و بطرف اختر دراز کرد:

– بگیرید و پاکش کنید:

– این ژرژت است خراب میشود. من صاف نگهش میدارم شما دستمال بکشید رویش.

اختر دو طرف دامن را طوری نگه داشت که قسمت اعظم رانهایش بیرون بود و از طرفی صورت اسب آسای پوری تقریبا به سینه او چشبیده بود. می‌دانستم حدس بزنم که در اندورن طولانی خود احساس انقلابی میکند.

اختر هم سعی میکرد آتش را بتاباند. بادلبری گفت:

– حالا من اگر بگویم پوری خان دامن مرا لکه دار کرد دروغ نگفتم.

پوری خنده کریهی را دم داد که بصدای خنده عادیش شبیه نبود. بعد گفت:

– خوب شد آقا جانم نیستند و گرنه خیلی افتضاح می‌شد.

– منهم اگر آقا جانت نبودند با تو پسر خوشگل خلوت نمی‌کردم... واخ! واخ! اینجا چه پشه هائی دارد. زیر زانویم را کباب کردند... وای چه قلنبه شد!... دست بزن ببین چه قلنبه شد!

اختر دست پوری را گرفت و بزیر زانوی لخت خود برد و بلافاصله گفت:

– توی خانه اودکلن ندارید؟

– چرا صبر کنید الان می‌آورم.

پوری بطرف اتاق براه افتاد. اختر هم دنبال او رفت. دیگر آنها را نمی‌دیدم ولی صدایشان را از اطاق همکف که درش باز بود می‌شنیدم.

اختر میگفت:

– آخ عجب می‌سوزاند! یک کمی دیگر بمال اما اینقدر حیزی نکن... ببینم این تو بودی که می‌گفتی با زنها رانددوو نمی‌گذاری؟

– ده! همچی نکنید... ممکن است آقا جان و مامانم برسند.

– نه آنها حالا حالا‌ها نمی‌آیند. من دم در آقای سرهنگ را دیدم گفتند تا شب برنمی گردند.

– یکوقت نوکرمان...

از قطع شدن ناگهانی صدای پوری و دنباله نامفهموم جمله‌اش که با دهن بسته ادا میکرد حدس زدم که اختر با وسیله مقتضی دهن او را بسته است. خدایا ترقه را درکنم یا نه؟... کاشکی اسداالله میرزا اینجا بود و به من فرمان آتش میداد!... از صدای فنر‌های تختخواب حدس زدم که باهم خود را روی تخت انداختند. یک دو سه... با تمام قدرتم ترقه را بطف نزدیکترین محل به در اطاق پرتاب کردم...

صدای انفجار خارج از حدود انتظار و تصورم بود. تنها صدای انفجار ترقه نبود. انگار یک تخته سنگ عظیم را وسط یک انبار شیشه انداخته بودند. از برق قطعات شیشه که بارتفاع زیاد بهوا رفت طوری که وحشت کردم که تعادل خود را از دست دادم و پایم از لب آجر سرخورد. ولی بزمین نیفتادم چون در یک حرکت غریزی توانستم دستهای خود را به لبه آجرها بند کنم. خوشبختانه برای پرتاب ترقه رویم را به دیوار کرده بودم و گرنه آنروز لااقل جفت پاهایم میشکست. لحظه آویزون به دستهایم ماندم تا توانستم جای پائی هم پیدا کنم. با وجود این فاصله پاهایم تا زمین ۲ متر بود.

صدای فریاد اختر با صدای غریبی که از دهن پوری خارج میشد توام شده بود.

– پوری خان... پوری خان... حالتان چطوره؟ این چی بود؟ خدا مرگم بده! حرف بزنید!

پوری با صدای لرزان و کلمات بریده از لای دندانها گفت:

– نه... طو... طو... طوری نشدم... این صدا... صدا... توپ... تفنگ...

اختر فریاد زد:

– من رفتم!

و چادر خود را سر کشید و با سرعت بطرف در خانه فرار کرد. صدای برخورد مشتهای متعدد به در خانه و فریاد‌های چند نفر بلند شد. ولی پوری مثل اینکه قدرت برخاستن از جا رانداشت چون همچنان با صدای خفه و کلمات بریده میگفت:

– آ...آ...آمدم... آ...

من در وضع بدی بودم. پایم محل اتکا درستی نداشت و دستهایم دیگر نمی‌توانست وزن بدنم را تحمل کند ولی قبل از اینکه دستهایم از لب آجرها جدا شود یکی دیگر از آجر‌ها از جا کنده شد و من بزمین افتادم. درد شدیدی احساس کردم ولی توانستم از جا بلند شوم. اما قبل از اینکه بفکر فرار بیفتم اندام دراز پوری را دیدم که از اطاق خارج شد رنگش مثل رنگ میت پریده بود.

بادیدن من شاید احساس خشم ترس و وحشت او را کمی عقب زد. زبانش تا حدی باز شد و فریاد زد:

– پس کار تو بود... این صدا... این صدا مال تو بود؟

– نه نه پوری به جان آقا جان... به مرگ دائی جان اگر من بودم.

ولی دستپاچگی و نگرانی من کافی بود که نگذارد قسمهایم را باور کند.

از یکی لحظه تردید او استفاده کردم و نگاهی به آن گوشه که ترقه را بزمین زدم بودم انداختم. ظاهرا ترقه بمیان یک قرابه شیشه ای بسیار بزرگ و دهن کشاد که اتفاقا کنار حیاط بود افتاده و آنرا خرد کرده بود. نیمی از ته مخروطی آن هنوز برجا بود ولی تکه‌های شیشه تمام سطح حیاط را پوشانده بود. پوری در میان سرو صدائی که از بیرون می‌آمد بطرف من حمله کرد و شروع به کتک زدن من کرد. لحظه ای غریزه دفاع بوجودم مستولی شد و پایم رفت که لگدی بپایش بزنم ولی مثل اینکه قولی که به اسداالله میرزا و مشقاسم داده بودم که به پوری لطمه ای نزنم برجا خشکم کرد. طوری که فشار به در ورودی حیاط زیاد شده بود که زبانه چفت از جا در آمد. دائی جان سرهنگ از جلو و چند نفر از قوم و خویشها بدنبال او وارد خانه شدند.

صدای نعره دائی جان سرهنگ همه صداها را پوشاند:

– چی شده پوری؟... این صدا چی بود؟

– این ولدالزنا نارنجک انداخت توی خانه ما.

من همچنان برای تبرئه خود دست و پا میکردم.

– به مرگ آقا جان... بجان شما دائی جان اگر من بودم...

دائی جان گریبان مرا از دست پوری خلاص کرد و خودش شروع به فشردن گردنم کرد:

– بدبخت ناکس زاده اقرار کن!

– بمرگ شما... بجان آقا جان... من هم صدا را شنیدم آمدم روی پشت بام تماشا... پایم لیز خورد...

با نا امیدی بطرف در خانه نگاه میکردم. امیدوار بودم مشقاسم یا اسداالله میرزا از راه برسند و نجاتم بدهند ولی هیچ خبری نمیشد. دائی جان سرهنگ همانطور که گردن مرا می‌فشرد باز نعره زد:

– الان پاهایت را میبندم توی فلک اینقدر چوب میزنم که ناخنهایت بریزد بعد می‌اندازمت زندان... پوری یک ترکه بمن بده!

پوری با عجله یک ترکه از درخت کند و بدست او داد. من همچنان برای نجات خود میکوشیدم قبل از اینکه اولین ترکه بسر من بخورد صدائی از جانب در بلند شد:

– دست نگهدارید!

همه بی حرکت بر جا ماندند ولی من از ترس خشکم زد. دائی جان ناپلئون در آستانه در ظاهر شده بود. لای چین‌های دامن عبایش برق هفت تیر لخت را که بدست داشت دیدم. خوشبختانه در کنار او چهره آرام مشقاسم که تفنگ دولول را بر شانه انداخته بود دیده می‌شد.

دائی جان سرهنگ و پوری آمدند دهن باز کنند ولی فریاد دائی جان ناپلئون صدای آنها را برید:

– مگر عقل از سرتان پریده! در یک همچه موقعیت خطرناکی بجای اینکه مواضع دفاعی را محکم کنید ریختید سر این بچه...!

– عمو جان این پسره نااصل بی همه چیز خانه را به توپ بست نارنجک انداخت... می‌خواست مرا بکشد!

– ساکت! حماقت هم حدی دارد! آنقدر وقت را تلف کرده اید که عامل اصلی این سو قصد به خانه‌اش رسیده!

مشقاسم در این موقع تفنگ بدوش در کنار حیاط جلو و عقب میرفت و دیواری را که آنطرف خانه دائی جان سرهنگ قرار داشت و پشت ان کوچه باریکی بود بررسی و برانداز می‌کرد:

– کور شده‌ها یا از این کوچه انداختند... یا از بالون...

همه سرها بطرف او برگشت. مشقاسم مثل اینکه با خود حرف میزد با صدای بلند ادامه داد:

– پنداری ما صدای یک بالون هم شنفتیم... الهی خدا به خاک سیاه بنشاند این انگلیسا را...

یکباره سرو صدا و اعتراض همه بخصوص دائی جان سرهنگ و پوری بلند شد:

– بازهم انگلیسا؟ مزخرف گوئی‌های مشقاسم باز شروع شد...

دائی جان ناپلئون لحظه ای ساکت ماند. این دیگر برایش قابل قبول نبود که کار انگلیسا را بدیگری نسبت بدهند. مثل یک کوه آتشفشان منفجر شد:

– بله کار انگلیسا... انگیسا... خیال میکنید دشمنی انگلیسا با من شوخی است... پس من دیوانه شده‌ام... پس خیال میکنید تمام این حرفها افسانه است... پس من مزخرف میگویم... جانم را بلبم رساندید... من شب و روز خواب ندارم که شماها را از شر انگلسیا حفظ کنم دارم با جان و شرف و آبرویم بازی میکنم دیگر دلیل از این بهتر؟... کافی نیست که از کوچه یا از طیاره یا از سرقبر پدرشان بمب توی خانه ما می‌اندازند؟ من چه جوری به شما احمقها حالی کنم؟ خدایا مرا مرگ بده تا از دست این قوم و خویشها راحت بشوم!

قیافه دائی جان وحشتناک شده بود. تمام بدنش شروع به لرزیدن کرده بود. دستش را به پیشانی برد و بدیوار تکیه کرد و آرام آرام بر زمین سر خورد.

چشمهایش بسته شد و هفت تیرش از دستش افتاد.

مشقاسم بطرف دائی جان دوید. شاید بیشتر برای انصراف حاضران از اذیت و آزار من فریاد زد:

– بابام هی؛ آقا را کشتید. با این قوم خویشها انگلیسا چرا بخودشان زحمت میدهند!

پوری گفت:

– من خاطر جمع هستم که کار این پسره بی پدر است. من ثابت میکنم.

مشقاسم که مشغول مالیدن شانه‌های دائی جان ناپلئون شده بود با یک حرکت تند قد راست کرد. لوله تفنگ دولول را بطرف پوری گرفت و فریاد زد:

– آقا را کشتید... من الان همه‌تان را می‌کشم. خدایا از سر تقصیرات ما بگذر اما چاره ای نداریم!... اشهدتان را بخوانید!

رنگ پوری و دائی جان سرهنگ و بقیه حاضران پرید در حالیکه قدم به قدم عقب می‌رفتند و چشم از لوله تفنگ برنمی داشتند به پته پته افتادند:

– مش... مش... مشقاسم... مشقاسم جون... دی... دیوانه نشو

من با اینکه میدانستم که مشقاسم حتی نمی‌داند که برای تیر اندازی باید ماشه را بکشد و با اینکه تقریبامطمئن بودم تفنگ او خالی است باز کمی نگرانی احساس می‌کردم. در این موقع ناگهان صدائی از طرف در ورودی بلند شد:

– مومنت مومنت مومنت مومنتی سیمو!

اسداالله میرزا درحالیکه ابروها را بعلامت تعجب بالا برده بود وارد شد.

صدای ناله پوری بلند شد:

– دستم بدامنتان عمو اسداالله... این مشقاسم میخواهد مارا بکشد.

اسداالله میرزا باخنده گفت:

– بارک االله مشقاسم! ما نمیدانستیم که شکارچی حیوانات اهلی هم هست!

ولی مشقاسم حرف او را برید و فریاد زد:

– اینها آقای ما را کشته اند ما بایست انتقام آقا را بگیریم... یکی یک دانه گلوله مال اینهاست آخریش هم مال خودما!

اسداالله میرزا با سرعت شروع به شمردن حاضرین کرد:

– یک دو سه چهار پنج شش هفت با من هشت... مشقاسم مگه تفنگ دولول چندتا گلوله دارید که همه اینها را می‌خواهی بکشی؟ تازه یکی هم برای خودت بماند... خوب شوخی کافی است بگو ببینم چه اتفاقی افتاده؟ کی خواسته آقای شما را بکشد؟

مشقاسم با صدای بلند گفت:

– واالله دروغ چرا؟ تا قبر آ آ... ما بایست اینها را بکشیم واسه اینکه آقای مارا کشته اند؛

– حالا ببخش... این پسر خر است نفهم است غلط کرد... چی چی گفتی؟... آقا را کشتند؟ کجاست آقا؟... آقا چطور شده اند؟

تازه چشمش باندام بیحرکت دائی جان ناپلئون افتاده بود. بطرف او دوید و فریاد زد:

– تو هم جای اینکه یک حکیم و دوائی بیاری داری انتقام میگیری؟... چی شده؟... آقا! آقا! حالتان چطور است؟

اسداالله میرزا بزمین نشست و مشغول مالیدن شانه‌های دائی جان شد.

مشقاسم هم تفنگ را بدوش انداخت و بکمک او دوید.

اسداالله میرزا با نگرانی گفت:

– چه اتفاقی افتاده؟... مشقاسم آن قالیچه را بیار جلو آقا را دراز کنیم... آهای پسر بدو آن حیاط یک شیشه آمونیاک بگیر بیار بدو بابا!

هیجان اسداالله میرزا بهمه اثر کرد و از این طرف وآنطرف شروع بحرکت و دویدن کردند. اسداالله میرزا همچنان که دست وپای دائی جان را می‌مالید فریاد زد:

– یکی نیست بمن بگوید چه اتفاقی افتاده... چرا آقا غش کرده اند؟...

پوری درحالیکه با انگشت دراز خود مرا نشان میداد فش فش کنان گفت:

– تمامش تقصیر این حرامزاده است... بمب انداخت توی خانه ما... میخواست مرا بکشد...

– مومنت بمب خورد به آقا؟

– نه فقط یک صدائی کرد که نمیدانید... شیشه‌های پنجره شکست اما بمن نخورد.

– آنوقت آقا از صدایش غش کردند؟

پوری سر دراز خود را تکان داد و گفت:

– نه عموجان بعد آمدند. من گفتم این حرامزاده بمب انداخت عموجان گفتند کار انگلیساست.

– حالا کار این یا کار انگلیسا اینکه غش کردن ندارد لابد...

پوری حرف او را برید:

– آخر خیلی عصبانی شدند.

اسداالله میرزا درحالیکه با دست ضربه‌های ملایمی به صورت دائی جان میزد گفت:

– بعید هم نیست کار انگلیسا باشد. آخر این طفل معصوم بمبش کجا بوده؟

– عمو اسداالله نگاه به قیافه مظلومش نکنید. یک ولد الزنائی است که نپرسید. مگر همین نبود که پارسال...

مثل اینکه پوری ناگهان متوجه شد که زیاد حرف زده است و یادآوری قضیه لگد پارسال بنفعش نیست ساکت شد. من از فرصت استفاده کردم:

– باور کنید عمو اسداالله. من اصلا روحم خبر ندارد. میتوانید از اختر خانم که اینجا بودند بپرسید.

اسداالله میرزا باز ابرو‌ها را بالا برد:

– مومنت مومنت اختر خانم این وسط چیکار میکند؟

مشقاسم فرصت را برای مداخله مناسب دید:

– واالله دروغ چرا؟ ما هم نفهمیدیم این ضعیفه اینجا چیکار میکرد. وقتی بمب در رفت دیدیم از در خانه آمد بیرون و دوید رفت خانه خودشان...

دائی جان سرهنگ بمیان صحبت پرید:

– این اختر خواهر آسپیران آمده بود که پوری جان یک توصیه ای برای یکی از قوم خویشهایش بکند که ازش میخواهند مالیات بگیرند...

مشقاسم سری تکان داد و گفت:

– ما جای شما باشیم این ضعیفه را نمی‌گذاریم با پوری خان تنها بماند... این چیزها را بهانه میکند که جوانهای مردم را از راه در ببرد.

من از فرصت استفاده کردم و گفتم:

– تازه اگر آن اصغر دیزل بفهمد که اختر آمده پهلوی پوری شکمش را پاره میکند... پوری را هم صد تکه می‌کند.

اضطراب دائی جان سرهنگ و پوری آشکار شد. دائی جان دستی به شانه ی من زد و گفت:

– بابا جان این حرف را تکرار نکن... یکوقت بگوش آن مردکه اراذل و اوباش میرسد آنوقت خیال می‌کند که...

شیشه آمونیاک را آوردند اسداالله میرزا در آنرا باز کرد و جلو دماغ دائی جان ناپلئون گرفت. در این موقع لیلی از راه رسید. وقتی پدرش را در آن حال دید یکباره زیر گریه زد:

– بابا بابا جان... بابا جان...

هیچ نمانده بود که از دیدن چشمهای پر اشک و فریادهای او اشک منهم سرازیر شود. خوشبختانه دائی جان لای چشمها را باز کرد. صدای اسداالله میرزا بلند شد:

– دیدید گفتم!... الحمداالله هیچ چیز مهمی نبود... یک کمی گرمازدگی بود... آقا آقا... حالتان چطور است؟...

دائی جان ناپلئون دست خود را بطرف پیشانی برد و با صدای ضعیفی گفت:

– من چرا... چرا... مثل اینکه حالم بهم خورد...

دائی جان لحظه ای مبهوت دوروبر خود را نگاه کرد تا ماوقع را بیاد آورد. سرش را بطرفی که تکه‌های خرد شده قرابه شیشه پخش بود برگشت ناگهان چشمهایش گرد شد و فریاد کشید:

– احمق دست نزن!... کی بتو گفت جارو کنی؟... یکی این جارو را از دست این گوساله بگیرد.

خدمتکاری که جارو بدست قصد جمع آوری خرده شیشه‌ها را داشت برجا خشکش زد.

من جلو رفتم و جارو را از دست او گرفتم. ضمن خم شدن یک تکه کهنه سیاه شده که از بقایای ترقه بود از زمین قاپیدم و در مشت خود پنهان کردم.

دائی جان بزحمت نیم خیز شده بود گفت:

– یک نفر برود دنبال آسپیران غیاث آبادی!

دوباره آثار نگرانی در قیافه دائی جان سرهنگ و پسرش نمایان شد.

با عجله گفت:

– خان داداش آسپیران را چکاردارید؟ شما که مزخرفات اینها را... یعنی در واقع به ما هم ثابت شد که این بچه گناهی نداشته...

دائی جان باز حرف او را برید و با صدای ضعیفی گفت:

– مزخرف نگو! تو تمام عمرت را در قسمت مالی کارکرده ای از این چیزها سر در نمیاری.

مشقاسم هم از ضعف دائی جان استفاده کردو دنبال حرف او را گرفت:

– تازه خود آقا از همه بهتر میداند... ما و آقا توی توپ و تفنگ و باروت بزرگ شدیم... آنوقت‌ها یادش بخیر! خود انگلیسا هم اگر چیزی توی لوله توپشان گیر میکرد میفرستادند پی آقا... راستی راستی چه دوره ای بود... پنداری دیروز بود... خاطرمان میاد که تو جنگ ممسنی یک توپچی داشتیم که بهش میگفتی کهریزک رابزن دور از جون غیاث آباد را میزد... تمام گلوله‌ها را حرام کرده بود یکدانه گلوله مانده بود... اقا خدا حفظش کند مثل شیر آمد پشت توپ... خودش میزان گرفت... یک دفعه تمام این خیمه و علم و کتل انگلیسا دود شد رفت هوا... بعد که ما رفتیم جلو دیدیم گلوله خورده وسط سفره انگلیسا... این کاسه آبگوشت و پلو چلوشان ریز ریز شده بود...

دائی جان سرهنگ باصدائی گرفته از غضب گفت:

– مشقاسم مزخرف گوئی هم حدی دارد!

مشقاسم که به پشتگرمی اربابش خیلی جسور شده بود فریاد زد:

– یعنی آقا توپ انداختن بلد نیست؟... یعنی که اصلا هیچی؟... یعنی جنگ آقابا انگلیسا پاک حرف مفت بوده؟...

دائی جان سرهنگ با کلمات بریده گفت:

– من از کجا همچه حرفی زدم؟... مقصودم این است که حالا موقع این حرفها نیست...

خوشبختانه این مرافعه فرصت ادامه نیافت. آسپیران غیاث آباد ی بچه به بغل از جلو و قمر بدنبال او وارد شدند.

آسپیران دیگر هیچ شباهتی به آن مامور مفلوک سال گذشته نداشت.

با اینکه کماکان بکشیدن تریاک ادامه مداد رنگ و رو و حالش چند مرتبه بهتر از سابق شده بود. لباس سورمه ای راهراهی بتن داشت. یقه آهاری پیراهن سفیدش برق میزد. تارهای بلند مو را از شقیقه‌ها روی سرش برده بود بطوری که کچلی او بچشم نمیخورد. قمر هم از سابق بهتر شده بود. کمی لاغر شده بود. در چشمهایش برق شادی و خوشبختی می‌درخشید.

اسداالله میرزا دائی جان ناپلئون را تکان داد و گفت:

– آقا آقا... آسپیران آمد. چشمتان را باز کنید.

دائی جان لای چشمها را باز کرد و با صدای ضعیفی گفت:

– آقای آسپیران امروز در این خانه انفجاری اتفاق افتاده... شاید صدایش تا خانه شما هم آمده باشد... میخواهم شما که اهل اینکار هستید محل را معینه کنید و نوع ماده منفجره را بمن بگوئید.

– عجیب است که من صدائی نشنیدم... گرچه خانه ما تا اینجا فاصله دارد و منهم یک چرتی زده بودم...

مشقاسم گفت:

– خدا آن چشمهای چپشان را کور کند... امان از دست این انگلیسا...

مثل اینکه باین وسیله میخواست سر نخی بدست آسپیران بدهد. ولی آسپیران بالحن تندی گفت:

– ساکت!... شرطش اینست که در کار من دخالت نکنند... قمرجان علی را بگیر ببینم.

آسپیران بچه را ببغل قمر داد و یک ذره بین از جیب بیرون آورد و مشغول معاینه خورده شیشه‌ها شد. پسر قمر بچه واقعا قشنگی بود. با اینکه همه خانواده اصرار داشتند که به هزار دلیل بخصوص بعلت گردی صورت ثابت کنند که شبیه خواهر آسپیران است شباهت او بادوستعلی خان توی چشم میزد.

جای دوستعلی خان در این جمع خالی بود. دو سه ماه بعد از ازدواج قمر با آسپیران غیاث آبادی بدست و پا افتاد که آسپیران طبق قولش قمر را طلاق بدهد ولی آسپیران طوری دل از قمر برده بود که هیچ شمشیر برنده ای قادر بجدا کردن آنها نبود علی الخصوص که آسپیران بمیزان ثروت موروثی قمر پی برده بود و نمی‌خواست چنین لقمه چربی را از دست بدهد.

با اینکه یکبار هم پول زیادی به او دادند که به وعده خود وفا کند قمر در آخرین لحظه چنان آشوبی بپا کرد که همه نقشه‌ها بهم خورد. طفلک دختر از ته دل به آسپیران عاشق شده بود. آسپیران هم تحت تاثیر اینهمه محبت قمر کم کم باو دل می‌بست. از طرفی وجود مادر و خواهر آسپیران باعث شد که دوستعلی خان وعزیز السلطنه خانه را ترک کنند و در خانه دیگری که آن نزدیکی داشتند منزل گرفتند. البته عزیز السلطنه رابطه خود را با دختر و دامادش ناچار حفظ کرده بود اما دوستعلی خان به خون آسپیران و خانواده‌اش تشنه بود. علی الخصوص که آسپیران بخلاف آنکه در آغاز تظاهر به ناتوانی و ناقص العضو بودن کرده بود عملا نشان داده بود که به کمال توانائی است. نه تنها ظاهرا قمر از او راضی بود بلکه بعضی از زنهای همسایه هم که معمولا جزو ابواب جمعی دوستعلی خان بودند از او راضی بنظر می‌رسیدند.

حتی از گوشه کنار شنیده میشد که آسپیران با طاهره زن شیرعلی هم رابطه حسنه ای بهم زده است.

آسپیران ناگهان ایستاد و سر بلند کرد:

– ببینم!... چه کسی قبل از همه صدای انفجار را شنیده است؟

دائی جان سرهنگ که مثل خرس تیر خورده ساکت روی پله نشسته بود گفت:

– این چه ربطی به موضوع دارد؟

– عرض کردم کی از همه نزدیکتر به محل انفجار بوده و قبل از سایرین صدا را شنیده است؟

مشقاسم بجای او جواب داد:

– واالله دروغ چرا؟ تا قبر آآ...

بعد درحالیکه من و پوری را با انگشت نشان میداد ادامه داد:

– ما بچشم خودمان چیزی ندیدیم اما صدایش را شنفتیم... این دو تا آقا زاده پنداری پیش از ما شنیدند...

آسپیران رو به پوری کرد:

– شما چه صدائی شنیدید؟ شبیه صدای ترقه‌های معمولی بود یا یک جور دیگر...

– مثل ترقه‌های معمولی ولی...

من بمیان حرف او دویدم:

– نخیر اصلا مثل صدای ترقه نبود... عین صدای بمب بود.

آسپیران بطرف من دوید:

– تو صدای بمب از کجا شنیده ای؟... جواب بده زود تند فوری سریع!

– توی این فیلمهای جنگ که تو سینما‌ها نشان میدهند... میدانید اخبار جنگی...

پوری با تندی گفت:

– مزخرف میگوید اصلا شکل صدای...

من نگذاشتم حرفش را بزند:

– نخیر بیخود میگوید. میخواهید از چیز بپرسید که اینجا بود... از این چیز...

– از کی؟ جواب بده تند زود سریع!

پوری که متوجه کنایه من شد و برای اینکه ذهنم را ببندد با دستپاچگی گفت:

– یعنی یک خرده هم شبیه صدای بمب بود... اینطوری بام بام...

ولی آسپیران مرا ول نکرد:

– حرفت را بزن! گفتی ازکی بپرسم؟... از کی؟ زود تند سریع!

من دیگر ناچار بودم کوتاه بیایم گفتم:

– از مشقاسم... او هم همین نزدیکی‌ها بود...

دائی جان سرهنگ فریاد زد:

– آقا جان این مسخره بازی تا کی میخواهد ادامه پیدا کند. بگذارید به کارمان برسیم.

آسپیران به تقلید از رئیس قدیم خود نایب تیمور خان فریاد زد.

– ساکت! موقع تحقیق حرف زدن ممنوع!... یعنی تا سوال نکرده‌ام... مشقاسم! حرف بزن! چه جور صدائی شنیدی؟

مشقاسم ابرو‌ها را بالا برد و جواب داد:

– والله دروغ چرا؟ تا قبر آ آ... آنکه ما بگوش خودمان شنیدیم یک صدائی بود که... پنداری یک توپ و یک تفنگ و یک بمب را قاطی هم زده بودند... یک چیزی فیمابین صدای تفنگ و بمب و خرناس پلنگ... یکی صدای بالون هم قاطی داشت که پنداری...

اسداالله میرزا با خنده حرف او را قطع کرد.

– مومنت یک کمی هم ابو عطا با صدای کمانچه قاطی نداشت؟

آسپیران نگاه تندی بطرف او انداخت. ولی علاقه و محبتی که بسبب رفتار دوستانه اسداالله میرزا باو پیدا کرده بود مانع میشد فریاد بزند. بالحن ملایمی گفت:

– حضرت والا اجازه میفرمائید بنده تحقیقم را بکنم.

و بعد از آنکه دوباره با ذره بین روی زمین خم شد باکلمات شمرده ای گفت:

– خیلی روشن است... این بمب از نوع بمبهائی است که بهش گرناد میگویند...

دائی جان ناپلئون با چشمهای گرد نیم خیز شد و به تندی پرسید:

– ساخت کجاست؟

آسپیران سرخود را خاراند و گفت:

– واالله... آن دیگر... یعنی یا ساخت بلژیک است یا ساخت انگلیس... یعنی یک وقتی انگلیسا خیلی از اینها داشتند.

دائی جان ناپلئون دوباره روی پشتی که زیر سرش گذاشته بودند افتاد و گفت:

– حالا دیدید؟... حالا فهمیدید؟... حالا بشما که معتقدید من هیچ نمی‌فهمم ثابت شد؟ باز هم تردید دارید؟ هنوز دشمنی انگلیسا با من افسانه است؟... بقول ناپلئون آن چیزی که حدی ندارد خریت است.

صدای دائی جان کم کم داشت بلند میشد. لیلی با صدای لرزانی فریاد زد:

– بابا جان عصبانی نشوید برایتان خوب نیست... مرگ من عصبانی نشوید!

ولی هیجان دائی جان آرام شدنی نبود.

– وقتی من بدبخت میگویم فریاد میزنم نعره میزنم گوش هیچکس بدهکار نیست. هیچکس نمی‌خواهد واقعیت را بفهمد هیچکس گوش نمیکند...

نعره‌های دائی جان در و پنجره را میلرزاند کف بگوشه لبش آمده بود:

– ولی... ولی... دست انگلیسا بمن نمی‌رسد... من خردشان می‌کنم... من آتششان می‌زنم... بگذار بمب بیندازند بگذار نارنجک بیندازند... آخ.

چشمهای دائی جان بسته شد و بعد از چند لحظه تشنج دوباره غش کرد.

همه دستپاچه بهم ریختند. سرو صدا از هر طرف بلند شد صدای فریاد اسداالله میرزا سایر صدا‌ها را پوشاند:

– چه خبر است باب؟ پیرمرد را میخواهید بکشید؟... مشقاسم بدو دنبال ناصر الحکما.

مشقاسم درحالیکه بطرف در حیاط میدوید گفت:

– گفتم حضرت والا بگذار اینهارا خلاص کنم... اینها دشمن جان آقا هستند...

چند دقیقه در میان سرو صدا و همهمه حاضران و هق هق گریه لیلی گذشت تا دکتر ناصر الحکما کیف بدست وارد شد:

– سلامت باشید سلامت باشید چه اتفاقی افتاده؟...

معاینه دکتر چند دقیقه طول کشید. همه درمیان سکوت چشم بدهن او دوخته بودند. عاقبت سربلند کرد و گفت:

– سلامت باشید قلب نامرتب است باید فورا آقا را برسانیم به مریضخانه...

– با این حالشان حرکت خطری ندارد؟

– در هر حال خطرش کمتر از اینست که دست روی دست بگذاریم و نگاهشان کنیم. حالا من یک آمپول میزنم بعد می‌بریمشان... یک ماشین تهیه کنید.

دونفر برای آوردن ماشین رفتند و دکتر هم مشغول جوشاندن سرنگ خود شد. لیلی همچنان اشک می‌ریخت. زن دائی جان هم که چند لحظه قبل به خانه رسیده بود بسرو سینه خود میزد.

اسداالله میرزا بطرف من که مبهوت و سر افکنده با احساس گناهکاری در کناری ایستاده بودم آمد و زیر لب گفت:

– خفه بشوی پسر! برای اینکه لیاقت یک سانفرانسیسکو بی قابلیت را نداری ببین چه آشوبی بپا کردی!

– عمو اسداالله من چه میدانستم که...

اسداالله میرزا تبسمی بر لب آوردو آهسته گفت:

– برو یک صندوق نارنجک تهیه کن... برای اینکه تا سه ماه دیگر حال این اسب عربی خوب میشود و دوباره باید یک نارنجک در کنی... سه ماه بعد یکی دیگر و یواش یواش باید جیره‌اش را زیاد کنی سه تا و چهار تا با هم بیندازی.

سر را دوباره بزیر انداختم و گفتم:

– عمو اسداالله تصمیم قطعی گرفتم که...

– که یک سری به سانفرانسیسکو بزنی؟ آفرین به به احسنت... این تصمیم را نمیتوانستی دو روز زودتر بگیری که این پیرمرد را باین حال نیندازی؟

– نه عمو اسداالله من...

– یعنی دو روز پیش اسباب سفرت مهیا نبود حالا مهیا شده؟ باز هم جای شکرش باقی است.

– نه نه نه چرا شوخی میکنید. یک تصمیم دیگری است. سانفرانسیسکو نیست...

– لوس آنجلس؟

نزدیک بود فریاد بکشیم. بزحمت خودم را کنترل کردم و با صدای خفه ای گفتم:

– تصمیم گرفته‌ام خودم را بکشم.

اسداالله میرزا نگاهی بمن انداخت و تبسم کرد:

– آفرین به به اینهم تصمیم خوبی است. خوب کی انشااالله بسلامتی؟

– جدی میگویم عمو اسداالله.

– مومنت مومنت پس تو راه آسان تر را انتخاب کردی... بشر همیشه دنبال راه آسان تر می‌گردد... خیلی‌ها هستند که براشان رفتن به امامزاده عبداالله آسان تر از سانفرانسیسکو ست... خوب طبیعت آدمهاست. کاری نمی‌شود کردوقتی بقول آن سردار طبیعت بهوت آفسرده هی سانفرانسیسکو نهی هه... امامزاده عبداالله هی هه...

– عمو اسداالله شما در مقابل یک آدم کاملا مصمم قرار دارید. بشوخی نگیرید.

– خوب ببینم وسیله را هم انتخاب کردی؟

– هنوز نه ولی پیدا می‌کنم.

– شب یک سری به من بزن خانه یک وسیله برایت پیدا می‌کنم که زیاد گرفتاری و درد نداشته باشد.

بعد با قیافه گرفته و جدی اضافه کرد:

– خدا بیامرزدت! جوان خوبی بودی! بده بالای قبرت بنویسند: ای نکویان که در این دنیائید یا از این بعد به دنیا آئید – اینکه خفته است در این خاک منم– آنکه سانفرانسیسکو نرفته است منم... بلکه آن دنیا ملاحظه‌ات را بکنند یک سانفرانسیسکو بفرستندت...

در این موقع صدای دکتر ناصر الحکما بلند شد:

– اگر زودتر ماشین میرسید حرکتشان می‌دادیم... این آمپول یک کمی حالشان را جا می‌آورد ولی باید فکر اساسی کرد.

چند لحظه بعد خبر آوردند که ماشین کرایه دم در حاضر است. بدستور دکتر یک تختخواب سفری آماده کردند. دائی جان را با احتیاط روی آن خواباندند. مشقاسم و دو نفر از خدمتکاران زیر تخت را گرفتند و بلند کردند.

باین ترتیب دائی جان را تا نزدیک در باغ حمل کردند وقتی تخت را زمین گذاشتند که اندام بیمار را بلند کنند و توی اتومبیل بگذارند ناگهان چشمهایش باز شد. با نگاه مبهوتی اطراف خود را نگریست بعد با صدای ضعیفی گفت:

– من کجا هستم؟... چه شده؟... مرا کجا میبرید؟

دائی جان سرهنگ سر را نزدیک او برد و گفت:

– خان داداش حالتان بهم خورد. آقای دکتر گفتند شما را ببریم مریضخانه.

– مریضخانه؟ مرا ببرید مریضخانه؟

– سلامت باشید سلامت باشید چیز مهمی نیست ولی ممکن است یک وسائلی لازم بشود که اینجا نیست. شاید اکسیژن لازم داشته باشید...

دائی جان لحظه ای ساکت ماند سپس نعره زد:

– غلط کردید می‌خواهید مرا ببرید مریضخانه. کی بشما گفت مرا مریضخانه ببرید. گوسفند را میخواهید دست گرگ بدهید؟... می‌خواهید مرا دست انگلیسا بسپرید؟...

صدای دائی جان و صداهای قوم خویشها در هم آمیخته بود. تقریبا همه عقیده داشتند که علیرغم میل دائی جان باید او را بزور هم شده بمریضخانه

برسانند. در میان این همهمه و کشمکش ناگهان آقا جان و مادرم از راه رسیدند.

مادرم فریاد زد:

– وای خدا مرگم بدهد. چه اتفاقی افتاده خان داداش؟

سرو صدا‌های در هم و برهم برای توضیح دادن بلند شد دائی جان ناپلئون که همچنان روی تخت افتاده بود تا آقا جان را دید فریاد زد:

– بدادم برس برادر... این احمق‌ها می‌خواهند مرا بکشند. در این شهری که انگلیسا مثل گرگ منتظر دسترسی بمن هستند می‌خواهند مرا به مریضخانه ببرند.

آقا جان بالحن محکمی گفت:

– غلط کرده اند! با بودن انگلیسا در این شهر هیچ مصلحت نیست آقا را به مریضخانه ببرند. بگوئید دکتر بیاید منزل.

دکتر ناصر الحکما گفت:

– سلامت باشید ولی ممکن است وسائل معالجه لازم باشد که اینجا نیست.

آقا جان با همان لحن قاطع گفت:

– تمام وسائل را هم بیاورید خانه پولش را من میدهم.

در نگاه دائی جان حق شناسی بی انتهائی موج زد. با آرامش چشم‌ها را بست.