دایی جان ناپلئون
فصل ۱۹
در خانه ما برو بیای غریبی بود. تمام دور حیاط را صندلی و میز چیده بودند. با اینکه هوا هنوز تاریک نشده بود چراغهای توری تمام حیاط و قسمت زیادی از باغ را نورانی کرده بود. احمد خان معلم با تارش به اتفاق ضربگیر نابینا قبل از مهمانان آمده بودند و ریزریز مشغول خوردن عرق و مزه بودند.
ناگهان چشمم به اسداالله میرزا افتاد که با کت و شلوار دورنگ خوش دوخت و پاپیون قرمزش وارد شد. چشمهایش میدرخشید. به طرف او دویدم. تا مرا دید آهسته گفت:
– مومنتو، مومنتو، مومنتو سیمو!... شادی کن که امشب عیشمان تکمیل است. خواهر آسپیران نه تنها اصغر دیزل را همراه میآورد بلکه برادر اصغر دیزل یعنی جناب اکبر کله را هم دعوت کرده است. دلم میخواهد یک دوربین باشد و عکس دوستعلی را برداریم.
چند دقیقه نگذشته بود که سر و کله دوستعلی خان پیدا شد. قیافه درهم و گرفته ای داشت.
سراغ آقاجان را گرفت و یکسر پیش او رفت. اسداالله میرزا سر خود را به خوردن انگور یاقوتی گرم کرد و زیر لب گفت:
– گمانم از قضیه خبردار شده... یک سر و گوشی آب بده ببین چه میگوید.
دوستعل یخان آقاجان را در راهرو پیدا کرده بود و با صدای لرزان و خفه ای م یگفت:
– این چه مهمانی است آقا؟ الان شنیدم که این زنیکه بی سر و ب یپا آن غول بی شاخ و دم را هم دعوت کرده است.
آقاجان با متانت جواب داد:
– میفرمایید چه کنم آقای دوستعلی خان؟
– شما نباید این اراذل و اوباش را در مهمانی منزلتان قبول کنید.
– فکر بفرمایید، منکه نمیتوانم جلوی دوست یک قوم وخویش شما را بگیرم. دوست خواهر داماد شما اگر اینجا بیاید بنده میتوانم در را رویش ببندم؟ آخر یک کمی فکر بفرمایید.
دوستعلی خان بالحن غضب آلودی گفت:
– پس بنده هم بروم هرکس و ناکسی را به مهمانی شما دعوت کنم. شما خوشتان میآید؟
آقاجان با همان ملایمت گفت:
– قدمش رو چشم... هیچکس کمتر از دیگران نیست. پیغمبر فرمود: ان اکرمکم عنداالله اتقیکم...
– بسیار خوب! بسیار خوب! بنده هم یکی از همان عنداالله اتقیک مها را به حضورتان میآورم... جایی که اصغر دیزل میآید چرا من مهمان دعوت نکنم؟
من پیش اسداالله میرزا برگشتم و ماجرای مرافعه دوستعلی خان با آقاجان را برایش حکایت کردم. بعد پرسیدم:
– به نظر شما دوستعلی خان که گفت منهم هرکس را خواستم دعوت میکنم یعنی چه؟ حالا چه کسی را میخواهد دعوت کند؟
اسداالله میرزا که همچنان مشغول خوردن انگور یاقوتی بود سری تکان داد و گفت:
– واالله نمیدانم. از این نانجیب هر چه بگویی بر میآید. باید صبر کرد و دید از چه راهی میخواهد تلافی کند.
– چه تلافی میخواهد بکند!
– مومنت، معلوم میشود تو علت مهمانی امشب را نفهمیده ای!...
– مگر علت خاصی دارد، عمو اسداالله؟
– یعنی تو آنقدر ساده ای که خیال میکنی آقاجان به عشق زلف و کاکل آسپیران غیا ثآبادی یک همچه مهمانی مفصلی ترتیب میدهد؟ یک کمی فکر کن جایی که هیچکدام از قوم خویشهای نزدیک، حتی دای یجانت که بزرگ خانواده است مهمانی پاگشا نداده اند آقاجان چرا مهمانی میدهد؟
– واالله آنقدر اتفاق جورواجور افتاده و آنقدر توی مغزم شلوغ شده که نمیتوانم فکر کنم شما بگویید مقصودش چیست؟
– آقا جانت چرا با دایی جان بد است؟
– برای اینکه همیشه تحقیرش میکند و میگوید از خانواده اشرافی نیست.
– آفرین! حالا آقاجان برای اینکه به او و سایرین که میگویند اینقدر به اصل و نسب معتقد هستند لطمه بزند میخواهد آسپیران رجبعلی غیاث آبادی پسر کله پز و برادر اختر رقاصه کافه را به رخ همه بکشد. اینکار را میخواست در عروسی قمر بکند ولی موفق نشد حالا...
– آخر قوم خویشها که همه میدانند قمر زن آسپیران غیاث آبادی شده است.
– ولی امشب علاوه بر قوم خویشها عده ای از آدمهای سرشناس را هم دعوت کرده است. مثلا آقای سالار هم دعوت دارد.
– آقای سالار؟
– بله، این آقا یکی از کله گندههای شهر است. آدمی است که زور و قدرتش بدل ندارد... با مهمان کردن سالار دو نشانه با یک تیر میزند. اولا دایی جان و دوستعل یخان و خانواده را در نظر او کنف میکند ثانیا دایی جان را باز به هول و وحشت میاندازد برای اینکه سالار معروف به طرفداری از انگلیساست.
– پس خطر جنگ و جدال آقاجان و دایی جان هم هست؟!
– بله، تنها نگرانی من هم از همین است. من فقط دلم برای تو میسوزد و گرنه یکسر میرفتم توی جبهه آقاجان پیر اینها را میسوزاندم... خوب بیا حالا که فرصتی هست به من بگو بالاخره میخواهی چکار کنی؟
– یعنی چه؟ منظورتان را نمیفهمم عمو اسداالله؟
– منظورم اینست که اولا دایی جانت لیلی را به تو نمیدهد بری اینکه با آقاجانت میانه خوبی ندارد. ثانیا اگر هم بخواهد بدهد تو باید لااقل شش هفت سال صبر کنی تا بتوانی زن بگیری، ثالثا آن پسر را که الان توی مریضخانه خوابیده چه میکنی؟ خلاصه هزار جور اشکال دارد تو هم که عرضه سانفرانسیسکو نداری... وقتی خوب فکر میکنم میبینم باز هم آسپیران غیاث آبادی...
– عمو اسداالله...
– زهر مارو عمو اسداالله... نگاه کن آسپیران غیاث آبادی چه کلکی زد... قرار بود یک پولی بگیرد قمر را عقد کند و بعد طلاق بدهد. حالا طوری سنگین نشسته که صد دفعه دوستعلی را از آن خانه بیرون میکند و خودش نمیرود... طوری هم قاپ قمر را دزدیده که دخترک حاضر است برای خاطر او حتی از مادرش دست بکشد...
– ده! نگاه کنید عمو اسداالله، آسپیران غیاث آبادی و قمر آمدند...
آسپیران غیاث آبادی در حالیکه دست زیر بازوی قمر انداخته بود پیشاپیش عزیزالسلطنه وارد شد. سر و ضع خیلی مرتبی پیدا کرده بود. به طوری که هیچ قابل مقایسه با آدم مفلوک سابق نبود. قمر هم خیلی عاشقانه به او چسبیده بود.
– عمو اسداالله، پس کلاه گیسش چطور شده؟
– قضیه کلاه گیس حل شد... موضوع را به قمر گفت، قمر هم مثل اینکه از اول عاشق سر کچل بوده، عصر به عصر منقل تریاکش را هم آتش میکند... اصلا مثل اینکه با دوای سانفرانسیسکو عقل و هوشش هم سر جایش آمده است. باید قبول کرد که سانفرانسیسکو بهترین دوای امراض روحی است!
اسداالله میرزا چند قدم به استقبال آسپیران رفت:
– سلام آقای آسپیران... حال شما چطور است؟
آسپیران با خضوع و خشوع به اسداالله سلام گفت:
– چاکر شماییم... به مرحمتتان حضرت والا... همین امروز به قمر گفتم مدتی است خدمت حضرت والا نرسیده ایم باید ازشان خواهش کنیم یک شب سرافراز بفرمایند.
اسداالله میرزا گفت:
– آقای آسپیران پس خانم والده چرا تشریف نیاوردند؟
– خدمت میرسند منتظر اختر بود که با هم بیایند.
اسداالله میرزا گونه قمر را بوسید:
– به به، چه خانم خوشگلی شده... چه دختر نازی!
قمر با تبسم محبت آمیزی او را نگاه کرد:
– عمو اسداالله، نگاه کنید چه پیراهن قشنگی دارم. این را خانم جان برایم دوخته اند.
– ماشاءاالله خانم عزیزالسلطنه از هر انگشتشان صد هنر میریزد.
– نه، عمو اسداالله این را عزیز جانم ندوختند خانم جان دوختند، مادر رجب...
عزیزالسلطنه چهره در هم کشید ولی با تعریف و تمجیدی که اسداالله میرزا از قد و قامت و شکل و شمایل او کرد اخمش باز شد.
مهمانان به طرف آقاجان رفتند. در این موقع نوکر دایی جان سرهنگ با سینی شربت به طرف ما آمد. اسداالله میرزا نگاهی به لیوانها انداخت و گفت:
– مرسی آقاجان، من شربت نمیخورم، به مشقاسم بگو از آن شربت مخصوص برای من بیاورد.
نوکر دایی جان سرهنگ با صدای آهسته گفت:
– مشقاسم؟... مگر خبر ندارید آقا؟... مشقاسم را یک ساعت پیش جلبش کردند به کلانتری.
– چی؟ کلانتری؟ مگر چه کار کرده بود؟
نوکر دایی جان سرهنگ نگاهی به این طرف و آن طرف کرد و گفت:
– از ما نشنیده بگیرید، چون آقا فرمودند کسی نفهمد... اما غروبی از بالا پشت بام یک پاره آجر زده تو سر انگلیسا...
– شوخی میکنی؟ پاره آجر تو سر انگلیسا؟
– نخیر آقا حقیقت عرض کردیم... سر یارو خونین و مالین شده... آقا هم حالا رفتند کلانتری...
اسداالله میرزا با عجله از جا بلند شد و به من گفت:
– بیا یک سری برویم ببینیم چه خبر شده... میترسم باز کلک آقاجان باشد.
در اتاق صاحب منصب شیک کلانتری قبل از همه چشممان به مرد نسبتا جوانی که با صورت خون آلود و سر دستمال بسته روی نیمکت نشسته بود افتاد. زلف بور مجعدش تکه تکه با خون خشک شده به هم چسبیده بود.
مشقاسم سر را به زیر انداخته و کنار در ورودی مقابل دایی جان و صاحب منصب کشیک ایستاده بود. پهلوی دست مشقاسم یک آژان به حالت خبردار ایستاده بود.
دایی جان ناپلئون با صدای خفه ای حرف میزد:
– بنده خودم تنبیهش میکنم. وانگهی من شکی ندارم که عمدا اینکار را نکرده است...
مرد سر شکسته که چشمهایش تاب مختصری داشت با لهجه گیلانی غلیظ اعتراض کرد:
– چطور عمدا نکرده است؟ بگیریم آجر ب یهوا از دستش در رفت خورد تو سر ما... آن فحشهای ناموسی هم که داد بی هوا از دهنش پرید؟
صاحب منصب کشیک گفت:
– تو که دیگر پول گرفتی رضایت دادی! اگر آقا میخواهند شخصا نوکرشان را تنبیه کنند به تو مربوط نیست. بلند شو برو پی کاسبیت!
– ما کوچک شما هستیم.
مرد مجروح سبد ماهی دودی را برداشت و به راه افتاد و ما به اتفاق مشقاسم به طرف خانه برگشتیم. به محض خروج از کلانتری سیل فحش و ناسزا از دهن دایی جان بر سر مشقاسم سرازیر شد. مشقاسم که سر را بلند نمیکرد زیر لب گفت:
– حالا شما هر چه میخواهید به ما بفرمایید... ما هنوز هم پای حرف خودمان هستیم. این بی ناموس اگر خود انگلیسا هم نباشد جاسوسشان است... ما سی سال آزگار است توی این محله هستیم، چطور تا حالا این کور شده را ندیده بودیم؟... تازه ما بعد سی سال زد و خورد هنوز انگلیسا را نمیشناسیم؟
دایی جان با صدایی که از غضب میلرزید فریاد زد:
– مشقاسم! خفه شو و گر نه با دستهای خودم خفهات میکنم!
– ما خفه میشویم... اما آن واکسی بیچاره که خونش ناحق پامال شد روز قیامت دامنتان را میگیرد... الان آن مادر مرده تو آن دنیا چشم انتظار شماست که تلافی خون ناحقش را سر انگلیسا در بیاورید...
به مجلس مهمانی برگشتیم مجلس کاملا گرم شده بود. خیلی از مهمانان آمده بودند و سر و صدای تار احمدخان معلم بلند بود. همه به آقای سالار عزت و احترام فوق العاده ای میگذاشتند و این امر باعث شده بود که آن طرفی که او نشسته بود در واقع شاه نشین مجلس شده بود، حتی دایی جان ناپلئون با تمام نفرت و وحشتش از انگلیسا با ادب کنار دست او نشست.
آقاجان مدام مراقب در ورودی بود. زیر گوش اسداالله میرزا گفتم:
– عمو اسداالله، میبینید آقاجان چقدر نگران است. خیال میکنم انتظار مهمانان مهمتری را دارد.
اسداالله میرزا جرعه ای شراب خورد و با خنده آهسته گفت:
– در انتظار هیزاکسلنسی اصغر دیزل و لیدی اختر خانم است.
من از ترس دایی جانها به خصوص دایی جان سرهنگ که هنوز نگاههای تندی به من میانداخت جرات نزدیک شدن به لیلی را نمیکردم ولی در هر حال و با هر کس که حرف میزدم نگاههای آرزومندم متوجه لیلی بود – طفلک لیلی هم بعد از واقعه مجادله من با پوری جرات نزدیک شدن به من را نمیکرد. مثل اینکه هر دو احساس گناهکاری داشتیم.
چند دقیقه بعد انتظار آقاجان به سر رسید. اختر خواهر آسپیران غیاث آبادی که پیراهن قرمز جگری به تن داشت و سینه برجستهاش از گریبان پیراهن بیرون زده بود، به اتفاق ننه ی رجب و اصغر دیزل وارد شد. بیش از توالت غلیظ خواهر آسپیران، قیاف هی اصغر دیزل جلب توجه میکرد. مرد قوی هیکلی بود که جای چند زخم چاقو در سر ماشین شدهاش برق میزدو کراوات سبزرنگی که میشد حدس زد از کراواتهای دوستعلی خان بود و به زحمت آن را تحمل میکرد به گردن داشت. لحن سلام و علیک و احوالپرسی او فورا طبقه اجتماعیش را معرفی میکرد.
با ورود آنها گل از گل آقاجان شکفت و قیافه دایی جان ناپلئون و دایی جان سرهنگ به همان اندازه در هم رفت.
به محض اینکه قطعه تار تمام شد، آقاجان شروع به تعارف کرد:
– آقای اصغر خان چی میل میفرمایی؟ چایی، شربت، شراب؟ منزل خودتان است تعارف نفرمایید.
اصغرآقا که گویی در این جمع احساس ناراحتی میکرد با صدای آهسته گفت:
– تصدق شما، خیلی ممنون، صرف شده.
اسداالله میرزا گفت:
– رودروایسی نفرمایید!... آبجو هم هست.
– قربان محبت شما... اگر که...
اختر خواهر آسپیران با خنده صداداری گفت:
– حضرت والا این اصغر ما یک کمی خجالتی است... هر چی مرحمت بفرمایید میخورد.
– مومنت، مومنت، ما با هم از این حرفها نداریم. شما را به جان اختر خانم اگر رودروایسی کنید. خواهش میکنم.
اصغر دیزل در حالیکه سر را به زیر انداخته بود گفت:
– حالا که میفرمایید اگر یک چکه عرق کشمش باشد... اما اگر نیست عیب ندارد آبجو هم باشد مرحمت بفرمایید...
اسداالله میرزا در حالیکه از جا بلند میشد گفت:
– اختیار دارید چطور نیست... آهای مشقاسم آن بطری عرق کشمش را بیار اینجا...
مشقاسم با قیافه تلخ و اخمو بطری عرق و چند گیلاس آورد و روی میز کنار ظرفهای میوه گذاشت.
– بسلامتی.
– سلامتی، نوش!
اصغر آقا یک لیوان عرق کشمش را یکجا سرکشید. اسداالله میرزا به مادر آسپیران تعارف کرد:
– خانم شما هم یک لبی تر بفرمایید.
زن ریشدار، با دندانهای سیاه و یک در میان خنده بلندی کرد:
– وای الهی نمیرید شما شازده... من مشروب بخورم؟
– چه مانعی دارد یک همچو شبی... ماشاء االله پسر به این خوبی را زن داده اید...
و با اصرار یک گیلاس کوچک به دست زن ریشدار داد.
صدای آهسته مشقاسم را بغل گوشم شنیدم:
– پناه بر خدا... راست گفتند که قاتل امام زن ریشداره...
در تمام مدت این تعارفات دایی جان ناپلئون مثل یک کوه آتشفشان قبل از طغیان میلرزید. همه آنهایی که دور و بر آقای سالار بودند ساکت و مبهوت به این گفتگو گوش میکردند. فقط، خود سالار با چهره باز و متبسم چشم به سر و سینه خواهر آسپیران دوخته بود. اسداالله میرزا یک گیلاس هم به خواهر آسپیران تعارف کرد.
آقاجان در این موقع فرصت را مغتنم شمرده و با کلمات شمرده گفت:
– جناب سالار، واقعا ما امشب از صمیم قلب خوشحالیم... داماد عزیز ما آقای غیا ثآبادی از صاحب منصبان عالی رتبه تامینات هستند!
دایی جان که فکر آقاجان را حدس میزد خود را میخورد و ساکت بود.
آقای سالار که دو سه گیلاس کنیاک خورده بود و خیلی سر حال آمده بود گفت:
– به به، ما هم خیلی خوشحالیم.... ان شاء االله مبارک است...
بعد رو به آسپیران کرد:
– آقای غیا ثآبادی شما در کدام قسمت تامینات کار میکنید؟
– در قسمت شعبه امور جنایی قربان.
– با کی کار میکنید؟ یعنی رییس شما...
– واالله قربان رییس ما آقای تیمورخان هستند که قرار است امشب هم اینجا بیایند. نمیدانم چطور شده دیر کرده اند.
– کدام تیمورخان، همان که یک وقتی رییس تامینات خراسان بود؟
– نه قربان ایشان هیچ وقت رییس...
دایی جان ناپلئون با دیدن دکتر ناصرالحکماء که وارد میشد فرصتی برای قطع این صحبت پیدا کرد:
– به به سلام آقای دکتر... بفرمایید، بفرمایید. چرا اینقدر دیر آقای دکتر؟... جناب سالار نمیدانم با آقای دکتر ناصرالحکماء آشنا هستید یا نه؟...
احوال پرسی آقای سالار با دکتر که ظاهرا یکدیگر را قبلا دیده بودند به طول انجامید. اسداالله میرزا آهسته گفت:
– نمیدانم دوستعلی خره کجا مانده... ده!... نگاه کنید، چه حلال زاده! آقای دوستعلی خان... بفرمایید! یااالله... دوستعلی خان تا حالا کجا بودی؟
قیافه دوستعلی خان سخت در هم و گرفته بود. میتوانستم حدس بزنم که در انجام نقشهاش موفق نشده است. در حالیکه سعی میکرد خود را شاد نشان دهد گفت:
– رفته بودم بلکه یکی دو تا مطرب خبر کنم.
بعد در حالی که روی کلمات تکیه میکرد ادامه داد:
– توی دسته مطربهای عباس خان یک عبداالله سیاه هست که وقتی کاکاسیاه میشود آدم از خنده روده بر میکند.
تمام نقشه او را فهمیدم. عبداالله سیاه که میگفت، نوه خواهر ناتنی آقاجان بود. این پسر که از بچگی تنبل و بیعار از آب در آمده بود در سنین جوانی به کشیدن شیره معتاد شده بود و از خانه و زندگی فرار کرده بود. یک سال پیش از آن تاریخ در یک مجلس عروسی که مطرب روحوضی خبر کرده بودند ناگهان عبداالله را در جمع مطربها در رل کاکاسیاه دیده بودیم.
دوستعلی خان تمام شهر را زیرپا گذاشته بود که عبداالله سیاه را پیدا کند و به مهمانی آقاجان بیاورد که تلافی کار او را کرده باشد ولی از قضا عبداالله را هیچ جا پیدا نکرده بود و نقشهاش عملی نشده بود ولی تصمیم گرفته بود لااقل زبانی زهر خود را به کام آقاجان بریزد.
یک گیلاس عرق را سر کشید و دنبال حرف خود را گرفت:
– بعله واقعا سیاه با مزه ایست... البته معتاد است و آدم بی سر و پایی است ولی خیلی بامزه است... حیف که نتوانستم پیدایش کنم.
آقای سالار به میان حرف او دوید:
– کاش پیدایش کرده بودید! من عاشق این کاکاسیاهها هستم... اگر بدانید کجا میشود پیدایش کرد شوفر من با ماشین برود دنبالش...
اصغر دیزل که لیوان لیوان عرق کشمش را به اندرون سرازیر کرده بود و سرش کاملا گرم شده بود با خنده صداداری گفت:
– جان آقای سالار ما هم خیلی از این کاکاسیاه بازی خوشمان میآید. اگر بدانیم کجاست ما خودمان میرویم دنبالش...
دوستعلی خان پشت گوش خود را خاراند و رو به آقاجان کرد:
– شما نمیدانید کجا میشود پیدایش کرد؟... برای اینکه... مثل اینکه... یک نسبتی هم با شما دارد. مثل اینکه نوه همشیره شماست...
آقاجان طوری دندانها را بر هم میفشرد که صدای آنها را میشد شنید. دهن باز کرد که چیزی بگوید ولی مثل اینکه نتوانست.
اسداالله میرزا به میان میدان جنگ سرد پرید:
– حالا گرامافون که هست چرا یک صفحه نمیزنید؟... گر چه آقای احمدخان هستند... آقای احمدخان چرا بیکار نشسته اید؟... بزن برادر...
و طفلک برای خاتمه دادن به این غائله از جا پرید و شروع به قر دادن کمر و خواندن کرد:
– امشب چه شبیاست، شب زفاف است امشب. عروس با داماد زیر لحاف است امشب... ای یار مبارک بادا... ایشالا مبارک بادا...
احمدخان معلم هم شروع به زدن تا کرد و با دهن پر همراه او خواند سر و صدای شادی و آواز و بشکن بلند شد و مجلس رنگ دیگری به خود گرفت و این بهترین فرصتی برای آقاجان بود که خشم خود را فروبنشاند.
وقتی اسداالله میرزا با پیشانی عرق کرده و خسته سر جای خود نشست و دوباره سر و صداها خوابید. آقاجان که در این مدت تجدید قوا کرده و طرح استراتژی حمله جدید را آماده ساخته بود در حالی که گیلاس خالی اصغر دیزل را پر میکرد رو به مادر آسپیران کرد و گفت:
– خدا بیامرزد پدر مرحوم آسپیران را... الان روحش در بهشت متوجه ماست. هر پدری آرزو دارد در عروسی پسرش باشد.
مادر آسپیران که به اصرار اسداالله میرزا دو سه گیلاس مشروب خورده بود و سرخی چهرهاش علی رغم ریش، نشان میداد که سرش گرم شده است، بعد از خنده صداداری گفت:
– خدا بیامرزدش... یک روز همین آخرهای عمرش توی دکان دم اجاق گرمش شده بود آمد خانه حالش بهم خورد و حکیم آوردیم بالا سرش... به من گفت:
– ننه رجب میدانی تو دنیا فقط یک آرزو دارم و آن هم اینه که پیش از مردنم رجب را زنش بدهیم... اما اینقدر این پسر چشم سفیدی کرد که آن خدابیامرز آرزو به دلش ماند.
آقاجان برای اینکه مبادا حرفی به میان بیاید و رشته صحبت قطع شود بلا تامل پرسید:
– دم اجاق؟ مگر خدا بیامرز شوهرتان چه کاره بودند؟
– خدا بیامرزدش. آخرهای عمرش کله پز بود... یعنی جوان که بود مقنی بود بعدش...
ننه رجب مثل اینکه یکباره متوجه شد که شاید نباید این حرف را میزد دستی به ریش خود کشید و با لحن ندامت گفت:
– خیلی باید ببخشیدها که... یعنی تقصیر شازده است که به من عرق شراب دادند... خیلی شرمندهام... من الان چند سال بود لب به این چیزها نزده بودم...
آقاجان که هیچ فرصتی را از دست نمیداد گفت:
– اختیار دارید خانم، یعنی میخواهید بفرمایی چون شوهر مرحومتان کله پز بوده شرمنده هستید؟... این حرفها در زمان ما معنی ندارد. فرمود آن کسی پیش خدا عزیزتر است که پرهیزگارتر است، شغل که ملاک نیست... اینطور نیست آقای دوستعلی خان؟
آقاجان با دوستعلی خان حرف میزد ولی در واقع روی صحبتش با دایی جان ناپلئون بودکه رنگش مثل رنگ یک جسد سفید شده بود و انقباض عضلات چهرهاش قیافه او را ترسناک کرده بود.
دوستعلی خان که از غضب میلرزید و رگهای گردنش بالا آمده بود نگاهی به دایی جان کرد. دایی جان با نگاه او را دعوت به آرامش کرد. آقاجان که ضربت خود را زده بود مشغول پوست کندن یک خیار شده بود. اسداالله میرزا خواست صحبت را عوض کند ولی دوستعلی خان حمله را شروع کرد:
– شما که اینطور افکار برادری و برابری دارید چطور است خواهرزاده ی خودتان را به خانه راه نمیدهید؟ خاطرتان هست آن دفعه آمده بود دم در خانه شما که یک کمکی به او بکنید بزور کلانتری ردش کردید؟
آقاجان که سعی میکرد خونسرد بماند گفت:
آن به خاطر شغلش نیست. برای این است که صفات و خصائص انسانی را زیر پا گذاشته... برای اینکه معتاد شده... برای اینکه شیره ای شده است. آبروی مرا برده است...
دوستعلی خان که از شدت غضب عنان اختیار خود را از دست داده بود فریاد زد:
– چطور شما آبروتان مهم است ولی آبروی یک خانواده اشرافی درجه اول این مملکت مهم نیست...
دایی جان خواست او را دعوت به سکوت بکند ولی از فرط غضب صدایی از گلویش در نیامد. وانگهی آقاجان فرصت نداد:
– یعنی شما میخواهید آقای غیاث آبادی مرد محترم و آبرومند را با آن پسره معتاد شیرهای یکجا بگذارید؟
دوستعلی خان واقعا بی اختیار فریاد زد:
– مگر این مردکه تریاکی نیست؟
مدعوین که مات و مبهوت شاهد این مجادله بودند فرصت دخالت پیدا نکردند ناگهان ننه رجب مادر آسپیران غیاث آبادی ظرف میوه را برگرداند و و نعره ترسناکی کشید:
– حرف دهنت را میفهمی؟ تو خانوادهات نوکر رجب منهم نمیشوید... یک دفعه دیگر از این حرفهای مزخرف زدی همچه میزنم توی دهنت که دندانهات بریزد توی حلقت... بی حیای دهن دریده! پاشو رجب! جای ما اینجا نیست!
دوستعلی خان که از حال عادی خارج شده بود فریاد زد:
– خفه شو پیرزن جادوگر! مرده شور آن ریش و سبیلت را ببرد!
ننه رجب مثل ترقه از جا پرید و قبل از اینکه کسی بتواند دخالت کند یک سیلی محکم به صورت دوستعلی خان زد. دوستعلی خان هم یک لگد حواله شکم پیرزن کرد که به ران او خورد و فریاد دردش بلند شد.
صدای فریاد و ناله و نفرین خواهر آسپیران بلند شد:
– مادرم را کشتی بی شرف بی آبرو!
و به طرف دوستعلی خان حمله کرد. زد و خورد غریبی شروع شد. در این موقع اصغر دیزل رفیق خواهر آسپیران که مدتها خشم خود را کنترل کرده بود با یک خیز خود را به دوستعلی خان رساند و از پشت او را بغل کرد و با سرعت به طرف خوض وسط حیات دوید. چنان هیکل دوستعلی خان را به میان حوض پرتاب کرد که سراپای تمام مهمانان خیس شد.
توصیف شلوغی و هیاهو و غوغای بعد از آن برای من ممکن نیست.
نیم ساعت بعد خانه ما به کلی خلوت شده بود. تمام میزها و صندلیها و ظروف میوه و شیرینی در هم و بر هم بر زمین پخش بود. مادرم در گوشه ای ب یصدا گریه میکرد و آقاجان در حالی که دستها را پشت کمر زده بود با قدمهای تند و عصبی در حیاط میرفت و بر میگشت و گاهی به طرف باغ میایستاد و کلمات نامفهومی بر زبان میآورد.
من یکی از غم انگیزترین و بدترین شبهای زندگیم را گذراندم و صبح زود به مادرم التماس کردم که اجازه بدهد به منزل یکی از قوم و خویشها که آن طرف شهر بود به میهمانی بروم.
احتیاج داشتم که مدتی از این محیط دور بمانم.
دو روز بعد وقتی به خانه برگشتم با کمال حیرت دیدم که بین خانه ما و خانه دایی جان ناپلئون سر تا سر باغ تا ارتفاع یک متر و نیم چهار ردیف سیم خاردار کشیده بودند به طوری که حتی یک گربه با احتیاط میتوانست از این طرف به آن طرف برود.