دایی جان ناپلئون
فصل ۱۸
از شب عقد کنان قمر متاسفانه خاطره درستی ندارم زیرا اتفاق ناگواری تمام حواس مرا به خود مشغول کرد فقط یادم میاید که از خانواده عروس در حدود بیست نفر بودند و از خانواده داماد غیر از مادر و خواهرش، نایب تیمورخان کارآگاه معروف حضور داشت. آنچه بیشتر از همه چیز در ذهنم مانده است. قیافه آسپیران غیا ثآبادی است که با لباس دوخته کمی گشاد که عزیزالسلطنه برایش خریده بود و پاپیونی که اسداالله میرزا بگردن او بسته بود شکل تر و تمیز و در عی نحال مضحکی پیدا کرده بود. غیر از قوم خویشهای نزدیک ما شیرعلی قصاب و زنش آمده بودند و خدمت میکردند.
اما واقعه ناگواری که آنشب برایم اتفاق افتاد از این قرار بود:
در خانه دائ یجان ناپلئون که قرار بود عقدکنان در آنجا برگزار شود با پوری که که شب قبل به اتفاق خانباباخان وارد شده بود روبرو شدم. با صورت دراز و اسب آسایش روی پله نشسته بود. با اشاره ای مرا دنبال خود به باغ کشاند و آهسته گفت:
– میخواهم چند کلمه با تو صحبت کنم.
از جیب بغل خود کاغذ تاشده ای را در آورد و در حالیکه سعی میکرد کاغد را از دسترس من دور نگه دارد آنرا باز کرد. قلبم نزدیک بود از حرکت بایستد. کاغذی بود که من چند روز پیش به لیلی نوشته بودم و لای صفحات یک کتاب گذاشته و به او داده بودم.
پوری فش فش کنان گفت:
– آقا از کی تا حالا عاشق شده اند؟
– من... من... من...
– بله شما
بدون اینکه بدانم چه میگویم گفتم:
– من هی چوقت کاغذ ننوشتهام، من اصلا...
– عجب آقا کاغذ ننوشته اند!...
بعد همانطور که مراقب بود مبادا من کاغذ را از دستش بگیرم با صدای آهسته شروع به خواندن کرد:
– لیلی عزیزم میدانی چقدر دوستت دارم. میدانی که زندگی بدون تو برای من معنی ندارد... «
با صدای آهسته گفتم:
– پوری به قرآن...
– اجازه بفرمایید، بقیهاش را گوش کنید:»... از وقتی که شنیدم این اسب عربی فش فشو میخواهد برگردد...
پوری سر را بلند کرد و گفت:
– اگر مجلس عروسی نبود اسب عربی فش فشو چنان توی دهنت میزد که دندانهایت بریزد توی حلقت! یک اسب فش فشویی نشانت بدهم که تا عمر داری یادت نرود!
– پوری به جان آقاجان...
– خفه! آقا جانت هم مثل تو یک بی سر و بی پای گدازاده است!
دیگر نتوانستم تحمل کنم با تمام قوتی که در خود سراغ داشتم مشتی به گردن او زدم و سعی کردم کاغذ را از دستش بقاپم ولی زورم به او نرسید و یک سیلی محکم به گوشم زد. خون جلوی چشمم را گرفته بود و مثل یک پلنگ زخمی به او حمله کردم ولی یک سیلی دیگر از او خوردم از فرط درماندگی یک لگد محکم به زیر شکم او زدم و مثل باد به طرف خانه خودمان فرار کردم. از نعره او سر و صدایی که بلند شد دانستم که ضربه بدی بوده است.
خود را به پناهگاهی در زیر شیروانی که در طفولیت بارها در آنجا پنهان شده بودم رساندم و بی حرکت ماندم، پشت سر هم عده ای به جستجوی من آمدند و پیدایم نکردند. پدرم و مادرم گاهی فریادزنان و گاهی التماس کنان دنبالم گشتند ولی من همچنان در پناهگاهم بی حرکت و بی صدا مانده بودم میشنیدم میگفتند: یک جایی قایم شده بالاخره پیدایش میشود. وقتی سر و صداها خوابید ناگهان صدای اسداالله میرزا را شنیدم که اتاق به اتاق میگشت و مرا صدا میزد. وقتی نزدیک رسید آهسته گفتم:
– عمو اسداالله، من اینجا هستم.
– تو آنجا چطور رفتی... بیا ببینم... نترس بیا من تنها هستم.
وقتی پایین آمدم با خنده گفت:
– بابا ایواالله... تو که این جوان را قر کردی. این هم راه بدی نیست. خودت چون سانفرانسیسکو نمیروی راه سانفرانسیسکوی آن مادر مرده را بستی.
– حالا پوری چطور شده؟
– هیچی، افتاد وسط حیات غش کرد دکتر ناصرالحکماء را آوردند. حالا حالش یک کمی بهتر شده... سر چی حرفتان شد؟
– یک کاغذ که من به لیلی نوشته بودم دزدیده، به آقاجان هم فحش داد. راستی به دایی جان چیزی گفت؟
– نه، اما یک مدتی با آقاجانت صحبت میکرد.
– حالا من چکار کنم؟
– فعلا آفتابی نشو تا سر و صداها بخوابد. آقای سرهنگ برایت خط و نشان کشیده! حالا یواش یواش میفهمی که همان راهی که من بهت نشان داده بودم از همه ساده تر بود.
– چه راهی عمو اسداالله؟
– راه سانفرانسیسکو.
این واقعه باعث شد تا من از شرکت در مجلس عقد کنان قمر محروم شدم.
آخر شب وقتی آقاجان و مادرم برگشتند من در اتاق خودم بودم. در را احتیاطا روی خودم بسته بودم. آقاجان آمد و دستی به در زد و دستور داد که در را باز کنم. صدایش خشن و عصبی بود. با ترس و لرز در را باز کردم. آقاجان وارد شد و لب تخت آهنی نشست. من سرم را زیر انداخته بودم. آقاجان بعد از چند لحظه سکوت گفت:
– شنیدهام که تو با لیلی سر و سری داری؟
– دروغ میگوید. باور کنید که...
– مزخرف نگو پوری کاغذی که به لیلی نوشته بودی به من نشان داد.
ناچار سکوت کردم. آقاجان هم چند لحظه ساکت ماند سپس با لحن ملایمی که هیچ انتظارش را نداشتم گفت:
– پسر جان هیچ فکر کرده ای که اگر داییت از این ماجرا مطلع شود دودمانت را به باد میدهد؟
کمی جرات پیدا کردم با صدای آهسته گفتم:
– من لیلی را دوست دارم.
– از کی تا حالا؟
– از سیزده مرداد پارسال.
– بارک االله چه تاریخ دقیقی! لابد ساعتش را هم میدانی؟
– بله از ساعت سه و ربع کم.
آقاجان دست روی شانه من گذاشت و باصدای آهسته ای گفت:
– ببینم، نکند کار و باری هم صورت داده باشی؟
مقصودش را فورا نفهمیدم و گفتم:
– چند تا کاغذ بهش نوشتهام.
– او هم ترا میخواهد؟
– بله. آقاجان لیلی هم مرا دوست دارد.
– خوب... راستش را بگو ببینم چه کارها کرده اید؟
– یعنی میخواهید بگویید قول و قرار...
آقاجان با بی حوصلگی گفت:
– نه گوساله. میخواهم بدانم به قول اسداالله میرزا سانفرانسیسکو هم بعله یا نه؟
دهنم باز ماند. شنیدن این حرف از زبان آقا جان که هیچوقت از این نوع شوخیها نمیکرد و رابطه خشک و سردی با من داشت نفسم را بند آورده بود. پس از چند لحظه بهت و حیرت، تازه خجالت کشیدم و سرم را به زیر انداختم و گفتم:
– آقاجان این چه حرفی است میزنید!
– خودت را لوس نکن، پرسیدم کاری هم صورت داده ای یا نه؟
لحن آقاجان لحن شوخی نبود. با تندی گفتم:
– آقاجان، من لیلی را دوست دارم. هی چوقت از این فکرهای کثیف به ذهنم نیامده!
کم کم داشتم موضوع را میفهمیدم. آقاجان برای لطمه زدن به دای یجان چشم انداز تازه ای پیدا کرده بود. حس میکردم که اگر جواب من مثبت بود زیاد هم بدش نمیآمد.
چند لحظه ساکت ماند. چون از من ناامید شده بود سعی کرد ظاهر را حفظ کند:
– اینها را که شوخی کردم. ولی باباجان این دختر نامزد پسرعمویش است، به تو وصلت نمیدهد تو حالا باید درست را تمام کنی... البته اگر اتفاقی افتاده بود یک وضع دیگری پیش میآمد... این فکرهای بچگانه را از سرت بیرون کن... حالا که الحمداالله اتفاقی نیفتاده به فکر درس و مدرسهات باش!... برو بخواب باباجان!
آقاجان رفت و مرا تنها گذاشت. با اینکه بدجنسی و انتقام جویی او را به خوبی حس کرده بودم ولی برای اولین بار افکار تازه ای در مغزم پیدا شده بود.
دیر وقت بود که سر و صدای اسداالله میرزا در خانه ما شنیده شد. آمده بود سراغی از من بگیرد. صدایش را در راهرو شنیدم که با مادرم حرف میزد:
– این پسر امشب عروسی نیامد نکند حال نداشته باشد.
لحظه ای بعد وارد اتاق من شد و گفت:
– ناراحت نباش، باباجان من از دل آقای سرهنگ در آوردم... طفلک لیلی هم خیلی ناراحت بود... پیداست از این پسر خیلی بدش میآید.
– عمو اسداالله، پوری به دای یجان چیزی نگفت؟
– مثل اینکه گذاشته قضیه را بی سر و صدا حل کند. خیال نمیکنم چیزی به آقا گفته باشد.
من لحظه ای ساکت ماندم. اسداالله میرزا خندید و گفت:
– اما خیال نکنم به این زودیها به فکر خواستگاری بیفتد، چون تو بدجوری به ناموسش لطمه زدی... تا دو سه هفته ای باید ضماد روی سانفرانسیسکویش بگذارد.
من بدون اینکه سر بلند کنم با صدای آهسته گفتم:
– عمو اسداالله یک سوالی میخوام از شما بکنم.
– بگو بابام جان.
– میخوام بگویم که.. من.. اگر من.. یعنی.. اگر...
– اگر چی؟
– یعنی... من.. اگر من... همان که شما میگفتید... اگر من با لیلی...
– اگر تو چی؟... اگر با لیلی عروسی کنی؟
– نه، یعنی من چه کار باید بکنم که با لیلی عروسی کنم؟ چکار کنم که او را به پوری ندهند؟
– صد دفعه گفتم سانفرانسیسکو.
– اگر من.... اگر سانفرانسیسکو...
صدای قهقهه ی شادی اسداالله میرزا بلند شد:
– آفرین... آفرین... داری آدم حسابی میشوی...
– نه، عمو اسداالله میخوام بگویم که...
– مومنت، باز پشیمان شدی؟
– نه اما ولی چه جوری...
– آهان! چه جوریش را من یادت میدهم. بنشین تا عکسش را برایت بکشم... یک مداد بنفش با یک مداد صورتی خوشرنگ بده تا عکسش را برات بکشم.
من فرصت اعتراض پیدا نکردم زیرا در این موقع سر و صدای همهمه ای از باغ بلند شد:
– بود... آن بیل را بیاور... آن سطل... نه از آنطرف...
اسداالله میرزا از جلو و من پشت سر او به طرف باغ دویدیم.
اسداالله میرزا با مشقاسم که میدوید سینه به سینه شد. پرسید:
– چه شده؟ چه اتفاقی افتاده مشقاسم؟
– واالله آقا دروغ چرا؟ تا قبر آآ... انگلیسا حمله کردند... خدا آن چشم چپشان را کور کند!
مشقاسم علت هیاهویی که را به باغ کشانده بود برای اسداالله میرزا توضیح داد: ظاهرا در موقع برو بیای مهمانی که سر همه گرم بود یک دست ناشناس کهنه راه آب مخصوص آب انبار دای یجان را برداشته و آب از آب انبار بالازده و سطح سه زیرزمین تو در تو را گرفته بود.
اسداالله میرزا پرسید:
– نفهمیدی کی کهنه راه آب را در آورده بود؟
– آقا میگوید که کار انگلیساست. اما ما خیال نکنیم انگلیسا که هنوز عرق راهشان خشک نشده یکسر بیایند سراغ راه آب خانه ما... تازه اگر بخواهند راه آب خانه ما را واز کنند واسه اینکه چشمشان چپه چه بسا که راه آب سردار را عوضی وازکنند.
در این موقع چشم مشقاسم به من افتاد و آهسته گفت:
– بابام جان دل شیر داری اینجاها پیدات شده... اگر دست آقا یا آقای سرهنگ بهت برسه هشتاد تکهات میکنند.
– راستی مشقاسم، خیلی عصبانی هستند؟
– واالله دروغ چرا؟ تا قبر آآ... با اون لگدی که تو زدی تو ناموس جوان مردم اگر جان سالم بدر ببره خیلی اقبالش بلند بوده غلط نکنم یکی از آن وردستهای ناموسش پاک ضایع شده... به حکیم که نشان داد ما هم دیدیم بلانسبت قد یک کدو حلوایی شده.
اسداالله میرزا هم مرا به گوشه ای هل داد و گفت:
– آره باباجان، قایم شو تا آبها از آسیاب بیفتد وردست ناموس شوخی بردار نیست!
مشقاسم ادامه داد:
– دکتر ناصرالحکماء حالا ضماد رویش گذاشته، گفته صبح باید ببرند مریضخانه... طوری زدیش که پنداری نفسش و ناموسش قاطی شده.
من ناچار خود را لای شمشادها پنهان کردم و اسداالله میرزا به طرف دایی جان که تفنگ به دوش از اندرونی بیرون میآمد رفت.
دای یجان فریاد زد:
– قاسم چرا ایستادی؟ بدو کمک کن آبها را بیرون بریزید.
– واالله آقا داشتیم میرفتیم سطل خانم اینها را هم بگیریم.
دای یجان گفت:
– خوب شد مهمانها رفته بودند.
اسداالله میرزا پرسید:
– داماد هم رفت؟
– بعله. او هم گورمرگش رفت که فردا با مادر و خواهرش اسباب کشی کنند خانه دوستعلی. اگر آن نایب تیمورخان بود شاید میتوانست به حل این معمای جنایی کمک کند.
دایی جان سرهنگ و آقاجان هم به جمع پیوستند.
آقاجان گفت:
– اما واقعا چیز غریبی است! کدام بی همه چیز ب یشرفی اینکار را کرده...
دای یجان ناپلئون حرف او را برید:
– سوال شما بچگانه است... استراتژی انگلیسا را من میدانم... دفعه اول نیست که این حقه جنگی را به کار میبرند. در جنوب هم یک دفعه آب رودخانه را برگرداندند زیر چادرهای ما و چند ساعت بعد حمله کردند.
مشقاسم که داشت دور میشد با شنیدن این کلمات برگشت و گفت:
– خدا ریشهشان را از روی زمین بکند. خاطرتان میآید آقا. چه آبی زیر پای ما ول کردند؟ اینهم یکجور شمر بازی است. شمر آب را بست. انگلیسا آب را ول میکنند... خدایی بود ما آب باز درجه یک بودیم و گرنه همه خفه شده بودیم.
اسداالله میرزا برای آرام کردن دایی جان گفت:
– آخر آقا فکرش را بکنید. انگلیسا با توپ و تانک وارد این شهر شده اند اگر بخواهند به شما لطمه بزنند میآیند راه آب انبار را باز کنند؟
– اسداالله، اسداالله، خواهش میکنم رموز سیاست انگلیسا را به من یاد نده!
– مومنت، مومنت...
دای یجان فریاد زد:
– زهر مار و ممانت... اصلا انگلسیا مردم خیلی شریفی هستند... اصلا عاشق من و خانوادهام هستند... اصلا شکسپیر داستان رومئو و ژولیت را در وصف حال انگلیسا و من نوشته...
مشقاسم که موضوع را درست نفهمیده بود گفت:
– دور از جون شما... خدا نصیب نکند که انگلیسا عاشق بشوند... اصلا با اون چشمهای چپشان مگه میتوانند خاطرخواه بشوند، ما یک همشهری داشتیم میگفت انگلیسا اصلا بلانسبت مردی ندارند... تازه آنهاییشان هم که دارند از زور چپی عوضی میروند سراغ زن همسایه.
دای یجان فریاد زد:
– قاسم بجای این مزخرفات برو دم قهوه خانه این پسره واکسی را صدا کن بیاید کارش دارم... شاید او دیده باشد که کی در راه آب را باز کرده...
– آقا واکسی که آخر شبی دم در نبوده...
– مزخرف نگو! هر کاری که میگویم بکن.
مشقاسم با عجله از باغ بیرون رفت. نوکر ما و نوکر دایی جان سرهنگ و سایر مستخدمین با سطل مشغول خالی کردن آب زیرزمینها بودند.
در این موقع شنیدم که آقاجان به دایی جان سرهنگ گفت:
– انشاء االله ناراحتی پوری جان رفع شده؟
دایی جان سرهنگ بالحن سردی جواب داد:
– صبح باید ببریمش مریضخانه. فعلا دکتر یک آمپول مرفین زده که درد نکشد.
– من خیلی متاسفم که این اتفاق افتاد. این پسر را چنان تنبیهی کنم که تا آخر عمرش یادش نرود.
دای یجان ناپلئون باملایمت غیرمنتظره ای گفت:
– تنبیه شدید لازم نیست. بچه است عقلش نمیرسد.
از لحن او دانستم که میخواهد از هر مبحثی غیر از حمله انگلیسا احتراز کند. در این موقع مشقاسم با عجله وارد باغ شد و یکسر به طرف دای یجان رفت.
– آقا، قهوه چی میگفت که واکسی اصلا امشب به قهوه خانه نیامده...
دای یجان لحظه ای با نگاه مبهوت و دهن باز او را نگاه کرد، سپس دست به پیشانی برد و زیر لب گفت:
– نقشه کامل است! این پسر را هم سر به نیست کرده اند.
اسداالله میرزا پرسید:
– کی سر به نیستش کرده است؟
– هیچی، هیچی... در هر حال ما باید تا صبح بیدار و مراقب باشیم.
آق اجان هم تایید کرد:
– بله، یک کاسه ای زیر نیم کاسه هست.
مشقاسم گفت:
– چه کاسه ای هم هست... راستش ما حرف آقا را باور نمیکردیم تا اینکه فهمیدیم راستی راستی آدم دانایی است. انگلیسا راآقا میشناسد و بس.
– چطور مشقاسم؟
– واالله دروغ چرا؟ تا قبر آآ... آقا گفتند کار انگلیساست، ما باورمان نشد اما حالا خاطر جمع شدیم که کار همان کور شده هاست... از قهوه چی پرسیدم امروز این طرفها یک آدم بور طوری با چشمهای چپ ندیده، گفت یک ماهی فروش عصری دم قهوه خانه رد شده که چشم و زلفش عینهو ازرق شامی بوده، چشمهایش هم یک هوایی تاب داشته...
اسداالله میرزا که سعی میکرد خنده خود را فرو بخورد گفت:
– نشانها درست نشانی ژنرال ویول انگلیسی است.
دایی جان با لحن تندی گفت:
– فعلا شب بخیر تا صبح.
✳ ✳ ✳
صبح روز بعد که جمعه بود من جرات بیرون آمدن از اتاقم را نکردم. آقاجان سراغ من نیامد. ولی مادرم برایم صبحانه آورد. از او شنیدم که همه خانواده همراه پوری به بیمارستان رفته اند. ساعتی بعد سر و کله اسداالله میرزا پیدا شد. من که تمام شب را با ترس و نگرانی گذرانده بودم با شنیدن صدای او کمی آرام گرفتم. به سراغ من آمد و گفت:
– اوضاع ناجور است. من با آقاجان صحبت کردم قرار شد چند روزی ترا پیش بچههای رحیم خان به دزاشیب بفرستند تا سر و صداها بخوابد.
با نگرانی پرسیدم:
– چطور شده، عمو اسداالله؟
– آقای سرهنگ قسم خورده که دو تا گلوله توی مغزت خالی کند... برای اینکه باید پوری را عمل کنند و یکی از چیزهایش را در بیاورند.
– یکی از چیزهایش؟
– چقدر تو خنگی! چطور بگویم... یکی از پایههای برج سانفرانسیسکویش را... یا بقول مشقاسم یکی از وردستهای ناموسش را...
– گفتید دای یجان سرهنگ میخواهد دو تا گلوله تو مغر من خالی کند؟
– پس میخواهی توی مغز من خالی کند؟
مبهوت و درمانده بدون اینکه بدانم چه میگویم گفتم:
– دو گلوله کلت...
اسد االله میرزا به میان حرف من دوید:
– تعجب من هم از همین است که حالا که فقط یکی از پایههای سانفرانسیسکو را در میآورند چرا دو تا گلوله...
در این موقع ورود آقاجان صحبت ما را قطع کرد:
– پسره بی شعور گوساله!
اسداالله میرزا با خونسردی گفت:
– دعوا مرافعه فایده ندارد... شما هم بودید یکنفر به پدرتان توهین میکرد عصبانی میشدید. حالا هم همانطور که عرض کردم بهتر است چند روزی بفرستیدش منزل رحی مخان تا سر و صداها بخوابد. الان تلفن کردم، رحیم خان گفت خیلی خوشحال میشود.
من بالحن التماس گفتم:
– نه. بگذارید من بمانم... من میخواهم پیش لیلی بمانم.
آقاجان بالحن تحقیر و تشدد در حالیکه به طرف من حمله میبرد گفت:
– خفه قون بگیر! مرده شور ریختت را ببرند با آن عشقبازی ت!
خوشبختانه اسداالله میرزا بین ما بود و گرنه یک پس گردنی یا یک لگد خورده بودم.
اسداالله میرزا گفت:
– اتفاقا من ناهار شمیران مهمانم، الان میروم لباسم را عوض میکنم میآیم میبرمش.
بعد رو به من کرد:
– حرف گوش کن بچه! ما صلاح کارت را بهتر میدانیم.
بی انصافها نگذاشتند من منتظر برگشتن لیلی از مریضخانه بشوم. یک ساعت بعد با اسداالله میرزا در اتوبوس به طرف شمیران میرفتیم. بعد از مدتی سکوت گفتم:
– عمو اسداالله، حالا شما خیال میکنید چطور میشود؟
– چی چطور میشود؟
– پوری؟
– تعادل بدنش به هم میخورد.
– چرا؟
– برای اینکه یکی از آنها را که در بیاورند یک طرف بدنش سبک تر میشود یک طرف سنگین تر.
– خواهش میکنم شوخی نکنید. من خیلی نگرانم.
– مومنت، واقعا مومنت... تو چرا نگرانی آن مادر مرده صورت اسبی باید نگران باشد که محروم السانفرانسیسکو شده.
– راستی دیگر هی چوقت نمیتواند که...
– که چی؟
– که... یعنی... که سانفرانسیسکو...
– آفرین، آفرین، اولین دفعه است که اسم سانفرانسیسکو را بر زبان آوردی. نمره جغرافیت بیست... راجع به اینکه دیگر میتواند سفر سانفرانسیسکو برود یا نه در میان حکماء و اطباء اختلاف نظر هست. بعضی معتقدند که...
– عمو اسداالله! خواهش میکنم شوخی نکنید. من دیشب از نگرانی تا صبح نخوابیدم.
– یعنی اینقدر نگران بودی که پوری نتواند سانفرانسیسکو برود؟
– نه، ولی میترسم بلایی سرش بیاید آن وقت وجدانا مسوولم.
– فقط وجدانا مسوول نیستی قانونا هم مسوول هستی... ولی فکرش را نکن اینها شکایت بکن نیستند. یک خانواده اشرافی هیچوقت پا به عدلیه نمیگذارد.
– لیلی چه میشود عمو اسداالله؟
– فعلا لیلی برای مدتی در امان است ولی وقتی فش فشو از مریضخانه در آمد سه چهار ماهی هم گذشت دوباره موضوع نو میشود.
– حالا تا چند ماه دیگر...
اسداالله میرزا حرف مرا برید:
– تا چند ماه دیگر خیال میکنی لیلی را به تو میدهند؟ اگر پوری تازه محروم السانفرانسیسکو شده تو که مادرزاد محرومی!
– بالاخره یک طوری میشود. از شما یک خواهش دارم به لیلی بگویید که من مجبور شدم تنهایش بگذارم. بگویید اگر میتوانست ساعت دو بعد از ظهر که دایی جان خواب هستند به من تلفن بزند خود شما هم هر اتفاقی میافتد به من خبر بدهید. قول میدهید؟
– قول شرف.
اسداالله میرزا نمره تلفن ادارهاش را به من داد و گفت:
– اما پای تلفن حرف زیادی نزنیها...
یک ساعت بعد من از اسداالله میرزا خداحافظی کردم و اولین دوران دوری من از لیلی شروع شد.
اقامت من در منزل رحی مخان که با پسرش دوست بودم نزدیک دو هفته طول کشید. در این مدت مرتب به اسداالله میرزا تلفن میزدم و اخبار را میپرسیدم. پوری را عمل کرده بودند. یکی از اعضاء دوگانه ی او را در آورده بودند و نگران بودند مبادا مجبور شوند دومی را هم درآورند. حدود روز دهم وقتی به اسداالله میرزا تلفن زدم گفت:
– مژدگانی بده موضوع به همان دو تا گلوله که قرار بود آقای سرهنگ در مغزت خالی کنند تمام شد و به چهار گلوله نرسید.
– چطور عمو اسداالله؟
– ظاهرا پایه دوم سانفرانسیسکو از خطر جسته است. حالا میتوانیم به شرط اینکه شهر روی یک پایه دوام بیاورد دست و پایی برای بخشایش تو بکنیم.
– حالا میتواند زن بگیرد؟
– حالا که نه شاید چند ماه دیگر و آنهم به قول سردار هندی طبیعت بهوت افسرده هی... فعلا تو از جایت تکان نخور... حال لیلی هم خوبست. نگرانش نباش.
یک شب جمعه پانزده روز بعد از واقعه ضرب دیدگی پوری، به مناسبت مهمانی پاگشای قمر و آسپیران غیاث آبادی که از طرف آقاجان داده میشد مرا بخشیدند و اسداالله میرزا شخصا به سراغ من آمد.
در اتوبوس خبر تازه ای به من داد:
– امشب خیال میکنم مهمانی خیلی شلوغ بشود. چون ظاهرا دیشب یا امروز صبح دوستعل یخان و عزیرالسلطنه فهمیده اند که آسپیران غیاث آبادی که گفته بود در جنگ عضو شریفش را از دست داده و از مال دنیا چیزی ندارد از اصل دروغ گفته و از قراری که از پچ پچ زنها فهمیدم خیلی هم مالدار است یعنی مال قابل ملاحظه ای دارد.
– پس چرا گفته بود که...
– ظاهرا حساب کرده بود که اگر بگوید کم و کسری ندارد بابت حق العقد از حسابش کسر میگذارند...
عجب آدم حقه ایست.
– خیلی هم حقه نیست. یک کمی هم ابله است ولی من دست سلطان گل زرد را در این میان میبینم.
– مقصودتان...
– بله، مقصودم آقا جانت است... از ریخت کار میفهمم دست او در کار بوده است.
– ظاهرا خیلی شنگول است. بچه میخواست که دارد. امید مال و منالی هم که نداشت خدا یک آدم مالدار و خیلی هم مالدار برایش رسانده... خلاصه امشب خیلی میخندیم... البته اگر تا امشب کار به جنگ و جدال نرسد.
– عمو اسداالله دایی جان چه میکند؟
– ظاهرا هنوز پوری چیزی از نامه نویسی تو به لیلی به دا ی یجان نگفته... یا اگر هم گفته طوری حواس دای یجان پیش انگلیساست که کاری به اینکارها ندارد.
– باز هم انگلیسا؟
– بله، واکسی بکلی گم شد. دایی جانت میگوید که انگلسیا او را کشته اند. دوباره هفت تیر به کمر بسته، مشقاسم هم شبها با تفنگ پشت در اتاقش میخوابد. آقاجانت هم مرتبا هیزم روی آتش میریزد.
– آقاجان چه میگوید؟
– روزی یک حکایت از گم شدن اشخاصی که میگوید دشمن انگلیسا بوده اند جعل میکند و برای پیرمرد بیچاره تعریف میکند... خوشبختانه چند روزی است سردار هندی به مسافرت رفته...
– عمو اسداالله، شما باید سعی کنید به دایی جان حالی کنید که انگلیسا کاریش ندارند.
– مومنت، مگر حرف به خرجش میرود. هرکس بگوید که انگلیسا بیکار نیستند که دنبال او بیفتند با هفت پشت او بد میشود... بیچاره داداش شمسعلی چند روز پیش آمد حرف بزند چنان توی دلش پرید که نپرس... مشقاسم هم مرتب از قتل و غارت انگلیسا جعل میکند.
– پس اوضاع خیلی شلوغ است عمو اسداالله؟
– خیلی... اما از همه مهمتر همان قضیه آسپیران غیاث آبادی است که ب یانصاف نه تنها در جنگ چیزی از دست نداده بلکه ظاهرا مال و منال دوسه تا از کشته شدگان را هم تصاحب کرده و سخت مشغول افاضه است.
– دوستعل یخان چه میکند؟
– دارد سکته میکند. چون آسپیران با آن سر کچلش سخت قاپ قمر را دزدیده، حالا دوستعلی میترسد که املاک قمر از دستش در برود. از طرفی خواهر آسپیران که دوستعلی برایش دم تیز کرده بود یک رفیق کلاه مخملی به اسم اصغر دیزل دارد که جلد دوم شیرعلی قصاب است.
– رفیقش را هم به خانه دوستعلی خان آورده؟
– نه، ولی یکشب در میان مست میکند و میآید و اگر در را برویش باز نکنند دیوار را از جا میکند.
– عمو اسداالله شما مثل اینکه خیلی از این ماجرا کیف کرده اید.
– بعمرم اینقدر خوشحال نبودهام. بگذار یک کمی پوزه اینها به خاک مالیده بشود. خانواده اشرافی نوههای پلنگ السلطنه و ببرالدوله که به پشتشان میگفتند همراه ما نیا بو میدهی حالا باید با اصغر دیزل و آسپیران غیاث آبادی هم پیاله بشوند.
– امشب منزل ما خیلیها هستند؟
– بله، آقاجان مهمانی مفصلی ترتیب داده... اصلا خیال میکنم کارگردان نمایش آقاجان باشد چون دیشب شنیدم که به آسپیران میگفت اگر خانم همشیره هم بخواهند کسی را دعوت کنند منزل خودشان است. همشیره هم که میشود حدس زد کسی را جز اصغر دیزل دعوت نمیکند... خلاصه آقاجان فحش پوری را به این زودیها فراموش نمیکند.
– شما نمیتوانید یکجوری ترتیب بدهید که اصغر دیزل نیاید؟
– مومنت، مومنت، من اتفاقا خیال دارم خواهر آسپیران را مفصل تشویق کنم که اصغرآقا را بیاورد. دوستعلی خیلی بیش از اینها به من مدیون است، تا صبح قیامت آزارش بدهم حقش را ندادهام.
وقتی به خانه رسیدیم اسداالله میرزا از من جدا شد و با خنده گفت:
– انشاء االله شب میبینمت... حالا من باید بروم سراغ آسپیران و خواهرش... بی اصغر دیزل مجلس ما صفایی ندارد.
مادرم مرا پیش دایی جان سرهنگ برد. دست او را بوسیدم و عذرخواهی کردم. بعد تکلیف کرد که حتما برای سلام گفتن پیش دایی جان ناپلئون بروم.
در حالیکه قلبم از شوق میخواست سینهام را پاره کند به خانه دای یجان رفتم. با لیلی در حیاط روبرو شدم بعد از روزهای جدایی که به نظرم عمری رسیده بود او را میدیدم. شوق و ذوق دیدارش لالم کرده بود فقط سلام کردم. لیلی چند لحظه ای بی حرکت مرا نگاه کرد بعد با چشمهای اشک آلود به اتاق خود دوید. جرات نکردم دنبالش بروم.
دای یجان ناپلئون مرا پهلوی خود نشاند و مدتی نصیحت کرد. عمده نصایح او بر این مدار دور میزد که آنها عمرشان را کرده اند و ما جوانها باید اتحاد و اتفاق مقدس خانواده را حفظ کنیم. بعد گفت که به حمداالله پوری از خطر گذشته و تا چند روز دیگر او را از بیمارستان به خانه میآورند و به من دستور داد که روز بعد برای عذرخواهی بدیدن او در مریضخانه بروم.