دایی جان ناپلئون
فصل ۱۷
آنروز غروب دائی جان سرهنگ و چند نفر از بستگان بادرشکه باستقبال پوری که قرار بود حدود ساعت نه شب وارد بشود به ایستگاه راه آهن رفتند. دائی جان سرهنگ از اینکه همه ی خانواده به استقبال نمیرفتند دلخور شده بود ولی چاره ای نبود. دائی جان ناپلئون و اسداالله میرزا و عزیز السلطنه بخصوص ناچار بودند بمانند و از آسپیران و مادر و خواهرش که به خواستگاری میآمدند پذیرائی کنند.
اسداالله میرزا کمی بعد از حرکت دائی جان سرهنگ آمد. خیلی خوشحال بود تا وارد شد گفت:
– با آسپیران رفتیم یک کلاه گیس خیلی خوشگل برایش خریدیم. عینا شکل رودلف والانتینو شده است... حالا میآید میبینید.
عزیز السلطنه آخرین دستورات را به قمر میداد:
– الهی قربان آن شکل ماهت بروم... خیلی خانم بنشین... هیچ حرف نزن... هرچه پرسیدند ما جواب میدهیم.
اسداالله میرزا دستی به گونه قمر کشید و گفت:
– آره دخترم. هیچ حرف نزن. مردم دوست دارند که دختر حرف نزند. دخترهای خجالتی را بیشتر دوست دارند. اگر حرف بزنی آنوقت شوهرت میرود، آنوقت بچهات بابا ندارد. فهمیدی باباجان؟
قمر که پیراهن سبز خوشرنگی پوشیده بود با لبخند معصومی گفت:
– بله. فهمیدم. من بچهام را خیلی دوست دارم. میخواهم برایش بلوز ببافم.
– اما بابا جان. اگر حرف بچهات را جلوی اینها که میایند بزنی میروند آنوقت تو تنها میمانی... یک کلمه حرف بچه نمیزنی. اینها نبایند بفهمند که تو بچه داری. خوب فهمیدی؟
– بله. فهمیدم عمو اسداالله اصلا حرف بچهام را جلوی اینها نمیزنم.
بعد قمر و عزیزالسلطنه و دائی جان به سالن پذیرایی رفتند. دوستعلی خان هم لنگ لنگان پیش آنها رفت و یکطرفی روی مبل دراز کشید. من و اسداالله میرزا در حیاط بودیم که ناگهان مشقاسم بطرف اسداالله میرزا دوید و گفت:
– وای بابام هی! آمدند، اما همشهری ما کلاه گیس سرش نیست.
– چی؟کلاه گیس سرش نیست؟پس چی سرش گذاشته؟
– همان کلاه شاپگا.
– عجب الاغی است! مشقاسم بدو سرزنها را یکدقیقه گرم کن، آسپیران را جلو بفرست تو تا ببینم چه مرگش شده...
– ننهاش هم خیلی بد وضعی داره... میترسم قمر خانم بترسه.
– چطور مگر؟ سرووضعش خوب نیست؟
– چادر سرشه... اما هیبتش...
– هیبتش چطوره؟
– واالله آقا دروغ چرا؟ تا قبر آآ... اینکه ما به چشم خودمان دیدیم دور از جون، دور از جون باندازه آسیدابوالقاسم واعظ ریش و سبیل دارد.
اسداالله میرزا مشتی به پیشانی خود زد و گفت:
– حالا این ملکه زیبایی را نمیآورد نمیشد... مشقاسم. بدو الاغش را بفرست ببینم چرا گورمرگش سرکچلش را نپوشانده.
مشقاسم بیرون دوید و لحظه ای بعد آسپیران وارد شد. کلاه را تا روی گوش پایین گرفت و او را بداخل یک راهرو برد و گفت:
– آسپیران، این چه وضعی است؟کلاه گیس کو؟
آسپیران سر را بزیر انداخت و گفت:
– آقا خیلی ببخشید. ننهام گفت اگر کلاه گیس سرت بگذاری عاقت میکنم.
– حالا این یکی عاقت میکند. کلاه گیس کجاست؟
آسپیران با اشاره دست جیب بغل خود را نشان داد و گفت:
– اینجاست.
اسداالله میرزا لحظه ای فکر کرد و بعد گفت:
– آقای آسپیران، خواهش میکنم شما چند دقیقه سر خانم والده و همشیره را در باغ گرم کنید تا من خدمتتان برسم.
بعد رو به مشقاسم کرد.
– مشقاسم یک چائی شیرین ببر برای خانمها... زیر آلاچیق بنشینید تا من بیایم.
بمحض اینکه آسپیران و مشقاسم از اندرونی بیرون رفتند اسداالله میرزا با اشاره عزیز السلطنه را از سالن به حیاط آورد و با نگرانی گفت:
– خانم، مشکل تازه ای پیدا شده، مادر داماد به او گفته اگر کلاه گیس سرت بگذاری عاقت میکنم شما خیال میکنید اگر بی کلاه گیس بیاید قمر خیلی...
عزیز السلطنه حرف او را برید:
– وای الهی پیش مرگت بشوم، اسداالله، یک فکری بکن. مادر مرده ده دفعه از سر و زلف داماد حرف زده... هر جوری هست راضیش کن کلاه گیس را لااقل امروز بگذارد روی آن سر مرده شور بردهاش.
– من تلاشم را میکنم بامیدخدا... انشاءاالله راضی بشود.
– آره قربان شکلت بروم، یک کاری بکن. تو زبان زنها را بلدی. هیچ زنی نیست که حرف ترا نشنود. یک کاریش بکن.
– اما اینطوری که مشقاسم میگفت والده داماد زن نیست، باندازه آسیدابوالقاسم واعظ ریش و سبیل دارد.
– تصدقت بروم اسداالله یک کاری بکن. تو بلدی پیرزنها را هم رام کنی. تو ممد ریش را هم از راه بدر میبری.
– مومنت، مومنت، من تا حالا زن ریشدار رام نکردهام، برویم ببینیم چه میشود... اما یادتان باشد قمر را نگذارید زیاد توی اطاق بماند. دو دقیقه که نشست بسپارید صداش کنند و دیگر نگذارند توی اطاق بیاید. همه وحشت من اینست که یک حرف اضافی بزند.
اسداالله میرزا بطرف باغ براه افتاد. من هم به دنبالش رفتم. وقتی مرا پشت سر خود دید گفت:
– بابا جان، تو هم باید کمک بکنی... اگر تیغ من نبرید تو باید تیغ بکشی... این زنهای ریشدار معمولا از پسرهای جوان خوششان میاید.
– من چه میتوانم بکنم عمو اسداالله؟
– یک قمیش باهاش بیا... از لطافت پوست صورتش تعریف کن.
– عمو اسداالله از لطافت پوست صورت زن ریشدار تعریف کنم؟ خیال میکند مسخرهاش میکنم.
– مومنت، واقعا مومنت، تو چرا اینقدر ساده ای؟ پس چشمهایت را باز کن لااقل یک چیزی یاد بگیری.
وقتی از دور چشممان به مادر آسپیران افتاد هر دو لحظه ای بر جا خشک شدیم. اسداالله میرزا بی اختیار زیر لب گفت:
– یامرتضی علی! این اسب آبی از کجا آمده! تو هیچ باغ وحشی همچه حیوانی ندیدهام.
با اینکه فقط نیمرخ پیرزن را زیر چادر سیاه میدیدیم هر دو وحشت کرده بودیم. راست میگفت. واقعا هیچ حیوانی را باین کراهت منظر بیاد نمیآوردیم. حتی لقب اسب آبی برای او زیاد بود. سیاهی ریش و سبیل او از دور نمایان بود و صدای تنفس او که بصدای ماشینهای اتو شوئی قدیم شباهت داشت از فاصله زیاد شنیده میشد. با وجود این اسداالله میرزا دل به دریا زد و جلو رفت:
– سلام عرض میکنم خانم... خیلی خیلی خوش آمدید.
آسپیران معرفی کرد:
– این ننه رجب والده ماست... این هم اختر همشیره ما...
چشمهای اسداالله میرزا برقی زد. خواهر آسپیران سبزه خوش روئی بود.فقط چاق بود و سینه خیلی بزرگی داشت و رژ تندی به لبها مالیده بود.
به محض اینکه روی نیمکتهای آلاچیق نشستیم ننه رجب مادر داماد بقیه شربت خود را سر کشید و با صدای دو رگه ای گفت:
– باید خدمتتان بگویم که من از این بازیها هیچ خوشم نم ی آید. پسر بزرگ کردهام مثل دسته گل، هیچ عیب و ایرادی ندارد، شغل دارد، آبرو دارد، شش تا کلاس درس خوانده، حالا زلفش ریخته عیب و ایرادش نمیشود... صدتا دختر منتش را دارند... این بازیهای کلاه گیس و این حرفها را از گوشتان دور کنید.
لحن او طوری تند و زننده بود که من لحظه ای فکر کردم معامله بهم خواهد خورد. ولی اسداالله میرزا با ملایمت گفت:
– مومنت خانم، وقتی شما میفرمائید پسر بزرگ کردهام آدم خندهاش میگیرد. من هنوز بجان خودتان، بجان خودم نمیتوانم باور کنم که شما مادر آقای آسپیران باشید... اگر شوخی میخواهید بکنید یک حرف دیگری است.
پیرزن ریشدار که شاید بعلت هیبت مردانه عقده هائی داشت چشمها را در حدقه گرداند و با تندی گفت:
– چطور مگر؟ مگر من شش انگشتیم که نباید پسر داشته باشم؟
– خانم عزیز، شما باید پسر داشته باشید اما نه پسر به این بزرگی... آخر چطور ممکن است شما به این جوانی پسر به این بزرگی داشته باشید؟
دندانهای نادر و زرد پیرزن از لای ریش و سبیلش نمایان شد. چشمها را خمار کرد و سر برگرداند:
– الهی نمیرید شما مردها که چه حرفها میزنید...البته من خیلی بچه سال بودم که شوهرم دادند... سیزده چهارده سالم بود که رجبعلی را زائیدم... این طفلک رجبعلی هم سنی ندارد از بس گرفتاری بسرش آمده اینطوری پیر شده...
– با وجود این اگر آسپیران بیست سالش هم باشد باز آدم باورش نمیآید... تازه شما از این پودرها و ماتیکها نمیمالید...
پیرزن که گل از گلش شکفته بود دستی به سینه اسداالله میرزا زد و گفت:
– الهی موش بخورد این زبان شما را... راستی شما چه نسبتی با عروس خانم دارید؟
اسداالله میرزا بدون اینکه چشم از سروسینه خواهر آسپیران بردارد گفت:
– عموزاده هستیم.
چند دقیقه بعد به کلی وضع عوض شده بود.ننه رجب از جلو و پسر ودخترش از عقب و من و اسداالله میرزا بدنبال آنها وارد اندرونی شدیم. آسپیران کلاه گیس بسر و شاپو بدست داشت.
وقتی خواستگاران وارد سالن شدند، دائی جان و بخصوص دوستعلی خان لحظه ای بیحرکت برجا ماندند. دوستعلی خان چشمها را بست. کراهت منظر پیرزن ما فوق تحمل آنها بود.
ولی قمر نگاه خود را به آسپیران دوخت و توجه زیادی به مادر و خواهر او نکرد.
تازه مهمانان نشسته بودند که آقا جان و مادرم که معلوم شد دائی جان پی آنها فرستاده بود وارد شدند.
عزیز السلطنه با اولین سوال مادر آسپیران درباره قمر شروع به یک سخنرانی طولانی راجع به محاسن دخترش کرد. دائی جان و دوستعلی سکوت کرده بودند. دوستعلی خان چشم به اندام خواهر آسپیران دوخته بود. مثل اینکه در ذهن خود مصیبت همخانگی با مادر آسپیران و لذت مصاحبت با خواهر او را سبک سنگین میکرد. ولی در عوض مادر آسپیران نگاههای خریداری خود را لحظه ای از سراپای او که یکوری روی مبل افتاده بود برنمیداشت.
بعد دائی جان شروع به صحبت درباره وضع خاص و استثنائی خانواده خود از نظر شئون اجتماعی کرد. اما هنوز چند جمله نگفته بود که مشقاسم نفس زنان وارد شد و گفت:
– آقا، خانم فرخ لقا خانم دارند میآیند اینجا.
بطور محسوسی رنگ حاضران مخصوصاً دائی جان و عزیزالسلطنه پرید. وحشت ورود ناگهانی زن بد زبان سیاهپوش آنها را لحظه ای فلج کرد. دائی جان با صدائی که سعی میکرد آرام باشد و مهمانان را به شک نیندازد گفت:
– قاسم، ما مهمان داریم... بگو کسی منزل نیست.
آقاجان گفت:
– این خانم هم خروس بی محل است. یک همچه موقعی که ما داریم صحبت خصوصی خانوادگی میکنیم دید و بازدیدش گرفته... معلوم نیست چطور مویش را آتش زدند...
مشت آقاجان با این اظهار نظر پیش من باز شد. یقین کردم که خود او فرخ لقا خانم را خبر کرده است. آقا جان باین ترتیب میتوانست مطمئن باشد که ظرف بیست و چهار ساعت تمام شهر از جزئیات عروسی و مشخصات خانواده ی داماد مطلع میشوند.
دائی جان رو به آسپیران کرد و گفت:
– یکی از قوم و خویشهاست، ولی زن بدقدم و بدیمنی است.
در اینموقع از طرف اندرونی صدای مشقاسم را شنیدم:
– خانم جان، دروغ چرا؟تا قبر آآ... همه رفته اند پیشواز آقا پوری... شما هم بد نیست یک سری بروید آسانسیه...
و متعاقب آن صدای فریاد فرخ لقا خانم بلند شد:
– برو کنار ببینم... الان صدای صحبتشان را شنیدم...
از پنجره نگاهی بطرف در اندرونی انداختم. مشقاسم بگوشه ای پرت شد و فرخ لقا خانم که کماکان لباس سیاه بتن و روسری سیاه بسر داشت با چهره برافروخته وارد شد.
با ورود او به سالن سکوت مرگباری حکمفرماشد. فرخ لقا خانم یک نقل در دهن گذاشت و گفت:
– مبارک است. شنیدهام امر خیری در پیش دارید... این خانم حتما مادر داماد هستند؟
دائی جان ناچار جواب داد:
– بله، بله، خانم مادر آقا هستند. خوب شد شما هم تشریف آوردید. یعنی خانم و آقا غفلتاً تشریف آوردند. به مشقاسم هم گفتیم که... یعنی ما الان خیال کردیم یک غریبه است... به مشقاسم سپرده بودیم که اگر غریبه ای...
فرخ لقا خانم حرف او را برید:
– حالا عیب ندارد.
بعد رو به مادر آسپیران کرد و گفت:
– خانم، انشاءاالله مبارکتان باشد. دختری به این خوبی توی تمام این شهر پیدا نمیکنید. خوب، خوشگل، خانه دار، نجیب... راستی آقا چکاره هستند؟
دائی جان به جای پیرزن جواب داد:
– آقا از صاحب منصبان تامینات هستند.
– به به، مبارک است انشاءاالله... مثل اینکه قیافه آقا بنظرم آشنا میاید... خوب، چقدری حقوق دارند؟
دائی جان با لحن تندی گفت:
– خانم این صحبتها شایسته ما نیست...
و اسداالله میرزا برای اینکه صحبت را عوض کند گفت:
– راستی فرخ لقا خانم، شنیدم این بیچاره چیز... مرحوم شد...
خوب زمینه ای پیدا کرده بود چون چیزی که بیش از همه مورد توجه زن سیاهپوش بود موضوع مرگ و میر و مجالس ختم بود. قیافه غمگین بخود گرفت و جواب داد:
– مبین حضور را میگوئید؟... بله بیچاره سکته کرد... میدانید یک قوم خویشی دوری هم با ما داشت... ختمش هم فرداست.. بد نیست شما هم یک سری بزنید... آقا هم اگر تشریف ببرند بد نیست.
همه نفس راحتی کشیدند ولی فرخ لقا خانم بلافاصله بموضوع عروسی برگشت و رو به مادر آسپیران کرد:
– پدر داماد حیات ندارند؟
– نه خانم جان، اینها کوچک بودند که مرحوم شد.
شغلشان چی بود؟
دائی جان بجای پیرزن جواب داد:
– از ملاکین قم بوده اند. در غیاث آبادملک داشته اند...
ولی مادر آسپیران به میان حرف او دوید:
– نه آقا، ما راستش را میگوئیم که فردا دعوا نداشته باشیم. باباش خدابیامرز کله پز بود...
دائی جان چشمها را بست و دست روی پیشانی گذاشت. عزیز السلطنه دندانها را روی هم فشرد و صدای نامفهومی از گلویش خارج شد.
نگاهی بطرف آقا جان انداختم. برق غریبی در چشمهایش میدرخشید حس کردم که شادی او بی حد و حصر بود ولی بروی خودش نمیآورد.
همه دست و پای خود را گم کرده بودند در جستجوی کلامی بودند که باید بر زبان میاوردند تا دهن فرخ لقا خانم را ببندند.
ولی فرخ لقا خانم که ضربت اول خود را خوب زده بود مهلت نداد. سری تکان داد و گفت:
– خوب کاسب بوده است، شغل بدی نبوده... چرا راستش را نگوئید دزدی که نمیکرده.
عزیز السلطنه نگاه ملتمسی به اسد االله میرزا انداخت. مثل اینکه با این نگاه به او متوسل شده بود که هر جور هست شر فرخ لقا خانم را بکند. ولی فرخ لقا خانم مهلت نمیداد. سراپای آسپیران غیاث آبادی را که ساکت در گوشه ای نشسته بود برانداز کرد و گفت:
– هرچه فکر میکنم مثل اینکه من شما را جائی دیدهام.
آسپیران آمد دهن باز کند ولی با اشارات دائی جان و دوستعلی خان مواجه شد و دوباره سکوت کرد. ولی فرخ لقا خانم ناگهان فریاد زد:
– ده! ببینم. شما نبودید که...
در اینموقع ناگهان اسداالله میرزا خود را روی فرخ لقا خانم انداخت و در حالیکه با کف دست بشدت به پشت او میزد فریاد کشید:
– موش... موش پدر سوخته...
صدای جیغ فرخ لقا خانم به آسمان رفت و از جا پرید و فریاد زنان بطرف راهرو دوید. همه از جا بلند شدند. عزیز السلطنه و خواهر آسپیران فرار کردند.
باین ترتیب مجلس بهم خورد.
در حالیکه همه سرپا ایستاده بودند و مشقاسم با جارو دنبال موش میگشت اسداالله میرزا در راهرو بازوی فرخ لقا خانم را گرفت و آهسته گفت:
– خانم جان تشریف بیاورید یک عرض خیلی فوری دارم.
و تقریبا کشان کشان او را بیکی از اطاقهای هم کف نزدیک در خروجی حیاط برد. من دنبال آنها رفتم با تعجب شنیدم که اسداالله میرزا بشدت قربان صدقه بعضی اعضای بدن فرخ لقا خانم میرفت و مثل اینکه دست روی دهن زن سیاهپوش گذاشته بود چون فریاد زن از گلویش خارج نمیشد:
– بی چشم و روی بی حیا... من جای مادر تو هستم بدادم برسید... این بیشرف... بدادم برسید... بپوشان! مرده شور آن دل و رودهات را ببرند.
بعد در اتاق باشدت باز شد و فرخ لقا خانم که رنگش مثل گچ سفید شده بود و از غضب میلرزید خود را بیرون آنداخت و فریاد زنان بطرف در خروجی خانه رفت:
– بیشرف بی آبرو... حیز چشم دریده...
لحظه ای بعد اسداالله میرزا در حالیکه همچنان قربان صدقه میرفت بدنبال او بیرون آمد. وقتی فرخ لقا خانم بحالت فرار از اندرونی خارج شد، اسداالله میرزا در را بست و برگشت. کراوات و لباسش را مرتب کرد و با خنده گفت:
– هیچ چاره ای نبود. باید کلکش را میکندم.
– خوب، عمو اسداالله اینطور که قربان صدقهاش میرفتید اگر یک وقت رضایت میداد آنوقت چکار میکردید؟
– هیچی یک سانفرانسیسکو
– با این پیرزن؟
اسداالله میرزا تبسم بر لب سری تکان داد و گفت:
– نه، بدک هم نیست.. من تا حالا دست نزده بودم، تن سفت تپل مپلی دارد.
وقتی به طرف سالن برگشتیم هنوز همه در جستجوی موش بودند.
اسداالله میرزا در راهرو ناگهان خود را روی زمین انداخت و دستمالش را روی یک موش خیالی گذاشت و فریاد زد:
– گرفتمش
و بطرف در خروجی دوید و وانمود کرد که موش را در باغ انداخته است. دوباره مجلس آرام گرفت. دائی جان ناپلئون به رفع و رجوع پرداخت:
– باید ببخشید خانم، این زن که ملاحظه فرمودید عقل درستی ندارد همیشه مزاحم است.
اسداالله میرزا هم دنبال آنرا گرفت:
– پیر دختر مانده... بخارات پایین زده بالا، عقلش را خراب کرده است.
مادر آسپیران با ملایمت گفت:
– عیبی ندارد آقا، از این خل و دیوانهها توی همه خانوادهها هست.
بعد نگاه خریداری خود را به دوستعلی دوخت و ادامه داد:
– توی صد تا گل یکدانه خار عیبی ندارد.
من روی نیمکت بزرگ کنار دست اسداالله میرزا و دوستعلی خان نشسته بودم. شنیدم که دوستعلی خان آهسته به اسداالله میرزا گفت:
– اسداالله، یادت میاد آن تفنگ دولول بلژیکی من که خیلی ازش خوشت آمده بود؟ آنرا بهت میدهم بشرط اینکه یک کاری کنی آسپیران برای مادرش یک اطاق جدا اجاره کند. پول اجاره اطاقش را هم میدهم که نیاید خانه ما... اصلا این چه فایده ای دارد که آسپیران خانه و زندگیش را ول کند برای دو سه ماه مادر و خواهرش را جابجا کند؟
اسداالله میرزا با صدای آهسته جواب داد:
– مومنت، مومنت، مثل اینکه منظورت اینست که آسپیران و خواهرش در خانه شما بماند و مادرش را یک جائی دیگر گم و گور کند؟
– خواهرش را هم ببرد. آخر فکرکن من سه ماه تمام صبح این زن ریشدار را ببینم دق میکنم. اسداالله، تمام شهر را بگردی همچی تفنگی پیدا نمیکنی.
– من سعی خودم را میکنم ولی مشکل راضی بشود. این ژانت مک دونالد الان در عالم خیال ترا توی بغل خودش میبیند.
اسداالله میرزا با اشاره ای آسپیران را بیرون برد ولی بعد از چند دقیقه هر دو به اطاق برگشتند.
پس از آنکه صحبت سایرین دوباره گرم شد آهسته به دوستعلی خان گفت:
– خیلی متاسفم دوستعلی، بهیچوجه راصی نمیشود از والدهاش جدا بشود. هرچه گفتم که دو سه ماه ارزش جابجا کردن خانم والده را ندارد بگوشش فرو نرفت. میگوید همین روزها قصد اسباب کشی داشته اند و دنبال خانه میگشته اند.
– اسداالله تو آنطور که باید حرف نزده ای تو آدم خبیث را من میشناسم.
– مومنت، من هرقدر خبیث باشم از تفنگ بلژیکی تو بدم نمیآید اما واقعاً زیر بار نمیرود... تو هم اینقدر به دلت بد نیار ریش دارد اما ریشش خیلی نرم و لطیف است. وانگهی من خیال دارم عید یک ریش تراش و یک فرچه برایش هدیه بخرم که به کلی خیالت راحت شود.
دوستعلی خان زیر لب غرشی کرد:
– مرده شور آن ریخت بد شازدهات را ببرد.
– مومنت دوستعلی، آمدی نسازی!اگر خیلی حرف بزنی به آسپیران میگویم بچهاش را هم که پیش زن اولش گذاشته بیاورد پیش خودش.
صحبت مادر آسپیران گل انداخته بود:
– باور کنید آقا، خیلی حسرت داشتم رجبعلی را پیش از مردنم زن بدهم. آندفعه بی خبر من زن گرفت، الهی زبانم لال بشود که نفرینش کردم تو جنگ گلوله خورد هیچی نمانده بود که زبانم لال از دست برود. اینقدر دیگر نذر و نیاز کردم که خدا میداند... الحمدالله چشم شیطان کور بعد از چهار ماه آزگار که مریضخانه خوابید خدا بمن پسش داد.
اسداالله میرزا گفت:
– خدا را صدهزار بار شکر... انشاءاالله خدا برای شما نگهش دارد...
پیرزن گفت:
– از بسکه قلبش پاک و تمیز است خدا همیشه نگهدارش بوده... حالا هم الحمدالله به یک سروسامانی میرسد... انشاءاالله زن بگیرد زیر سایه آقای دوستعلی خان یک عادتهای بدی هم دارد که از سرش بیفتد...
آسپیران غیاث آبادی از این کنایه مادرش سخت به تلاش افتاده بود که که اورا ساکت کند ولی پیرزن گوشش به این حرفها بدهکار نبود:
– من میدانم که رجبعلی خوشش نمیآید من این حرف را بزنم اما من آدم روراستی هستم دلم میخواهد شما که دختر بهش میدهید همه چیزش را بدانید...
اسداالله میرزا با لبخندی گفت:
– انشاءاالله خیر است. حالا چه عادتی دارد. بخودش زیادی ور میرود؟
پیرزن خنده مهیبی سر داد و گفت:
– وای غش کنم برای حرفهای شما...
و بعد از خنده ی طولانی ادامه داد:
– نه، از آن عادتهای بد ندارد. اما یک دو سه سالی است دوست و رفیق بد شوخی شوخی عملیش کرده اند...
دائی جان و دوستعلی خان تقریباً هم صدا گفتند:
– عملی؟
– بله، اما زیاد نمیکشد روزی نیم مثقال... خیلی حدت کند روزی یک مثقال... یکدفعه هم بردیمش حکیم ترکش داد اما دوباره از سر گرفت.
اسداالله میرزا با خنده گفت:
– اینکه عیب نشد خانم، آقای دوستعلی خان خودشان هم گاهی میزنند... حالا هم منقلی خوبی پیدا میکنند.
دوستعلی خان که یکوری روی مبل افتاده بود چنان قد راست کرد که فریادش از درد بلند شد:
– آخ... اسداالله چرا مزخرف میگوئی؟... من کی تریاک کشیدهام؟
عزیز السلطنه که از ابتدای شروع این صحبت قمر را از اطاق بیرون برده بود، تنها به اطاق برگشت. در چشمهای آقاجان دوباره برق شادی دیدم. کم کم به معایب داماد آشنا میشد و دلش از خوشحالی لبریز شده بود. باقیافه معصوم چند سئوالی درباره فرزندی که آسپیران از ازدواج اولش داشت کرد.
مادر آسپیران دور و بر خود را نگاه کرد و گفت:
– ای وای عروس من کو؟... قمر خانم جون بیا عزیزم.
قمر با قیافه معصوم دوباره وارد اطاق شد. پیرزن او را پهلوی خود نشانده و صورتش را بوسید:
– الهی تصدق این عروس خوشگلم بروم.
قمر از جا بلند شد و پیش مادرش رفت و آهسته چیزی باو گفت که تقریباً همه حاضران شنیدند:
– مامان، ریشش صورتم را درد آورد.
اسداالله میرزا برای پوشاندن صدای او با خنده شروع به حرف زدن کرد:
– انشاءاالله بعد از این عروسی، شیرینی عروسی اختر خانم را هم باید بخوریم.
نیش مادر آسپیران تا بناگوش باز شد:
– اختر کنیز شماست آقا... انشاءاالله زیر سایه شما اورا هم شوهرش میدهیم.
– بله بهر حال جوانهای فامیل زیاد هستند... انشاءاالله برای اختر خانم هم دست بالا میکنیم... نخیر تا ما هستیم اختر خانم را تنها نمیگذاریم...
بعد از مدتی گفتگو درباره مراسم عقد و شرایط آن قرار شد که روز بعد مادر آسپیران به منزل آسپیران برود و برای جابجا کردن اثاث و ترتیب اطاقها مذاکره کنند.
وقتی داماد و خانواده او رفتند چند لحظه در سالن سکوت حکم فرما شد. مخصوصاًدوستعلی خان مثل حیوان زخم خورده بخود میپیچید.
مشقاسم که بیحرکت در گوشه ای ایستاده بود سکوت را درهم شکست:
– واالله دروغ چرا؟ تا قبر آآ... این همشهری ما مرد خوبی است اما راستش را بخواهید ما از این ننهاش میترسیم... دیدید دور از جون چه خرناسه هائی میکشید؟
اشاره اسداالله میرزا اورا ساکت کرد.
شازده بعد رو به قمر که همچنان ساکت و معصوم در گوشه ای نشسته بود کرد و گفت:
– عزیزم خوب نگاهش کردی؟ شوهرت را خوب پسندیدی؟
– بعله عمو اسداالله.
– دوستش داری؟
– بعله عمو، خیلی دوستش دارم... حالا میتوانم حرف بچهام را بزنم؟
– آره عزیزم بگو... بارک االله دختر که جلوی اینها حرف بچه را نزدی.
– من بچهام را از شوهرم هم بیشتر دوست دارم، میخواهم برایش بلوز قرمز ببافم.
– مادر و خواهرش را هم پسندیدی؟
– بعله عمو اسداالله، اما مادرش ریش داشت صورتم را درآورد.
– آن عیبی ندارد عزیزم. ایندفعه میگویم ریشش را بتراشد... قرار شده بابا دوستعلی یک دست ریش تراش کامل برایش بخرند.
صدای در زدن از طرف باغ بگوش رسید. مشقاسم فریاد زد:
– گمانم پوری آقا باشند... آقا مژدگانی ما را بدهید.
و بطرف در دوید.
من و لیلی نگاههای درمانده خود را بیکدیگر دوخته بودیم. خوشبختانه پوری نبود... مشقاسم برگشت و روزنامه عصر را آورد. آقا جان که نزدیکتر از همه به در ورودی نشسته بود روزنامه را از دست او گرفت و با صدای بلند عنوان خبر صفحه اول را خواند: نیروهای متفقین وارد تهران شدند و تاسیسات راه آهن را اشغال کردند...
دائی جان تکان خورد و با صدای خفه ای گفت:
– تاسیسات راه آهن؟... چرا راه آهن قبل از همه جا؟... خدا بداد داداش سرهنگ برسد.
اسداالله میرزا برای رفع نگرانی دائی جان گفت:
– بالاخره باید از یک جائی شروع میکردند...
دائی جان سری تکان داد و گفت:
– اسداالله، تو دیپلمات هستی ولی هنوز خیلی طول دارد تا از ریزه کاریهای سیاست انگلیس سر در بیاوری.
– مومنت، مومنت، مقصودتان اینستکه چون آقای اخوی امشب به ایستگاه راه آهن رفته اند انگلیسا قبل از همه جا راه آهن را اشغال کرده اند؟
دائی جان زیر لب گفت:
– بخصوص برای این نبوده، ولی بی ارتباط هم نیست...
و بعد مثل اینکه با خودش شروع بحرف زدن کرد:
– من برای این خانواده بیگناه نگرانم... بیچاره داداش سرهنگ در تمام عمرش دست از پا خطا نکرده حالا باید چوب مبارزات مرا بخورد.
اسداالله میرزا که سعی میکرد قیافه جدی خود را حفظ کند گفت:
– حالا بفرض اینکه بخواهند چوب شما را بایشان بزنند، از کجا میدانند که آقای سرهنگ امشب بایستگاه راه آهن رفته است؟
دائی جان با پوزخند تحقیر آمیزی گفت:
– اصلا صحبتش را نکنیم بهتر است! تو خیال میکنی اینها پوری را نشناخته اند؟... خیال میکنی نمیدانند برادر زاده منست؟... خیلی خامی! من بتو قول میدهم الان دوسیه آسپیران غیاث آبادی هو موضوع عروسی قمر روی میز رئیس اینتلیجنت سرویس است! تو خیال میکنی این هندی و هزارها مامور دیگرشان بیکار نشسته اند؟
مشقاسم موقع را برای صحبت مناسب دید. سری تکان داد و گفت:
– آقای اسداالله میرزا انگلیسا را نمیشناسند. تازه ما و آقا که سی سال بابای انگلیسا را درآوردیم انگلیسا را خوب نمیشناسیم چه برسد به آدمهای دیگر... ما خودمان یک همشهری داشتیم...
دائی جان حرف او را برید:
– من اگر چیرهائی که از انگلیسا دیدم برای شما بگویم شاخ درمی آورید. در جنگ کازرون وقتی فرمانده انگلیسا شمشیرش را انداخت جلوی پای من، انگار دیروز بود، گفت آفرین، شما با هزار و چهارده نفر در مقابل چند رژیمان انگلیس مقاومت کردید و این در تاریخ جنگها با خط طلائی ثبت میشود... باور کنید من دهانم باز ماند... چون روز پیشش افرادم را شمرده بودم درست هزار و چهارده نفر بودند...
مشقاسم بمیان حرف او دوید:
– هزار و پانزده نفر.
– چرا مزخرف میگوئی قاسم. خوب یادم است کلنل انگلیسی گفت هزار و چهارده نفر و اتفاقا درست هزار و چهارده نفر بودیم.
– واالله دروغ چرا؟تا قبر آآ... ما خوب خاطرمان هست...
– خفه میشوی یا نه قاسم؟
– آخر آقا ما که خلاف عرض نمیکنیم. آن انگلیسی گفت هزارو چهارده نفر درست هم گفت، شما هم شمرده بودید هزارو پانزده نفر بودیم درست شمرده بودید...
– قاسم چرا مهمل میگوئی...
– شما هم ماشاءاالله نمیگذارید ما حرفمان را بزنیم. آن یکی که گم شده بود خدابیامرز سلطانعلی خان بود که همان روز بیچاره تیر خورد.
– آره، آره حق باتست... خلاصه منظورم اینست که در آن بحبوحه جنگ و جدال آنطور از تعداد افراد ما خبر داشتند...
مشقاسم آهی کشید و گفت:
– خدا به حق پنج تن ذلیلشان کند. بیچاره سلطانعلی خان... یعنی راستش اگر آقا نبودند ما هم الان هفت تا کفن پوسانده بودیم... خدا از بزرگی کمشان نکند آقا را... واسه خاطر مای بی قابلیت توی آن باران گلوله مثل شیر پرید وسط وما را بدوش کشید و از میدان دربرد... خود انگلیسا انگشت بدهن مانده بودند که این چه جور آدمی است. ما بچشم خودمان دیدیم اشک توی چشمهای چپ انگلیسا جمع شد... آخه این انگلیسا بیشتری چشمهایشان چپه...
دائی جان سر تکان داد و زیر لب گفت:
– ولی قاسم میبینی گردش روزگار چه میکند؟ اینقدر صبر کردند تا دوباره دور دستشان افتاد. امروز باید حساب انسان دوستی را پس بدهیم...
دائی جان ناگهان دچار هیجان شد و فریاد زد:
– بی همه چیزها!بیایید انتقامتان را از من بگیرید! از برادر بیچاره ی بیگناه من چه میخواهید؟
اسداالله میرزا با قیافه جدی گفت:
– حالا شما اینقدر فکر و خیال بد نکنید. بفرض اینکه راه آهن را هم برای خاطر اخوی اشغال کرده باشند معلوم نیست توی این شلوغی بتوانند ایشان را پیدا کنند. آقای سرهنگ هم که بچه نیست که خودش را به خطر بیندازد...
وبرای اینکه صحبت را عوض کند گفت:
– حالا برای شب جمعه کسی را هم دعوت میکنید یا نه؟ بالاخره فامیل نزدیک که باید باشند.
دوستعلی خان به میان صحبت دوید:
– این عقد کنان باید حتی المقدور بی سروصدا برگزار شود.
– اینکه بدتر سروصدا ایجاد میکند. همه میگویند لابد یک اشکالی بوده که بی سروصدا عقد کرده اند.
عزیز السلطنه قمر را به اطاق دیگر فرستاد. بعد از رفتن او گفت:
– میتوانیم به بهانه اینکه یکنفر مرده و عزادار هستیم بی سروصدا عقد کنیم.
– اما کی؟ اینروزها بحمدالله همه افراد خانواده در کمال صحت و عافیت هستند.
– بزن به تخته اسداالله... انشاءاالله همه سلامت باشند.
– مومنت، این مبین حضور که فرخ لقا خانم میگفت مرحوم شده چه نسبتی با ما دارد؟
دائی جان گفت:
– آنرا فکرش را نکنید. مبین حضور با مرحوم ناپدری فرخ لقا خانم یک نسبت دور سببی داشته... وانگهی با آن روابطش با انگلیسا...
اسداالله میرزا گفت:
– در هر حال باید یکنفر را پیدا کرد. راستی دوستعلی، حال عموجان منصورالسلطنهات چطور است؟
فریاد دوستعلی به آسمان رفت:
– لال بشود زبانت!عموی بیچاره من چه هیزم تری بتو فروخته که آرزوی مرگش را میکنی؟
– مومنت، من کی آرزوی مرگش را کردم؟ یکباره یادم آمد که مدتی است از حال عمو جان منصورالسلطنه بی خبریم همینطوری حالشان را پرسیدم. نود و پنچ سال عمر کرده اند، انشاءاالله با وجود تمام امراض ریوی و کلیوی و معدی نود و پنج سال دیگر هم عمر کنند ما که بخیل نیستیم... اصلا تقصیر خود شماست که فرخ لقا خانم را رنجاندید و گرنه الان میتوانست کمکمان کند. از زیر سنگ هم که شده بود یک جنازه برایمان پیدا میکرد.
آقا جان گفت:
– خاطر جمع باشید اگر مجلس ترحیمی در پیش بود فرخ لقا خانم همان چند دقیقه ای که اینجا بود خبرش را داده بود.
اسداالله میرزا خندید و گفت:
– چطور است از مادر آسپیران غیاث آبادی خواهش کنیم نصف شب برود بالای سر عموجان منصورالسلطنه... شاید از ترس...
فریاد دوستعلی خان بلند شد ولی عزیز السلطنه حرف او را برید:
– عجب آدمهای کودنی هستیم، خوب میتوانیم بگوئیم خانواده داماد عزادارند.
فکر خوبی بود که مورد تائید همه قرار گرفت.
آنشب تا دیر وقت همه در انتظار مراجعت دائی جان سرهنگ و پوری ماندند.
نزدیک نصف شب دائی جان سرهنگ و زنش به خانه برگشتند. قیافه دائی جان سخت گرفته و چشمهای زنش اشک الود بود. ترن آمده بود ولی پوری در ترن نبود.
دائی جان ناپلئون سعی میکرد برادرش را دلداری بدهد و میگفت که یقیناً بعلت وضع غیر عادی نتوانسته اند حرکت کنند ولی خودش تصور دیگری داشت.
صبح وقتی مشقاسم را دیدم گفت:
– آقا تا صبح راه رفت. حق هم دارد حتماً انگلیسا یک بلائی سر این جوان آورده اند... انگلیسا وقتی با یکی چپ میافتند تا هفت نسلش را بیچاره نکنند آرام نمیگیرند... خدا کور کند آن چشمهای چپشان را!
– مشقاسم، انگلیسا این آدم شل و ول فش فشو را میخواهند چه کنند؟
– بابام جان خیلی طول دارد تا تو انگلیسا را بشناسی... ما هنوز خبر نگرفتیم... حالا بدان تو غیاث آباد چه بلائی سر خویش و قومها و همشهریهای ما آورده اند... ما خودمان یک همشهری داشتیم که به انگلیسا بدوبیراه گفته بود، شاگرد دکان باجناقش را تو کاظمین گیر آوردند، بستند به دم اسب ولش کردند تو بیابان خدا... کجای کار انگلیسا را دیدی... خدا به آقا و ما که جای خود دارد... بشماها هم که با آقا خویش و قوم هستید رحم کند...
دائی جان سرهنگ که صبح زود به تلگراف خانه رفته بود خوشحال برگشت و خبر آورد که پوری و خانباباخان با اینکه بلیط ترن گرفته بودند ولی به علت وضع غیر عادی در ترن جا پیدا نکرده اند و با اولین ترنی که بتوانند وارد میشوند.