دایی جان ناپلئون

ایرج پزشکزاد

۱۶

فصل ۱۶


حال دائی جان ناپلئون از شنیدن خبر جلب مرد واکسی به اتهام سرقت ساعت سخت منقلب شده بود. چشم‌هایش همچنان بسته بود و لب‌هایش می‌لرزید، مشقاسم با نگرانی پرسید:

– کی شروع کرده، آقا؟

دائی جان با چشم‌های بسته و صدای ضعیفی گفت:

– همان گرگ‌های حیله گر... همان انگلیسا... این نقشه انگلیساست.

مشقاسم لحظه ای به فکر فرو رفت و سپس گفت:

– یعنی می‌خواهند وانمود کنند که ما این هوشنگ واکسی را تیر کردیم که ساعت سردار هندی را بدزدد؟

– نه نه، تو نمی‌فهمی... یک چیزهایی هست که تو نمی‌فهمی قاسم. رموز سیاست پیچیده تر از آن است که تو بفهمی.

– واالله دروغ چرا؟ تا قبرآ آ آ آ... ما نه اینکه نمی‌فهمیم. اما راستش را بخواهی بای––––د...

ورود عزیزالسلطنه به باغ رشته کلام مشقاسم را قطع کرد:

– این مرد که نیامد؟... وای خدا مرگم بده. آقا چرا رنگ و رویتان اینطور پریده؟

– چیزی نیست، چیزی نیست... یک سردار باید تحمل شکست را داشته باشد. به قول ناپلئون در مدرسه جنگ یک سردار باید بیش از درس فتح، درس شکست را یاد بگیرد.

– چطور شده؟ کی عصبانیتان کرده؟... مشقاسم کی آقا را عصبانی کرده؟

– واالله دروغ چرا؟ تا قبر آ آ آ آ... این واکسی دم در ساعت آن هندی را دزدیده جلبش کردن...

دائی جان فریاد زد:

– چرا مزخرف می‌گوئی قاسم؟ چرا اینقدر تو ساده هستی؟ تو ظاهر قضیه را می‌بینی برای اینکه انگلیسا را نمی‌شناسی.

مثل اینکه به مشقاسم برخورد. با لحن گله و اعتراض گفت:

– ما نمی‌شناسیم؟... خدا عمرتان بدهد، آقا اگر ما نشناسیم کی می‌شناسد؟ ما انگلیسا را بزرگشان کردیم. ازننه بابایشان هم بهتر می‌شناسیمشان این همه جنگ و جدالی که ما زیر سایه شما با انگلیسا کردیم حساب نیست؟ توی جنگ کازرون آن سرجمت که با بیرق سفید آمد با شما حرف بزند کی باش حرف زد؟ کی بهش گفت تو دهنت می‌چاد با آقا صحبت کنی؟ کی جلوشان مثل شیر درآمد؟... انگلیسا به خون ما تشنه اند آن وقت ما انگلیسا رو نمی‌شناسیم؟ خدا بیامرزدش ما یک همشهری داشتیم همیشه می‌گفت اگر انگلیسا دستشان به تو برسد بلانسبت بلانسبت بلانسبت...

دائی جان فریاد زد:

– کافی است. قاسم بگذار فکر کنم تا یک راهی پیدا کنم.

عزیزالسلطنه بازوی دائی جان راگرفت و گفت:

– این حرص وجوش برای قلبتان خوب نیست. بفرمائید یک کمی استراحت کنید.

بعد او را به طرف اندرونی برد. دائی جان ناگهان به خود آمد قد راست کرد. بازوی خود را ازدست عزیزالسلطنه بیرون آورد وگفت:

– حالم خوبست، احتیاجی به کمک شما ندارم. یک سردار به پای خودش ازمیدان جنگ بیرون می‌رود.

و رو به مشقاسم کرد:

– قاسم برو بیرون اگر آقای اسداالله میرزا منزل هستند بگو زودتر بیایند پیش من... امروز خیال می‌کنم اداره نرفته...

بعد با قدم هائی که سعی می‌کرد محکم و استوار باشد به اندرونی رفت.

عزیزالسلطنه به طرف من و مشقاسم برگشت وگفت:

– خدا مرگم بده آقا چه رنگی کرده بودند! حالا ساعت هندی و جلب واکسی چه ربطی به آقا دارد؟

مشقاسم بلا تامل گفت:

– واالله دروغ چرا تا قبر آآ... شما این انگلیسا رو نمی‌شناسی آن زنی هم که توخانه‌اش بچه می‌آورد باز یک کلک انگلیسا تو کارش خورده... ما یک همشهری داشتیم...

من حرف او را بریدم:

– آخر شما موضوع را نمی‌دانید، عزیزجان!... این هندی روی لج و لجبازی با دایی جان که گفتند این واکسی بیچاره توی این کوچه کار کند رفته به واکسی تهمت زده. دائی جان از این بدجنسی سردار عصبانی هستند.

بعد به مشقاسم گفتم:

– مشقاسم، مثل اینکه دائی جان گفتند بروی دنبال اسداالله میرزا.

مشقاسم به طرف در اندرونی رفت. ننه بلقیس مستخدمه دائی جان را صدا زد و او را به دنبال اسداالله میرزا فرستاد. مثل اینکه خودش نمی‌خواست لحظه ای از تعقیب جریان وقایع دور بماند. بعد به عزیزالسلطنه که در حال انتظار از این طرف به آن طرف می‌رفت و بر میگشت نزدیک شد.

– خانم جسارت نباشد، می‌خواستیم عرض کنیم که این همشهری ما آمد شما کاریش نداشته باش بگذار ما راضیش کنیم. زبان غیاث آبادی را غیاث آبادی می‌داند.

– وا! مرده شور! حالا باید این کچل متعفن را راضی کنی که دختر نازنین مرا بگیرد؟... الهی خیر نبینی دختر که مرا این طور به روز سیاه نشاندی!

– به قمر خانم سپردی که یک وقت حرفی نزند؟...

– زبانم مو در آورد از بس که باهاش حرف زدم اما موضوع زلف مشکی پر پشت از ذهنش بیرون نمی‌رود.

– زلف و کاکلش را هم یک کاری می‌کنیم. شما این غیاث آبادی‌ها را نمی‌شناسی اگر بو ببرد که یه همچه حرف‌هایی هست؛ محال است زیر بار برود... حالا اینکه چیزی نیست یک دفعه خود ما یک همشهری داشتیم...

صدای در حرف مشقاسم را برید. به طرف در دوید و گفت:

– پنداری همان همشهری ماست... شما هیچی نگو بذار به عهده ما...

مشقاسم به محض اینکه لای در را باز کرد یکه ای خورد و یک قدم به عقب جست:

– وای بابام هی! شما؟... مگر...

– بله بله، من هستم... خودم... برو کنار... ساکت!

دستی روی سینه مشقاسم قرار گرفت و او را کنار زد. من و عزیزالسلطنه از تعجب بر جا خشکمان زد.

نایب تیمورخان... مفتش تامینات و رییس آسپیران غیاث آبادی که سال پیش برای تحقیق درباره گم شدن دوستعلی خان به خانه ما آمده بود وارد شد.

دو قدم پشت سر او آسپیران غیاث آبادی هم با شاپوی کهنه که تا روی چشم پایین کشیده بود پا به داخل باغ گذاشت.

عزیزالسلطنه هم بی اختیار گفت:

– آقای نایب... شما؟...

– سلام، خانم... بله، خود من! تعجب کردید؟ مثل اینکه منتظر من نبودید!... ساکت!

– یعنی... یعنی... چرا... ولی ما خیال نمی‌کردیم... فکر نمی‌کردیم به شما زحمت می‌دهند...

– ساکت! وقت طلاست... بفرمایید چه چیزی از شما سرقت شده است!... جواب؟ زود، تند، فوری، سریع!

نایب تیمورخان طوری این کلمات را با سرعت ادا کرد که عزیزالسلطنه دستپاچه شد و به من و من افتاد وگفت:

– من... چیز... یعنی...

– چی؟ شما چی؟... چی دزدیدند؟ بفرمایید! زود، سریع بی معطلی؛ بله؟ چی؟

– چیز... یعنی... یک ساعت مرحوم آقا...

– طلا؟

– یعنی... البته... بله، بله...

– با زنجیر؟ زود، تند، سریع، فوری!

– بله... یعنی زنجیرش... بله با زنجیر...

– ساکت! به کسی سوء ظن ندارید؟بله؟ چطور؟ ساکت!

مشقاسم از آمدن غیر منتظره نایب تیمورخان طوری غافلگیر شده بود که مبهوت با دهن باز او را نگاه می‌کرد. نایب به طرف او جستی زد:

– اسم تو چی بود؟ چی؟

– واالله دروغ... دروغ...

– دروغ گفتی؟ چرا دروغ گفتی؟... اقرار کن! زود، تند، سریع، فوری...

– ما دروغ عرض نکردیم. اصلا دروغ چرا؟ تا قبر آ آ آ آ... اسم ما... کوچیک شما مشقاسم!

– آهان! آهان! یادم آمد... متهم شماره دو در جنایت پارسال... ساکت!

من می‌خواستم دو سه قدم جابجا بشوم. فریاد نایب تیمورخان بلند شد:

– ایست! کی به شما اجازه داد بروید؟ همینجا باشید.

مشقاسم شروع کرد به احوالپرسی با آسپیران غیاث آبادی... نایب حرف او را قطع کرد:

– ساکت! معاون مرا می‌خواهی تطمیع کنی؟... برای چی؟ بله؟ جواب بده! زود، فوری! ساکت!

بعد صورت عظیم خود را به صورت مشقاسم نزدیک کرد:

– خوب، آقای مشقاسم، گفتی که... حال شما خوب است؟

– الحمدوالله، شکر خدا، زیر سایه شما هستیم.

– ببینم آقای مشقاسم... ناهار خوردی؟

مشقاسم خنده ای کرد:

– اختیار دارید آقا الان هنوز دو ساعت مانده به ظهر...

نایب نعره زد:

– از کجا فهمیدی دو ساعت به ظهر مانده؟ ساعت را نگاه کردی؟ کدام ساعت را؟ ساعت طلای زنجیردار مرحوم آقا؟ هان؟ بله؟ جواب! زود، تند، فوری... کجا قایمش کردی؟ تند، زود، زود جواب! ساکت!

مشقاسم اول خنده ای کرد. بعد ناگهان مثل اینکه متوجه منظور نایب شد با تعرض گفت:

– پنداری شما می‌خواهید بگویید که استغفراالله ساعت را...

عزیزالسلطنه برای اولین بار برآشفت:

– چرا حرف مهمل می‌زنید آقا؟ این آدم‌های ما هرکدام بیست سی سال است پیش ما هستند. این‌ها از پاک هم پاک ترند. اصلاً کی به شما گفت بیایید اینجا؟ قرار بود آقای غیاث آبادی بیاید.

در این موقع دایی جان که گویی سر و صدا را شنیده بود از اندرونی بیرون آمد:

– چی شده خانم؟ این آقا...

عزیزالسلطنه فریاد زد:

– من نمی‌دانم این چه خر تو خری است. من از آقای رییس خواهش کردم آقای غیاث آبادی را بفرستند اینجا... حالا این آقا آمده شمرخوانی می‌کند.

نایب تیمورخان توی دل او پرید:

– چطور؟ نفهمیدم! توهین به مامور دولت حین انجام وظیفه؟

دایی جان سعی کرد او را آرام کند:

– ناراحت نشوید، آقا. قصد توهین نبود. خانم یک چیزی گم کرده اند فکر کردند که...

– شما ساکت! ساعت مردانه چیزی نیست که خانم در کیفشان بگذارند که گم بشود. من اطمینان دارم که این ساعت را دزدیده اند. سرقت، دزدی، خیانت.

– از کجا اینطور مطمئن هستید؟ کی به شما گفته است؟

– شامه ی من! شامه ی نایب تیمورخان مبتکر سیستم بین المللی غافلگیری!

دایی جان لحظه ای مبهوت عزیزالسلطنه را نگاه کرد. مثل اینکه درباره آن چیزی که قرار بود بگویند به سرقت رفته است قبلاً تصمیمی نگرفته بودند. البته این هم قابل ملامت نبود. زیرا فکر آمدن نایب تیمورخان را نمی‌کردند و از طرفی قرار بود بعد از آمدن آسپیران غیاث آبادی عزیزالسلطنه به او بگوید که مال مسروقه پیدا شده است. ولی نایب تیمورخان با سیستم معروف غافلگیری خود عزیزالسلطنه را وا داشته بود که بدون تامل و تفکر اولین چیزی که به زبانش آمده بگوید. در هر حال گرفتاری نایب قابل ملاحظه بود و بایستی به نحوی او را رد می‌کردند. ولی نایب کسی نبود که به آسانی دست از تحقیقاتی که شروع کرده بود بردارد.

در همین موقع نوکر ما زنبیل به دست از نزدیک ما رد شد. نایب تا او را دید فریاد زد:

– ایست!... ببینم! کی به تو اجازه داد بیرون بروی؟ کی؟ هان؟ جواب! زود، تند، فوری، سریع!

نوکر ما ترسید و با دهن باز چشم به نایب دوخت.

مشقاسم دخالت کرد:

– نترس، بابا، این آقای نایب خلقش اینجوره... از تامینات آمده ببیند ساعت را کی دزدیده...

نایب فریاد زد:

– مشقاسم ساکت!

بعد دوباره به طرف نوکر ما رفت. صورت عظیم خود را تقریباً به صورت او چسبانید و گفت:

– تو! تو! اگر فورا اقرار کنی در مجازاتت تخفیف داده می‌شود. اقرار کن! زود! اقرار! تند، فوری، سریع! اقرار کن! بگو ساعت را کجا گذاشتی؟

اندام نوکر ما به طور محسوسی شروع به لرزیدن کرد و با کلمات بریده ای گفت:

– به مرتضی علی پیداش کردم. من ندزدیدم، پیدا کردم.

همه ما مثل آدم‌های برق گرفته بر جا خشکمان زد. هیچ کس سر در نمی‌آورد که چه اتفاقی افتاده بود. صدای خنده رضایت نایب که بسیار هولناک بود بلند شد:

–‌ها‌ها، آسپیران غیاث آبادی! دستبند!

نوکر بیچاره ما که رنگش بطرز عجیبی پریده بود به التماس افتاد:

– نه مرا حبس نکنید! به مرتضی علی نزدیدمش... پیداش کردم.

– پیدا کردی؟ کجا؟ چه وقت؟ با کی؟ چه جور؟ جواب! تند، زود، فوری، سریع، ساکت!

بعد نگاه غرورآمیزی به طرف ما انداخت و زیر لب گفت:

– سیستم بین المللی غافلگیری نایب تیمورخان ردخور ندارد.

در این موقع در باغ باز شد و اسداالله میرزا به اتفاق شمسعلی میرزا وارد شد. به محض اینکه سر و صدای اسدالله میرزا بلند شد نایب تیمورخان بدون اینکه به آن‌ها نگاه کند دو دست را از دو طرف بلند کرد و فریاد زد:

– ساکت! اخلال در تحقیقات ممنوع!

اسداالله میرزا با اشاره دست و سر موضوع را پرسید. ولی همه مبهوت تر از آن بودند که بتوانند به او جوابی بدهند. نایب باز سر را به صورت نوکر ما نزدیک کرد و گفت:

– حالا ساعت کجاست؟

– تو اطاق...

– آسپیران غیاث آبادی! این مرد را تحت الحفظ به اطاقش میبری ساعت را بیاورد!

آسپیران غیاث آبادی بازوی نوکر ما را گرفت و به راه افتادند. نگاه‌های پرسشگر دایی جان و عزیزالسلطنه و بقیه حاضران از این طرف به آن طرف در جستجوی واقعیت مطلب در گردش بود. اسدالله میرزا در دوکلمه به زبان فرانسه خطاب به دایی جان مطلب را پرسید. نایب فریاد زد:

– آهای! کی روسی حرف زد؟ ساکت!...

عاقبت مشقاسم در دو کلمه به دو نفر تازه وارد توضیحات کم و بیش روشنی داد. ولی نایب نمی‌خواست به هیچ کس اجازه صحبت بدهد. نوکر ما و آسپیران برگشتند.

– ساکت! کجا پیدا کردی؟ زود، تند، فوری، جواب بده!

– توی جوی آب، ما به مرتضی علی...

– ساکت! چه موقع؟

– دیروز...

ساعت جیبی زنجیردار از دست آسپیران به دست نایب منتقل شد. ناگهان فریاد مشقاسم به آسمان رفت:

– ای بابام هی! این گمانم ساعت این سردار هندی باشد که دیروز تو دعوا از جیبش افتاده... آن وقت آن واکسی را گرفتند.

نایب به طرف مشقاسم جست زد:

– چی؟ هندی؟ دعوا؟ واکسی؟ موضوع چی بوده؟ جواب! تند، زود، فوری، سریع!

– واالله آقا دروغ چرا؟...

– گفتم زود، فوری، سریع!

– شما که ماشاالله مثل اینکه هفت ماهه به دنیا آمده اید. نمی‌گذارید ما حرفمان را بزنیم...

– بزن! تند، فوری، سریع!

–یادمان رفت چی پرسیدید؟

– گفتم هندی، دعوا، واکسی، موضوع چی بوده؟

– واالله دروغ چرا؟ تا قبر آ آ... این همسایه ما سردار مهارت خان دیروز با این واکسی محل دعواش شده بود.. امروز رفته عارض شده که واکسی ساعتش را زده... نگو ساعتش تو دعوا از جیبش افتاده تو جوب. این پسر پیداش کرده...

توضیح مشقاسم موضوع را برای همه روشن کرد. قیافه دایی جان باز شد. با عجله گفت:

– قاسم پس بدو این ساعت را ببر کلانتری تا آن بدبخت را آزاد کنند.

نایب تیمورخان اخم کرد و گفت:

– ببینم! ساعت مسروقه را همینطور بدون هیچ تشریفاتی ببرد کلانتری؟ کی این قانون را وضع کرده؟ شما؟ یا شما؟ جواب بدهید! زود، تند، فوری، ساکت!

اسدالله میرزا برای اولین بار در صحبت دخالت کرد:

– مومنت، مومنت، آقای مفتش...

نایب تیمورخان که به حضور اسدالله میرزا توجهی نکرده بود برگشت و او را نگاه کرد. ناگهان ابروها را بالا برد و گفت:

– ببینم! شما آن قاتل پارسالی نیستید؟ جواب بدهید! زود، تند، فوری! ساکت!

اسدالله میرزا قیافه اسرار آمیزی به خود گرفت و گفت:

– چرا. من همان قاتل هستم...

و در حالیکه با دست‌های حلقه کرده به طرف او پیش میرفت گفت:

– و امروز می‌خواهم از ماموری که جنایت مرا کشف کرد انتقام بگیرم. قتل مفتش تامینات بدست یک قاتل دیو سیرت...

نایب تیمورخان دو قدم عقب رفت و فریاد زد:

– آسپیران غیاث آبادی! دستبند!

شمسعلی میرزا بازوی برادرش را گرفت:

– اسدالله حالا وقت شوخی نیست. بگذار این آقا کارش را تمام کند و برود.

– شما ساکت!... من بروم؟ به همین آسانی؟ به همین آسانی؟ پس ساعت مسروقه خانم چه می‌شود؟

عزیزالسلطنه گفت:

– اصلاً آقا می‌دانید، من نمیخواهم که شما ساعت مرحوم آقا را پیدا کنید... راستی این ساعت را بدهید ببینم...

و تقریباً به زور ساعت را از دست نایب درآورد و به دایی جان داد. دایی جان به سرعت ساعت را به دست شمسعلی میرزا داد و گفت:

– شمسعلی، خواهش می‌کنم بدو کلانتری این ساعت سردار هندی را بده تا آن واکسی بدبخت را آزاد کنند.

شمسعلی میرزا ساعت را گرفت و به راه افتاد ولی فریاد نایب تیمورخان بلند شد:

– ایست چطور ساعت راببرند بده من آقا زود فوری... ساکت من باید دستور بدهم...

عزیزالسلطنه توی دل او پرید:

– ببینم اصلاً به شما چه ربطی دارد؟

– ساکت. شما خانم حق حرف زدن ندارید.

عزیزالسلطنه با قیافه برافروخته دوروبر خود را نگاه کرد. یک شاخه خشک درخت را از روی زمین برداشت دو قدم به طرف نایب رفت چوب را به قصد سر او بلند کرد وگفت:

– یک دور دیگر بگو ببینم که من حق حرف زدن ندارم.

اسداالله میرزا با خنده گفت:

– آقای نایب مگر نشنیده اید خانم می‌فرماید یک بار دیگر حرفی را که زدید تکرار بفرمائید. ادب خوب چیزی است اوامر خانم را اطاعت کنید.

– به... به چشمم روشن توهین به مامور دولت حین انجام وظیفه... قصد ایراد ضرب وجرح به مامور دولت!

عزیزالسلطنه با چوب ضربه ای به بدن نایب زد وگفت:

– بیفت جلو ببینم راه بیفت تا من تکلیفم را با تو روشن کنم.

– کجا خانم.

– من می‌خواهم دو کلمه با رئیست صحبت کنم.

نایب تیمور خان نرم شد.

– بنده که عرضی نکردم... اگر شما خودتان... اگر شما شکایتی نداشته باشید ما هم مرخص می‌شویم آسپیران غیاث آبادی حرکت.

اسداالله میرزا به میان صحبت او دوید:

– چی چی حرکت صبر کنید آقا باید بالاخره موضوع ساعت روشن بشود... بالاخره باید یک نفردر این باره تحقیق کند.

وبا اشاره ای عزیزالسلطنه را دعوت به اجرای تصمیمش کرد.

عزیزالسلطنه چوب را به دست مشقاسم داد وگفت:

– مشقاسم مواظب این آقا باش تا من یک تلفن بزنم.

چند لحظه بعد لیلی از اندرونی دائی جان بیرون آمد وگفت:

– عزیز جان گفتند آقای نایب بروند پای تلفن.

نایب و به دنبال او دائی جان با عجله به طرف اندرونی رفتند.

اسداالله میرزا با آسپیران غیاث آبادی با لحن دوستانه ای شروع به احوالپرسی کرد. من هم مثل هر با دیدن لیلی لحظه ای غم و غصه‌ام را فراموش کردم ولی این فراموشی خیلی طول نکشید زیرا به یاد پوری پسر دائی جان سرهنگ افتادم که قرار بود شب وارد بشود مدتی باقیافه اندوهگین یکدیگر را نگاه کردیم هیچ چیزی به ذهنم نمی‌رسیدکه به او بگویم.

کمی بعد نایب تیمور خان و به دنبال اوعزیزالسلطنه و دائی جان از اندرونی بیرون آمدند قیافه نایب گرفته بود با لحن تندی گفت آسپیران غیاث آبادی تو همین جا می‌مانی وتحقیقات را برای پیدا کردن ساعت خانم ادامه می‌دهی آقای رئیس مرا احضار کردند، ساکت! متهم هم فعلاً آزاد است!

– بله قربان.

نایب وقتی ازجلوی اسداالله میرزا رد می‌شد با صدای خفه ای گفت:

– من رفتم ولی شما را باز می‌بینم فعلاً مجبورم بروم... طناب دار را دلم میخواهد خودم گردن شما بیندازم.

شما آقا خواهش می‌کنم زود. تند. فوری برگردید اداره با شماکار دارند.

آسپیران غیاث آبادی به محض بیرون رفتن نایب تیمور خان قیافه او را به خود گرفت و گفت:

– خوب تحقیقات راشروع می‌کنیم... این ساعت کجا بوده است. خانم جواب بدهید زود فوری سریع.

اسداالله میرزا با تبسم گفت:

– مومنت آقای آسپیران حالا اینقدر عجله نفرمایید یک چای میل کنید سر فرصت می‌گردیم پیدایش می‌کنیم من مطمئنم خانم ساعت را یک جائی گذاشته اند یادشان نیست اگرهم تصادفاً به سرقت رفته باشد با آن هوش و فهم فوق العاده شما فوراًپیدا می‌شود. اصلاً قیافه نشان می‌دهد شماآدم باهوشی هستید.

– اختیار دارید قربان.

– نه نه واقعاً عرض می‌کنم. من آدم شناس هستم قول می‌دهم که در تمام این مسائل جنائی فکر شماست که باعث کشف واقعیت می‌شود منتها مثل همیشه به اسم مافوق در می‌رود. اصلاً هر بچه ای می‌فهمد شما از نظر هوش و فهم یک سروگردن از این آقای نایب بالاتر هستید ولی حالا تصادف باعث شده که شما زیر دست او باشید موضوع دیگری هست!

آسپیران غیاث آبادی که رنگش از شرم وشعف سرخ شده بودگفت:

– نظر لطف شماست البته فرق می‌کند آدمی که پارتی دارد و آدمی که پارتی ندارد شما اگر واقعاً بخواهید کاری ندارد ما صدتا دوست وآشنا و وزیر و وکیل داریم که به هرکدام لب تر کنیم قضیه تمام است... شما خیلی به ما محبت کردید ما خیلی مدیون شما هستیم.

– قربان محبت شما... خجالت می‌دهید بنده را. شما با این هوش و فهم وکمالی که دارید حیف است دست روی دست بگذارید و روی مناعت طبع هیچ دست و پائی برای ترقی نکنید من خیال می‌کردم شما حالا رئیس اداره شدید خانم و بچه‌های شما که گناهی نکرده اند چوب مناعت طبع شما را بخورند آقای آسپیران.

– بنده متاهل نیستم... یعنی بودم بعداً جدا شدیم... یک بنده زاده دارم که البته پیش مادرش است ولی بنده خرجش رامی دهم.

– عجب... خوب مشقاسم یک چائی برای آسپیران نیاوردی.

– قدمش روچشمم... بفرما همشهری بفرما برویم اتاق یک چائی بخورگلویت تازه بشود.

– پس تحقیقات درباره ساعت...

– بابا فرصت زیاد است... بیا بریم اطاق ما یک چائی بخوریم.

مشقاسم و آسپیران غیاث آبادی که کلاه شاپو را تمام مدت بسر داشت به طرف اطاق رفتند.

اسداالله میرزا به دائی جان که همچنان ساکت ایستاده بود گفت:

– مثل اینکه دارد به یک جایی می‌رسد.

چند دقیقه ازاین طرف و آن طرف صحبت شد دائی جان در انتظار برگشتن شمسعلی میرزاکه برای آزاد کردن واکسی به کلانتری رفته بود از در باغ منفک نمی‌شد وعزیزالسلطنه باحرکات عصبی قدم می‌زد اسداالله میرزا چشمکی به من زد وآهسته به طرف اندرونی دائی جان به راه افتاد من هم دنبالش رفتم.

– عمو اسداالله کجا میروید؟

– می‌خواهم سروگوشی آب بدهم ببینم کار داماد به کجا رسیده. بله را گفت یا نه؟

اطاق مشقاسم در زیرزمین بود. اسداالله میرزا از جلو ومن از عقب بی سر و صدا و پاورچین به راهروئی که به زیر زمین منتهی می‌شد رفتیم و گوش دادیم. صدای مشقاسم راشنیدم که با نگرانی و تعجب پرسید:

– جان مادرت شوخی نمی‌کنی؟ بگو تو بمیری!

– تو بمیری... ما تو جنگ لرستان گلوله خوردیم. شش ماه مریضخانه بودیم زنمان هم برای همین از ما طلاق گرفت...

–...یعنی پاک رفته؟انگار نه انگار؟ یک ذره هم نمانده؟

اسداالله میرزا وحشت زده نگاهی به من انداخت و با صدای اهسته گفت:

– برشانس بد لعنت... خانه از پای بست ویران است.

مشقاسم گفت:

– آخر بابام جان یک دوا درمانی نکردی؟

– چه دوا درمانی باید یک چیزی باشد که دوا درمانش کنند!

– ای بابا هی! شانس ما این گلوله چه جائی هم خورده! مارا باش که چه نقل وحکایتی از مردانگی غیاث آبادی‌ها می‌کردیم.

مشقاسم مثل اینکه تصمیم گرفته بود لحظه ای آسپیران غیاث آبادی را تنها بگذارد و نتیجه مذاکرات را به اطلاع سایرین برساند چون شنیدیم که گفت:

– همشهری یک دقیقه اینجا باش ما یک سری به مطبخ بزنیم تا شما چائیت رو بخوری ما برگشتیم بفرما از این آجیل هم بخور رو دروایستی نکن بخور بابام جان.

من و اسداالله میرزا از کمینگاه خود به حیاط برگشتیم اسداالله میرزا به فکر فرو رفته بود چون صدای دائی جان وعزیزالسلطنه را از اطاق دوستعلی خان شنید به آن طرف رفت من هم دنبالش رفتم.

عزیزالسلطنه پهلوی رختخواب دوستعلی خان نشسته بود ودائی جان در اطاق قدم میزد.

– چی شد اسداالله؟ نفهمیدی صحبت اینها تمام شد یا نه؟

– واالله به قول مشقاسم دروغ چرا؟ تا قبر آ آ... مثل اینکه موضوع به یک مشکل سانفرانسیسکوئی برخورد کرده.

دوستعلی خان سر را بلند کرد وگفت:

– اسداالله تو را اگر تو گور هم بگذارند باز باید مزخرف بگوئی.

– مومنت. مومنت فعلاً که قهرمان تیر خورده به گور نزدیکتر است تا من.

فرصت نشد تا مرافعه ای راه بیفتد زیرا سر وکله مشقاسم پیدا شد لبد و لوچه‌اش آ ویزان بود.

دائی جان پرسید:

– چی شد مشقاسم؟ صحبت کردی؟

– بله آقا خیلی حرف زدیم.

– نتیجه؟

– واالله آقا دروغ چرا... تا قبر آآ... ما هنوزجرئت نکردیم به این همشهریان نقل حاملگی قمر خانم را بگوئیم. همینطوری رضایت داده اما زبان بسته یک عیب و ایرادی دارد.

– چه عیب و ایرادی؟

– واالله دور ازجون دور از جون. دور از جون شما جسارت نباشد این همشهری ما گمانم همشهری ما نیست.

– یعنی چه؟ چطور همشهری تو نیست؟

– اسمش غیاث آبادی است اما نباید مال غیاث آباد باشد برای اینکه تو جنگ لرستان گلوله خورده...

– مگر به غیاث آبادی‌ها گلوله نمی‌خورد؟

– میخورد اما نه به آن جائی که به این زبان بسته خورده... خلاصه جسارت نباشد گلاب به روتون این مادر مرده دل و روده ندارد.

عزیزالسلطنه با حیرت گفت:

– مشقاسم چطور دل و روده ندارد؟... حالا دل و روده چه ربطی به...

اسداالله میرزا گفت:

– خانم، مشقاسم خجالتی است مقصودش از دل و روده همان برج معروف سانفرانسیسکو است.

عزیزالسلطنه به صورت خود زد.

– وای خدا مرگم بده اسداالله چه حرفایی میزنی.

و دوستعلی خان دنبال حرف او را گرفت.

– وقتی شرم وحیا تو چشم آدم نباشد از این بهتر...

اسداالله میرزا باتندی حرف او را برید:

– مومنت...مومنت خواهش می‌کنم بفرمائید ببینم شما که مجسمه شرم وحیا هستید از آن عضو جمیلی که اسمش رفت به چه لفظی اسم میبرید؟...

– آدم اسم نمی‌برد...

– به هر حال واقعیتی است که وجود دارد یا باید اسامی رسمی‌اش را گفت یا به ایما واشاره فهماند دیگر جای آن عضو دماغ وگوش وابرو که نمی‌توان گفت....

دایی جان گفتگوی آنها را برید:

– خواهش می‌کنم آقایان مرافعه نکنید... به هر حال بودن یا نبودن آن موضوع چه اهمیتی دارد؟ مگر می‌خواهید بگذارید این‌ها پای هم پیر بشوند؟

عزیزالسلطنه به صورت خود زد:

– وای خدا مرگم بده نصیب نشود...

مشقاسم گفت:

– اینجوری بدیش اینست که نمی‌توان بچه را به گردنش گذاشت. باید راستش را بهش گفت.

دوستعلی خان گفت:

– حداکثر ده پانزده روز... بعد باید طلاق بدهد. همین مانده که داماد ما آسپیران غیاث آبادی بی سر و پا باشد... بایدحالیش کرد که یک پولی می‌گیرد. دختر راعقد می‌کند چند روز بعد هم طلاق می‌دهد وپی کارش میرود.

اسداالله میرزا گفت:

– مشقاسم بروصحبت کن حالا ناچاریم واقعیت موضوع را به او بگوئیم آسپیران هم وقتی بفهمد برای چه زنش می‌دهیم خودش می‌فهمد که آن نقص در این مورد جزئی است و هیچ اهمیتی ندارد وقتی دوندگی نداشته باشد چه پا داشته باشد چه چلاق باشد.

مشقاسم سری تکان داد وگفت:

– واالله آقا راستش ما می‌ترسیم این حرف را به این همشهریمان بزنیم شما اگر می‌دانستید غیاث آبادی‌ها چقدر ناموس پرستند محال بود جرات کنید که...

– یواش یواش حالیش کن مشقاسم.

– از قضا بهتر است یک دفعه بهش بگوئیم ودست وپاش را بگیریم که یک خونی راه نیندازد.

بعداز جروبحث در این باره عاقبت به اصرار مشقاسم قرار شد من و اسداالله میرزا به کمک او برویم. دو طرف آسپیران بنشینیم و وقتی مشقاسم علامت داد که می‌خواهد موضوع را به او بگوید به بهانه ای بازوهای داماد احتمالی را بگیریم که مبادا یک بلایی سر خودش یا مشقاسم بیاورد.

وقتی عازم زیرزمین شدیم دوستعلی خان تمام بالا تنه را بلند کرد و با لحن ملتمسانه گفت:

– اما یک وقت نگذارید بفهمد که قمر ثروت شخصی دارد وگرنه توقعش خیلی بالا می‌رود.

اسداالله نگاه تند و تحقیر آمیزی به او انداخت وزیرلب گفت:

– نترس این لقمه را از گلوی تو نمی‌برند بخواب قهرمان.

مشقاسم در حیاط آخرین دستورات لازم رادرمورد اقدامات احتیاطی داد:

– شما گوش به زنگ باشید وقتی ما دو تا سرفه کردیم بدانید که می‌خواهیم اصل کاری را بهش بگوئیم آن وقت سفت بازوهایش را بگیرید تا ما حرفمان را بزنیم تا ما نگفتیم ول نکنید.

دائی جان و عزیزالسلطنه هم پاورچین به پنجره زیر زمین نزدیک می‌شدند که به مذاکرات حساس گوش بدهند.

وقتی وارد زیر زمین شدیم آسپیران که همچنان کلاه شاپو را تا روی گوش کشیده بود تمام قد جلوی ما بلند شد.

– بفرمائید آقای آسپیران... چرا تعارف می‌فرمائید ما باهم از این حرف‌ها نداریم.

به اصرار اسداالله میرزا آسپیران غیاث آبادی کنار اطاق روی قالی نشست من واسداالله میرزا هم دو طرفش قرار گرفتیم.

مشقاسم دور و بر اطاق را بررسی کرد. یک انبردست و یک قند شکن که در آن حوالی بود برداشت و پشت پرده ای مخفی کرد.

اسداالله شروع به صحبت کرد:

– بله آقای آسپیران، این دختر ما شما را دیده وپسندیده... پدر ومادرش هم راضی هستند شما هم هنوز جوان هستید. اینطور بی سروسامان نباید بمانید.

آسپیران سر را به زیر انداخت وگفت:

– ما کوچک شما هستیم اما به مشقاسم گفتیم که ما یعنی... رازمان را به مشقاسم گفتیم.

– مومنت، آقای آسپیران آن موضوع مهم نیست اینقدر آدم‌ها از این گرفتاری‌ها داشته اند و معالجه شده اند با این وسائل طب امروز....

آسپیران حرف او را برید و با سر پائین گفت:

– اما آقا ما معالجه بشو نیستیم. از بدبختی هیچی نمانده... اگر اینجورقبول دارید ما حرفی نداریم. اما فردا خانم نگوید تو به من نگفته بودی؟ ما فقط و فقط برای خدمت به شما قبول می‌کنیم.

– پدر ومادرش قبول دارند آقای آسپیران.

مشقاسم هم تائید کرد:

– بله، آن‌ها راضی شده اند وقتی دختر راضی هست پدرومادرش هم رضایت دارند حالا تو ناز می‌کنی؟

– اما من می‌خواهم بدانم چرا می‌خواهند دختر به ما بدهند تو شهر از ما مقبول تر آدم پیدا نمی‌شد؟

مشقاسم نگاهی به من واسداالله میرزا انداخت چند سرفه کرد من و اسداالله میرزا دست‌ها را از دو طرف روی بازوهای آسپیران گذاشتیم مشقاسم گفت:

– برای اینکه این دختر حامله است.

بعد چشم‌ها را در انتظار عکس العمل آسپیران بست. ما فشار دست‌ها را زیاد کردیم به خلاف انتظار ما نیش آسپیران تا بنا گوش باز شد با خنده گفت:

– فکرش را کرده بودم. پس میوه کرموست وگرنه نسیب ما نمی‌شد!

چهره‌های نگران ما باز شد. بازوهای او را رها کردیم اسداالله میرزا با لحن ملایمی گفت:

– بله واقعیت همین است آقای آسپیران... این دختر بیچاره گویا یک دفعه حمام مردانه رفته از بدبختی حامله شده است...

آسپیران باخنده حرف او رابرید:

– بله حمام مردانه خیلی چیز بدی است.

مشقاسم زیر لب گفت:

– خاک بر سر بی غیرتت کنند.

– چی گفتی مشقاسم؟

– هیچی بابام جان... خلاصه اینجوری شده.

– حالا باید این خانم را عقد کنیم بعد از چند وقت طلاقش بدهیم. همین را می‌خواهید؟

اسداالله میرزا جواب داد:

– بله آقای آسپیران بعد از ده پانزده روز.

– ده پانزده روز که شدنی نیست... همه مردم می‌فهمند، ما آبرو داریم لااقل باید سه ماه صبر کنیم بعد یک بهانه ای بتراشیم.

اسداالله میرزا گفت:

– مانعی ندارد... ای داد یادم رفت من باید یک تلفن میزدم... شما بفرمائید من الان بر می‌گردم.

اسداالله میرزابیرون رفت. من حدس زدم که برای جلب رضایت عزیزالسلطنه درباره مدت ازدواج رفته بود چون چند لحظه بعد برگشت و گفت:

– خوب چی می‌گفتیم؟... آهان راجع به مدت... بله مانعی ندارد سه ماه بعد طلاق می‌دهید.

– اما آقا باید خدمتتان عرض کنیم که ما پول و پله ای نداریم که خرج...

– اختیار دارید آقای آسپیران... شما یک کار خیر می‌کنید دیگر چه خرجی باید بکنید؟ همه مخارج را مادر دختر می‌دهد... شما صحبت‌هاتان را با مشقاسم بکنید ترتیب خرج ومخارج را می‌دهیم.

اسداالله میرزا اشاره ای به من کرد و با هم از زیرزمین خارج شدیم عزیزالسلطنه و دائی جان گوش خود را به پنجره زیرزمین دوخته بودند اسداالله میرزا خواست چیزی بگوید ولی عزیزالسلطنه او را با اشاره دست دعوت به سکوت کرد. با دقت به گفتگوی مشقاسم و آسپیران گوش می‌داد و زیر لب غرولند می‌کرد:

– چه دندان گردی هم دارد... بی انصاف دو هزار تومان پول می‌خواهد.

اسداالله میرزا آهسته گفت:

– خانم می‌ارزد... از این ارزانتر محال است پیدا کنید.

عزیزالسلطنه همچنان گوش را به پنجره چسبانده بود. ناگهان با قیافه بر افروخته و صدای غضب آلودی آهسته گفت:

– مرده شور برده دارد از من بدگوئی می‌کند... بگذار کار این دختر بگذرد نشانش می‌دهم که آکله دمامیه...کیه مرده شور آن سر کچلش راببرند.

✳ ✳ ✳

چند دقیقه بعد جلسه در اطاق دوستعلی خان ادامه یافت آسپیران غیاث آبادی دو زانو روی قالی نشسته بود وسر را به زیر انداخته بود.

دائی جان ناپلئون گفت:

– آقای آسپیران امیدوارم متوجه باشید که با یک خانواده اشرافی محترم وصلت می‌کنید و باید سر و وضع و رفتارتان در این مدت طوری نباشد که لطمه به آبروی ما بزند.

– ماکوچک شما هستیم. هر جور شما بفرمائید همان کار را می‌کنیم...

اسداالله میرزا گفت:

– راجع به خانه چه فکری کرده اید.

روی سخن او به دائی جان بود. دائی جان جواب داد:

– البته باید فکر یک خانه ای کرد که...

عزیزالسلطنه گفت:

– وا مگر من می‌توانم بچه‌ام را از خودم جدا کنم. آقای آسپیران باید بیاید منزل ما... اطاق‌های بالا خالی است برایشان درست می‌کنم.

آسپیران بدون اینکه سررا بلند کند گفت:

– واالله آقا ما یک مادر پیری داریم که نمی‌توانیم تنهایش بگذاریم...

اسداالله میرزا گفت:

– خوب، خانم والده را هم بیاورید.

دوستعلی خان از جا پرید:

– چرا حرف مزخرف می‌زنی اسداالله؟ چطور توی خانه ما...

اسداالله با لحنی که شیطنت در آن حس می‌شد گفت:

– چاره ای نیست، دوستعلی. آقای غیاث آبادی نمی‌توانند مادر پیر و علیلشان را تنها بگذارند.

آسپیران دنبال حرف او را گرفت:

– بله آقا مائیم تو دنیا ویک مادر پیر ازکار افتاده... بایک خواهر بیوه زن...

چشم‌های اسداالله میرزا برقی زد:

– خواهر هم دارید؟ چه سنی دارد؟ چه کار می‌کند؟

– واالله آقا دو سال پیش شوهرش دادیم پارسال شوهرش رفت زیر ماشین... حالا توی کافه آواز می‌خواند.

دایی جان ودوستعلی خان و عزیزالسلطنه تقریبا با هم پرسیدند:

– چی؟ توکافه؟...

ولی اسداالله میرزا به آنها مهلت نداد حرف بزنند:

– به به آفرین ماشااالله... خوب، معلوم است که زن جوان بی شوهر را که نمی‌توانند توی این شهربه امید خدا ول کنند... آقای غیاث آبادی حق دارند.

دوستعلی خان فریاد زد:

– اسداالله تومی توانی جلوی این دهن صاحب مرده‌ات را بگیری؟

– مومنت، مومنت منظورتان اینست که آقای آسپیران مادر و خواهرشان را ول کنند و بیاید داماد سر خانه پیش شما؟... اگر می‌توانید که چه بهتر اصلاً موضوع به من ربطی ندارد...

آسپیران از جا بلند شد:

– نه... مثل اینکه این آقا زیاد از ما خوششان نیامده... ما نمی‌توانیم یک پیرزن علیل و یک زن جوان را به امید خدا ول کنیم... ما مرخص شدیم...

مشقاسم و اسداالله میرزا به طرف او دویدند:

– کجا بابام جان بشین... حرف آن آقا که حساب نیست تا خانم چی بخواهند.

عزیزالسلطنه که ژست گریه گرفته بود گفت:

– من برای این مادر مرده هر کاری حاضرم بکنم...

دوستعلی خان فریاد زد:

– خانم، می‌فهمی چه می‌گوئی؟ آسپیران و مادر پیر و خواهر آوازه خوان توی خانه ما...

آسپیران دوباره عزم رفتن کرد:

– ما با اجازه آقایان مرخص شدیم... ما نمی‌توانیم ببینیم که از مادر و خواهرمان بد بگویند.

دوباره او را سر جایش نشاندند. اسداالله میرزا فریاد زد:

– دوستعلی صدایت را ببر یا اگر ترجیح می‌دهی دوباره تحقیق کنیم ببینیم پدر بچه که بوده بیاریم مجبورش کنیم که دختر را بگیرد...

دوستعلی خان دندان‌ها را از غضب به هم فشرد و زیر لب گفت:

– هر طور خودتان صلاح میدانید...

قرار عقد کنان برای شب جمعه گذاشته شد. ولی آسپیران اصرار داشت که از نظر احترام مادرش را برای خواستگاری بیاورد.

اسداالله میرزا گفت:

– بله، حتماًلازم است همین امروز تشریف بیاورند. خانم همشیره را هم بیاورید. از حالا ما با هم قوم و خویش هستیم.

آسپیران راه افتاد که برود ولی بعد از چند قدم برگشت...

– اما آقا باید خدمتتان عرض کنم که آن موضوعی که راجع به جنگ لرستان خدمتتان عرض کردم باید بین خودمان بماند. این ایراد ما را تو دنیا هیچ کس نمی‌داند اگر یک وقت به یک جائی درز کند هم آبروی دختر شما می‌رود هم آبروی ما... راجع به حاملگی خانم هم جلوی مادر ما حرفی نزنید چون اگر مادرم بفهمد محال است که رضایت بدهد.

بعد از قول و قرار محکمی که در مورد تقاضای آسپیران گذاشته شد به راه افتاد. اسداالله میرزا و مشقاسم او را تا در باغ بدرقه کردند... اسداالله میرزا بعد از چند دقیقه برگشت و با خوشحالی گفت:

– موضوع کلاه گیس هم حل شد. قرار شد بعد از ظهر بیاید من ببرمش لاله زار یک کلاه گیس خوشگل برایش تهیه کنم که تو ذوق قمر نخورد... فکر لباس را هم بکنید. فعلاً دوستعلی پول کلاه گیس را بده!

– پول کلاه گیس را هم من باید بدهم؟

– می‌خواهی هم نده... آن وقت قمر رضایت نمی‌دهد که زن آسپیران بشود. ناچار باید دوباره شال و کلاه کنیم دنبال پدر واقعی بچه بگردیم که بیاید مادر بچه‌اش را عقد کند.

دوستعلی خان در حالی که از خشم می‌لرزید فریاد زد:

– اسداالله به ارواح پدرم یک بار دیگر از این مزخرف‌ها گفتی پدرت را می‌سوزانم.

– مومنت، مومنت، نفهمیدم... چرا به تو برخورد. من گفتم برویم آن پدر بی وجدان بی آبروی بی همه چیز را پیدا کنیم. تو چرا این طور خون به صورتت آمد؟ نکند که...

سر و صدای اعتراض همه نسبت به اسداالله میرزا بلند شد. دوستعلی خان یک شیشه دوا را که پهلوی دستش بود به قصد شازده پرتاب کرد که با صدای زیاد روی دیوار خرد شد. اسداالله میرزا با قهقهه ی خنده فرار کرد.

✳ ✳ ✳

وقتی من به خانه برگشتم آقاجان که از صبح بیرون رفته بود برگشته بود و در حیاط قدم می‌زد. مرا صدا کرد و همراه خودش به اطاق دم در برد.

– این سر و صداها امروز چی بوده؟ گفتند من نبودم نایب تیمورخان آمده اینجا.

من تمام ماجرا را برای آقاجان حکایت کردم. وقتی دانست که آسپیران غیاث آبادی به ازدواج با قمر رضایت داده خنده صداداری را سر داد و گفت:

– خیلی قشنگ شد! عصاره اشرافیت مملکت در بغل آسپیران غیاث آبادی! الحمداالله از ما غیراشرافی تر پیدا کردند مبارکشان باشد.

خنده آقاجان زهرآلود بود.

بعد از سال‌ها ملامت شنیدن داشت لذت انتقام را می‌چشید. انتقامی که طبیعت از دائی جان ناپلئون و خانواده‌اش می‌گرفت. بعد در حالی که به نقطه ای خیره شده بود زیر لب گفت:

– این عروسی نباید بی سر و صدا برگزار شود... باید همه محترمین و اشراف را دعوت کنند.

بعد در مقابل دیدگان متحیر من مثل بچه‌ها در اطاق شروع به دویدن کرد:

– اطلاعات... اطلاعات... آخرین خبر... آلوده شدن دامن اشرافیت.

چند لحظه بعد به فکر فرو رفت... بعد مثل اینکه ناگهان تصمیمی گرفت. بدون اعتنا به من از اطاق خارج شد و به طرف در حیاط رفت.

– کجا می‌روید آقاجان؟

– الان بر می‌گردم.

من با نگرانی چند قدم دنبال او رفتم. بعد او را با نگاه تا پیچ کوچه بدرقه کردم.

چند دقیقه بعد شمسعلی میرزا به همراه مرد واکسی از کلانتری برگشتند. واکسی دوباره مشغول کار شد.

دائی جان با قیافه ای گشاده به طرف او رفت:

– ما خیلی خوشحالیم که رفع سوء تفاهم شد.

– خدا شما را از بزرگی کم نکند. این هندی بی پدر به ما نسبت دزدی داده بود. این‌ها که دین و ایمان ندارند.

– ناراحت نباشید. خداوند سزای این جور اعمال را می‌دهد.

واکسی در حالی که به پهن کردن بساط خود ادامه میداد گفت:

– خود من هم حسابش را می‌رسم. صبر کنید. موقعش برسد می‌دانم چه بلایی به سرش بیاورم.

چشم‌های دائی جان برقی زد. زیر لب کلمات او را تکرار کرد:

– موقعش برسد... موقعش برسد...

و بعد از لحظه ای سکوت با لحنی که می‌خواست معنی دار باشد گفت:

– اعتنا به این‌ها نکنید شما کار دیگری دارید. کار خودتان را انجام بدهید.

واکسی بدون اینکه معنای کنایه او را بفهمد گفت:

– بله آقا ما کار خودمان را می‌کنیم.

دائی جان با رضایت سری تکان داد و گفت:

– کار خودتان را بکنید این کارشکنی‌ها طبیعی است.

واکسی بدون اینکه سر بلند کند گفت:

– بله، آقا اگر قرار باشد ما از پس یک هندی بر نیاییم کلاهمان پس معرکه است. آن ناکس‌های دیگر درسته قورتمان می‌دهند.

دائی جان با لبخند رضایت تکرار کرد:

– بله آن ناکس‌های دیگر... آن‌ها مهم هستند... آهای مشقاسم! بیا یک لیوان شربت برای هوشنگ خان بیاور گلویی تازه کند!

مشقاسم نزدیک بود. شنیدم که زیر لب گفت:

– الهی شربت آخرش را بخورد