دایی جان ناپلئون
فصل ۱۴
چند نفر از همسایهها دم در جمع شده بودند. شمسعلی میرزا دم در رفت و آنها را به خانههایشان فرستاد ولی قبل از اینکه در خانه دکتر را ببندند سردار مهارت خان هندی خود را به داخل انداخت.
من نگاهی بطرف دائی جان انداختم با چشمهای گرد و رنگ پریده به مرد هندی خیره شده بود و میتوانستم حدس بزنم که در دلش چه میگذشت.
فریاد دکتر ناصرالحکماء بلند شد:
– سلامت باشید آقایان. سلامت باشید، اما من جراح نیستم باید ببریدش مریضخانه... مشقاسم گفت پایش زخم شده ولی حالا اینطور که میگوئید تیر خورده است.
دائی جان با صدای آهسته به او گفت:
– دکتر به خاطر تمام سوابق دوستی و همسایگی و قوم و خویشی از شما خواهش میکنم دوستعلی خان را معاینه کنید. ما حتی الامکان نباید او را به مریض خانه ببریم. بعد همه چیز را حضورتان عرض میکنم.
در لحن دائی جان آن چنان تضرع و در عین حال تحکمی بود که دکتر دیگر اعتراضی نکرد، فقط گفت:
– مسئولیتش پای شماست. اگر خدای نکرده )انفاکسیون ( بکند من مسئول نیستم.
دکتر همیشه وحشت غریبی از انفکسیون که آنرا )انفاکسیون ( تلفظ میکرد داشت و حتی بیمارانی را که دستشان رگ به رگ شده بود از عواقب وحشتناک )انفاکسیون ( میترساند.
با وجود این به طرف دوستعلی خان که بروی شکم روی تخت معاینه مطب افتاده بود رفت و گفت:
– ولی باید آقایان و خانمها از این اطاق بیرون بروند. من با این همه جمعیت نمیتوانم معاینه کنم.
همه قصد خروج کردند ولی عزیزالسلطنه که مرتب به سر و صورت خود میزد گفت:
– اما من باید بمانم... من دست شکسته، من چلاق شده باید بمانم ببینم چه خاکی به سرم شده...
– سلامت باشید، ولی شما هم باید تشریف ببرید بیرون و گرنه بنده دست به مریض نمیزنم.
در این موقع مرد هندی به میان صحبت دوید:
– بنده برای مداوای اینگونه زخمها یک روغن هندی دارم که بطرفه العین موجبات بهبود را فراهم میکند. فی الحال میروم و میآورم.
این را گفت و با عجله بیرون رفت.
دائی جان ناپلئون با چهره منقبض از لای دندانهای بر هم فشرده گفت:
– قاسم! در را به روی این بی همه چیز بی وطن باز نکنی! حالا که دیده است نقشهشان درست عملی نشده میخواهد دوستعلی خان را با روغت هندی بکشد. دوستعلی حتما میخواسته اسراری را درباره توطئه انگلیسا به من بگوید.
مشقاسم سری تکان داد و گفت:
– بی ناموس تا صبح هم پشت در بماند واز نمیکنم. ما خودمان میدانیم روغنش چیه... یک روغن سیاه رنگی است که از جگر افعی سیاه میگیرند. اصلا قوطیش را جلو دماغ فیل بگیرند جا به جا خاکستر میشود. ما یک همشهری داشتیم...
من به طرف مجروح و دکتر رفتم که ببینم در چه وضعی هستند. دکتر ناصرالحکما کناری ایستاده بود و در انتظار بیرون رفتن همه از مطب بود تا معاینه را شروع کند و عزیزالسلطنه مقاومت میکرد. عاقبت او هم با اصرار دائی جان بیرون آمد. دکتر گفت:
– آدم من نیست فقط مشقاسم بماند به من کمک کند.
مشقاسم جلو دوید:
– روی چشم... ما از این کارها خیلی سررشته داریم. دروغ چرا؟ تا قبر آآ... یک دفعه ما خودمان یک همشهری داشتیم که کارد زده بود توی اسبلش ما خودمان...
دکتر چهره در هم کشید:
– سلامت باشید آقای مشقاسم... تو هم لازم نیست بمانی خیلی چانه میزنی برو بیرون... آن آقا بیاید به من کمک کند.
دکتر با اشاره مرا نشان میداد. همه را بیرون کرد و گفت:
– یا بفرمائید منزلتان یا توی اطاق انتظار بنشینید. توی راهرو و حیاط کسی را نبینم.
مطب و اطاق انتظار دکتر در دو طرف در ورودی خانه بود و خانه آن طرف حیاط قرار داشت.
وقتی همه به اطاق انتظار رفتند و مطب خلوت شد. دکتر به من گفت:
– سلامت باشی پسر جان کمک کن لباس مریض را در بیاوریم. ببینم از خون که نمیترسی؟
– نه آقای دکتر مطمئن باشید.
کت و شلوار دوستعلی خان را از تنش در آوردیم.
به نظرم کار سختی نرسید، زیرا مثل اینکه مجروح بی حرکت در عین بی هوشی از مساعدت در کار بیرون آوردن لباسش خودداری نمیکرد و سنگینی معمولی آدمهای بی هوش را نداشت.
دکتر با پنبه و الکل نقاطی را که خون از آنجا جاری شده بود تمیز کرد. زخمها عبارت از سه سوراخ کوچک بودند. دکتر دستی روی زخمها گذاشت و زیرلب گفت:
– مثل اینکه ساچمهها از فاصله زیاد به تنش خورده... زیاد فرو نرفته، زیر پوست است.
من متوجه شدم که پیشانی دوستعلی خان عرق کرد و تکانی خورد، دکتر را متوجه کردم سر را به گوش مجروح نزدیک کرد و گفت:
– دوستعلی خان صدای مرا میشنوی؟
صدای خفه ناله مانندی از گلوی دوستعلی خان خارج شد.
– بله میشنوم...
بعد لای چشمها را باز کرد و با نگاه اطاق را جستجو کرد و با صدای آهسته تری پرسید:
– زنم که اینجا نیست؟
– سلامت باشید. کسی اینجا نیست فقط من و این پسر هستیم.
دوستعلی خان که گوئی از مدتی قبل نالههای خود را در دهن خفه کرده بود ناله سر داد و گفت:
– پدرم در آمد. آقای دکتر... چه شده؟... کجا خورده؟...
– سلامت باشید، هیچ چیز مهمی نیست. سه تا ساچمه ریز از فاصله زیاد به تنتان خورده روی لمبر... اما زیاد فرو نرفته... اگر طاقت داشته باشید میتوانم درشان بیاورم... یا میل دارید بفرستمتان مریضخانه...
دوستعلی خان با ناله گفت:
– دارم از درد میمیرم... یک ساعته درد دارم اما جرئت ناله نکردم.
– چرا ناله نکردید؟
– از ترس این آکله... از ترس این قاتل... زنم... بعد موضوع را برایتان میگویم، اما جان بچههاتان مرا مریضخانه نفرستید، از شما میتوانم خواهش کنم که به زنم بگوئید حالش خطرناک است اما تو مریضخانه...
دکتر حرف او را برید:
– اما اینجا من وسائل بی هوشی ندارم باید طاقت بیاورید که با پنس ساچمهها را در بیاوریم... باید تحمل کنید.
– بله آقای دکتر تحمل میکنم... اما باید قول بدهید که به زنم بگوئید حالش خطرناک است و امید زیادی به زنده بودنش نیست... اگر بفهمد حال من بد نیست تا صبح خفهام میکند، میکشدم...
بعد خطاب به من گفت:
– تو هم جان مادرت حرفی نزن... عزیز را میشناسی میدانی که...
– خاطرتان جمع باشد آقای دوستعلی خان قول میدهم به عزیز خانم حرفی نزنم.
دوستعلی خان نفس راحتی کشید و یک لیوان آب خواست.
دکتر برای مذاکره با کسانی که در اطاق انتظار بودند بیرون رفت، من هم بعد از اینکه یک جرعه آب از دستشوئی آهنی دکتر به دوستعلی خان دادم به دنبال دکتر رفتم.
دکتر به عزیزالسلطنه اصرار میکرد که به خانه برگردد.
– شما خانم برگردید منزل، حال شوهرتان زیاد خوب نیست ولی من تمام سعی و کوششم را میکنم.
دکتر ضمن گفتن این کلمات به دائی جان و سایرین چشمکی زد و به این ترتیب به آنها فهماند که واقعیت را نمیگوید.
اسداالله میرزا به طرف من آمد و آهسته پرسید:
– در چه حال است؟
من هم آهسته جواب دادم:
– چیز مهمی نیست ازترس عزیز خانم خودش را به بی هوشی زده بود.
با وجود اصرار دکتر کسی حاضر نشد آنجا را ترک کند. ناچار دکتر به مطب برگشت، من هم به دنبالش رفتم. در حالیکه دوستعلی خان بالش را گاز میگرفت و قطرات درشت عرق بر پیشانیش مینشست دکتر با پنس سه ساچمه ریز را درآورد و محل زخم را پانسمان کرد.
دوستعلی خان که از شدت درد صدایش بند آمده بود به زحمت زیاد به دکتر التماس کرد که تمام بدن او را باند پیچی کند و خواست که دکتر دستور بدهد او را به خانهاش نبرند و شب را در منزل دائی جان بخوابانند.
وقتی دکتر از مطب بیرون آمد همه دور او ریختند عزیزالسلطنه فریاد زد:
– آقای دکتر، بگو چه خاکی به سرم شده، بگو که حالش چطور است؟
– سلامت باشید خانم، سلامت باشید، فعلا نمیتوانم چیزی بگویم بستگی به مقاومت بدن دارد اگر شب را تا صبح برساند شاید زنده بماند...
ضمن گفتن این کلمات باز با اشاره چشم و ابرو به دائی جان و سایرین فهماند که این حرف مصلحتی است.
سپس ادامه داد:
– اما امشب بگذارید منزل آقا بخوابد که به من نزدیک باشد که اگر حالش به هم خورد من زودتر بتوانم بیایم... فعلا یک مرفین به او زدهام که اگر به هوش آمد زیاد درد نکشد...
اندام بی حرکت و باند پیچی شده دوستعلی خان را روی یک تختخواب سفری گذاشتیم و به خانه دائی جان منتقل کردیم.
عزیزاالله خان آژان محل که دم در قدم میزد همراه ما به خانه دائی جان آمد. دائی جان به او گفت:
– آقای عزیزاالله خان حال دوستعلی بهتر است، شما میتوانید تشریف ببرید.
– ولی ما آقا وظیفه داریم که گزارش بدهیم. یک نفر تیر خورده است.
– تصادف بوده آقا، داشته تفنگ را پاک میکرده تیر خالی شده، حالش هم که بد نیست کسی هم شکایتی ندارد.
– اختیار دارید. آقا. چه جوری تفنگ را پاک میکرده که گلوله آنجای تنش خورده؟... مگر ما بچه هستیم.
مشقاسم عصبانی شد:
– چقدر ایراد میگیری عزیزاالله خان؟... شما ملایریها هم بلدید فقط ایراد بگیرید. بنده خدا داشته با تفنگ بازی میکرده در رفته...
عزیزاالله خان حرف او را برید:
– پس بگو ماتحتش داشته با تفنگ بازی میکرده...
– خوب تفنگ تفنگه... یک وقت میخورد توی چشم آدم، یکوقت توی جیگر آدم، ی کوقت میخوره به آنجای آدم. ما خودمان یک همشهری داشتیم...
دائی جان عصبانی حرف او را برید:
– مشقاسم، ممکن است خواهش کنم تو دخالت نکنی.
دائی جان عزیزاالله خان را به اطاقی برد و ظاهراً با ادله و براهین محکم به او ثابت کرد که ممکن است حین بازی با تفنگ گلوله از بیراهه به آن محل آدم اصابت کند زیرا عزیزاالله خان وقتی از اطاق خارج میشد گفت:
– ما را خجالت میدهید، آقا ما نمک پرورده شما هستیم... ما میرویم، اصلا از این سروصدا چیزی نشنیدیم... اما اگر خدای نکرده آقای دوستعلی خان طوری شد خودتان تا صبح به کمیسری خبرش را بدهید.
وقتی به اطاقی که دوستعلی خان را در آن روی شکم خوابانده بود رفتم چشمم به لیلی افتاد که با چشمهای اشک آلود پهلوی رختخواب مجروح نشسته بود. نتوانستم غم و غصه او را تحمل کنم با اشاره ای به طرف خود خواندمش و به او گفتم که حال مجروح بد نیست و از ترس زنش رل مریض دم مرگ را بازی میکند.
عزیزالسلطنه لحظه ای آرام نمیگرفت مرتب به سرو صورت خود میزد و ناله و مویه میکرد:
– الهی دستم بشکنه... خدا مرگ بده که نبینم دوستعلی به این حال افتاده...آخر یک فکری بکنید، یک دکتر دیگر بیاورید... ببریمش مریضخانه...
و دائی جان سعی میکرد او را آرام کند.
– خانم، دکتر دیگر فایده ای ندارد... این موقع شب کدام دکتر را بیاوریم؟ الان حرکت دادنش هم هیچ صلاح نیست. تازه خونریزی قطع شده... وانگهی مریضخانه تحقیق میکنند که چه اتفاقی افتاده... میل دارید زندان بروید؟
لحظه ای سکوت برقرار شد، در این موقع از طرف مجروح صدای ناله مانندی شنیده شد و لبهای او حرکتی کرد. مثل اینکه چیزی گفت ولی صدائی از دهنش در نیامد.
اسداالله میرزا که درتمام این مدت ساکت مانده بود گفت:
– مومنت، مثل اینکه میخواهد یک چیزی بگوید.
بعد پهلوی رختخواب نشست و سر را به دهن بیمار نزدیک کرد:
– حرف بزن دوستعلی... اگر هنوز زنده ای یک چیزی بگو. اگر هم حرکت کرده ای سلام ما را به آن بالائیها برسان.
لبهای دوستعلی خان همچنان تکان میخورد. عاقبت صدائی شنیده شد:
عزیز کجاست؟
عزیزالسلطنه در حالیکه به سر و سینه میزد پهلوی او نشست و گفت:
– من اینجا هستم دوستعلی، الهی دردت به جان من بخورد من اینجا هستم.
دوستعلی خان با چشمهای بسته و صدای ضعیف گفت:
– نه نه تو عزیز نیستی... من... عزیز را میخواهم.
– منم، خود منم، من عزیزم، الهی تصدق آن صدایت بروم.
– تو... تو... عزیز نیستی... من... عزیز را میخواهم.
عزیزالسلطنه به سینه خود زد و گفت:
– الهی خدا مرگم بده... دیگر مرا نمیشناسد... دوستعلی... دوستعلی چشمهایت را باز کن من عزیز هستم.
دوستعلی خان لحظه ای بعد لای چشمها را باز کرد و نگاه خود را به چهره زنش دوخت:
– آخ... آخ... خدا را شکر... که یکدفعه دیگر دیدمت... عزیز... مرا حلال کن... بگذار با خیال راحت بروم... آب... آب...
به زحمت یک جرعه آب به او دادیم.
چشمهایش را کاملاً باز کرد و با همان صدای ضعیف گفت:
– عزیز... مرا ببخش... شاید من خیلی گناه کرده باشم اما... در قضیه قمر من تقصیری... تقصیری نداشتم... من بی گناه بودم...
دوستعلی خان نگاه خود را در اطاق گردش داد و پرسید:
– قمر کجاست؟
– توی آن اطاق پهلوی بچه هاست... الهی خبرش را برام بیاورند که باعث این کار شد...
– مواظبش باش... این دختر دیوانه است... برای حفظ آبروی خانواده بهش گفتم که... اما... اما... من تقصیری نداشتم... شمسعلی میرزا کجاست؟
شمسعلی میرزا جلو دوید:
– من اینجا هستم دوستعلی...
– خواهش میکنم یک کاغذ و قلم بردار وصیت مرا بنویس که تا رمقی دارم امضاء کنم... همه دارائی من مال عزیز است...
عزیزالسلطنه به صورت خود زد:
– وای الهی خدا عزیز را مرگ بدهد... عزیز بعد از تو زنده نمیماند که وصیت کنی.
دوستعلی خان جیغ زد:
– شمسعلی!این آخرین خواهش مرا رد نکن.
مشقاسم دخالت کرد:
– بابا ناامیدش نکنید... خدابیامرز آدم خوبی بود.
همه نگاه تندی به مشقاسم انداختند. مشقاسم سر را به زیر انداخت.
شمسعلی میرزا قلم و کاغذ برداشت و دوستعلی خان شروع به دیکته کردن وصیت نامه خود کرد.
خانه و مغازه و املاک خود را به زنش صلح کرد. در پایان با ناله گفت:
– راستی ملک محمود آباد یادم رفت. بنویس همچنین ششدانگ ملک واقع در محمود آباد قزوین را با قنات واقع در آن به همسرم...
عزیزالسلطنه باز به صورت خود زد:
– الهی عزیز نباشد که ملک محمود آباد را دیگر نبیند... راستی آن کاروانسرای محمود آباد هم مال تو بود؟
– آره... کاروانسرا را هم بنویس.
اسداالله میرزا نتوانست خود را نگه دارد. با قیافه متاثر گفت:
– گوسفندها یادت نرود.
عزیزالسلطنه ناله کنان گفت:
– الهی نسل گوسفند ور بیفتد... گوسفندها را پارسال فروخت.
دوستعلی خان آب دهن را فرو برد و گفت:
– حالا... حالا بده من امضا کنم... شماها هم باید زیرش را امضا کنید... همه... همه شما...
شمسعلی میرزا کاغذ و قلم را نزدیک برد ولی دست دوستعلی خان تکان نخورد. با ناله گفت:
– خدایا... خدایا به من قوت بده که این را امضا کنم... بلندم کنید... این دست مرا از زیر لحاف در بیاورید.
شمسعلی میرزا بالاتنه او را کمی بلند کرد و دست او را از زیر لحاف بیرون آورد ولی دست بی حرکت به زمین افتاد.
دوستعلی خان مثل اینکه تمام قوای خود را جمع کرد و فریاد زد:
– خدایا... خدایا دستم... دستم...
عزیزالسلطنه سعی کرد کمکش کند:
– میخواهی کمکت کنم عزیزم؟
اسداالله میرزا باز هم طاقت نیاورد. گفت:
– مومنت. اگر تمام بدنش هم خوب بشود این دست راست دیگر تکان نمیخورد. طفلکی! خوب، معلوم است گلوله به نشیمنگاه بخورد دست راست فلج میشود. رابطه دست راست با نشیمنگاه از نظر علمی کاملاً ثابت شده است.
دوستعلی خان خواست به او چیزی بگوید ولی مثل اینکه پشیمان شد. سعی کرد به تنهائی نیم خیز شود ولی نعره ای زد و بی حرکت بر جا افتاد و چشمهایش بسته شد.
آقا جان که تا این موقع ساکت مانده بود با لحن عصبانی گفت:
– شما دستی دستی دارید میکشیدش، بگذارید استراحت کند.
دائی جان نگاه غضب آلودی به او انداخت. به تندی جواب داد:
– شما خواهش میکنم دخالت نکنید.
علت این تندی را نفهمیدم. شاید اعصاب او خسته بود ولی آقاجان از این تندی نابهنگام سخت درهم رفت و گفت:
– به هر حال ماندن ما در اینجا فایده ای ندارد بنده رفتم.
و با قیافه بسیار گرفته از اطاق بیرون رفت.
دائی جان بعد از چند لحظه سکوت گفت:
– حالا بهتر است مریض را تنها بگذاریم. فقط خانم پهلویش میماند. قمر را هم ما پیش خودمان میخوابانیم.
وقتی از اطاق بیرون آمدیم اسداالله میرزا با اشاره ای مرا به طرف خود خواند، قدم زنان از اندرونی به باغ رفتیم، من ماجرای گفتگوی دوستعلی خان با دکتر را برایش حکایت کردم اسداالله میرزا سری تکان داد و گفت:
– این خانواده نفرین شده است. از فردا یک مرافعه تازه شروع میشود. امروز متوجه شدی چند دفعه دائی جان به آقاجانت پرید. من هر دفعه چنان برق غضبی در چشمهای پدرت دیدم که یقین دارم فردا یک بدبختی سر این پیرمرد میاورد. خودت متوجه شدی؟
– بله آن وقتی که به آقاجان یک چیزی راجع به اصل و نصب گفتند.
– آنجا، بعد الان هم باز به آقاجان پرید.
– من هم خیلی ناراحتم عمو اسداالله. میترسم باز مرافعه تازه ای شروع بشود.
– مسلم بدان شروع شده ولی زیرجلی... اگر این پیش آمد حاملگی قمر نبود آقاجان از اول شب شروع کرده بود... واقعا مضحک است اینها هم طوری از اصل و نسب حرف میزنند که انگار از تخمه خاندان هایسبورگ هستند... حالا تو اگر توانستی آن کاغذ دائی جان به هیتلر را حتما کش برو.
– تا حالا که نتوانستم. گمانم توی کشوی میز گذاشته و درش را قفل کرده است.
اسداالله میرزا مدتی به فکر فرورفت بعد ناگهان چشمهایش برقی زد و گفت:
– یک راهی به نظرم میرسد. گمانم فردا هم باید از اداره جیم بشوم. صبح یک سری بیا پیش من.
✳ ✳ ✳
صبح روز بعد به سراغ اسداالله میرزا رفتم با هم از خانهاش بیرون آمدیم. در جهت مخالف خانه ما به راه افتاد. بعد از طی دو کوچه ناگهان جلوی بساط یک واکسی کوچه نشین ایستاد. پای خود را روی جعبه او گذاشت و خواست که کفشش را واکس بزند. من در کناری ساکت به انتظار او ایستاده بودم.
اسداالله میرزا با واکسی که مرد جوان ورزیده ای بود شروع به صحبت کرده بود و از حال و روزگارش میپرسید و من متعجب بودم که در این گرفتاری چطور به فکر واکس زدن کفش افتاده است.
– اما این طرفها خیال نمیکنم خیلی مشتری داشته باشی... چرا توی آن خیابان درختی نمیروی؟ ما این همه راه باید بیاییم تا اینجا یا از آن طرف برویم تا خیابان...
– واالله آقا، خدا باید روزی آدم را بخواهد برساند وگرنه اینجا و آنجا ندارد.
– مومنت، چطور اینجا و آنجا ندارد. اگر نزدیک باشی من خودم روزی دو دفعه کفشم را واکس میزنم همه در و همسایه ما هم دنبال پینه دوز و واکسی میگردند.
اسداالله میرزا به هزار دلیل به واکسی ثابت کرد که اگر روبروی باغ و منزل ما بساطش را پهن کند عایداتش دو برابر خواهد شد.
واکسی با خوشحالی از این پیشنهاد استقبال کرد و وعده داد که از بعدازظهر بساطش را در کوچه ی ما که درختهای بزرگی داشت، روبروی در باغ پهن کند.
اسداالله میرزا انعامی هم علاوه بر پول واکس به او داد و به طرف خانه به راه افتادیم.
چون سوال مرا حدس زد گفت:
– این واکسی خیلی به درد ما میخورد. بعد میفهمی چرا. حالا مسئله این است که باید یک جائی پیدا کنیم که به دائی جان از طرف هیتلر یک تلفن بزنیم... آهان، یادم آمد... بیا برویم. منزل یکی از رفقای من که تلفن دارد این نزدیکی هاست.
خدمتکار پیری در را به روی ما باز کرد. وقتی اسداالله میرزا گفت که میخواهد تلفن بزند فورا ما را به بالاخانه که تلفن آنجا بود هدایت کرد، خودش برای درست کردن چای به آشپزخانه رفت.
اسداالله میرزا بلاتامل نمره دائی جان را گرفت. وقتی دائی جان پای تلفن آمد شازده با همان لهجه نماینده هیلتر گفت:
– مرحوم آقای بزرگ با ژانت مک دونالد آبگوشت بزباش خوردی... آگاشما درست گوش بکن... زیاد مهم مهم مهم هست این حرف من... اول که رمز ما عوض شد... چون که جاسوس انگلیسی ممکن هست فهمیدی. وقتی نماینده ما گفت آگای بزرگ با ژانت مک دونالد آبگوشت بزباش خوردی شما پرسیدی با چی، اون گفتی با ترشی گلپر... اگراین ندانستی گفت پس معلوم میشه که جاسوس انگلیس هستی آن وقت بیرونش کردی... دوم اینکه ما یک مامور بشکل یک کاسب جلوی خانه شما گذاشتی که مواظب شما باشی... تا آن کاسب هستی ما هیچ هیچ هیچ ترسی نداشتی... کاملا خاطر جمع بودی که اون از شما مواظبت کردی... اما هیچ نباید با کاسب صحبت این حرف بکنی... ما باز با شما تماس گرفتی، تا موقع حرکت شما رسیدی...
مثل اینکه دائی جان اصرار داشت نشانیهای مامور مورد بحث را بداند. اسداالله میرزا گفت:
– من خیلی خیلی محرمانه به شما گفتی که یک واکسی هستی... اما هیچ هیچ هیچ شما صحبت با هیچ کس نکردی... شما فهمید؟... خدانگهدار... هایل هیتلر.
وقتی گوشی را گذاشت تبسم رضایت بر لبهایش نقش بست و به من گفت:
– طفلک آدم ساده ایست ولی حالا خیالش کاملا جمع میشود و آقاجان هم دیگر نمیتواند یک بازی تازه برایش دربیاورد... این از دائی جان حالا باید یک فکری برای آن دختر مادر مرده بکنیم... دوستعلی خان یا یک ابله دیگر سانفرانسیسکو کرده حالا اینها میخواهند بچه سه چهار ماهه را سقط کنند حتی اگر به قیمت جان دختر بیچاره باشد...
– چطور است به دائی جان بگوئیم هیتلر دلخور میشه؟... ولی این را دیگر باور نمیکند.
از خانه دوست شازده بیرون آمدیم. اسداالله میرزا گفت:
– حالا باید یک سری به دوستعلی خره بزنیم ببینیم در چه حالی است.
– خیلی نگران هستید؟
– مومنت، ابداً، من میدانم آن تن لش سه تا ساچمه که سهل است توپ شرپنل هم کاریش نمیکند. دلم برای آن دختر خل دیوانه میسوزد.
مشقاسم در را به روی ما باز کرد و در مقابل سئوال اسداالله میرزا که از حال دوستعلی خان پرسید گفت:
– واالله دروغ چرا؟ تا قبر آآ... پنداری زیاد حالش بد نیست... عزیز خانم هم تا صبح اینجا بود حالا رفته یک سری به خانهاش بزند و برگردد.
وقتی ما وارد اطاق شدیم دوستعلی خان که روی شکم خوابیده بود بالاتنه را بلند کرده بود و از سینی صبحانه ای که در رختخواب زیر سینهاش گذاشته بود داشت با اشتها غذا میخورد. به محض شنیدن صدای در پتو را روی سرش و سینی صبحانه کشید و بی حرکت ماند. اسداالله میرزا با خنده گفت:
– نترس دوستعلی مائیم. عزیز خانم نیست. پرکن آن شکم کارد خورده را.
– خدا شاهد است حالم بد است... اما دکتر گفته برای جبران خونی که از بدنم رفته باید یک چیزی بخورم... ولی جان مادرت به عزیز چیزی نگوئی... مرگ تو دارم از درد میمیرم.
– مرگ بابات چرا مرگ من!... البته هر کس خربزه میخورد باید پای لرزش هم بشیند. سانفرانسیسکو کردی حالا باید دردش را هم تحمل کنی.
– مرگ تو اسداالله، مرگ خودم اگر من کاری کرده باشم... فقط دلم برای دختر میسوزد. اگر بتوانیم یکی را پیدا کنیم که بچه را قبول کند قمر را ولو برای چند روز هم شده عقد کند من هر چه بخواهد بهش میدهم... نوشته محضری هم میدهم که بچه را خودمان بزرگ کنیم...
– مومنت، کدام هالوئی پیدا میشود این دختر را یک هفته که سهل است یک ساعت هم به ریش خودش ببندد؟
دوستعلی خان با صدای آهسته و لحن محجوبی گفت:
– اسداالله، من فکر کردم... یعنی پیش خودم گفتم که... فکر کردم که اگر تو... اگر که تو...
اسداالله میرزا با خنده گفت:
– مومنت، اینکار خرج دارد. دوستعلی، باید واقعاً سر کیسه را شل کنی.
دوستعلی خان که منتظر چنین عکس العمل ملایمی از طرف اسداالله میرزا نبود با هیجان گفت:
– هرچه بخواهی میدم...
ولی مثل اینکه ناگهان متوجه شد که هیجان و صدای بلندش متناسب با حال یک مجروح محتضر نیست. با صدای آهسته ادامه داد:
– اسداالله. من و تو با هم بزرگ شده ایم. از بعضی اختلافهای جزئی و بچگانه که بگذریم من و تو همیشه همدیگر را دوست داشته ایم. دیگر چیزی به آخر عمر من نمانده... این آخرین خواهش مرا قبول کن.
اسداالله میرزا که به خوبی میدانست دوستعلی خان رل آخر محتضر را بازی میکند با تاثر تصنعی گفت:
– نگو دوستعلی، نگو، دلم را ریش کردی! تو با این جوانی هزار آرزو داشتی من به تو قول میدهم که هر جمعه یک دسته گل ختمی روی سنگ مزارت بگذارم. مرا ببخش عزیزم که وسعم نمیرسد که گل کاملیا بگذارم... عیبی ندارد تو به جای مادام او کاملیا میشوی مسیو اوختمیا...
– خواهش میکنم اسداالله شوخی نکن. وقت شوخی نیست. به من بگو چقدر میخواهی.
– هرچه بخواهم میدهی؟
– مطمئن باش اسداالله بخاطر نجات این دختر بیچاره...
– ملک محمودآباد، دوستعلی عزیز.
– چی؟ ملک محمود آباد؟ مگر دیوانه شده ای؟ برای اینکه دو روز این دختر راعقد کنی من باید ملک ششدانگش را به تو بدهم؟
اسداالله میرزا ناگهان متوجه مقصود دوستعلی خان شد. با قیافه برآشفته از جا برخاست. یک مخده کوچک بلند کرد و گفت:
– مومنت دوستعلی، خیلی دوستت داشتم مرد خیلی خوبی بودی ولی ناچارم برای اینکه دیگر از این حرفهای مهمل نزنی کار عزرائیل را جلو نیندازم.
بعد سر به آسمان کرد و ادامه داد:
– خداوندا مرا ببخش من در عمرم آزارم به مورچه هم نرسیده ولی این هرچه زودتر به جوار حضرتت بیاید به نفع بشریت است. لطفا اورا پس بگیر مال بد بیخ ریش صاحبش.
و در حالیکه ژست انداختن مخده روی دهن دوستعلی را میگرفت اضافه کرد:
– خداحافظ دوستعلی در عالم دوستی آخرین خدمت را به تو میکنم چون هر دقیقه بیشتر اینجا بمانی یک گناه اضافه میکنی. آماده حرکت، مسیو اوختمیا وعده دیدار به جهنم... بلوار مالک دوزخ، کوچه علی اصغر قاتل، جنب ذغال فروشی یزید...
دوستعلی خان با چهره وحشت زده او را نگاه میکرد. اسداالله میرزا طوری رل آدم عصبانی و از خود بی خود شده را خوب بازی میکرد که دوستعلی خان واقعا ترسیده بود و با کلمات بریده گفت:
– اسداالله... اسداالله... شوخی کردم... به جان تو... به مرگ تو شوخی کردم...
اسداالله میرزا مخده را با شدت به پشت دوستعلی خان که روی شکم خوابیده بود زد. فریاد دوستعلی خان به آسمان رفت:
– آخ مردم... بی انصاف زدی روی زخمها.
– تا تو باشی دیگر از این حرفهای مزخرف نزنی.
دوستعلی خان ناله کنان گفت:
–من چه حرف مزخرفی زدم، خودت گفتی اگر سر کیسه را شل کنم قبول میکنی که...
اسداالله میرزا حرف او را برید:
– حیوان لایعلم، من خیال کردم از من توقع داری که یک نفر را پیدا کنم نادختریت را عقد کند. نگو تو دم مرگ هم دست از خباثت و رذالت برنمیداری... مسیو اوختمیا هرزگی و کثافت کاری میکنند، من باید رفع و رجوعش کنم... بدبخت، در عین بدبختی شانس آوردی که زنت به آن پایین تنه لت و پارت گلوله زد و حالا خودش ناچار است کوتاه بیاید و گرنه پانزده سال حبس میشدی.
– اسداالله باور کن به مرگ تو اگر کار من باشد... به مرگ خودم، به مرگ تو...
اسداالله میرزا که کنار رختخواب او ایستاده بود، با نوک کفش ضربتی به پای دوستعلی زد و گفت:
– مرگ بابات، مرگ اجدادت...
دوستعلی خان از درد فریادی زد. از صدای او لیلی از اطاقش که یک راهرو با اطاق ما فاصله داشت خود را به داخل اطاق انداخت و با نگرانی پرسید:
– چی شد؟ چی شد؟
اسداالله میرزا لبخند خود را بازیافت. با لحن محبت آمیزی گفت:
– نگران نباش باباجان، چیزی نشد. دوستعلی حرکت کرد... خدابیامرز الان افتاده دنبال زن دربان جهنم.
دوستعلی خان ناله کنان گفت:
– مگر من از جا بلند نشوم و گرنه پدری از تو یکی دربیاورم که تا عمر داری یادت نرود.
لیلی نگاه پرسشگر خود را به من دوخت. آهسته گفتم:
–ناراحت نباش. عمو اسداالله با دوستعلی خان شوخی میکردند.
اسداالله میرزا همچنان تبسم بر لب دست روی شانه من گذاشت و گفت:
– باباجان، تو یک دقیقه برو اطاق لیلی... من میخواهم با این دون ژوان پیر راجع به آن دختر بیچاره صحبت کنم.
من از خدا خواسته دست لیلی را گرفتم. با هم به اطاق او رفتیم، نگاه گرم و نوازشگر لیلی لحظه ای ماجراهای گوناگون روز و شب گذشته را از یادم برد. چند لحظه ساکت ماندیم. صدای گفتگوی اسداالله میرزا و دوستعلی خان از اطاق مجاور مرا باز به دنیای واقعیات برگرداند. با نگرانی به لیلی گفتم:
– لیلی، میدانی خیلی ناراحتم... دیدی دیشب باز صحبت برگشتن پوری را میکردند.
صورت لیلی در هم رفت. سر را زیر انداخت. با صدای آهسته گفت:
– من دیشب تا صبح نخوابیدم. خیلی میترسم... دیشب وقتی برگشتم خانه پاپا هم حرف همین را میزدند.
– چه حرفی؟
– همانکه عمو سرهنگ میگفت. نامزدی... اگر پاپا بخواهند مجبورم کنند من جرئت نمیکنم بگویم نه، اما یک راه دارم...
– آخر چرا؟ مگر میتوانند یک دختر را مجبور کنند که...
لیلی حرف مرا برید:
– من محال است بتوانم روی حرف پاپا حرف بزنم اما میتوانم خودم را سر به نیست کنم...
قلب من نزدیک بود از حرکت بایستد ولی سعی کردم او را و در عین حال خودم را دلداری بدهم:
– نه لیلی، یک راهی پیدا میکنیم... حتما یک راهی پیدا میکنیم.
در این موقع صدای دائی جان را از آن طرف حیاط شنیدیم که لیلی را صدا میزد.
لیلی گفت:
– تو همین جا بمان تا من برگردم.
از پنجره اورا با نگاه تعقیب کردم، به طرف پدرش رفت. مثل اینکه دائی جان او را مامور رساندن پیغامی کرد. چون لیلی زیر چشم به طرف پنجره اطاقش انداخت و پس از لحظه ای تردید به طرف باغ رفت.
دائی جان به طرف اطاقی که دوستعلی خان در آن بستری بود آمد و در آستانه در با اسداالله میرزا که با چهره برافروخته از اطاق خارج میشد روبرو شد.
صدای گفتگوی آنها را شنیدم:
– حال دوستعلی چطور است؟
– دارد با عزرائیل هیزی میکند.
– تصور نمیکنم موقع برای شوخی مناسب باشد، اسداالله.
– هیچ شوخی نمیکنم، ولی مثل اینکه خوشبختانه گلوله عزیزالسلطنه عضو شریفش را از کار انداخته... البته تقصیر خود ماست اگر آن دفعه گذاشته بودیم عزیزخانم بریده بود این دفعه یک گلوله حرام نمیشد.
اسداالله میرزا از اطاق بیرون رفت و دائی جان وارد شد. من گوش تیز کردم. لای در باز بود. بدون اینکه آنها را ببینم گفتگوشان را به خوبی میتوانستم بشنوم. دائی جان بعد از احوال پرسی چند لحظه ساکت ماند سپس با لحنی سرد و جدی گفت:
– دوستعلی، یک چیزی از تو میپرسم و توقع دارم به خاطر تمام محبت هائی که به تو کردهام با کمال صداقت جوابم را بدهی. بشر جائز الخطاست...
– واالله، به جان شما به جان عزیز... به روح پدرم...
– دوستعلی سنجیده حرف بزن... من دیشب حس کردم که تو میخواستی یک چیزهائی به من بگوئی ولی آنها که نفعشان در حرف زدن تو نبود مانع شدند... حالا بگو چه میخواستی بگوئی؟
– من، من... یعنی در واقع... شاید حق با شما باشد... میخواستم بگویم با اینکه من هیچ گناهی در این ماجرا نداشتم ولی حاضرم به هر قیمت که هست... هر طور شده...
– گوش کن دوستعلی، به قول ناپلئون فاصله خائن تا خادم یک قدم است، بشرط اینکه به موقع قدم برداشته شود. اگر قصد جبران داشته باشی من به تو کمک میکنم که در این راه در نمانی، این اواخر متوجه شدهام که از بعضی از سیاستها طرفداری میکنی...
در این موقع سر و صدای عزیزالسلطنه از حیاط رشته گفتگوی آنها را قطع کرد:
– چطوره این دوستعلی مادر مرده من؟... بفرمائید آقای دکتر...
عزیزالسلطنه و به دنبال او دکتر ناصرالحکما به اطاق دوستعلی خان وارد شدند. دکتر بعد از معاینه مجروح از حال او اظهار رضایت کرد و سلامت باشید گویان اطاق را ترک کرد.
لیلی پیش من برگشت و هر دو در میان سکوت از لای در به مذاکره دائی جان و عزیزالسلطنه و دوستعلی خان که صدایش ضعیف و آمیخته با ناله شده بود گوش دادیم.
دائی جان گفت:
– شکر خدا مثل اینکه خطر دارد دور میشود.
– الهی خدا از دهنت بشنود. نذر کردم دوستعلی خوب بشود بروم امامزاده داود یک گوسفند بکشم.
– اما برای قمر چه فکری کردید؟... این دکتر بالاخره به شما چه گفت؟
– گفت که برای انداختن بچه خیلی دیر شده ممکن است برایش خطر داشته باشد.
دائی جان با لحن تندی گفت:
– دکترها همیشه از این مزخرفها میگویند. چرا نرفتید سراغ یکی از این قابلهها؟
– واالله، آقا میترسم. میترسم دور از جان یک بلائی سر این دختر مادر مرده بیاورند.
–شما فکر آبروی خانواده را هم بکنید. اگر پدر بیچارهاش زنده بود از غصه دق مرگ میشد. خوش به حالش که مرد و این ننگ را ندید... فردا این موضوع همه جا منتشر میشود...
– من هم از همین میترسم. تا حالا هم حتماً به گوش خیلیها رسیده... این ذلیل شده که نمیتواند جلوی دهانش را بگیرد... به شما قول میدهم که همین امروز سر و کله آن دمامه فرخ لقا خانم پیدا میشود.
در این موقع ناگهان از حیاط سر و صدای دائی جان سرهنگ و زنش بلند شد که با اضطراب نمایانی دائی جان ناپلئون را صدا میزدند.
دائی جان سرهنگ و زنش خیلی پریشان حال بودند، هر دو سعی داشتند با هم موضوعی را به دائی جان ناپلئون اطلاع بدهند، عاقبت دائی جان سرهنگ زنش را ساکت کرد و گفت:
– خان داداش شما یک چیزی به این خانم بفرمائید. الان یک ساعت است دارد گریه میکند...
– چه اتفاقی افتاده؟
– اگر خاطرتان باشد پیش از اینکه کاغذ پوری برسد از فرط نگرانی یک کاغذ به یکی از دوستانم در اهواز نوشتم که سعی کند از حال پوری خبری بگیرد و به ما بنویسد، حالا جوابش آمده، نوشته پوری کسالت دارد. هرچه به خانم میگویم که خود پوری بعد از او به ما کاغذ نوشته به خرجش نمیرود.
– مگر کاغذها تاریخ ندارد؟
– نخیر ولی من مطمئنم که پوری بعد ازاو به ما کاغذ نوشته...
زن دائی جان سرهنگ ناله کنان گفت:
– الهی پیش مرگتان بشوم آقا یک فکری بکنید. یک تلگرافی بزنید...
دائی جان پرسید:
– حالا چه کسالتی دارد؟یعنی چه کسالتی داشته؟
زن دائی جان سرهنگ مهلت نداد که شوهرش جواب بدهد. گفت:
– نوشته بچهام صدای تفنگ شنیده هول کرده... الهی خدا مرا مرگ بده که این بچه را گذاشتم برود تو این جنگ و شلوغی.
دائی جان سرهنگ با لحن تندی گفت:
– خانم چرا مزخرف میگوئید؟آن مردکه یک مزخرفی نوشته شما هم تکرار میکنید؟ حتما یک غذای فاسدی خورده، حالش بهم خورده وگرنه پوری پسر منست. وسط هزار تا جوان یکی به دل و جرات و شجاعت پوری پیدا نمیشود.
من و لیلی نگاهی بهم انداختیم و خنده خود را فرو خوردیم. اسداالله میرزا که چند لحظه بود از سالن پذیرائی دائی جان بیرون آمده بود قسمت آخر این گفتگو را شنید، در حالیکه به جمع نزدیک میشد گفت:
– آقای سرهنگ حق دارند... وسط حتی یک میلیون جوان یکی به شجاعت پوری نیست، من در ناصیه این پسر یک ژولیوس سزار میبینم.
دائی جان سرهنگ به تندی سر را به طرف او برگرداند. ولی اسداالله میرزا چنان قیافه معصومی گرفت که نگاه خشم آلود دائی جان به یک نگاه مملو از حق شناسی مبدل شد و با ملایمت گفت:
– مرسی اسداالله، تو با همه عیبهایت یک حسن داری که آدم شناسی.
بعد رو به دائی جان ناپلئون کرد وادامه داد:
–ولی به نظر شما چطور است من خودم به اهواز بروم و ببینم...
دائی جان ناپلئون حرف او را برید:
– این چه موقع مسافرت است آقا... شما یک تلگراف به همان دوستتان بزنید. الان موقع مسافرت نیست. جبهه را خالی نباید گذاشت. شما چه میدانید این هم یک حقه آنها نباشد که شما را از من دور کنند، دوروبرمرا خالی کنند که بهتر به مقاصدشان برسند... آنها الان نزدیک تهران رسیده اند.
اسداالله میرزا باز نتوانست ساکت بماند:
– حق با آقاست... هیچ بعید نیست که کاسه ای زیر نیم کاسه باشد... بهتراست شما یک تلگراف بزنید.
سروصدای فریاد و مرافعه دو نفر از کوچه به گوش رسید:
دائی جان ناپلئون گوش تیز کرد و پس از لحظه ای رو به من کرد:
– باباجان برو ببین چه خبر است. این سروصدا و فریادها از کجاست.
من به طرف کوچه دویدم.
مشقاسم چوب جارو بدست روبروی مرد واکسی که ظاهرا قصد پهن کردن بساطش را جلوی در باغ داشت ایستاده و با او مرافعه میکرد.
– اینجا خانه خاله نیست که هرروز یک نفر بیاید دکان باز کند.
– صدایت را ببر. چرا اینقدر داد میکشی؟
– داد که میزنم هیچی اگر بساطت را پهن کنی تمام قوطی واکس و جل و پوستت را میریزم توی جوب.
من لحظه ای متحیر برجا ایستادم ولی به جای دخالت ترجیح دادم که قبل از اینکه واکسی مرا ببیند خبررا به دائی جان برسانم.
با سرعت به خانه دویدم. دائی جان تا مرا دید پرسید:
– چه خبر است؟
– واالله، دائی جان یک واکسی آمده میخواهد بساطش را جلوی در باغ پهن کند مشقاسم میخواهد ردش کند.
دائی جان مثل آدمهای برق گرفته برجا خشک شد. لحظه ای بی حرکت با چشمهای گرد و دهن باز بر جا ماند سپس فریاد زد:
– چی؟... مشقاسم؟... واکسی؟... غلط میکند.
و با عجله به طرف کوچه راه افتاد. اسداالله میرزا چشمکی به من زد ولی خودش بی حرکت برجا ماند.
من به دنبال دائی جان راه افتادم.
وقتی به کوچه رسیدیم مشقاسم با مرد واکسی گلاویز شده بود و فریاد میزد:
– من پدرت را میسوزانم. به من گفتی نره خر؟
دائی جان ایستاد و فریاد زد:
– قاسم...
مشقاسم همچنان با واکسی گلاویز بود و نعره میزد:
– بچه غیاث آباد نیستم اگر بابات را نسوزانم.
دائی جان جلو رفت و یک پس گردنی به مشقاسم زد:
– قاسم! بیشعور، گفتم آرام بگیر! چه خبرشده؟
– آمده میخواد اینجا بساط پینه دوزی واز کنه. بهش گفتم برو... با ما یک به دو هم میکنه...
من سعی کردم خودم را از چشم واکسی پنهان کنم. مرد واکسی نفس زنان گفت:
– آقا ما آمدیم اینجا کار کنیم، آمده فحش میدهد... بگو مرد نمیتوانی با زبان خوش حرف بزنی؟
و در حالیکه مشغول جمع آوری بساط خود شده بود اضافه کرد:
– ما رفتیم، این کوچه مال بچههای غیاث آباد.
مشقاسم با رنگ و روی برافروخته فریاد زد:
– حرف دهنتو بفهم. یک دفعه دیگه حرف غیاث آباد را زدی همچه میزنم تو پوزت که دندانهایت بریزه توی دهنت.
دائی جان در حالیکه از غضب میلرزید با صدای خفه ای گفت:
– قاسم خفه شو و گرنه با دستهای خودم خفهات میکنم تو چه حق داری جلوی کسب و کاسبی مردم را میگیری؟ مگر روزی تو را میخورند؟
قیافه واکسی باز شد ولی مشقاسم با چشمهای گرد از حیرت دائی جان را نگاه کرد:
– آقا، مگر خودتان نگفتید نگذاریم از این دوره گردها اینجا جل و پوست پهن کنند؟ مگر نگفتید اینها کشیک خانهها را میکشند شب میایند دزدی؟
– ابله، من گفتم آدمهای مشکوک نه یک کاسب بیچاره که میخواهد نانش را دربیاورد.
– واالله، دروغ چرا؟ تا قبر آآ... ما تا حالا از این جناب آقا مشکوف تر ندیدیم اصلا از چشمهایش پنداری دزدی و حیزی و مشکوفی میریزه...
واکسی با لحن تندی گفت:
– حرف دهنت را بفهم...
بعد جعبه خود را اززمین برداشت و ادامه داد:
– ما که رفتیم اما حیف از این آقا که یک همچه نوکر خری دارد.
مشقاسم قصد حمله به طرف اورا کرد ولی دائی جان با ضربه محکمی که به سینهاش زد او را عقب راند.
– آقای واکسی... اسم شما چیه؟
– نوکر شما هوشنگ.
دائی جان لحظه ای با تعجب در صورت واکسی خیره شد و زیرلب گفت:
– عجب!عجب! هوشنگ...
واکسی پیش بند خود را از کمر باز کرد و روی دوش انداخت:
– اگر ی کوقت کاری داشتید... واکس نیم تخت، دوره گیر...ما دو تا کوچه پائین تر پائین آن ذغالفروشی هستیم.
و به راه افتاد که برود.
دائی جان با نگرانی گفت:
– چی آقا، کجا میروید؟ همین جا بسیار خوبست... ما صبح تا غروب هزار جور کار واکس و تعمیر کفش داریم فقط قوم و خویشها به شما کار بدهند احتیاج به دیگری نداری.
– نه آقا ما میرویم. صد من گوشت شکار به یک بوگند تازی نمیارزد.
و جدا به راه افتاد. دائی جان خود را به طرف او انداخت و بازویش را گرفت:
– آقا خواهش میکنم... من به تو قول میدهم که مشقاسم مثل یک برادر با شما رفتار کند.
مشقاسم زیرلب به طوریکه دائی جان نشنود گفت:
– آره ارواح باباش... حالا یک بوگند تازی بهت نشان بدهم.
دائی جان رو به مشقاسم کرد:
– اینطور نیست مشقاسم؟... مگر نه اینکه تو مثل یک برادر با هوشنگ رفتار میکنی؟
مشقاسم سر را به زیر انداخت و گفت:
– واالله، دروغ چرا؟ تا قبر آآ... هرجورکه شما دستور بدین... اما آن عکاس یادتان بیاید...
چون نگاه خشمگین دائی جان را دید کوتاه آمد:
– واالله پنداری ما اینرا با آن واکسی زیر بازارچه عوضی گرفته بودیم.
واکسی بساط خود را زمین گذاشت. دائی جان نفس راحتی کشید و گفت:
– موقع ناهار هم مشقاسم برایت ناهار میاورد... قاسم! به خانم بگو اگر غذا حاضر شده یک بشقاب برای هوشنگ بفرستند... سبزی خوردن و نان و ماست هم یادت نرود.
واکسی با چهره گشاده بساطش را پهن کرد و گفت:
– خدا شما را از بزرگی کم نکند... یک نان و انگوری داریم میخوریم.
– نه، نه، ابداً... امروز مهمان ما هستید. ناهار هم بیائید توی باغ بخورید.
وقتی به طرف اندرونی برمیگشتیم مشقاسم که سخت درهم بود سعی کرد دائی جان را به راه راست هدایت کند ولی با چنان قیافه غضب آلودی روبرو شد که حرفش را در دهن خفه کرد و لب فروبست.
وقتی به اندرونی رسیدیم اسداالله میرزا نگاه پرسش کنی به من انداخت با اشاره به او اطمینان دادم که کارها بر وفق مراد است.
بحث درباره کسالت پوری از سرگرفته شد ولی به جائی نرسید چون لیلی از اطاق بیرون دوید و گفت که از شعبه امور جنائی تامینات میخواهند با عزیزالسلطنه صحبت کنند.
عزیزالسلطنه پای تلفن رفت و همه حاضران حیرت زده دور او جمع شدند.
– الو بله، آقا... کی؟... سلام آقا... قربان شما، به مرحمتتان، از کجا اینجا را پیدا کردید؟... به منزل ما؟...بله بله، نخیر، آن فاطی است دختر دائی قمر... چی؟... وای خدا مرگم بده این حرفا چیه؟ شما هم قبول کردید؟
دائی جان مرتباً با اشاره لب و دهن از او میخواست که موضوع را بگوید، عزیزالسلطنه به طرف گفت:
– گوشی دستتان باشد... تو حیاط سروصداست من در را ببندم.
بعد دست روی دهنی گوشی گذاشت و آهسته گفت:
– رئیس شعبه جنائی است... همان که آن دفعه پیشش رفته بودم، دوست مرحوم آقا... میگوید امروز یک آدم ناشناس به او تلفن کرده و گفته که من به دوستعلی تیر زدهام و مجروح را در خانه قایم کرده ایم...
چشمهای دائی جان گرد شد و لبهایش به لرزه افتاد. پس از لحظه ای سکوت با صدائی که به زحمت از گلویش بیرون میآمد گفت:
– کار آنهاست... جواب بدهید... بگوئید با خود دوستعلی صحبت کند.
– الو... بله، چی میگفتیم؟... حتماًخواسته اند شوخی کنند... گوشی خدمتتان باشد با خود دوستعلی صحبت کنید... نه نه، حتما باید صحبت کنید. خواهش میکنم.
عزیزالسلطنه با عجله تلفن را به اطاق دوستعلی خان منتقل کرد و در دو کلمه موضوع را برای شوهرش توضیح داد و گفت:
– بگیر حرف بزن اما ناله نکنیها!
دوستعلی خان که چاره ای جز اطاعت نداشت با صدای قوی و سرحالی با رئیس شعبه جنائی سلام و احوالپرسی کرد و به او اطمینان خاطر داد، بعد گوشی را دوباره به عزیزالسلطنه داد. دائی جان در این مدت تعلیماتی به عزیزالسلطنه داده بود.
– الو شنیدید آقا؟... حالا ملاحظه فرمودید باشما شوخی کرده اند. دیروز دوستعلی فشنگ پر میکرد، باروت یک کمی پایش را سوزانده... قربان شما... خیلی مرحمت دارید...
دائی جان با اشاره به او تکلیف کرد که آنچه را او خواسته از رئیس شعبه جنائی بپرسد. عزیزالسلطنه با اشاره سر جواب داد که فراموش نکرده است. بعد از مدتی تعارف و وعده دیدن در آتیه نزدیک گفت:
– راستی آقا یک سوالی داشتم... ممکن است بفرمائید کسی که به شما تلفن کرد چه جور آدمی بود... یعنی لهجه مخصوصی داشت؟ مثلا لهجه هندی؟... نه؟ پس... چی؟ لهجه شیرازی؟... خاطر جمع هستید؟... آهان بعله شما که سالها شیراز بوده اید!... خوب قربان محبت شما... معلوم است... البته اگر جز شما کسی بود حتما یک گرفتاری برای ما درست میشد... سایه شما کم نشود...
من جرات نمیکردم به دائی جان نگاه کنم. با اینکه سرم پائین بود میتوانستم قیافه حاضران در اطاق را حدس بزنم. عاقبت از گوشه چشم نگاهی به دائی جان انداختم از حالت منقبض عضلات صورتش و رنگ کبودش انقلاب درونش را بیش از آن دیدم که حدس میزدم. از وحشت نزدیک بود قالب تهی کنم. در دل گفتم: خدایا رحم کن. زیرا تنها کسی که در تمام خانواده و آشنایان ما لهجه شیرازی داشت آقا جان بود.