دایی جان ناپلئون
فصل ۱۱
سماور روی تخت چوبی زیر آلاچیق مو در خانه ما میجوشید. مادرم تازه چایی صبحانه را برای ما ریخته بود و آقاجان در انتظار لحظه ای که نوبت او برسد نعلبکی گل یاس را مرتب زیر دماغ میبرد و بو میکرد. یک جمعه اواخر تابستان ۱۳۲۰ بود و ما با پیژامای کرکی سر صبحانه نشسته بودیم چون هوا دیگر خیلی گرم نبود.
ناگهان صدای پایی از طرف باغ جلب توجه ما را کرد. پیدا شدن سروکله دائی جان ناپلئون در آن موقع عادی نبود، به خصوص اینکه چهرهاش سخت درهم بود. دست راستش را که از لای عبا درآمده بود روی شکم گذاشته بود. با دست چپش دانههای تسبیح را با حرکات تند عصبی جابجا میکرد. من هیچ وقت قیافه دائی جان را اینقدر درهم و شکسته ندیده بودم، انگار آسمان به سرش ریخته بود. با صدای خفه ای از آقاجان خواست که چند دقیقه به طور خصوصی با او صحبت کند و در مقابل تعارف مادرم که بنشیند و یک استکان چایی بخورد سری تکان داد و گفت:
– خواهر برای چای خوردن برادرت دیگر خیلی دیر شده است.
آقاجان با قیافه نگران به اتفاق او به اتاق پنج دری رفت.
خدایا چه اتفاقی افتاده است؟ به یاد نمیآورم که در همه عمر حتی یکبار دائی جان را اینطور گرفته و ناامید دیده باشم! چرا برای چای خوردن او دیگر دیر بود؟ درست مثل کسی بود که باید تا چند دقیقه دیگر پای چوبه دار برود. هیچ سر در نمیآوردم و عقلم به جایی نمیرسید. بیش از یک سال از آن سیزده مردادی که من ناگهان عاشق لیلی دختر دائی جان شده بودم میگذشت.
در این مدت اتفاق فوق العاده ای نیفتاده بود، جز اینکه من روز به روز به لیلی عاشق تر شده بودم و چندبار برای او کاغذ عاشقانه نوشته بودم و او جواب عاشقانه داده بود. اما کاغذها را با کمال احتیاط به هم میرساندیم. هر چند روز یک بار لیلی یک رمان از من قرض میگرفت که لای صفحاتش کاغذ عاشقانهام را جا داده بودم و وقتی کتاب را پس میداد جواب او را لای کتاب میدیدم. کاغذهای ما مثل همه کاغذهای عاشقانه آن زمان خیای رمانتیک و حتی رمانتیک سوزناک بود، از مرگ و میر و»آن زمان که جسم ناتوان من در دل سیاه خاک جا بگیرد«صحبت بود. ظاهرا کسی به راز ما پی نبرده بود. اشکال عمده در راه عشق ما وجود شاپور ملقب به»پوری«پسر دائی جان سرهنگ بود که او هم لیلی را میخواست، ولی خوشبختانه خدمت نظام وظیفه پیش آمد و خواستگاری و شیرینی خوران به خاتمه خدمت او موکول شد. لیلی در کاغذهایش به من مینوشت اگر روزی تحت فشار قرار بگیرد که برای پوری نامزدش کنند، خود را خواهد کشت و من صمیمانه در کاغذهایم به او وعده میدادم که در این سفر او را تنها نخواهم گذاشت، در وضع سایر افراد خانواده تغییر مهمی حاصل نشده بود. جز اینکه شمسعلی میرزا مستنطق منتظر خدمت عدلیه که انتظار خدمتش زیاد به طول انجامیده بود از عدلیه استعفا داده و به شغل وکالت دعاوی مشغول شده بود.
روابط دوستعلی خان و عزیزالسلطنه عادی شده بود، ولی خواستگار قمر دختر عزیز السلطنه به کمک تفضل الهی از این امر خیر پشیمان شده و فرار کرده بود.
روابط دائی جان ناپلئون با آقاجان در وضع غریبی بود. به ظاهر در کمال صلح و صفا بودند و حتی دائی جان بیش از سابق به آقاجان نزدیک شده بود و هیچکس را به اندازه او به خود راه نمیداد، ولی شک و تردید من درباره حسن نیت و صداقت آقاجان روز به روز بیشتر شده بود. به طوریکه تقریبا یقین کرده بودم که آقاجان صمیمانه و از ته دل قصد خراب کردن دائی جان را دارد. علت هم تا آنجایی که عقل یک پسربچه چهارده پانزده ساله میرسید لطمه و زیانی بود که آقاجان از ماجرای سال گذشته متحمل شده بود. دواخانه آقاجان که قبل از آن واقعه نه تنها در محله ما بلکه در یک قسمت شهر مهم ترین و معتبرترین دواخانه بود و عایدات سرشاری داشت بعد از واقعه تکفیر آقای دواساز، مباشر دواخانه، از طرف آقای آسیدابوالقاسم واعظ که به تحریک دائی جان صورت گرفت به کلی از رونق افتاد. حتی وقتی آقاجان آقای دواساز را جواب کرد، کسی به سراغ دواهای او نرفت. کار به جایی رسید که برای تمجید رونق کار، پسر آسیدابوالقاسم واعظ را به عنوان شاگرد دواخانه استخدام کرد، ولی آنچه آسیدابوالقاسم درباره ساختن دواهای دواخانه با الکل گفته بود طوری در ذهن مردم محل رسوخ کرده بود که حتی وجود پسر واعظ در میان کارکنان دواخانه نتیجه ای نداد.
وقتی بعد از سه چهار ماه تلاش بی نتیجه آقاجان، دواخانه ورشکست شد و قفسههای خالی و شیشههای سولفات دوسود و اسید بوریک را آوردند و در کنار خانه ما ریختند آقاجان در حال غریبی بود، گاهی فحشها و ناسزاهایی که زیر لب نثار میکرد و خط و نشانی که برای انتقام از مسببین این واقعه را میکشید میشنیدم و میدیدم، برایم یقین بود که هدف تیربلا دائی جان خواهد بود. اما آقاجان کسی نبود که کینه و نفرت به این عظمت را ظاهر کند. با دائی جان سخت گرم گرفته بود. فقط آنچه ظرف یک سال زمان دانستم این بود که هر روز بیشتر از روز پیش باد در آستین دائی جان میانداخت و او را در مراتب شجاعت و عظمت و قدرت بالا میبرد. منظور آخری و نهاییش را نمیتوانستم حدس بزنم، ولی آدمی که تا یک سال پیش حتی واقعیت زد و خوردهای دائی جان به عنوان یک صاحب منسب جز ژاندارمری با اشرار را با مسخرگی و شوخی تخطئه میکرد، او را در مقام سرداری و سالاری به پایه چنگیز و هیتلر میرساند.
دائی جان هم با زمینه مساعدی که داشت روز به روز از نردبانی که آقاجان زیرپایش گذاشته بود بالاتر میرفت. زد و خورد با اشرار در صفحات جنوب که قبل از واقعه سال پیش به مرحله جنگ کازرون و ممسنی با مشخصات کامل جنگهای اوسترلیتز و مارنگو رسیده بود، کم کم بر اثر تلقین آقاجان به جنگهای عظیم تر و مخوف تری بدل شده بود که در آنها دائی جان و افرادش با قوای منظم امپراطوری بریتانیا روبرو شده بودند.
البته افراد خانواده توی دلشان به این خیالبافیها میخندیدند، ولی کسی جرأت نداشت در صحت وقایع شک کند و اگر اتفاقا کسی جرأت میکرد به دائی جان بگوید که جنگ کازرون قبلا به صورت زد و خورد با خدادادخان یاغی بود، فریاد خشم و اعتراض دائی جان بلند میشد و کینه سخت از گوینده به دل میگرفت.
یکبار که دکتر ناصرالحکما در خانهاش ساختمان جدیدی را تمام کرده بود و به این مناسبت یک مهمانی داده بود دخالت شمسعلی میرزا نزدیک بود آشوب بزرگی به پا کند.
دائی جان ضمن صحبت از جنگ کازرون گفت:
– ما بودیم و در حدود سه هزار نفر افراد خسته و گرسنه بدون اسلحه کامل و در مقابل ما چهار رژیمان کاملا مسلح انگلیسی با پیاده نظام، سوارنظام، توپخانه کامل.....تنها چیزی که باعث نجات ما شد همان تاکتیک معروف ناپلئون در جنگ مارنگو بود......جناح راست را که سپردیم به خدابیامرز سلطانعلی خان....جناح چپ را به خدابیامرز علی قلی خان.... خودم هم فرماندهی سوارنظام را به عهده گرفتم....البته چه سوارنظامی.....شما یک چیزی میشنوید، زمان محمدعلی شاه فقط یک اسمی از سوارنظام بود....چهار تا یابوی چلاق گرسنه.....
مشقاسم دخالت کرد:
– اما آقا، خدا بیامرزدش، آن اسب کهر شما خودش پای چهل تا اسب در میآمد....پنداری رخش رستم بود. یک رکاب بهش میکشیدند، مثل عقاب از بالای کوه و دره پرواز میکرد....
– خوب، فقط همان یک اسب بود....یادت میاد اسمش چی بود، مشقاسم؟
– واالله دروغ چرا؟ تا قبر آآ....آنکه ما خاطرمون میاد اسمش را گذاشته بودید سهراب....
– آفرین....بله.....حافظه تو بهتر از من مانده. اسمش سهراب بود.
رفتار دائی جان با مشقاسم هم در این احوال خیلی بهتر شده بود. چون غیر از آقاجان که این ماجراها را با دقت و علاقه ظاهری گوش میداد و تظاهر میکرد که کلمه به کلمه آنها را باور میکند، در بقیه شنوندگان علایمی از ایمان و اعتقاد ظاهر نمیشد و دائی جان بیش از پیش به وجود یک شاهد برای تایید اظهاراتش احساس احتیاج میکرد. این شاهد کسی جز مشقاسم نمیتوانست باشد و مشقاسم از این نقش جدید خود از لذت در آسمانها سیر میکرد.
دائی جان همچنان ادامه داد:
– غروب آفتاب بود که دیدیم از پشت تپه یک لوله تفنگ با یک بیرق سفید بالا رفت. دستور دادم تیراندازی را قطع کردند. یک سرجنت انگلیسی با اسب به طرف ما آمد و خواست برای صلح مذاکره کند. اولین چیزی که پرسیدم درجهاش بود. وقتی گفتند سرجنت است گفتم با من نمیتواند مذاکره کند، باید با یک همردیف خودش در میان افراد من صحبت کند. یادم نمیآید کی بود از بروبچهها را مامور کردم که با سرجنت صحبت کند...
– چطور خاطرتان نم یآد آقا؟...چیز غریبی است. شما هم ماشااالله همه چیز یادتان م یره....به خود ما فرمودید.
– نه، آقا....مزخرف چرا میگویی، قاسم؟ خیال میکنم....
– دروغ چرا؟...تا قبر آآ....پنداری دیروزه.جلوی چادرداشتید قدم میزدید....دوربین هم به گردنتون بود. فرمودید قاسم من با این سرجنت حرف نمیزنم. ببین چی میخواهد. بعد سرجنت را آوردند پیش ما، افتاد به خاک، خیلی عجز و لابه کرد....ما که زبانش را نمیفهمیدیم. آن پسر هندیه که همراهش بود دیلماجش بود....گفت سرجنت میگه به آقا عرض کنید قشون ما شکست خورده....بزرگی کنند به ما امان بدهند....ماگفتیم بهش بگو چرا رییسش نیامده؟ کسرشان آقاست که با یک سرجنت حرف بزنند یک چیزی به زبان فرنگی به هندیه گفت، هندیه گفت میگه عرض کنید به مرتضی علی زخم خورده نمیتواند حرکت بکند...
دائی جان حرف او را قطع کرد:
– دیگر این جزییات را من نفهمیدم...صحبت خیلی طول کشید. وقتی صحبت تمام شد به افرادشان امان دادم. خودم رفتم به کلنل فرمانده که مجروح شده بود سر زدم. در مقابل یک سردار شکست خورده دشمن خبردار ایستادم و سلام دادم....بیچاره گلوله سرتاسر حنجرهاش را شکافته بود، ولی نتوانست خودش را نگه دارد. با آن حال نزارش گفت: موسیو شما از یک خانواده اشراف، شما بزرگ زاده هست....شما سردار بزرگ....ما انگلیسیها به این چیزها خیلی اهمیت داد...
در اینجا بود که شمسعلی میرزا که شاید دو گیلاسی شراب زیادتر از حد عادی خورده بود دخالت کرد و گفت:
– ماشااالله خوب نفسی داشته! آدمی که سرتاسر حنجرهاش را پاره شده چقدر حرف زده است!
دائی جان ناگهان طوری برآشفت که همه نفسها را در سینه حبس کردند:
– ادب و شعور و انسانیت کم کم دارد از خانواده ما میرود و جایش را وقاحت و بی شرمی و بی احترامی به بزرگترها میگیرد.
دائی جان این را گفت و بلند شد که برود که همه افراد خانواده به دست و پایش افتادند و آقاجان به عنوان داروساز متخصص با نطق بلیغی که در زمینه امکان علمی حرف زدن آدم حنجره دریده کرد، موفق شد دائی جان را از خر شیطان پیاده کند.
آقاجان بدون هیچگونه ملاحظه ای تمام خیالبافیهای دائی جان را تایید میکرد و مخصوصا هیچ وقت یادش نمیرفت که در پایان ماجراهای دائی جان جمله» انگلیسا محال است فراموش کنند «را بر زبان بیاورد.
این بال و پر دادن آقاجان به دائی جان و تلقین وحشت انتقامجویی انگلیسا به جایی رسیده بود که دائی جان کم کم به همه کس و همه چیز مشکوک شده بود. انگلیسا را همه جا در تعقیب خود میدید. به طوری که مشقاسم میگفت از دو سه ماه قبل دائی جان هر شب هفت تیرش را زیر بالش میگذاشت و ما بارها از زبان او شنیده بودیم که با تسلیم و رضا میگفت:
– من میدانم که بالاخره کارشان را خواهند کرد. من کسی نیستم که به مرگ طبیعی از دنیا بروم.
و این طرز فکر به مرور زمان به مشقاسم هم سرایت کرده بود و من شخصا چندبار از او شنیدم که نگرانی خود را از انتقامجویی انگلیسا بیان میکرد:
– واالله بابام جان دروغ چرا؟ تا قبر آآ...ما هم البته نه به اندازه آقا، اما به وسع خودمان خیلی به انگلیسا زدیم. اینها تا صد سال دیگه هم شده نمیشه یادشان بره!
تنها چیزی که در طول این یکسال، توافق و دوستی ظاهری آقاجان و دائی جان را کمی به هم زد موضوع سردار مهارت خان بود.
خیال میکنم اسم واقعیش»بهارات«یا»بهارت«بود ولی در محله ما به او سردار»مهارت خان«میگفتند. این تاجر هندی از سه چهار ماه قبل یک خانه کوچک متعلق به آقاجان را که روبروی باغ واقع بود اجاره کرده بود.
دائی جان روزی که اطلاع پیدا کرد آقاجان خانهاش را به یک هندی اجاره داده است، بیش از حد برآشفت، ولی آقاجان به تمام انبیاء و اولیاء قسم خورد که نمیدانسته مستاجری که خانهاش را اجاره میکند هندی است. در حالی که من از اولین لحظه مذاکره آقاجان با مرد هندی برای اجاره خانه حاضر و ناظر بودم و به خوبی میدانستم که آقاجان با علم و اطلاع به احوال و ملیت او خانه را به وی اجاره داده است.
آن روز در مقابل اعتراض شدید دائی جان، آقاجان که همیشه سعی داشت به او تلقین کند که انگلیسا رأسا یا بوسیله ایادی هندی خود در تعقیب او هستند، به هزار دلیل ثابت کرد که سردار مهارت خان مرد منزهی است و ابدا نباید مورد سوظن قرار گیرد. دائی جان ظاهرا آرام شد، ولی پیدا بود که اعتقاد دارد انگلیسا این هندی را مخصوصا فرستاده اند در حوالی منزل او خانه بگیرد و کارهای او را تحت نظر داشته باشد.
البته بعدها دانستم که آقاجان در این کار تعمد داشته و حتی مال الاجاره را مقدار زیادی به مرد هندی تخفیف داده است. دائی جان مدتی پافشاری میکرد که آقاجان باید سردار را به هر ترتیب هست روانه کند، ولی عامل دیگری به کمک آقاجان رسید و موجب شد که سردار در آن خانه ماندگار شود. آن عامل اسداالله میرزا بود. علت دخالت اسداالله میرزا به نفع مرد هندی این بود که سردار مهارت خان یک زن انگلیسی داشت که بر و رویی داشت و اسداالله میرزا او را سخت در محاصره نظربازیهای خود قرار داده بود.
اسداالله میرزا حتی باب دوستی را با مرد هندی باز کرده بود و دو سه بار او و زنش را که»لیدی مهارت خان«مینامید به خانه خود دعوت کرده بود. دائی جان از این بابت سخت از اسداالله میرزا دلخور بود. حتی یکبار در جمع اقوام او را تهدید کرد که اگر دیگر با مرد هندی معاشرت کند حق ندارد به خانه او پا بگذارد ولی اسداالله میرزا با قیافه مظلومی از مرد هندی دفاع کرد:
– مومنت، مثلا ما ایرانی هستیم....مثلا ایرانیها معروف به مهمان نوازی هستند....این مرد بیچاره مهمان ماست، تنهاست، غریب است...یکبار شعر نماز شام غریبان چو گریه آغازم را برایش ترجمه کردم باور بفرمایید مثل ابر بهار شروع به گریه کرد....مرا بکشید، از خانه خودتان بیرون کنید ولی من نمیتوانم یک مرد غریبه مهمان را دلجویی نکنم...بخصوص الان که جنگ است....بیچاره مدتهاست از خانوادهاش، از مادرش، از پدرش بی خبر مانده است...
در هر حال دائی جان اگر به زحمتی حضور سردار مهارت خان در حوالی خانه خودش را تحمل کرده بود، ولی سوء ظن وشک نسبت به او را لحظه ای از دل بیرون نکرده بود و گاهگاه ضمن صحبت از کینه توزی انگلیسا، به مرد هندی اشاره ای میکرد.
✳ ✳ ✳
آن روز صبح وقتی دائی جان و آقاجان به اتاق پنج دری رفتند و در را به روی خود بستند، حس کنجکاویم تحریک شد و از طرفی مثل اینکه به دلم افتاده بود واقعه ای در شرف اتفاق افتادن است که بارش بر دوش من خواهد افتاد.
صبحانهام را خورده بودم، قدم زنان از طرف باغ به صندوقخانه ای که پشت پنج دری بود و پنجرهاش به باغ باز میشد رفتم. سخت وسوسه شده بودم که صحبت آنها را بشنوم.
خود را از پنجره کوچک به درون صندوقخانه انداختم و از لای در چشم به درون اتاق دوختم. دائی جان با قدبلندش، عبا به دوش در مقابل آقاجان ایستاده بود. زیر عبا هفت تیر لوله بلندی را به کمر بسته بود.
– من حتی به برادرها و خواهرهایم اعتماد ندارم. فقط تصمیمی را که گرفتهام با شما در میان میگذارم و امیدوارم همانطور که همیشه برای من مثل یک برادر بوده اید در این لحظات سخت محبت و کمکی را که از شما توقع دارم از من دریغ نکنید.
آقاجان با قیافه متفکری جواب داد:
– واالله من هر چه میکنم از یک طرف میبینم حق با شماست....از طرف دیگر....کار سختی است.آن وقت خانم و بچهها را چه میکنید؟
– من همین امشب حرکت میکنم. شما ترتیب حرکت آنها را برای چند روز دیگر بطوریکه جلب توجه نکند بدهید
– آخر فکر بکنید راننده ای که شما را میبرد بالاخره بر میگردد از کجا معلوم که او محل اختفای شما را بروز ندهد؟
– از این جهت خاطر جمع هستم با اتومبیل دبیر خاقان میروم....رانندهاش سالها در جنگها زیردست من بوده. جانش را حاضر است برای من فدا کند. یعنی یک آدمی است مثل مشقاسم نسبت به من...
– ولی من معتقدم یکی دو روز تامل بفرمایید که جوانب امر را مطالعه کنیم.
دائی جان با صدایی که سعی میکرد زیاد بلند نشود فریاد زد:
– ولی آنها صبر نمیکنند. قشون انگلیس به طرف تهران حرکت کرده است...هیچ بعید نیست امروز یا فردا وارد تهران بشوند...باور کنید من فکر خودم نیستم. من با خطر خو گرفتهام. به قول ناپلئون مردان بزرگ فرزندان خطر هستند، ولی من فکر بچههای کوچکم هستم....مطمئن باشید انگلیسا اولین کاری که بعد از ورود به تهران بکنند این است که حسابهای کهنه را با من تسویه کنند.
آقاجان باز سری تکان داد و گفت:
– البته میدانم که انگلیسا حسابهای کهنه را فراموش نمیکنند ولی....چطور میشود گولشان زد....شما خیال میکنید در نیشابور در امان هستید؟
در آن لحظه به ذهنم رسید آقاجان میترسید همبازی تخته نردش را از دست بدهد.
دائی جان عبا را کنار زد. دست روی جلد هفت تیر گذاشت و گفت:
– اولا شش گلوله این مال آنها و آخری مال خودم است. آنها محال است بتولنند مرا زنده دستگیر کنند. ثانیا من از اینجا ظاهرا به قصد قم حرکت میکنم. هیچکس....می شنوید هیچکس، حتی راننده فدایی من نمیداند که کجا میروم. حتی به او میگویم که میروم قم. بعد از بیرون رفتن از دروازه شهر راه را به طرف نیشابور کج میکنم.
– ولی آنجا که رسیدید چه میکنید؟ شما خیال میکنید آنها در نیشابور نماینده ندارند؟
– – ده دبیر خاقان در خود نیشابور نیست.... آنجا هم فکر کردهام فعلا با اسم عوضی وارد بشوم.
من دیگر از گفتگوی آنها چیزی نشنیدم. چهره وحشتناک دوری از لیلی در برابر چشمم مجسم شد. انگلیسا به تهران نزدیک میشدند و دائی جان میخواست از تهران فرار کند. خدایا چطور میتوانستم دور از لیلی زنده بمانم؟ کی میدانست که این سفر چقدر طول میکشید. اولین بار بود که زشتی جنگ و اشغال مملکت را حس میکردم. بیست روز بود که متفقین به مملکت سرازیر شده بودند، ولی در زندگی جوانهای تازه سال اثر عمده ای نگذاشته بود، جز اینکه گفته بودند چند روز مدرسهها دیرتر باز میشود. جز اینکه میشنیدیم ارزاق کمیاب و گران شده است. ولی ما به همان خوبی پیش از آن غذا میخوردیم و با همان صدای بلند میخندیدیم.
روز چهارم شهریور ۱۳۲۰ دائی جان عبا به دوش و هفت تیر به کمر همراه مشقاسم که بند تفنگ دولول دائی جان را به دوش انداخته بود فرماندهی باغ را به عهده گرفته بودند و چند روز نمیگذاشتند که ما از اتاقها بیرون بیاییم. حتی در آن چند روز جنگ را جدی نگرفته بودیم، ولی این بار برای من جدی ترین موضوعات شده بود. دلم میخواست به میان صحبت آنها میدویدم و فریاد میزدم که همه خانواده ترس و وحشت دائی جان از انگلیسا را مسخره میکردند، دلم میخواست به او میگفتم که آقاجان اگر این فکر را به او تلقین کرده میخواسته مضحکه خاص و عامش کند و آدمی که در زمان محمدعلی شاه به عنوان یک قزاق ساده چند گلوله به طرف دو سه نفر دزد سر گردنه شلیک کرده آدمی نیست که انگلیسا زحمت انتقام گرفتن از او را به خود بدهند. ولی میدانستم که نه تنها حرف من تاثیری ندارد بلکه ممکن است از آقاجان هم ملامتی بشنوم و احیانا یک سیلی بخورم.
بیش از این آنجا نماندم، به اتاق خلوتی رفتم و سعی کردم راه حل این مساله بغرنج و دردناک را پیدا کنم. بایستی به هر ترتیب بود دائی جان را از مسافرت باز میداشتم، ولی چطور؟ نمیدانم چه مدت فکر کردم و عقلم به جایی نرسید.
ظهر نزدیک شده بود که درمانده و بدبخت به باغ رفتم. چشمم به مشقاسم افتاد. بعد از سلام و علیک گرمی با او پرسیدم که چه خبرها دارد.
– واالله بابام جان، آقا خیال دارد عصری برای دو سه روزی برود قم....خوش به حالش، هرچی بهش اصرار کردم ما را ببرد یک سری به غیاث آباد بزنیم رضایت نداد، خوب، چه م یشه کرد حضرت معصومه ما را نطلبیده، آقا را طلبیده...
– مشقاسم، با چی میروند؟ با ترن یا اتوموبیل؟
– واالله دروغ چرا؟ پنداری با اتوموبیل میره....چونکه ما شنیدیم به آقای دبیر خاقان تلفن میکرد که ماشین را با ممد آقا شوفرش بفرسته اینجا....
دیگر شکی نبود که تصمیم مسافرت دائی جان کاملا جدی شده بود.
خدایا راهی به من نشان بده! اگر نتوانم مسافرت دائی جان را بهم بزنم لیلی هم خواهد رفت. بی لیلی چطور زندگی کنم؟ خدایا هیچ کس نیست به من کمک کند؟ چرا! شاید.....بلکه!....برقی در خاطرم درخشیده بود، اسداالله میرزا....او تنها کسی بود که لااقل میتوانستم دردم را با او در میان بگذارم. نگاه گرم و محبت آمیز او به آدم قوت قلب میداد. دوان دوان به طرف خانه اسداالله میرزا به راه افتادم. هنوز نمیدانستم چه میخواستم به او بگویم، ولی به نظرم راه امیدی رسیده بود.
حضرت والا با کلفت پیری در خانه قدیم سازی نزدیک منزل ما زندگی میکرد. وقتی از ننه سراغ او را گرفتم گفت که هنوز خوابیده است. ولی سر او را از پنجره دیدم، پیدا بود که تازه از جا بلند شده است. تا چشمش در حیاط به من افتاد گفت:
– مومنت، مومنت، تو اینجا چه میکنی باباجان؟
– سلام عمو اسداالله...یک کار فوری با شما دارم. معذرت میخواهم اگر...
– معذرت لازم نیست....بیا باباجان بالا.
ربدوشامبر ابریشمی گلدارش را پوشید و لب تخت نشست.
– چه اتفاقی افتاده؟ درهم میبینمت!
مدتی طول کشید تا توانستم به او بگویم که لیلی را دوست دارم.
خنده صداداری را سرداد:
– برای همین آمده بودی؟ خوب مبارک است باباجان!....ببینم سانفرانسیسکو هم شده یا نه؟
از حرارتی که در صورتم حس کردم، فهمیدم که تا بناگوش سرخ شده است. با تمام علاقه ای که به اسداالله میرزا داشتم لحظه ای نسبت به او احساس تنفر کردم که اینطور بی محابا عشق آسمانی ما را آلوده میکرد. سکوت مرا بد تعبیر کرد:
– لابد حالا یکی از این حکیمها را میخواهی که قال بچه را بکند؟...غصهاش را نخور، ده تاشان را میشناسم.
فریاد زدم:
– نه عمو اسداالله، اصلا موضوع چیز دیگری است.
– پس سانفرانسیسکو نشده؟ جواب بده...زود، تند، فوری، سریع، نشده؟
– نه، نه، نه!
– پس خاطرخواه شده اید که بنشینید با هم یک قل دوقل بازی کنید؟....مرد گنده خوبست که خجالت هم نمیکشد!
در حالیکه سرم را زیر انداخته بودم گفتم:
– ما میخواهیم بعدها که بزرگ شدیم با هم عروسی کنیم.
باز خنده ای کرد و گفت:
– من که اگر بودم طاقت نمیآوردم صبر کنم....وانگهی تا تو بیایی درست را تمام کنی، آن دختر سه شکم زاییده....اگر بخواهی برای تو بماند باید فکر دیگری بکنی.
– چه فکری بکنم؟
– یک نوک پا تا سانفرانسیسکو بروی و بیایی!
با زحمت زیاد موفق شدم در میان شوخی و خنده اسداالله میرزا موضوع فرار دائی جان با ماشین دبیر خاقان را به او حالی کنم و بگویم خواهشم از او این است که کاری کند که دائی جان از این مسافرت منصرف بشود.
اسداالله میرزا فکری کرد و گفت:
– اما این دائی جان تو اگر خود چرچیل هم بیاید و به صد و بیست و چهار هزار پیغمبر قسم بخورد که با استوار فوج قزاق کاری ندارد باورش نمیآید....خاطر جمع است که انگلیسا از گناه هیتلر میگذرند و از او نمیگذرند...ببینم، گفتی میخواهد به قصد قم راه بیفتد، بعد برود نیشابور؟
– بله، ولی این را فقط من و آقاجان میدانیم.
اسداالله میرزا باز لحظه ای فکر کرد. ناگهان چهرهاش روشن شد و زیر لب گفت:
– مومنت، مومنت، پس اگر انگلیسا هم بفهمند که میخواهد برود نیشابور حتما از رفتن منصرف میشود!....ما باید کاری بکنیم که انگلیسا بفهمند که او میخواهد به نیشابور فرار کند و خود او هم بفهمد که انگلیسا فهمیده اند.
بعد با لحن تمسخر افزود:
– بیچاره انگلیسا را هم نجات میدهیم....برای اینکه باید یک طیاره بمب افکن مخصوص را از لندن بفرستند که توی پیچ و خم جاده هزار دره، ماشین دبیر خاقان را بمباران کند و تازه خطر بزرگی طیاره و خلبان را تهدید میکند. یک وقت دیدی آقا که قهرمان تیراندازی است، با دولولش زد عضو شریف خلبان را ناقص کرد....
و در حالیکه با عجله لباسش را میپوشید در مقابل قیافه آشفته و نگران من فریاد زد:
– به طرف انگلیسا.... برای نجات یک قهرمان به پیش.....آخرین خبر.....همکاری ماموران خفیه با ضد خفیه به خاطر عشق....به فرمان من عقب گرد!....قدم رو!....
هیچ نمیتوانستم حدس بزنم که چه نقشه ای در سر داشت، ولی قیافه آرام و شاد او به من اطمینان خاطر میداد.
در کوچه در حالیکه دست زیر بازوی من انداخته بود گفت:
– خوب، تعریف کن ببینم باباجان، لیلی هم تو را میخواهد یا نه؟
با لحن محجوبی جواب دادم:
– بله عمو اسداالله، لیلی هم مرا دوست دارد. ولی باید به من قول بدهید که با کسی صحبتی نکنید.
– خاطرت جمع باشد، ولی بگو ببینم از کی خاطرخواه شده ای؟
بلاتامل جواب دادم:
– از سیزده مرداد پارسال.
– لابد ساعت و دقیقهاش را هم میدانی!
– بله، ساعت سه و ربع کم...
صدای قهقهه ای خنده او به آسمان رفت، بطوریکه خود من هم به خنده افتادم. وقتی خندهاش آرام گرفت دستی به شانه من زد و گفت:
– اما باباجان، باید چند نصیحت به تو بکنم. اول اینکه زیاد بهش نشان نده که دوستش داری...ثانیا اگر دیدی دارد از دست میرود، سانفرانسیسکو را فراموش نکن.
من دوباره از خجالت سرخ شدم و جوابی ندادم. اسداالله میرزا ناگهان ایستاد و گفت:
– حالا من یک کاری کنم که این بچه را از تو جدا نکنند، ولی آن زبان شل را چکار میکنی؟ نظام وظیفه پوری که تمام بشود قرار شده لیلی را برایش شیرینی بخورند.
تمام بدنم از این فکر وحشتناک لرزید. حق با او بود. اگر چنین چیزی پیش میآمد هیچ کاری نمیتوانستم بکنم. اسداالله میرزا وقتی قیافه گرفته و مغموم مرا دید باز خنده ای کرد و گفت:
– مومنت، زیاد هم دلواپس نباش. خدا با آدمهای عاشق است.
نزدیک باغ رسیده بودیم. این طرف و آن طرف را نگاه کرد و وقتی دید که کسی در کوچه نیست در خانه مرد هندی را زد. من فرصت نکردم منظورش را بپرسم، زیرا لحظه ای بعد زن انگلیسی سردار در را باز کرد. چشمهای اسداالله میرزا برقی زد و گفت:
– گود مرنینگ مای لیدی.
من با معلومات انگلیسی دو سه کلاس میتوانستم بفهمم که اسداالله میرزا انگلیسی خوب نمیدانست، ولی کلمات را طوری پشت سرهم ردیف میکرد که آدم به شک میافتاد.
با نگاه و حرکات دستها زن انگلیسی را را در محاصره گرفته بود، به طوری که اگر هم نمیخواست او را به داخل خانه دعوت کند راهی برایش نمیماند.گفت که شوهرش بیرون رفته ولی به زودی بر میگردد. در مقابل کلمات گرم شازده ناچار تعارف کرد که بنیشنیم تا شوهرش بیاید. لحظه ای بعد من و اسداالله میرزا در سالن پذیرایی سردار مهارت خان نشسته بودیم. زن انگلیسی یک گیلاس شراب به او تعارف کرد. وقتی من در مقابل تعارف صاحبخانه گفتم که شراب نمیخورم اسداالله میرزا اخم کرد و گفت:
– مومنت، مومنت، عاشق میشوی اما شراب نمیخوری؟....اگر بچه ای، غلط کردی عاشق شدی! اگر بزرگی، غلط میکنی شراب نمیخوری....بگیر گیلاس را.
و وقتی من به ناچار گیلاس شراب را برداشتم، آهسته گفت:
– این را هم یادت باشد که از دست یک خانم خوشگل زهر هلاهل را هم نباید رد کنی.
و بلافاصله با زن سردار یا بقول خودش»لیدی«مشغول صحبت شد و بدون اینکه حضور من مزاحمش باشد در میان کلمات شکسته بسته انگلیسی مرتبا قربان صدقه او میرفت:
– گودواین...الهی من دور شما بگردم....وری گود واین....
زن انگلیسی از حرکات و نگاههای او به خنده افتاده بود و گاهگاهی از او معنای کلماتی را که بر زبانش جاری میشد پرسید.
چند دقیقه ای نگذشته بود که مرد هندی از راه رسید. ابتدا از دیدن اسداالله میرزا در خانه خود متعجب و شاید کمی ناراحت شد، ولی شازده خیلی زود او را سرحال آورد.
سردار زبان فارسی را میدانست ولی به طرز و لهجه خاصی حرف میزد. بعد از چند دقیقه صحبت از این طرف و آن طرف و مخصوصا درباره اخبار جنگ، اسداالله میرزا مقصود اصلی خود را با او در میان گذاشت و گفت که دائی جان ناپلئون قصد مسافرت به قم را دارد و او، یعنی اسداالله میرزا، در عالم دوستی میخواهد که وقتی دائی جان سوار اتومبیل میشود که حرکت کند مرد هندی بیاید و با او خداحافظی کند و ضمن صحبت به مناسبتی اسم شهر نیشابور را بر زبان بیاورد.
سردار با تعجب علت را پرسید. اسداالله میرزا گفت که موضوع یک شوخی در میان است و آنچنان مجلس را با خنده و شوخی شلوغ کرد که مرد هندی دیگر ایرادی نکرد. فقط پرسید که چطور بدانند چه موقع دائی جان حرکت میکند که او برای خداحافظی از منزل بیرون بیاید.
– اختیار دارید آقای سردار! انگار کوچه ما میدان توپخانه است که روزی هزارتا ماشین ازش رد بشود. وقتی دیدید یک ماشین سواری آمد و دم در باغ ایستاد میفهمید که موقع حرکت آقاست.
– صاحب، اتفاقا من یک چیز خاطر آوردم که سخت مناسب هست برای نیشابور....
– قربان سردار....شما واقعا محبت کرتاهه!
– صاحب، آقا چند روز اقامت کرتاهه؟...
– واالله نمیدانم، خیال میکنم هفت هشت ده روز بمانند.
– صاحب، چطور آقا دوری خانم تحمل کرتاهه؟...
اسداالله میرزا خنده صداداری سرداد و گفت:
– واالله الان دیگر طبیعت آقا بهوت افسرده هی!
این جمله ای بود که ظاهرا اسداالله میرزا از مرد هندی یاد گرفته بود و از جای استعمال آن و افرادی که درباره آنها این جمله را به کار میبرد پیدا بود که به زبان هندی این کلمات حکایت از حال کسی میکنند که دیگر توانایی انجام وظایف خانوادگی را ندارد.
اسداالله میرزا در حالی که میخندید تکرار کرد:
– خانمها هم وقتی مطمئن باشند که طبیعت بهوت افسرده هی برای مسافرت شوهرها اشکال نکرتاهه!
مرد هندی هم از خنده اسداالله میرزا به خنده افتاد و ملاقات در میان شادی و خنده پایان یافت. در حالیکه شازده چشم از اندام بلند لیدی مهارت خان بر نمیداشت از منزل مرد هندی بیرون آمدیم. البته قبل از خروج اسداالله میرزا سری بیرون کشید که کسی در کوچه نباشد.
من چند قدمی او را به طرف منزلش بدرقه کردم. با قیافه بشاش گفت:
– خاطرت جمع باشد. با این ترتیب دیگر دائی جان نخواهد رفت. لااقل به نیشابور نخواهد رفت و لیلی جانت پیش تو میماند. البته تو هم باید به فکر سانفرانسیسکو باشی.
– عمو اسداالله خواهش میکنم از این حرفها نزنید!
اسداالله میرزا ابروها را بالا برد و گفت:
پس تو هم شاید در عین جوانی طبیعت بهوت افسرده هی!
با دلی پر از امید به خانه برگشتم. هر طرف چشم انداختم از آقاجان اثری ندیدم، از نوکرمان سراغ او را گرفتم، گفت که با آقاجان به پنج دری رفته اند.
لازم بود که از تمام جزئیات افعال و اقوال دائی جان ناپلئون مطلع بشوم. رفتن لیلی و جدایی دردناک به مویی بسته بود و من نمیتوانستم هیچ چیز را به امید تصادف بگذارم. باز خود را به صندوقخانه پشت اتاق رساندم. دائی جان با قیافه گرفته روبروی آقاجان ایستاده بود و با صدای آهسته آخرین سفارشات لازم را میکرد:
– تلگراف را به اسم آقای مرتضوی امضا میکنم... البته اسمی هم از بچهها نمیبرم. وقتی گفتم اجناس را بفرستید شما بدانید که مقصودم خانم و بچه هاست. مخصوصا حالا به کمک شما احتیاج بیشتری دارم چون تصمیم گرفتهام مشقاسم را هم همراهم ببرم.
– چطور یکباره تغییر عقیده دادید؟
– فکر کردم رفتن من بدون مشقاسم که خودش اهل قم است ممکن است ایجاد سوءظن بکند. باید ظواهر را ترتیب بدهیم که ایادی آنها سوظن نبرند. مخصوصا خواهش میکنم وقتی ماشین میخواهد حرکت کند به راننده سفارش کنید که چون جاده قم این روزها خیلی شلوغ است با احتیاط براند. – خاطرتان کاملا جمع باشد.
دائی جان مثل یک سردار رومی که به جنگ میرود دامن عبای خود را جمع کرد و روی شانه چپ انداخت. دست راست را روی شانه آقاجان گذاشت و گفت:
– فرماندهی پشت جبهه را به شما میسپارم. شما در غیبت من جانشین من هستید.
سپس با قدمهای بلندی به راه افتاد و رفت.
یک ساعت بعد اتومبیل دبیرخاقان دم در باغ بود. افراد خانواده همه در باغ جمع شده بودند تا با دائی جان خداحافظی کنند. ننه بلقیس سینی آینه قرآن را به دست داشت.
لیلی طفلک از قصد واقعی پدرش خبری نداشت، ولی من در حالیکه سعی میکردم آرام بمانم دلم در جوش و خروش و نگرانی غریبی بود. با اینکه اسداالله میرزا به من اطمینان داده بود که با ترتیبی که داده محال است دائی جان به نیشابور برود و یا اگر برود آنجا ماندگار بشود باز سخت نگران بودم. گاهگاهی نگاهی به طرف اسداالله میرزا که با جمع حاضران مشغول شوخی و خنده بود میانداختم و او با نگاه معنی داری به من اطمینان خاطر میداد.
دائی جان با لباس سفر به باغ آمد، ولی قبل از اینکه ماچ و بوسه و خداحافظی را شروع کند سراغ مشقاسم را گرفت و از نبودن او عصبانی شد. با لحن تندی به ننه بلقیس گفت:
– این سینی را بگذار، برو ببین این قاسم احمق این موقع کجا رفته است.
ولی هنوز ننه بلقیس از باغ خارج نشده بود که مشقاسم وارد شد. یکسر به طرف دائی جان رفت. قبل از اینکه دائی جان فرصت کند چیزی به او بگوید گفت:
– آقا دستم به دامنت، بیایید و از این سفر بگذرید. الان زیر بازارچه میگفتند که انگیلسا رسیده اند به دو فرسخی قم....می گفتند یک تفنگها و توپهایی دارند که از سه فرسخی میزند...
دائی جان ناپلئون نگاه تحقیرآمیزی به او انداخت و گفت:
– حالا دیگر ما را از انگلیسا میترسانند!...
بعد در حالیکه چشم به شاخههای بالای درخت گردو دوخته بود خواند:
– ما نداریم از رضای حق گله، عار ناید شیر را از سلسله.
اما مشقاسم به تلاش خود ادامه داد:
– شما که ما را میشناسید، ما از این چیزها نمیترسیم، اما چرا آدم بی خود خودش را تو دردسر بیندازد؟...خود حضرت معصومه هم راضی نیست که ما دست انگلیسا بیفتیم.
– اگر این قدر میترسی بمان و مثل پیرزنها در زیر زمین قایم شو!
مثل اینکه واقعا به مشقاسم برخورد، زیرا چادر شب رختخواب را بغل زد و گفت:
– ما از بابای انگلیسا هم نمیترسیم.
و به طرف در باغ به راه افتاد.
در این موقع آقای آسید ابوالقاسم واعظ نفس زنان وارد شد.
– شنیدم قصد زیارت دارید. انشااالله خیر است و مبارک است.
آقاجان در برخوردهای اتفاقی با واعظ سعی میکرد آرام بماند ولی من برق کینه و نفرت را در نگاه او همیشه میدیدم. پیدا بود که داغ ورشکست شدن دواخانه بر دلش مانده است.
آن روز وقتی واعظ را دید با خنده تصنعی گفت:
– حضرت حجت الاسلام، آقازاده حالشان چطور است؟
– به مرحمت حضرت عالی دعاگوست.
– هنوز آن احساساتی را که نسبت به عیال شیرعلی قصاب داشت دارد یا فراموشش کرده است؟
واعظ با نگرانی دور و بر خود را نگاه کرد و گفت:
– استدعا میکنم از این شوخیها نفرمایید....قصد داریم انشااالله همین روزها یک دختر خوبی را برایش شیرینی بخوریم...دختر حاجیعلی خان معمار باشی را....
اسداالله میرزا به میان صحبت دوید:
– به به، آفرین، آفرین، بسیار بسیار دختر خوبی است! چه خانواده خوبی! چه دختر وجیه و معقولی! اصلا زن شیرعلی غیر از اینکه شوهر داشت، درشان خانواده شما نبود. در صورتیکه دختر معمارباشی بسیار خوب دختری است. یکی دوبار منزل خواهر جان دیدمش....
دائی جان عزم حرکت کرد:
– خوب، قربان همگی، ما رفتیم.
و مشغول ماچ و بوسه با حاضران شد. در این موقع مشقاسم با قدمهای تند از کوچه به باغ برگشت و دائی جان را به کناری کشید و چیزی زیر گوش او گفت. رنگ دائی جان به طور محسوسی پرید، ولی لحظه ای بعد سینه صاف کرد و با صدای نسبتا بلندی گفت:
– چه مانعی دارد، باشد.
من حدس زدم که مشقاسم حضور مرد هندی را در اطراف اتومبیل به دائی جان گزارش داده بود.
دائی جان در حالی که به طرف در باغ میرفت به صدای بلند به بچهها وعده سوهان قم را میداد و به بزرگترها میگفت نایب الزیاره خواهد بود.
اتومبیل دبیر خاقان دم در بود و اثاث دائی جان را روی سقف آن بسته بودند.
مرد هندی در اطراف اتومبیل قدم میزد. دائی جان به محض دیدن او گفت:
– خوب شد شما را هم دیدیم آقای سردار که خداحافظی کنیم.
– سفر خوش، صاحب.
دائی جان عقب ماشین و مشقاسم پهلوی شوفر جا گرفتند. دائی جان همچنان با مرد هندی به گفتگو ادامه داد:
– بله، مدتی بود زیارت حضرت معصومه نرفته بودیم....
مرد هندی حرف او را برید:
– ولی شما نمیترسی که راه کم امن باشد با این اتفاقات، صاحب؟
– نه آقا این حرفها شایعات است، جنگ و جدال که تمام شده....وانگهی ما اعتقاد داریم که حضرت معصومه خودش زوار را حفظ میکند.
همه بستگان دور و بر ماشین جمع شده بودند ولی مرد هندی دست بردار نبود.
اسداالله میرزا که من متوقع بودم بیش از همه مراقب این گفتگو باشد با»لیدی مهارت خان«که از پشت توری پنجره، کوچه را نگاه میکرد مشغول نظربازی و اشاره شده بود. من با نگرانی چشم به دهن مرد هندی دوختم. هندی باز گفت:
– صاحب، خانم را با خویشتن نمیبری؟
دائی جان که حدس میزدم داخلش میجوشید با لحن به ظاهر آرامی جواب داد:
– نه، چند روزی بیشتر نمیمانم.
– ولی صاحب، هجران هر قدر قصیر مدت باشد سخت جگرسوز است. به قول شاعر: نگار من به لهاورد و من به نیشابور....
من چشم به صورت دائی جان دوخته بودم. با شنیدن اسم نیشابور از دهن سردار مهارت خان هندی یکباره طوری تکان خورد که انگار سیم برق را به بدنش متصل کردند. یک لحظه کوتاه با دهن باز چشم به مرد هندی دوخت و با صدائی که به زحمت از گلویش بیرون میآمد به شوفر گفت:
– ممدآقا، راه بیفت!
موتور روشن بود و با یک گاز راننده همه یک قدم به عقب رفتند. اتومبیل به راه افتاد و گرد و خاک کوچه را پر کرد.
من خودم را به کنار اسداالله میرزا رساندم و نگاهش کردم. دست روی بازوی من گذاشت و آهسته گفت:
– کار دائی جان ساخته شد. برو با خیال راحت بخواب...
در این موقع صدای زن دائی جان بلند شد:
– امشب یادتان نرود...آش رشته پشت پای آقا را بار گذاشته ایم.
اسداالله میرزا خود را به سرعت به مرد هندی که کم کم قصد برگشتن به خانهاش را داشت رساند و آهسته گفت:
– سردار خیلی خوب گفتید.....مرحبا!
بعد با صدای بلند ادامه داد:
– اما خانم امشب آش رشته پشت پای آقا را پخته اند و از شما و خانم هم خواهش میکنند سرافراز بفرمایید.
همه متحیر اسداالله میرزا را نگاه کردند. چون رابطه با مرد هندی طوری نبود که به خانه دعوتش کنند، ولی زن دائی جان که نمیتوانست تعارفی نکند گفت:
– البته قدمشان روی چشم.
مرد هندی تعارف کرد:
– نه صاحب، مزاحمت شما نخواهم....فرصت بسیار هست، دیگر روز....
ولی اسداالله میرزا ول کن نبود:
– مومنت سردار، شما مثل برادر ما هستید. چه مزاحمتی؟... به جان شما خانم دلخور میشوند اگر رد بفرمایید!
و رو به زن دائی جان کرد:
– اینطور نیست خانم؟....من اخلاق شما را میدانم...مسلما دلخور میشوید....
– صاحب، شاید خانم من مشغله داشته باشد....شاید من موفق باشم تنها خدمت برسم.....
– خوب اگر خانم گرفتاری داشته باشند، شما هم که نمیتوانید ایشان را تنها بگذارید، میماند برای بعد. ولی خواهش میکنم از ایشان بپرسید...
و نگاهی به طرف پنجره خانه مرد هندی انداخت. چون زن انگلیسی را همچنان پشت پنجره دید صدا زد:
– مای لیدی!....لیدی مهارت خان!
و وقتی زن انگلیسی از پنجره سر برون آورد، با انگلیسی دست و پا شکسته او را به شام دعوت کرد. لیدی مهارت خان با سادگی گفت که اگر شوهرش کاری نداشته باشد حرفی ندارد.
– ملاحظه فرمودید جناب سردار؟....پس حتما منتظریم...شما مرحمت کرتاهه قدم به چشم ما گذاشت.
مرد هندی وعده مساعد داد و به باغ برگشتیم.
من باز کنار اسداالله میرزا رفتم و گفتم:
– عمو اسداالله......
ولی او حرف مرا برید و گفت:
– صبر کن ببینم....آهای دوستعلی. امشب چشمهایت را درویش میکنی! برای اینکه این سردار مهارت خان دوتا مار عینکی توی یک قفس توی خانهاش دارد که هرکس به زنش بد نگاه کند، یکی از مارها را میبرد توی تختخوابش میاندازد....هیچ خنده ندارد! خیال نکن شوخی میکنم! میخواهی الان ببرمت مارها را تماشا کنی؟
اسداالله میرزا طوری جدی حرف میزد که رنگ دوستعلی خان پرید:
– مرگ من راست میگویی، اسداالله؟
– مرگ تو!...البته نمیگوید که اینها را برای چه کاری نگه داشته، حتی به کسی بروز نمیدهد که مار دارد...ولی لیدی مهارت خان یک روز به من گفت.
دوستعلی خان نگاهی به اطراف خود کرد و گفت:
– حالا خواهش میکنم اسم لیدی مهارت خان را جلوی عزیز نیاور، چون از فردا خیال میکند که من عاشق زن انگلیسی شدهام. پارسال هم همین شوخیهای تو بود که آن سروصدا را به راه انداخت.