دایی جان ناپلئون

ایرج پزشکزاد

۱۰

فصل ۱۰


در گیر و دار بحث و گفتگو در باره نزاع شیرعلی قصاب با خمیرگیر، ناگهان اتفاق غیرمنتظره ای افتاد که همه را از بهت و حیرت برجا میخکوب کرد. نفس‌ها در سینه‌ها حبس شد. شاید هیچیک از حاضران تصور نمی‌کرد که درست دیده باشد: آقاجان، در میان چهارچوب در سالن پذبرایی دائی جان ظاهر شده بود. من نگاهی به طرف دائی جان ناپلئون انداختم. قدبلندش به نظر بلندتر می‌رسید. با چشمهای گرد و دهن باز، بی حرکت تازه وارد را نگاه می‌کرد. آقاجان دستها را بطرف دائی جان دراز کرد و با صدای پرهیجانی گفت:

– آمده‌ام دستتان را ببوسم و عذر بخواهم.....مرا ببخشید آقا.

و به طرف دائی جان رفت، در دوقدمی او ایستاد ولی دائی جان هیچ حرکتی نکرد. قلب من به شدت می‌زد. می‌خواستم فریاد بزنم و از دائی جان بخواهم که ژست آقاجان را بی جواب نگذارد، شاید همه حاضرین همین را می‌خواستند. لحظه ای که به نظرم فوق العاده طولانی رسید گذشت. ناگهان دائی جان هم آغوش باز کرد. یکدیگر را سخت در آغوش فشردند.

ناگهان غریو شادی از دهنها بلند شد. مادرم خود را روی آنها انداخت و صورت آنها را بوسید.

من به طرف اتاق لیلی که می‌دانستم در آن محبوس است و حق خارج شدن ندارد دویدم و فریاد زدم:

– لیلی، لیلی، بیا ببین.......بیا ببین......آقاجان و دائی جان آشتی کردند.

لیلی با قدمهای مردد پا از اتاقش بیرون گذاشت وقتی از دور آقاجان را در کنار دائی جان دید، دست مرا گرفت و محکم فشرد. با صدای آهسته زیر گوشش گفتم:

– لیلی، خیلی خوشحالم.

– من هم همینطور.

– لیلی من تورا دوست دارم.

لیلی سرخ شد و با صدایی که به زحمت شنیدم گفت:

– من هم تورا دوست دارم.

تمام بدنم لرزید. یک موج سوزان از پنجه پاهایم تا سرم جریان یافت و سراپایم را داغ کرد. بی اختیار آغوش باز کردم که اورا روی سینه بفشارم، ولی به خود آمدم و اورا به طرف سالن بردم. آقاجان دست دائی جان را در میان دودست خود گرفته بود و همچنان به عذرخواهی از آنچه گفته و کرده بود مشغول بود و دائی جان آرام آرام سر تکان می‌داد و می‌گفت که چیز مهمی نبوده و همه چیز را فراموش کرده است.

نزدیک آقاجان رسیده بودم ولی دست لیلی را رها کرده بودم چون ممکن بود حاضران متوجه بشوند.

وقتی همه روی مبلها نشستند، آقاجان در حالیکه چشم به گلهای قالی دوخته بود با لحن غریبی گفت:

– امروز یک اتفاقی افتاد که تمام وجود مرا منقلب کرد.به یکی از رجال سرشناس برخوردم. وقتی صحبت از شما شد یک چیزی گفت که مرا تکان داد. به من گفت شما باید افتخار کنید که همچه آدمی در خانواده دارید. دلم می‌خواست می‌شنیدید با چه هیجانی از شما صحبت می‌کرد. می‌گفت از میجر ساکسون که در جنگ اول سالها اینجا ماموریت داشته شنیده که اگر شما نبودید خیلی چیزها در این مملکت به این صورت نبود. اگر مبارزات شما و اگر وطن دوستی شما نبود انگلیسا خیلی کارها می‌توانستند بکنند. می‌گفت آن زمان جنگهای جنوب انگلیسا حاضر بودند یک میلیون لیره به کسی بدهند که شما را از بین ببرد.

چهره دائی جان به طور محسوسی باز و شکفته شد، کم کم لبخندی آسمانی بر لبهایش نقش بست، چشم از دهان آقاجان بر نمی‌داشت. آقاجان با همان لحن و صدا ادامه داد:

– همین آدم از مبارزات شما با طرفداران استبداد صحبت کرد.... می‌گفت اگر فداکاری‌های شما نبود شاید ما امروز مشروطه نداشتیم....

دائی جان با هیجان بچه گانه گفت:

– این آدم کی بود؟

– اسمش را معذرت می‌خواهم نمی‌توانم بگویم.... چون حرف میجر ساکسون را برای من تکرار کرده است برایش خطر دارد. خودتان که می‌دانید انگلیسا رحم ندارند، بخصوص الان که جنگ به این بزرگی را شروع کرده اند و هیتلر هر شب دارد بمب روی سرشان می‌ریزد....

دائی جان طوری منقلب شده بود که هیچ نمانده بود دست به گردن آقاجان بیندازد و لبهای اورا ببوسد.

مشقاسم که با دقت به این حرفها گوش می‌داد گفت:

– میگن ماه زیر ابر نمی‌مونه....ما می‌دانیم که آقا چه بلاها سر انگلیسا آوردند.... همین الان هم اگر آقا را بگذارند سه تای هیتلر بابای انگلیسا را در میاره....

آقاجان ادامه داد:

– من راستی احساس غرور و افتخار کردم....روسیاهم که سوءتفاهمی شده بود. اتفاق روزگار درس تازه ای به من داد...

شاید همه حاضران حدس می‌زدند که آقاجان دروغ می‌گفت. همه آنها می‌دانستند که مبارزات دائی جان با اشرار جنوب، مبارزات او با خارجی‌ها، مبارزات او در راه مشروطه، ساخته خیال خود اوست و می‌دانستند که آقاجان کمتر از همه این تخیلات را باور کرده است.

ولی این کلمات ستایش آمیز توخالی همه را سخت خوشحال کرده بود. چون فکر می‌کردند که آقاجان برای تمام کردن اختلاف و مرافعه این ماجرا را ساخته است. اما روحیه من لحظه به لحظه خرابتر می‌شد. فکر مبهمی که از اولین جمله‌های تملق آقاجان در مغزم پیدا شده بود با یادآوری صحنه گفتگوی آقاجان با آقای دواساز به طرز وحشتناکی روشن می‌شد و اعتمادم از حسن نیت آقاجان سلب می‌شد.

خدایا کاش اشتباه کنم! کاش واقعا آقاجان از جنگ و جدال پشیمان شده باشد! خدایا با تمام وجودم از تو می‌خواهم که کاسه ای زیر نیم کاسه آقاجان نباشد. سیل کلمات ستایش از دهان آقاجان همچنان جاری بود:

– همین آدم می‌گفت که اگر انگلیسا امروز گرفتار جنگ با هیتلر نبودند محال بود دست از سر آقا بردارند. می‌گفت در تمام مشرق زمین کسی به اندازه شما به نقشه‌های انگلیسا لطمه نزده است.... می‌گفت از دهن خود میجرساکسون شنیده که انگلیسا از دست دو نفر به تنگ آمده اند. یکی آقا در جنگ اول و یکی هیتلر در جنگ....

✳ ✳ ✳

کسی که یکساعت پیش منزل دائی جان را دیده بود، اگر در این موقع دوباره آنرا می‌دید محال بود بشناسد. قیافه‌های گرفته و درهم به کلی باز شده بود. همه شاد و شنگول بودند. تنها قیافه گرفته از دوستعلی خان بود که گاهگاه جای اسداالله میرزا را خالی می‌کرد ولی من به خوبی می‌توانستم حدس بزنم که فکر بودن اسداالله میرزا در خانه شیرعلی قصاب اورا می‌خورد. اصولا دوستعلی خان، اسداالله میرزا را دوست نداشت. علت هم شاید این بود که اسداالله میرزا در مجالس و محافل زیاد سربه سر او می‌گذاشت و در غیابش از او گاهی به اسم "دوستعلی خره" یاد می‌کرد. از طرف دیگر دوستعلی خان که آدم الواطی بود چشم دیدن اسداالله میرزا را نداشت چون همه زنهای فامیل و آشنایان مصاحبت اسداالله میرزا را دوست داشتند. هر وقت بیچاره دوستعلی خان قصه ی خوشمزه ای تعریف می‌کرد با ملامت زنها روبرو می‌شد:

– خواهش می‌کنم ادای اسداالله را در نیار!....

– چه تو دهن گرمی داره اسداالله!

– حیزی هم حیزی اسداالله.... آدم توی حیزی هم باید ظرافت داشته باشد!

دوستعلی خان گاهی بی طاقت می‌شد و سیل ناسزا را به سر اسداالله میرزا جاری می‌کرد. یک علت دیگر کینه دوستعلی خان به اسداالله میرزا این بود که به طرف هر زنی رفته بود اثری و علامتی از عبور اسداالله میرزا آن حوالی دیده بود. مخصوصا در مورد زن شیرعلی که ظاهرا موفقیتی هم به دست نیاورده بود.

وقتی آقاجان درباره شجاعتهای دائی جان داد سخن داده بود، در میان صحبت او باز دوستعلی خان که سرجا بند نمی‌شد گفت:

– آخر یک فکری هم راجع به اسداالله بکنید! آخر تا کی می‌خواهد توی خانه این قصاب بی سروپا بماند؟...

دائی جان ناپلئون با لحن تندی حرف اورا برید:

– دوستعلی، ادب هم خوب چیزی است! نمی‌بینی دارند صحبت می‌کنند؟... بله می‌فرمودید!

آقاجان ادامه داد:

– بله، همان اواسط جنگ بین المللی اول بود که این میجر ساکسون را فرستادند اینجا....

مشقاسم که با دقت گوش می‌داد از آقاجان پرسید:

– آقا، این همان بلندقده نیست که شما با شمشیر بهش حمله کردید؟ که چشمش چپ بود؟

دائی جان با اشاره دست اورا ساکت کرد:

– صبر کن ببینم.... پس این شخصی که گفتید، تازگی میجر ساکسون را دیده؟

– بله، بله، همین دو سه ماه قبل در استانبول.... درست متوجه نشدم گویا از قاهره آمده بود که یک جایی برود....یکدفعه انشااالله این محظورات که رفع بشود باید منزل دعوتش کنم از زبان خودش بشنوید که میجر ساکسون چه چیزها راجع به شما گفته....البته خیلی معذرت می‌خواهم، بد و بیراه هم زیاد گفته....حتی گفته که شما به یک سیاستهای دیگری بستگی دارید.

دائی جان که میان ابرها بال می‌زد با لبخندی آسمانی گفت:

– خیلی طبیعی است....اگر جز این می‌گفت عجیب بود....البته من شخصا این میجر ساکسون را به خاطر نمی‌آورم. ولی خوب، انگلیسا آدمهاشان را رو نمی‌کنند....

مشقاسم به میان صحبت دوید:

– چطور آقا خاطرتان نیست!... این همان بلندقده بود که یکدفعه هم همین دو سه سال پیش توی خیابان چراغ برق دیدیم. خاطرتان نیست من به شما عرض کردم که این فرنگیه چرا اینقدر چپ چپ به شما نگاه کرد؟ ما همان موقع گفتیم که پنداری....

دائی جان با بی حوصلگی حرف اورا برید:

– نه، مشقاسم، مزخرف نگو!... حالا شاید یکی از ایادی همانها بوده....در هر حال من همان فرنگی را هم که می‌گویی قیافه‌اش یادم نیست.

– شما ممکنه یادتون نباشه. اما دروغ چرا؟ تا قبرآآ... ما پنداری الان جلوی چشممان وایستاده... یک چشمهایی داشت مثل کاسه خون.... یک نگاهی به شما کرد که ما زهره‌مان را باختیم. همانجا گفتیم یا مرتضی علی، آقا را از شر این انگلیسا حفظ کن!

دائی جان توجه زیادی به حرف مشقاسم نکرد. به نقطه ای خیره شده بود و لبخند آسمانی را همچنان بر لب داشت:

– بله ما وظیفه انسانیت و وطن دوستی را انجام دادیم. از عواقبش هم مطلع بودیم.... شما فکر می‌کنید من نمی‌دانستم که مبارزه با انگلیسا یعنی چه؟.... فکر می‌کنید نمی‌دانستم جلوی ترقی مرا می‌گیرند؟ فکر می‌کنید نمی‌دانستم که اینها کینه و دشمنیشان را فراموش نمی‌کنند!... چرا، ما اینها را می‌دانستیم و پیه همه جور ذلت و بدبختی را به تن مالیدیم و مبارزه کردیم....حالا چقدر واسطه تراشیدند، چقدر آدم فرستادند بماند.... خاطرم م یآد آخرین دفعه من مامور مشهد بودم.... یک روز طرفهای غروب و مغرب می‌رفتم به طرف منزل، شاید این مشقاسم هم دنبالم بود.

– البته که ما هم بودیم.

– بله. همینطور که می‌رفتم دیدم که یک هندی مانندی سایه به سایه من می‌آید. البته من اعتنایی نکردم. بعد اول شب منزل بودم در زدند. تابین رفت دم در.... مثل اینکه همین قاسم بود....

– بله، خود ما بودیم، آقا.

–....رفت دم در و آمد، گفت یک هندی آمده و می‌گوید من زوارم، اینجاها یک گرفتاری پیدا کرده‌ام، می‌خواهم یک دقیقه با آقا صحبت کنم....فورا شستم خبردار شد که از ایادی همانهاست.... به جان لیلی دم در هم نرفتم...فریاد زدم به این آدم بگویید فقط می‌تواند جنازه مرا ببیند....حتی حاضر نشدم یک کلمه با او صحبت کنم.

مشقاسم دخالت کرد:

– خوب خاطرمان هست.....آقا که این را گفتند ما هم رفتیم همچین در را رویش بستیم که داشت عمامه‌اش می‌افتاد زمین.

دائی جان که دچار هیجان شده بود ادامه داد:

– با این خفت جوابش کردم و فریاد زدم برو به اربابهایت بگو که فلانی فروشی نیست.

مشقاسم سری تکان داد و گفت:

– یارو هندی یک نگاهی کرد و رفت که ما پشتمون لرزید... همانجا گفتیم یا مرتضی علی، آقا را از دست اینها به تو سپردم.

آقاجان گفت:

– در عوض امروز شما با سربلندی راه می‌روید. خانواده شما به شما افتخار می‌کنند.

دوستعلی خان که مرتب در جنب و جوش بود، گفت:

– ولی اگر افتخار و آبرویی کسب شده نباید گذاشت لکه ننگی رویش بنشیند. الان یک نفر از افراد این خانواده در خانه یک قصاب چاقوکش است و هیچ کس هم....

شمسعلی میرزا با لحن تندی گفت:

– آقای دوستعلی خان، اینقدر به برادر من نیش و کنایه نزنید. آن بیچاره از ترس خشونت و زبان بد شما به قصاب پناه برده است. اگر دلتان برای زن قصاب شور می‌زند حرف دیگری است.

عزیزالسلطنه ناگهان از جا پرید:

– مرده شور دلش را ببرد که شور نزند... یک دفعه دیگر اگر پشت سر پسرعموی من مزخرف بگوید دندانهای عاریه‌اش را می‌ریزم توی دهنش....

بعد دوباره نشست و گفت:

– من با اسداالله صحبت کردم، طفلک ناراحت است که زن و بچه شیرعلی را تنها و بی سرپرست بگذارد.

دوستعلی خان فریاد زد:

– خانم جان، شیرعلی بچه ندارد.

– همان زنش هم بچه است....اسداالله آدم حساسی است....

دوستعلی خان با چهره منقبض از لای دندانها گفت:

– می‌خواهم هفتاد سال حساس نباشد!

و با قدمهای تند و عصبی از سالن بیرون رفت.عزیزالسلطنه با نگاه پرکینه ای او را بدرقه کرد و گفت:

– من حالا یک کاری می‌کنم خیال اسداالله راحت بشود و بیاید بیرون....منزل مادرزن شیرعلی همین نزدیک است. می‌روم می‌فرستمش پیش دخترش که تنها نباشد. تا آن خرس، شیرعلی، از زندان آزاد بشود.

قیافه دائی جان سرهنگ باز شد. او هم از بودن اسداالله میرزا در خانه شیرعلی ناراحت بود ولی بروی خودش نمی‌آورد. با هیجان گفت:

– بسیار فکر خوبی است.....چون حیف است اسداالله در شادی و سرور امروز ما شرکت نداشته باشد....

بعد با صدای بلند خطاب به همه حاضران گفت:

– بنده می‌خواهم از همگی تقاضا کنم امشب شام را در منزل بنده میل بفرمایید. می‌خواهم به میمنت رفع سوتفاهم از آن شراب بیست ساله برایتان بیاورم....

– نه، این چه زحمتی است آقای سرهنگ؟ باشد انشااالله یک شب دیگر....

– ابدا زحمت نیست.... همه چیز مهیاست. خانم یک سبزی پلوی خوبی تهیه دیده، شما هم همه شام پخته اید، می‌توانید بیاورید دور هم بخوریم....

این پیشنهاد دائی جان سرهنگ با حسن استقبال روبرو شد.

گفتگوی آقاجان و دائی جان ادامه یافت و بعد از چند دقیقه صدای تخته نرد که روزهای دراز بود دیگر به گوش نرسیده بود، دوباره شنیده شد.

من در عین اینکه درباره نیت باطنی آقاجان شک داشتم و از این بابت سخت نگران بودم، ولی از اینکه دوباره با لیلی خود را کنار تخته نرد آقاجان و دائی جان می‌دیدم از خوشحالی در قالب نمی‌گنجیدم. از نگاههای زیرچشمی لیلی موجی از لذت در سراپایم می‌دوید. آقاجان ظاهرا با همان نشاط قدیم رجزخوانی می‌کرد:

– شما با انگلیسا مبارزه کرده اید ولی قبول بفرمایید که تخته نرد بلد نیستید....من اگر جای شما بودم تخته را کنار می‌گذاشتم.......لیلی جان چندتا گردو برای باباجان بیار بازی کنند......یک جفت شش بر!........

و دائی جان از جواب نمی‌ماند:

– بریز آقا..... ترا با نبرد دلیران چه کار..... تو برزگری بیلت آید به کار....

لیلی را مادرش صدا کرد و کاری به عهده او گذاشت. من سری به باغ کشیدم. مثل اینکه صلح و آشتی طرفین متخاصم در فضای باغ هم اثر کرده بود. گلها و درختها شاداب تر به نظرم رسید. فقط از لای درختها دیدم که دوستعلی خان مشقاسم را سخت به صحبت درگوشی گرفته بود و از حرکات آنها اصرار و انکار مشقاسم حدس زده می‌شد. عاقبت گویا منطق او یا وعده و وعیدش مشقاسم را قانع کرد، زیرا پاچه‌های شلوار را که برای آب دادن گلها بالا زده بود پایین کشید و از باغ بیرون رفت. حدس زدم که دوستعلی خان اورا برای گرفتن رضایت خمیرگیر و آزاد کردن شیرعلی ماموریت داده است و بعد دانستم که حدسم درست بوده است. اگر شیرعلی به خانه بر نمی‌گشت و اسداالله میرزا شب را تنها با طاهره در خانه می‌ماند، یقین بود که دوستعلی از غصه دق می‌کرد. از حالات و حرکاتش پیدا بود که حاضر است به هرکاری تن بدهد و شازده را از خانه مرد قصاب بیرون بکشد.

نزدیک غروب بود که مشقاسم برگشت و دوستعلی خان را به گوشه ای کشید. خیلی کنجکاو بودم که بدانم نتیجه ماموریت او چه شده است. آهسته به آنها نزدیک شدم و پشت انبوه درختها به استراق سمع ایستادم.

– شما آقا ما را به چه بی ناموسی‌ها وا می‌دارید..... با اینکه ما با این خمیرگیر قهر بودیم، رفتیم به سراغش. تازه پول را هم که گرفت و یک ساعت ناز و اطوار آمد تا رضایت داد با هم رفتیم کمیسری که به شیرعلی رضایت بدهد....

دوستعلی خان با بی حوصلگی جواب گفت:

– چی شد؟ شیرعلی را آزاد کردند؟

– واالله آقا، دروغ چرا؟ تا قبر آآ... این خمیرگیر رضایتش را نوشت و داد، اما آقای رییس نبود. گفتند تا رییس نباشه نمیشه شیرعلی را آزاد کنند.

– رییس کی بر می‌گردد؟

– واالله دیگه رفت تا فردا.... البته گفتند ممکنه که امشب هم یک سری بزنه!

دوستعلی خان با صدایی که از خشم می‌لرزید زیر لب گفت:

– این همه پول دادم که فردا آزادش کنند؟....پس این بی چشم و روی بی همه چیز امشب هم.......

– بهتر آقا.... تا چشمش کور بشه ساطور برای مردم نکشه!

دوستعلی خان فریاد زد:

– او را نمی‌گویم. شعورت کجاست؟

بعد بازوی مشقاسم را گرفت و او را با خود از باغ بیرون برد.

نیم ساعت بعد وقتی دیدم اثری از آنها پیدا نشد من هم بیرون رفتم. کوچه تاریک و کاملا خلوت بود. قدم زنان به طرف خانه شیرعلی رفتم. نزدیک خانه مرد قصاب، در تاریکی شبح دوستعلی خان را دیدم که پشت درخت‌ها خود را پنهان کرده بود. مدتی از دور مراقب او بودم ولی حرکتی نکرد، ناچار به باغ برگشتم.

✳ ✳ ✳

مجلس مهمانی خانه دائی جان سرهنگ به راه بود. تقریبا همه قوم و خویشهای نزدیک آنجا بودند. دائی جان ناپلئون و آقاجان مثل عروس و داماد بالای مجلس کنار هم نشسته بودند و خوش و بش می‌کردند، از گرامافون بوقی دائی جان سرهنگ صدای موسیقی بلند بود. بعضی‌ها همراه رنگ صفحه دست می‌زدند و دائی جان سرهنگ اصرار داشت که همه باید از شراب کهنه او بخورند. گونه‌های همه گل انداخته بود و پیدا بود که دائی جان به همه حتی خانمها از شراب خورانده است. عزیزالسلطنه خیلی شنگول به نظر می‌رسید، فقط گاهگاه از اینکه دوستعلی خان پیدایش نشده اظهار نگرانی می‌کرد. مثل اینکه موضوع غیبت اسداله میرزا به کلی فراموش شده بود، زیرا حتی برادرش شمسعلی میرزا یادی از او نمی‌کرد. قیافه اخموی مستنطق منتظر خدمت برای اولین بار کاملا باز شده بود و حتی به قمر دختر چاق و خل وضع عزیزالسلطنه اصراری کرد که برقصد.

بعد از مدتها من در دریایی از خوشبختی غوطه می‌خوردم، چون زیر نگاه تند پوری، پسر دائی سرهنگ، با لیلی زیرگوشی حرف می‌زدم. به صدای بلند می‌خندیدیم. دائی جان سرهنگ دستور داد که برای تهیه کباب آتش روشن کنند. در این موقع دکتر ناصرالحکما هم»سلامت باشید«گویان وارد شد و قبل از اینکه فرصت چون و چرا بکند، دائی جان سرهنگ لیوان شراب را به گلوی او سرازیر کرد. دکتر تا نشست نگاهی به اطراف انداخت و گفت:

– سلامت باشید.....سلامت باشید......ولی شازده اسداله میرزا کجاست؟

عزیزالسلطنه قبل از همه با خنده جواب داد:

– آن ذلیل مرده دارد مثل همیشه تیمارداری بیوه زنها را می‌کند.

دائی جان سرهنگ به زور خنده ای کرد و گفت:

– خانم، مگر قرار نبود مادر زن شیرعلی را خبر کنید که برود پیش دخترش، اسداله آزاد بشود؟

– آن هم گور مرگش رفته قم.

من با شنیدن اسم قم نگاهی به اطراف انداختم، از مشقاسم هم خبری نبود. و این عجیب بود، چون هیچ مهمانی نبود که مشقاسم در سالن یا حوالی آن مشغول رفت و آمد و اظهارنظر راجع به صحبت مهمانها نباشد.

هنوز شام حاضر نشده بود که فریاد شادی از گلوی دو سه نفر از خانمها که در حیاط بودند بلند شد:

– اوا، اسداالله میرزا.....

و لحظه ای بعد اسداالله میرزا سراسیمه وارد مجلس شد و فریاد زد:

– داداش چه اتفاقی افتاده؟

ولی وقتی قیافه روشن و شنگول شمسعلی میرزا را دید، برجا خشک شد.

بعد از اینکه سروصدای شادی و خوش آمد حاضران آرام گرفت، اسداالله میرزا گفت:

– پس چی گفتند حال شما بهم خورده؟

شمسعلی میرزا با خنده صداداری که جزء عاداتش نبود گفت:

– من هیچ وقت به این سلامتی و خوشی نبوده‌ام.

اسداالله میرزا لحظه ای اخم کرد ولی خیلی زود قیافه بشاش خود را باز یافت و گفت:

– مومنت، پس این مشقاسم حرامزاده خواست مرا بکشد اینجا؟

و بلافاصله شروع به آواز خواندن کرد:

– آمدیم، آی آمدیم، با ساز و دنبک آمدیم.....

عزیز السلطنه لپ او را گرفت و گفت:

– الهی تو نمیری با این اداهات..... چطور شد دل کندی؟

– مومنت، مومنت......آمدم یک سلامی عرض کنم برگردم.

عزیزالسلطنه ابرو در هم کشید:

– باز می‌خواهی برگردی خانه این قصاب؟

اسداالله میرزا با قیافه مظلومی گفت:

– فکر کنید، عزیز خانم......این زن بیچاره و بی پناه که شوهرش را بردند زندان تک و تنهاست. هیچ حامی و یاوری ندارد.... اگر من هم بخواهم تنهایش بگذارم شما نباید راضی بشوید.

اسداالله میرزا که در میان سروصدای جمعیت و بلند شدن و نشستن مهمانان، آقاجان و دائی جان را در کنار هم ندیده بود ناگهان بی حرکت برجا ماند و در حالیکه چشم به آنها انداخته بود فریاد زد:

– به به، انشااالله مبارک است....

و بلافاصله شروع به بشکن زدن کرد:

– آی یار مبارک بادا، ایشالا مبارک بادا......عروسی شاهانه است، ایشالا مبارکش باد...عید بزرگان است ایشالا مبارکش باد....

همه مهمانها با او شروع به خواندن کردند. اسداالله میرزا لیوان شراب را تا ته سرکشید و بشکن زنان ادامه داد:

– این حیاط و اون حیاط......می برن نقل و نبات، سانفرانسیسکو میاد....

و عزیزالسلطنه در حالیکه نگاه مشتاق خود را به صورت او دوخته بود با خنده پرغمزه ای گفت:

– الهی غش کنم برای این کارهاش!

مجلس به حد اعلای شادی و نشاط رسیده بود و همه وسط اتاق با سروصدای اسداالله میرزا قر می‌دادند و می‌رقصیدند.

در این موقع ناگهان واقعه غیر منتظره ای اتفاق افتاد. مشقاسم نفس زنان خود را به داخل سرسرای خانه انداخت و فریاد زد:

– به داد برسین.......کشت........سرش را برید.....یا مرتضی علی به داد برس.......

همه برجا خشک شدند. نفس‌ها در سینه‌ها حبس شد.

مشقاسم با رنگ روی پریده نفس زنان گفت:

– بدوید....به دادش برسید.....شیرعلی دوستعلی خان را کشت.

– چی؟ چرا؟ چطور شده؟ حرف بزن!

مشقاسم با کلمات بریده ای ماوقع را گفت:

– مثل اینکه دوستعلی خان رفته تو خانه شیرعلی..... می‌خواسته...جسارته... زن شیرعلی را ماچ کنه که شیرعلی سر رسیده، حسابی حالش را جا آورده....

– شیرعلی که زندان بود!

– ولش کردند!

– ولش کردند......خمیرگیر رضایت داد ولش کردند.

– حالا دوستعلی کجاست؟

– از آنجا فرار کرد، خودش را انداخت توی باغ در را بستم.... اما شیرعلی با ساطور دم در باغه... داره در را از پاشنه می‌کنه..... مگه نمی‌شنوید؟

لحظه ای گوش دادیم. آنچنان ضربه‌هایی به در باغ می‌خورد که صدایش تا آنجا که ما بودیم می‌آمد.

مردها و پشت سر آنها زنها به طرف در باغ دویدند. مشقاسم فریاد زد:

– بدوید....طفلک دوستعلی خان غش کرده....

وقتی پشت در باغ که همچنان مشت و لگد تکانش می‌داد رسیدیم، دوستعلی خان را که بی حال با لباس پاره و دماغ خون آلود کنار دیوار افتاده بود دیدیم. تا چشمش به جمع افتاد ناله کنان با صدای ضعیفی گفت:

– تلفن کنید کمیسری.....پلیس بیاورید.......این داشت مرا می‌کشت......الان هم با ساطور دنبال من کرده.......به دادم برسید......آجان صدا کنید.

دائی جان شانه‌های اورا تکان داد و گفت:

– چی شده؟....چه اتفاقی افتاده؟ چرا رفتی خانه شیرعلی؟

– حالا وقت این حرفها نیست....تلفن کنید به کمیسری....این خرس الان در را می‌شکند، مرا می‌کشد.....بگویید پلیس بیاید.

– چرا مزخرف می‌گویی؟ پلیس بیاید که بگوییم رفتی سراغ زن مردم، توی خانه مردم؟

مشت و لگد به در همچنان ادامه داشت و صدای کلفت شیرعلی شنیده می‌شد:

– واکنین وگرنه در را از جا می‌کنم....

اسداالله میرزا در میان همهمه حاضران گفت:

– واقعا چه آدمهایی توی دنیا پیدا می‌شوند....تو خودت مگر ناموس نداری دوستعلی که به ناموس مردم تجاوز می‌کنی؟

دوستعلی خان نگاه غضب آلودی به او انداخت و فریاد زد:

– تو دیگه خفه شو!

– مومنت، مومنت پس اجازه بفرمایید در را باز کنم ببینیم این آقای شیرعلی با کی کار دارد.

نعره دوستعلی خان بلند شد:

– دستم به دامنتان، نگذارید در را باز کند.... این خرس مرا می‌کشد.

در این موقع عزیزالسلطنه با کفش خود که از پا درآورده بود چنان ضربتی به سر دوستعلی زد که یک صدای هق از گلوی مرد بینوا در آمد.

– مرده شور اون ریخت حیزت را ببرد....حالا دیگه جلوی چشم همه الواطی می‌کنی؟

اسداالله میرزا دست او را که برای زدن ضربت دوم بلند شده بود گرفت:

– خانوم جون ببخشیدش، غلط کرد....خر است، نفهم است، بی شعور است، ابله است، شما به بزرگی خودتان ببخشیدش!

عزیزالسلطنه دست را پاین آورد و گفت:

– اصلا چرا من زحمتش را بکشم.... انتقام را می‌گذارم آن ساطور به دست پشت در ازش بگیرد.

این را گفت و قبل از اینکه کسی بتواند حرکتی بکند با یک خیز خود را به در رساند و چفت پشت در را باز کرد.

اندام کوه مانند شیرعلی قصاب به داخل باغ پرت شد و طاهره زن ظریفش را که با یکدست رو گرفته بود و با دست دیگر به بازوی ستون آسای او آویخته بود به دنبال خود کشید. سقوط هیکل صد و بیست کیلیویی طوری بود که اگر به کسی برخورد کرده بود او را جا به جا به مشتی گوشت و استخوان بدل کرده بود. خوشبختانه به تنه درخت گردو خورد و مقداری گردو به زمین ریخت. صدای غرش او که دست کمی از غرش شیر نداشت در فضای باغ طنین انداخت:

– کجاست، این نامرد؟

دائی جان، آقاجان و شمسعلی میرزا با تمام قوا فریاد زدند:

– شیرعلی.....شیرعلی.......

صدای طاهره هم بلند شد:

– شیرعلی، مرگ من ولش کن!

اسداالله میرزا که در کناری ایستاده و چشم به اندام طاهره دوخته بود زیر لب گفت:

– الهی می‌بمیرم!

لحظه ای همه در هم ریختند و سروصدا از هر طرف بلند شد، ولی شیرعلی با یک حرکت تند دوستعلی خان را که پشت دائی جان قایم شده بود مثل یک بچه شیرخوار بغل کرد و عازم رفتن شد. فریادهای خواهش طاهره و ملامتهای تند دائی جان و سایرین در دل شیرعلی که همچنان می‌غرید اثری نکرد و دوستعلی خان را که درمیان بازوان قوی او دست و پا می‌زد به طرف در باغ برد. ناگهان عزیز السلطنه راه را بر او سد کرد:

– بگذارش زمین!

– خانم برین کنار و گرنه....

– زهرمار! حالا دیگر مرا هم تهدید می‌کنی؟ بگذارش زمین و گرنه همچه می‌زنم توی دهنت که آن دندانهای عاریه‌ات بریزد توی دهنت!

و با مشت و لگد شروع به زدن شیرعلی کرد. اما ضربات دست و پای او اثری به شیرعلی نمی‌کرد و خیلی از آنها به سرو کله دوستعلی خان که از ترس دندانهایش کلید شده بود می‌خورد.

عزیز السلطنه فریاد زد:

– اسداله، تو یک چیزی بگو!

اسداالله میرزا که چشم از طاهره بر نمی‌داشت جلو آمد:

– شیرعلی خان، من از شما خواهش می‌کنم ببخشیدش......خر است، نفهم است، بی شعور است، الاغ است....

شیرعلی بدون اینکه دوستعلی خان را رها کند گفت:

– آقای اسداالله خان، از ما جون بخواهید اما این را نخواهید.....من این بی ناموس را کارش دارم.

– شیرعلی، من بهتر از شما این مرد را می‌شناسم، این قصدی نداشته، فقط خر است، بی شعور است، الاغ است.... از روی خریت یک غلطی کرده...

بعد خطاب به دوستعلی خان گفت:

– خودت بگو دوستعلی....بگو که خری، بگو که شعور درستی نداری....بگو باباجان!

دوستعلی خان به زحمت از لای دندانها با صدای ناله مانندی گفت:

– من خرم...بی شعورم...

– بگو که این کار را از روی خریت کردی!

– از روی.....از روی خریت......خریت کردم.

اسداالله میرزا دست روی بازوی شیرعلی گذاشت:

– دیدی شیرعلی....حالا من از تو خواهش می‌کنم ببخشش.....واسه خاطر این طاهره خانم که طفلک تنش داره مثل گنجشک م یلرزه ببخشش....

شیرعلی کمی نرم شده بود:

– آخه فکرش را بکنین......طاهره مثل خواهر شماست........ما هم این بی ناموس را ببخشیم شما نباید ببخشیدش!

– معلوم است که نمی‌بخشمش....من پدرش را می‌سوزانم....ولی امشب ولش کنید تا من خودم ادبش کنم......خاک بر سر بی شعورش کنند!

اسداالله میرزا این را گفت و یک توسری به دوستعلی که همچنان در بغل شیرعلی بود زد.

شیرعلی دستها را پایین آورد و طوری دوستعلی خان را روی دوپا به زمین کوبید که یک صدای هق از گلوی او بیرون آمد:

– این هم واسه گل جمال شما که آقای آقاها هستین.... یکی م یشه مثل شما که م یرین پول م یدین به این خمیرگیر سگ مصب صاحاب که م یآد به ما رضایت م یده که ما زندون نریم.... یکی هم مثل این آقای بی ناموس که تا خونه ما را خالی می‌بینه میاد سراغ ناموس ما....

– اختیار دارید، آقای شیرعلی خان.....شما مثل برادر من هستید.....خانم شما خواهر من است، نور چشم من است....حالا خواهید دید چه پدری از این دوستعلی بسوزانم....

– جمال آقاییت را برم....

همه نفس راحتی کشیدند. اسداالله میرزا در حالیکه زیر چشم طاهره را نگاه می‌کرد گفت:

– حالا آقای شیرعلی خان، برای اینکه راستی راستی مرا خوشحال کنید تشریف بیاورید منزل آقای سرهنگ یک لقمه شام در خدمتتان بخوریم...امشب مجلس جشن و سروری داریم.

شیرعلی سر را به زیر انداخت:

– اختیار دارین، آقا ما نمک پرورده ایم اما نمی‌خواهیم مزاحم بشیم.

دائی جان ناپلئون نگاه تندی به اسداالله میرزا انداخت و آهسته زیرگوش او گفت:

– اسداالله چرا مرخرف می‌گویی؟....این مردیکه قصاب بیاید منزل برادر من؟

اسداالله میرزا آهسته جواب داد:

– اجازه بفرمایید، بعد علتش را عرض می‌کنم.

دائی جان با صدای آهسته، ولی لحنی فوق العاده عصبانی گفت:

– می‌خواهم هفتاد سال علتش را عرض نکنی.... قصاب چطور بیاید در مجلس شام ما؟

اسداالله میرزا سری تکان داد و گفت:

– بسیار خوب، بسیار خوب....پس بگذاریم دوستعلی را ببرد....آقای شیرعلی خان.....

دائی جان دست روی دهان او گذاشت و آهسته گفت:

– خیلی خوب، بیاید، بیاید...

اسداالله میرزا ادامه داد:

– آقای شیرعلی خان اگر قبول نکنید، جدا می‌رنجم....طاهره خانم هم که مثل خواهر ما هستند...ناراحت دوستعلی هم نباشید. او را می‌فرستم برود بخوابد.

چند دقیقه بعد دوباره مجلس مهمانی دائی جان سرهنگ گرم شده بود. اسداالله میرزا دو سه گیلاس از شراب کهنه دائی جان سرهنگ به شیرعلی که پایین سالن روی زمین دو زانو نشسته بود خوراند.

دائی جان ناپلئون که از حضور مرد قصاب در مهمانی خانوادگی سخت در هم بود، بعد از یک لیوان دیگر شراب که به اصرار اسداالله میرزا خورد جلال و جبروت خانوادگی را فراموش کرد و اخمهایش باز شد.

به دوستعلی خان هم به وساطت عزیزالسلطنه اجازه داده شد که به سالن بیاید ولی بینوا با چهره گرفته و درهم در گوشه ای نشست.

اسداالله میرزا مرتبا به شیرعلی شراب تعارف می‌کرد. وقتی صدای خنده‌های رعدآسای مرد قصاب بلند شد و اسداالله میرزا دانست که شراب اثر خود را کرده پیشنهاد کرد که طاهره زن او برقصد و در میان تعجب همه شیرعلی رضایت داد که زنش برقصد.

صفحه گذاشتند و اندام ظریف و قشنگ طاهره به حرکت در آمد. اسداالله میرزا دست می‌زد و تکرار می‌کرد: الهی....الهی....

و آنهایی که سرشان از شراب زیاد گرم نشده بود از این کلمه تا آخر جمله او را می‌خواندند. حتی زنهای خانواده از نشاط شازده به نشاط آمده بودند و شاید تنها دفعه ای بود که در نگاه آنها نسبت به طاهره کینه و نفرت دیده نمی‌شد.

بعد از شام آقاجان که خیلی شنگول و شاد به نظر می‌رسید، باز پهلوی دائی جان ناپلئون نشست و کمی بعد به او تکلیف کرد که بقیه داستان جنگ کازرون را که در آن شب کذایی به علت بلند شدن صدای مشکوک ناتمام مانده بود حکایت کند. دائی جان ابتدا تعارف کرد که موضوع مهمی نبوده ولی در برابر اصرار آقاجان راضی شد که بگوید. مشقاسم تا صحبت جنگ کازرون را شنید خود را نزدیک آنها رساند.

دائی جان عبا را روی شانه جا به جا کرد و گفت:

– بله، جنگ هم جنگهای آن موقع بود....حالا با این اختراعات جدید مسلسل و تانک و طیاره، شجاعت و ابتکار انسان در درجه دوم قرار دارد. ما بودیم و چهار تا تفنگ حسن موسی....افرادمان هیچکدام تجهیزات لازم را نداشتند. شکمشان گرسنه بود، جیره مواجبشان درست نمی‌رسید... فقط و فقط راز موفقیت ما در ایمان و اعتقاد ما بود، ولی البته طرف مقابل مجهز بود. خدادخان یاغی تنها نبود، تمام امپراطوری پشت سرش بود.... اگر دو سه تا تفنگ خوب هم داشتیم از آنها به غنیمت گرفته بودیم.... خود من یک تفنگ خوب داشتم، یکی دوتا هم به افراد داده بودم....

مشقاسم دخالت کرد:

– یکیش را هم به ما مرحمت کرده بودین.

– بله، یکی هم به قاسم داده بودم....البته این هم نه از این جهت که قاسم تیرانداز خوبی بود، بلکه برای اینکه قاسم تابین من بود، وظیفه محافظت مرا داشت.....باور بفرمایید در همان روزها چندبار انگلیسا علیه جان من توطئه کردند.....بخصوص بعد از اینکه خداداخان به دست من کشته شد.....

مشقاسم گفت:

– دستت درد نکنه...اگه شما آن بی ناموس را نکشته بودی چه آشوب‌ها که تو این ولایت نشده بود.

آقاجان گفت:

– ولی نفرمودید که بالاخره چطور موفق شدید خدادادخان را بکشید؟

– آن هم واقعا کار خدا بود. چون فاصله ما شاید صد قدم بود....درست گردنش را نشانه گرفتم.....

مشقاسم اعتراض کرد:

– وسط دو تا ابروش را.

– مقصودم همان است....یعنی تفنگ من یک کمی بالا می‌زد، گردنش را نشانه گرفتم که وسط پیشانیش را بزنم....مولای متقیان را یاد کردم و ماشه را کشیدم.

مشقاسم روی زانوی خود زد:

– واخ واخ......پناه بر خدا.......این تیر که خورد تو پیشانیش یک خرناسی کشید که تمام کوه و بیابان لرزید.....

– از هیاهو و فریاد اشرار فهمیدم که تیر به نشانه خورده.....آقا قیامتی شد که هر کدامشان از یک طرف پا به فرار گذاشتند.....ولی ما ولشان نکردیم. به اندازه سی چهل نفرشان را اسیر کردیم....

مشقاسم با پوزخندی گفت:

– اختیار دارید، آقا! سی چهل نفر؟...شما ماشااالله از بس از این جنگها کردید خاطرتان نمانده....ما خودمان شمردیم ده تا از سیصد تا کم بود.... داداش خدادادخان هم جزوشان بود.

اسداالله میرزا که زیر چشم با طاهره مشغول نظربازی بود زیر لب گفت:

– الهی بگردم....داداش خدادادخان را.

من و لیلی که نزدیک او بودیم متوجه حرف او شدیم وبه صدای بلند خندیدیدم.

اسداالله میرزا برگشت و نگاه پر ملامتی به من انداخت:

– باباجان وسط حرف بزرگترها آدم نمی‌خندد.

و دوباره به نظربازی ادامه داد.

دائی جان که به نقطه نامعلومی چشم دوخته بود گفت:

– شما خیال می‌کنید انگلیسا که سالها برای علم کردن خدادادخان زحمت کشیده بودند این را فراموش کردند....یک سال بعد یک تفنگ گم شد، یک دوسیه برای من درست کردند که هیچ نمانده بود دودمانم را بسوزانند.

آقاجان با قیافه فیلسوفانه ای گفت:

– رنج راحت دان چو مطلب شد بزرگ– گرد گله توتیای چشم گرگ.

اسداالله میرزا باز چشم در چشم طاهره گفت:

– آخ بگردم....چشم گرگ را.

دائی جان پرسید:

– چی گفتی اسداالله؟

– هیچی، گفتم واقعا صحیح است....همین موضوع چشم گرگ کاملا صحیح است.

آقاجان گفت:

– ولی خوب، گرفتاری شما فقط جنگهای جنوب نبود....خیلی جاها به انگلیس زخم زدید....پلنگ زخمی خیلی خطرناکتر از پلنگ سالم است.

دائی جان با لبخند عارفانه گفت:

– ولی ما بیدی نبودیم که از این بادها بلرزیم....یعنی جای سالمی برایشان نگذاشتیم....در قضایای مشروطیت با آن همه فداکاری‌های من، خواستند آبروی مرا بریزند....مرا به لجن بکشند. همه جا گفتند، حتی شنیدم در روزنامه‌ها هم نوشتند که من با کلنل لیاخوف در قضیه به توپ بستن مجلس دخیل بوده‌ام....در حالیکه من، درست است که جزء فوج قزاق بودم، ولی به ارواح پدرم اگر یک گلوله از تفنگ من شلیک شد.اصلا چرا جای دور برویم، این مشقاسم پا به پای من بود....ازش بپرسید من به شاپشال خان چه گفتم.

مشقاسم بدون اینکه منتظر سوالی بشود گفت:

– دروغ چرا؟ تا قبر آآ...آقا خدا عمرش بدهد یک چیزها به شاپشال خان گفت که نزدیک بود از خجالت آب بشه بره هفت ذرع زیر زمین....

اسداالله میرزا که نگاه خود را روی بدن ظریف طاهره گردش می‌داد آهسته گفت:

– این شاپشال خان کی بود.....الهی من....الهی خیر نبینی تو....شاپشال خان من!

دائی جان که صدای او را شنیده بود توضیح داد:

– چطور شاپشال خان را نمی‌شناسی؟....شاپشال خان روسی معلم محمدعلی شاه بود. در تمام ایران هیچ کس به اندازه او با مشروطیت مخالف نبود.

اسداالله میرزا با صدای بلند گفت:

– الهی ذلیل شود....الهی خیر نبیند!

و در حالیکه همچنان چشم به طاهره داشت افزو د:

– الهی درد و بلای مشروطیت بخورد تو کاسه سر من!

دائی جان سرهنگ که متوجه موضوع شده بود با لحن تندی گفت:

– اسداالله خجالت هم خوب چیزی است!

– مومنت، مومنت، من حق ندارم مشروطیت را دوست داشته باشم؟...پس شما طرفدار استبداد هستید؟

دوستعلی خان برای اولین بار دهن باز کرد:

– ولی تو یک منظور دیگری داری.

– مومنت، نفهمیدم! این دزد ناموس هم شروع کرد به سخنرانی.....آهای ببینم، کجاست این آقای شیرعلی خان؟

شیرعلی که در سرسرا با نوکر دائی جان سرهنگ مشغول صحبت شده بود در آستانه در ظاهر شد:

– با ما فرمایشی داشتین آقای اسداالله میرزا؟

– نه، نه، ذکر خیر شما بود....شما بفرمایید مشغول صحبت باشید.

دائی جان به داستان خود ادامه داد:

– غروب همان روزی که ملک المتکلمین و میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل و سایر مشروطه خواهان را بردند باغشاه، محمدعلی شاه، کلنل لیاخوف و سران فوج قزاق را احضار کرد که به اصطلاح از زحماتشان تشکر کند. وقتی از جلوی صف ما رد می‌شد فریاد زدم قربان اشتباه می‌کنید، اینها مردم پاکی هستند....خون اینها را نریزید....محمدعلی شاه یکباره ایستاد و اخم کرد و یواش از محمدخان امیرالامرا وزیر درباره‌اش پرسید: این کیه....وقتی بهش گفتند این فلانی است و پسر فلان کس است و همان کسی است که آرامش صفحات جنوب مرهون فداکاریهای اوست، به جان شما، به ارواح پدرم رنگش مثل شاتوت قرمز شد. هیچ نگفت. رفت اما روز بعد مرا مامور خراسان کردند...یعنی این واقعه را می‌توانید بپرسید. من تنها نبودم، خیلی‌ها حاضر و شاهد بودند...خدابیامرز مدولی خان بود....خدابیامرز علیرضاخان عضدالملک بود....عرض شود که خدابیامرز علیقلی خان سردار اسعد بود....خیلی‌ها بودند....

مشقاسم گفت:

– خود ما هم بودیم....دروغ چرا؟ تا قبر آآ...پنداری دیروزه....آقا این حرف را که زد به این سوی چراغ، این شاپشال خان پنداری زیرپایش زمین لرزه شد، تمام این چهاربند تنش مثل بید می‌لرزید....به آقا که جرأت نداشت حرفی بزند، شروع کرد به ما بد وبیراه گفتن....ما هم نمی‌توانستیم چیزی بگیم، حواله‌اش را دادیم به آنکه آن بالاست.

دائی جان بدون اعتنا به مشقاسم ادامه داد:

آن وقت، با این سوابق و با این جانبازیها، وقتی در محافل و مجالس شایع می‌کنند که فلانی زیردست کلنل لیاخوف روسی مجلس را به توپ بست، خیال می‌کنید که کار کیست؟ غیر از اینکه کار انگلیساست؟....غیر از اینکه انگلیسا می‌خواهند انتقام شکست‌هاشان را بگیرند؟

آقاجان در حالیکه سر تکان می‌داد گفت:

– بله، کاملا صحیح است....مگر همین رفتار را با ناپلئون و هزاران نفر دیگر نکردند. این گرگ مزدور پیر به آسانی ضربه‌هایی را که خورده فراموش نمی‌کند.

چهره دائی جان درهم رفت:

– دشمنی را با ناپلئون به جایی رساندند که حتی نگذاشتند قبل از حرکت به سنت هلن پسرش را ببیند....من روزی که مبارزه با انگلیسا را شروع کردم تاریخ زندگی ناپلئون جلوی چشمم بود و در تصمیمم خللی وارد نشد.

من در عین آنکه از لذت مصاحبت لیلی سرمست بودم، نمی‌توانستم از گفتگوی آقاجان و دائی جان غافل بمانم.هر لحظه بیشتر از پیش نسبت به صداقت آقاجان شک می‌کردم. آقاجان کسی نبود که اینطور دربست ماجراهای خیالی دائی جان را بپذیرد و تایید کند. دلم می‌خواست که ضمیر او را می‌شکافتم و می‌فهمیدم که چه در سر دارد.

صدای فریاد اسداالله میرزا بلند شد:

– مومنت، امشب که انگلیسا هنوز پیداشان نشده...کارشان را حواله بدهید به هیتلر....می خواهم یک دفعه دیگر آن صفحه رنگ را بگذارید طاهره خانم برقصد.

سر و صدای تایید خانمها که از ماجرای یکنواخت فداکاریهای دائی جان خسته شده بودند بلند شد:

– بدو باباجان، بدو لیلی جان، آن صفحه رنگ را بزن.

لحظه ای بعد طاهره دوباره شروع به رقص کرد. شیرعلی تقریبا مست در سرسرا نشسته بود و برای نوکر دائی جان و یکی دو نفر دیگر از مستخدمین داستان دعواها و زدوخوردهای خود را حکایت می‌کرد.

اسداالله میرزا از نبودن شیرعلی استفاده کرد و در حالیکه با نگاه حریصانه ای طاهره را نگاه می‌کرد برای خودش ترانه ای را زمزمه می‌کرد.

در حالیکه دوستعلی خان با چهره منقبض و نگاههای زهرآلود او را می‌نگریست و من و لیلی با تمام حرارت جوانی و عاشقی دست می‌زدیم و می‌خندیدیم.