دایی جان ناپلئون
فصل ۹
من بی سروصدا فاصله بین خانه شیرعلی و باغ را طی کردم. لای در خانه باز بود آهسته وارد شدم. ناگهان با آقاجان که ظاهراً پشت در کمین کرده بود روبرو شدم:
– تو کجا رفته بودی؟
– رفته بودم خانه خاله جان.
– خیلی بیخود کردی تا اینموقع ماندی... زود برو شامت را بخور بخواب.
– مگر شما نم یآئید شام بخورید؟
– نه، من کار دارد برو.
فهمیدم که سخت انتظار نتیجه توطئه ای را که چیده بود م یکشید. شام را با مادرم و خواهرم خوردم و به اطاق خودم برگشتم، ولی امیدوار نبودم که وقایع آن روز پر حادثه به آخر رسیده باشد.
اگرچه از وضع و موقعیت اسداالله میرزا در خانه شیرعلی مطمئن بودم، ولی باز مجهولات زیادی داشتم. نم یدانستم در خانه دوستعلی خان چه اتفاقی افتاده است، نمیدانستم در خانه دائی جان ناپلئون چه م یگذشت و از همه مهمتر نم یدانستم آقاجان چه نقشه تازه ای در سر دارد. واقعاً خسته شده بودم. بطرف پشه بند رفتم که بخوابم، ولی با نگرانی و کنجکاوی که داشتم امیدوار نبودم بتوانم بخوابم. بخصوص اینکه آقاجان دم در حیاط کشیک م یداد. ولی به محض اینکه پا بداخل پشه بند گذاشتم مجال فکر نیافتم، چون از خستگی بلافاصله بخواب سنگینی فرو رفتم.
صبح وقتی از خواب بیدار شدم سکوت و آرامشی سنگین بر خانه حکمفرما بود. سخت مشتاق بودم که بدانم بعد از خوابیدن من چه اتفاقاتی افتاده است. برای دیدن مشقاسم بباغ رفتم، ولی از او خبری نبود. در باغ را باز کردم که شاید او را در کوچه ببینم. ناگهان متوجه عزیزالسلطنه شدم که با عجله بطرف باغ میآمد. باستقبال او رفتم. تا مرا دید گفت:
– چه خوب شد ترا دیدم عزیزم. داشتم میآمدم صدایت کنم. بپرسم اسداالله کجا رفت.
– واالله عزیز خانم، از پشت بامها رفتیم تا نزدیک خندق. آنجا از یک دیوار کوتاه پریدیم توی کوچه، بعد اسداالله میرزا رفتند.
– از دیوار پرید؟ وای! خیر نبینه این اسداالله که چکارها میکنه!... نفهمیدی کجا رفت؟
– نم یدانم. شاید رفته باشند منزلشان.
– نه، دیشب نرفته منزلش. خیلی نگرانم. این دوستعلی احمق یک خیالهائی کرده، قسم خورده که بیچاره اسداالله را بکشد. گرچه جربزه اینکارها را ندارد، اما خوب یکوقت دیدی بسرش زد... خواستم بتو بگویم اگر دوستعلی از تو چیزی پرسید حرفی نزنی.
– نه، خاطرتان جمع باشد، عزیز خانم. من اصلا هیچ چیزی ندیدهام... راستی آن نایب مفتش را چکار کردید؟
– هیچی، کردمش تو کوچه، در را رویش بستم... وقتی دوستعلی پیدا شده دیگر او غلط میکند توی خانه ما بماند... من حالا یک سری م یزنم به خانه اسداالله که اگر برگشته باشد باو بگویم امروز اینجاها آفتابی نشود. اداره هم نرود برای اینکه این دوستعلی بی شعور ممکن است یک آبروریزی بکند... بهرحال یادت باشد اگر دوستعلی چیزی پرسید حرفی نزنی!
– خاطرتان جمع باشد.
عزیزالسلطنه با عجله براه افتاد و رفت و من به باغ برگشتم. مشقاسم مشغول رسیدگی به گلها شده بود.
از او شنیدم که بعد از خوابیدن من اتفاقاتی افتاده است. دوستعلی خان تفنگ بدست به خانه دائی جان رفته و همه اطاقها را در جستجوی اسداالله میرزا گشته است. دائی جان طوری عصبانی شده که یک سیلی باو زده است، ولی دوستعلی خان قسم خورده است که تا ساچمههای تفنگش را در شکم اسداالله میرزا خالی نکند آرام نگیرد.
من برای اینکه مطمئن شوم مشقاسم چیزی از محل اختفاء اسداالله میرزا نم یداند پرسیدم:
– مشقاسم، حالا اسداالله میرزا کجا هست؟
– واالله بابام جان، دروغ چرا؟ تا قبر آآ... چهار انگشته. صبح کله سحر آقا ما را فرستاد در خانهاش. اصلاً شب نرفته خانهاش، شمسعلی میرزا هم خیلی دلواپسه. الان باید سرو کلهاش اینجاها پیدا بشه...
– پس اسداالله میرزا چه شده است؟
– واالله بابام جان، پنداری دود شده رفته آسمون... یا از ترس این آقا دوستعلی خان یکجائی قایم شده...
– حالا باز یک مرافعه ای برای پیدا کردن اسداالله میرزا داریم.
– آره بابام جان. آقات هم ماشاءاالله خوب قال چاق میکنه... دیشب همان نصف شبی این فیاث آبادی را کشیده بود تو خونه، ما میشنیدیم، بهش میگفت که دوستعلی خان اسداالله میرزا را کشته... خدائی بود که ما شنیدیم. به این همشهریمان حالی کردیم که اینها با هم بدند، میخواهند قال چاق کنند... اگر ما نبودیم امروز باز سرو کله ی آن نایب اینجا پیدا میشد.
– خدا عمرتان بدهد مشقاسم.
بعد از مدتی تردید و رنگ برنگ شدن، موفق شدم از مشقاسم خواهش کنم که به لیلی بگوید یک دقیقه بباغ بیاید. نمیدانستم چه میخواهم به او بگویم، ولی بی اندازه مشتاق دیدنش بودم. دلم برایش خیلی تنگ شده بود. وقایع طوری پشت سر هم اتفاق میافتاد که حتی فرصت فکر کردن به لیلی را پیدا نمیکردم، با وجود این سخت عاشق بودم و باید معشوقهام را میدیدم.
مشقاسم سری تکان داد و با لبخند گفت:
– بابام جان، غلط نکنم تو خاطر لیلی خانم را میخواهی!
هر چند با شدت و حدت اعتراض کردم، ولی مشقاسم از رنگ و رویم آنچه باید بفهمد فهمید. با لحن ملایمی گفت:
خیلی خوب، بابام جان ما یک چیزی گفتیم، عیبی نداره...
وقتی لیلی بباغ آمد مشقاسم زیر گوش من گفت:
– ما دم در اندرونی هستیم. اگه آقا پیداش شد یک سرفه میکنیم، زود بزن بچاک بابام جان.
مثل اینکه مشقاسم از راز من مطلع شده بود، ولی نگاه گرم چشمهای سیاه لیلی وحشت برملا شدن رازم را از دلم زدود. از طرفی مگر خودم فکر نکرده بودم که رازم را با مشقاسم در میان بگذارم؟
– سلام لیلی.
– سلام. با من کاری داشتی؟
– بله... یعنی نه... دلم برایت تنگ شده بود.
– چرا؟
نگاه نوازشگر لیلی میخواست توی گلویم برود و آنچه را که جرأت نم یکردم بر زبان بیاورم از اعماق حنجرهام بیرون بکشد. منهم سخت مصمم بودم که عشقم را باو بگویم، اما جملهاش را پیدا نم یکردم. مثل برق جملات عاشقانه ای که در کتابها خوانده بودم در ذهنم رژه رفت: من ترا دوست دارم … ترا دوست م یدارم … دوستت دارم... عاقبت درحالیکه حس م یکردم که رنگم بشدت سرخ شده است تپق زنان گفتم:
– لیلی، من ترا دوست دارم.
و بسرعت برق و باد بطرف خانه خودمان فرار کردم بطوریکه در یک لحظه کوتاه خود را در اتاقم یافتم.
خدایا! چرا فرار کردم؟ چرا نماندم تا عکس العمل او را ببینم؟ خودم هم هیچ نمیفهمیدم. بخاطرهام رجوع کردم، هیچ جا نخوانده و نشینیده بودم که عاشق بلافاصله بعد از اظهار عشق فرار کند.
بعد از ملامتهای فراوانی که بخودم کردم و بعد از تفکر و تأمل بسیار باز دیدم بهترین راه اینست که نامه عاشقانهام را تکمیل کنم و بدست لیلی بدهم.
باز چند بار نوشتم و پاره کردم. نم یدانم چند ساعت گذشته بود که سروصدائی از باغ شنیدم. در محوطه کنار آلاچیق نسترن تقریباً همه دائیها و خالهها جمع شده بودند. شمسعلی میرزا هم آنجا بود. چون مادرم را هم در میان جمع دیدم بسرعت خود را به آنجا رساندم.
از صحبتها جسته و گریخته دانستم که دائی جان سرهنگ رهبری یک اقدام دسته جمعی خانوادگی را بعده گرفته است و به پیشوائی او افراد خانواده مصمم هستند که همه با هم نزد دائی جان ناپلئون بروند و آنقدر آنجا بمانند تا اختلافات خانوادگی برطرف شود. ولی موضوع گم شدن اسداالله میرزا کمی افکار جمع را پریشان کرده بود.
منهم بدنبال آنها به خانه دائی جان ناپلئون رفتم.دائی جان سرهنگ در وسط خطابه هیجان انگیزش بود که فریاد دائی جان ناپلئون بلند شد:
– شما هم دیواری از دیوار من کوتاه تر پیدا نکردید؟ چرا نم یروید در خانه آن مرد خبیث منحصن بشوید؟ فکر نم یکنید آن مرد الان در صدد چه نقشه ی شیطانی دیگری است؟ هیچ فهمیدید که دوستعلی را این خبیث پیدا کرد و فرستاد به خانهاش که یک آشوبی بپا کند؟ هیچ اطلاع دارید که اسداالله بیچاره تا حالا از ترس دوستعلی قایم شده است؟
دائی جان ناپلئون با چنان رنگ و روی برافروخته و صدای لرزانی فریاد م یزد که هیچ کس جرأت نکرد دهن باز کند.
فقط وقتی شمسعلی میرزا شروع به بیان حدسیات خود درباره گم شدن اسداالله میرزا کرد سروصدای حاضران بلند شد. همه فهمیده بودند که اسداالله میرزا بر اثر رسیدن دوستعلی خان از خانه او فرار کرده است، ولی عزیزالسلطنه بملاحظه شوهرش گفته بود که اسداالله میرزا قبل از رسیدن دوستعلی خان از آن خانه رفته و حرفی از فرار او از راه پشت بام نزده بود.
دائی جان ناپلئون با لحن ملایمتری گفت:
– این مرد خبیث همان دیشب خواسته به معاون مفتش تلقین کند که دوستعلی اسداالله را کشته است، بجای اینکه بمن اولتیماتوم بدهید و اینجا متحصن بشوید بروید اسداالله را بیاورید.
دائی جان چند لحظه ساکت ماند سپس با قیافه گرفته به مشقاسم گفت:
– هرچه م یدانی بگو!... آقایان و خانمها، توجه بفرمائید و ببینید من چه گرفتاریهائی را باید تحمل کنم... قاسم، موضوع اسداالله میرزا را بگو!
مشقاسم سر را خاراند و گفت:
– واالله دروغ چرا؟ تا قبر آآ... ما زیر بازارچه بودیم، این شاگرد نانوا م یگفت صبح که نان برده در خانه شیرعلی قصاب از لای در دیده که آقای اسداالله میرزا آنجا بودند...
– چی؟
– چطور؟
– واقعاً؟
دهن حاضران از تعجب باز ماند. سروصدای همه بلند شد.
همه شروع به ناسزا گفتن به اسداالله میرزا کردند و کلمات ابله، بی شرم، بی همه چیز، چشم دریده و امثال اینها از کلام آنها میبارید.
عاقبت دائی جان سرهنگ فریاد زد:
– ساکت باشید! بگذارید ببینیم چه م یگوید!... این شاگرد نانوا خاطرجمع بود که اشتباه نکرده... تو نرفتی ببینی راست میگوید یا نه؟
مشقاسم سری تکان داد و گفت:
– خدا نصیب نکنه، آقا. ما رفتیم در دکان شیرعلی که بپرسیم راسته یا نه. بی پدر تا اسم آقای اسداالله میرزا را شنید یک نعره ای زد که پنداری گاومیش نعره میزنه... گفت که کی بتو گفته... بعد با ساطور دنبال ما کرد که ما از ترسمون گفتیم که شاگرد نانوا و دو تا پا داشتیم، دو تا هم قرض کردیم و در رفتیم...
– حالا لابد رفته سراغ شاگرد نانوای بیچاره!
– نه. بعدش شاگرد نانوا را توی این کوچه اینطرف دیدیم.گفتیم طرفهای دکان شیرعلی آفتابی نشود...
دائی جان سرهنگ با چهره منقبض گفت:
– آقا، یک فکری بکنید!... باید یکنفر را بفرستیم باین پسر احمق بگوید از خانه شیرعلی بیاید بیرون... آبروی چندصدساله یک خانواده را این اسداالله بیشعور دارد م یریزد! فکرش را میکنید؟ یک شازده محترم برود خانه این قصاب...
در اینموقع دوستعلی خان هم از راه رسید. ظاهراً کمی آرام گرفته بود و پیدا بود که به دعوت دائی جان سرهنگ برای تحصن آمده است و دیگر حرارتی برای انتقام گرفتن ندارد ولی بمحض اینکه ماجرای پنهان شدن اسداالله میرزا در خانه شیرعلی را شنید دوباره حالش منقلب شد و شروع به ناسزا گفتن نه تنها به او، بلکه به تمام شازدهها کرد. عاقبت درحالیکه صدایش از فرط غضب بزحمت از گلویش بیرون میآمد گفت:
– من... من نامردم اگر این مرد را نکشم... این بیشرم... این دزد ناموس...
دائی جان ناپلئون فریاد زد:
– کافی است آقا، ناموس شما که طوری نشده برای ناموس شیرعلی داری جوش میزنی؟
– برای آبروی فامیلمان... برای آبروی محلهمان... فکرش را بکنید، یک مرد از خانواده ی ما در خانه شیرعلی... یک فرد از مظهر اشرافیت این مملکت در خانه ی شیرعلی... با یک زن جوان... اگر همان دیشب پیدایش کرده بودم، امروز دیگر نم یتوانست این بی آبروئی تازه را بکند... مار را باید کشت وگرنه نیش میزند! بی همه چیز، بی آبرو!
تنها کسی که آرامش خود را تا حدی حفظ کرده بود دائی جان ناپلئون بود، وگرنه بقیه جمع نه تنها مردها بلکه زنها هم عصبانی بودند و جیغ و فریاد م یکردند که باید به هر قیمتی هست اسداالله میرزا را وادار کرد از خانه شیرعلی بیرون بیاید.
عاقبت دائی جان ناپلئون بعد از تشریح استراتژی ناپلئون در موارد مشابه پیشنهاد کرد که هیأتی برای مذاکره با اسداالله میرزا و رفع نگرانی او بروند و هر طور هست راضیش کنند که از تحصن خارج شود. دائی جان سرهنگ و شمسعلی میرزا داوطلب عضویت در هیأت شدند. ولی دائی جان ناپلئون با لحنی آمرانه گفت:
– نخیر، شما بفرمائید، من خودم میروم.
صداهای اعتراض بلند شد:
– شما خوب نیست بروید، آقا... در شأن شما نیست که به خانه شیرعلی بروید.
دائی جان حرف آنها را برید:
– اتفاقاً بسیار خوبست. چون باید یک آدم بیطرف و بی نظر برود.
دائی جان سرهنگ خواست اعتراض کند ولی دائی جان ناپلئون با لحن تندی گفت:
– گفتم باید آدم بیطرف و بی نظری برود.
و مخصوصاً روی»بی طرف و بی نظر«تکیه کرد. بعد عبای خود را روی دوش جابجا کرد:
– بیا قاسم، بیا خانه شیرعلی را بمن نشان بده... زود باش تا خود شیرعلی به خانه برنگشته باید حرفمان را باین پسر نفهم بزنیم.
منهم سایه وار بدنبال دائی جان و مشقاسم براه افتادم. دائی جان قدم زنان بطرف خانه شیرعلی میرفت. پیدا بود که نمیخواهد توجه همسایگان جلب بشود.
دو سه بار در زدند تا صدای ظریف طاهره زن شیرعلی از پشت در ضخیم شنیده شد:
– کیه؟
– منزل آقای شیرعلی اینجاست؟
– نیست. رفته دکان.
دائی جان سر را به در نزدیک کرد. درحالیکه سعی میکرد صدایش زیاد بلند نشود گفت:
– خانم، بفرمائید اسداالله میرزا بیاید دم در.
– کی؟... ما همچهکسی اینجا نداریم.
– خانم، خواهش میکنم گوش کنید. ما م یدانیم اسداالله اینجاست. یک موضوع حیاتی است... اگر نیاید پشیمان میشود... موضوع مرگ و زندگی است...
پس از لحظه ای سکوت صدای اسداالله میرزا از پشت در شنیده شد:
– با من کاری داشتید، آقا؟
– اسداالله بیا بیرون با تو حرف دارم.
– مومنت، شما هستید؟ حال شما چطور است؟
– اسداالله در را باز کن!
اسداالله میرزا با صدای وحشت زده از پشت در جواب داد:
– جرأت نم یکنم آقا. من تأمین ندارم. جانم در خطر است...
– گوش کن، اسداالله، در را باز کن! من بتو قول میدهم که موضوع حل شده است... سوء تفاهمی شده بود. دوستعلی بمن قول داده که موضوع را فراموش کند.
– مومنت، مومنت، شما اگر قول این نره خر خشن وحشی را قبول م یکنید من قبول ندارم.
دائی جان ناپلئون باصدائی که از فرط خشم م یلرزید ولی سعی داشت که زیا د بلند نشود گفت:
– اسداالله، من بتو م یگویم. بتو امر م یکنم که در را باز کنی!
حالت وحشت و نگرانی در صدای اسداالله میرزا زیادتر شد. با هیجان گفت:
– آقا من نم یخواهم از دستور شما سرپیچی کنم، ولی جانم در خطر است. م یدانم که از دست این جلاد وحشی راه نجاتی ندارم... من در یک قدمی مرگ هستم اما م یخواهم چند ساعت دیگر زنده بمانم.
– اسداالله، خفه شو! در را باز کن!
صدای اسداالله میرزا حزن آلود شد:
– چرا رحم ندارید؟... اگر شما قیافه مرا ببینید دیگر نم یشناسید... غصه و وحشت از مرگ یک شبه بیست سال پیرم کرده است... به برادرم بگوئید که مرا حلال کند!... من خودم یک فکری کردهام که زحمت دوستعلی کم بشود.
– مرده شور قیافهات را ببرد! مرده شور خودت و برادرت را ببرد!
دائی جان اینرا گفت و درحالیکه رگهای گردنش از فرط غضب برآمده بود و رنگش قرمز مایل به سیاه شده بود، پشت به خانه شیرعلی کرد و بطرف باغ براه افتاد. من چشم را به درز در خانه شیرعلی نزدیک کردم و نگاهی بدرون خانه انداختم. کنجکاو بودم که قیافه پیر شده اسداالله میرزا را ببینم. میخواستم باو بگویم که من محل اختفایش را فاش نکردهام و مسئول درد و غصه و پیر شدنش نیستم. شازده پیراهن و شلوار بتن داشت. دکمههای پیراهنش سراسر باز بود چهرهاش بیش از همیشه شاداب و بشاش بود. یک کاسه شربت بدست داشت و با انگشت یخ را در کاسه میگرداند. طاهره زن شیرعلی کمی دورتر انگشتها را روی دندانهای سفید و براق خود گذاشته بود که صدای خندهاش بلند نشود. خیالم راحت شد.
وقتی به خانه دائی جان برگشتم دائی جان با صدای خفه ای گزارش ماموریت ناموفق خود را به افراد خانواده م یداد.
بعد از چند دقیقه سروصدا و فریاد درهم و برهم حاضران، صدای مشقاسم شنیده شد:
– زودتر یک فکری باید کرد... طفل معصوم آقای شازده خیلی حالش بده... چه بسا یک بلائی سر خودش بیاره...
دائی جان سرهنگ فریاد زد:
– بلا سر ما میآورد... آبروی ما را میبرد، وگرنه خودش چه مرضی دارد؟ از آنجا بهتر کجا...
– واالله دروغ چرا؟ تا قبرآآ... ما صداش را که از پشت در شنیدیم خیلی غصه دار بود. پنداری صداش سی سال پیرتر شده بود... انگار سرش تو پوزه پلنگ گیر کرده بود...
دائی جان ناپلئون با بیحوصلگی گفت:
– اینقدر مزخرف نگو، قاسم... من عقیده دارم حالا که این مرد به آبروی خانوادهاش اعتنائی ندارد باید یک فکر دیگری کرد.
باز صداهای درهم و برهم جروبحث و گفتگو مجلس را شلوغ کرد. تقریباً همه متفق بودند که دنبال شیرعلی قصاب بفرستند و باو بگویند که ماندن اسداالله میرزا در خانهاش خوب نیست و ممکن است باعث حرف مردم بشود. البته هیچکدام از حاضران نم یخواستند این ماموریت سخت را بعهده بگیرند و م یگفتند تنها مرد میدان دائی جان ناپلئون است.
چون دائی جان ناپلئون زیر بار نمیرفت دوستعلی خان ناگهان در یک جهش شجاعت فریاد زد:
– بگوئید بیاید. من باو میگویم.
کینه اسداالله میرزا طوری سینه او را مالامال کرده بود که بیک آدم شجاع و نترس مبدل شده بود.
مشقاسم را دنبال شیرعلی فرستادند.
در مدتی که حاضران انتظار آمدن مرد قصاب را م یکشیدند، باران ناسزا و ملامت مردها و اعتراض زنها نسبت به اخلاق ناپسند اسداالله میرزا میبارید.
عاقبت در باز شد و مشقاسم تنها وارد شد:
– قربون مشیت الهی برم... هیچ کاری تو این دنیا بی عقوبت نمیمونه.
– چی شده مشقاسم؟ شیرعلی کو؟
– واالله دروغ چرا؟ دکانش بسته بود. دعوا کرده بود، بردندش کمیسری... یعنی شاگرد نانوا به خمیرگیر نانوائی گفته که آقای اسداالله میرزا توی خانه شیرعلی است... خمیرگیر هم یک متلکی بار شیرعلی کرده. آنوقت شیرعلی هم با ران گوسفند زده پس کله خمیرگیر... خمیرگیر غش کرده، بردندش مریضخانه. آجانها هم شیرعلی را بردند کمیسری...
تقریباً در آن واحد چند فریاد از دهنها شنیده شد:
– کمیسری؟...
– شیرعلی را بردند؟
– تا کی نگهش م یدارند؟
وقتی سروصداها کمی آرام گرفت دوستعلی خان که گوئی تازه متوجه اشکال اساسی قضیه شده بود با قیافه ای مبهوت گفت:
– پس... پس... اگر شیرعلی را ببرند زندان... آنوقت... این مرد که... شاید... شاید ده روز... بیست روز... شش ماه زندانی بشود...
سپس رو به دائی جان کرد و فریاد زد:
– آقا، یک فکری بکنید!... یک خاکی بسرمان بکنیم!
دائی جان ناپلئون هم در مقابل فریاد کشید:
– چه خبر شده؟ چرا نعره میزنی؟... حالا دیگر شیرعلی اینقدر عزیز شد؟
این مرافعه تازه فرصت اوج گرفتن پیدا نکرد، زیرا در باز شد و خانم عزیزالسلطنه که بعد معلوم شد برای رفع و رجوع شکایت روز پیش خود به تأمینات رفته بود وارد شد.
دوستعلی خان تا زنش را دید بطرف او رفت و با هیجان گفت:
– م یدانی شیرعلی قصاب را گرفته اند؟
– بهتر... مرده شود خودش و آن گوشتهای گندیدهاش را ببرند.
دوستعلی خان بازوی او را گرفت و با التهاب بیشتری گفت:
– آخر آن دزد ناموس در خانه شیرعلی است. آن شازده ی بی چشم و رو...
عزیزالسلطنه با خنده پرغمزه ای گفت:
– الهی نمیره این اسداالله با این کارهاش!
ولی ناگهان مثل اینکه در مغزش برقی زد، خنده روی لبهایش خشک شد. با چشمهای گرد به در اطاق خیره شد و از لای دندانها غرشی کرد:
– چی؟... اسداالله... آن... آن... آن زنیکه سلیطه هم همانجاست؟
همه مبهوت و ساکت چشم به چهره منقبض عزیزالسلطنه دوختند.
دوستعلی خان هم ساکت شده ولی لب بالا و سبیل چهارگوشش از خشم فروخورده م یلرزید. عاقبت از لای دندانهای برهم فشرده گفت:
– خدا بیامرز رکن الدین میرزا هم سر پیری با این بچه پس انداختنش آبروی یک خانواده را برد... آنهم از دختر باغبانش!
شمسعلی میرزا چهره در هم کشید و با لحت تندی گفت:
– آقای دوستعلی خان خواهش میکنم مردهها را راحت بگذارید.
دوستعلی خان هم با لحنی تند تر جواب داد:
– مردهها راحت خدائی هستند. فقط زندهها را میاندازند توی گرفتاری... خدا بیامرز مرحوم پدرتان اگر بند شلوارش اینقدر شل نبود و این اسداالله را پس نمیانداخت آسمون بزمین م یآمد؟ اگر این گرگ را میان زن و بچه مردم نمیانداخت دنیا آخر م یشد؟
– خواهش میکنم آقای دوستعلی خان شما از بند شلوار شل صحبت نفرمائید! خانم عزیزالسلطنه کارد آشپزخانه را برای من آورده بودند توی رختخواب؟
دوستعلی خان که گوئی از شدت خشم حضور زنش و وقایع شب روضه خوانی را فراموش کرده بود، بدون اعتنا باین تذکر شمسعلی فریاد زد:
– اینقدر از آن دزد بی چشم و رو دفاع نکنید! برادرتان است، باشد. یک دزد است... یک دزد ناموس! بله آقا، حضرت والا شازده اسداالله میرزا یک دزد ناموس است!
عزیزالسلطنه که بکلی در عالم خودش بود و گوئی این سروصداها را نم یشنید، با شنیدن اسم اسداالله میرزا بخود آمد و با صدای ترسناکی گفت:
– دوستعلی، خفه شو! کاشکی یک موی او توی تن تو بود! کاشکی همه دزدها اینجوری باشند!
بعد زیر لب گفت:
– من خاطرجمع هستم که این زنیکه سلیطه بچه را گول زده!
بعد ناگهان رو بدائی جان ناپلئون کرد و قریاد زد:
– شما هم همینطور نشسته اید؟ یک آدم محترم از این خانواده توی خانه آن شیرعلی قصاب اسیر شده، هیچ کاری نمیکنید؟ اگر آن زنیکه بی سرو پا چیزخورش کرد چکار میکنید؟
دائی جان با ملایمت گفت:
– خانم عصبانی نشوید... من الان از خانه شیرعلی م یآیم. از پشت در با اسداالله صحبت کردم، نیامد که نیامد. هرچه التماس کردم، هرچه فریاد زدم، تکان نخورد!
– چرا؟ چی م یگفت؟
– چه م یدانم خانم، هزار مهمل، هزار مزخرف، م یگوید که از ترس دوستعلی جرأت نم یکند بیاید بیرون ولی...
– از ترس دوستعلی؟ دوستعلی سگ کی باشد دست روی پسرعموی من دراز کند! من خودم باید بروم دنبالش... باید بروم، چون این زنیکه با آن ریخت کثافتش هزار جور جادو جمبل م یکند... الان هم جادوش کردهوگرنه اسداالله آدمی نیست که آنجا بماند...
دائی جان ناپلئون گفت:
– خانم، توجه بفرمائید که او خودش هم م یخواهد که جادویش...
ولی عزیزالسلطنه حرف او را برید:
– چرا اینقدر حرف زیادی م یزنید؟... ممکن است یک بلائی سر این جوان بیاید.
مشقاسم فرصتی برای حرف زدن پیدا کرد:
– خانم راست میگه... ما صدای آقای اسداالله میرزا را که از پشت در شنیدیم مثل بچه م یلرزید. خیلی حالش ناجور بود. پنداری حصبه گرفته بود. این صدا از گلویش در م یآمد... پنداری سرش تو پوزه پلنگ گیر کرده بود...
عزیزالسلطنه بصورت خود زد:
– وای خدا مرگم بده! جوان مردم بچه حالی افتاده!... اینا هم مثلاً قوم و خویشند.
اینرا گفت و عازم حرکت شد:
– من م یدانم یک کلمه حرف بهش بزنم میآید بیرون... این بچه تا حالا از شماها محبت ندیده که به حرفتان گوش کند!
دوستعلی خان هم بلند شد:
– پس منهم میآیم که باو بگویم که از گناهش گذشتهام... باید باو ثابت کنم که...
– بشین سر جات... آن بچه صدای زمخت ترا بشنود زهرهاش آب میشود.
وقتی عزیزالسلطنه توی راهرو بود دائی جان ناپلئون فریاد زد:
– خانم، به اسداالله نگوئید که شیرعلی را برده اند زندان... منهم باو نگفتم چون اگر بفهمد دیگر محال است تکان بخورد.
– شما هم اگر لالائی بلدید چرا خودتان خوابتان نم یبرد آقا؟
عزیزالسلطنه بطرف خانه شیرعلی براه افتاد. منهم مثل دفعه قبل سایه وار بدنبال او رفتم.
کوچه خلوت بود و من بلافاصله خانم را تعقیب کردم، چند بار در زد تا صدای طاهره زن شیرعلی از پشت در شنیده شد و مدتی عزیزالسلطنه چانه زد و تهدید کرد تا صاحبخانه راضی شد که اسداالله را برای مکالمه پشت در بیاورد.
عزیزالسلطنه با صدائی که سعی میکرد آرام و دلربا باشد گفت:
– اسداالله، در را باز کن با تو یک کلمه حرف بزنم.
– خانم جان، از من هر چیزی بخواهید غیر از اینکه از این خانه بیرون بیایم. من تأمین جانی ندارم.
– بتو میگویم باز کن! دوستعلی غلط م یکند دست بروی تو دراز کند... اصلاً من از گناه دوستعلی گذشتم، او هم از گناه ما گذشته...
اسداالله میرزا با صدای لرزانی گفت:
– خانم جون، م یترسم... من م یدانم که الان دوستعلی پهلوی شماست... م یدانم الان خنجرش را پشت سرش نگه داشته که توی قلب من فرو کند...
– اسداالله تو لای در را باز کن، خودت نگاه کن که دوستعلی نیست... اصلاً فکر کن مردم چه م یگویند تو با یک زن توی یک خانه تنها...
– مومنت، مومنت، الحمدالله اینجور وصلهها بمن نمیچسبد... شیرعلی مثل برادر منست، زن و بچه شیرعلی مثل زن و بچه خود من هستند... اجازه بفرمائید شیرعلی برگردد خانهاش را تحویلش بدهم، بعد خدمت م یرسم.
– اسداالله، م یدانی که شیرعلی دعوا کرده بردندش کمیسری؟ تو چطور میخواهی...
– وای! وای خدای بزرگ! شیرعلی هم رفته زندان... من دیگر محال است بتوانم پا از این خانه بیرون بگذارم... وظیفه و اخلاق و وجدان بمن حکم م یکند که بمانم. خداوندا چه وظیفه سختی!
از صدایش پیدا بود که خبر زندان رفتن شیرعلی باو رسیده بود و داشت رل بازی میکرد.
عزیزالسلطنه سر را به در نزدیکتر کرد و با صدای نرمی گفت:
– اسداالله مرگ من بیا بیرون. نگذار من جلوی اینها بور بشوم.
اسداالله میرزا گفت:
– خانم، من جانم را برای شما م یدهم، ولی من یک وظیفه وجدانی بر عهده دارم. راضی نشوید که من زن و بچه شیرعلی را که دست من سپرده وقتی خودش رفته زندان تنها و بی سرپرست بگذارم.
– شیرعلی که بچه نداره، اسداالله!
– زنش که هست، خانم جون... اینهم مثل یک بچه است... طفلک الانم داره مثل ابر بهار گریه م یکنه...صورتش را که زیر چادر و پیچه نمیبینم، اما هق هق گریهاش را م یشنوم. طفلک بچه معصوم!
عزیزالسلطنه باز مدتی کوشش کرد، ولی موفق نشد. عاقبت در حالیکه رکیک ترین فحشها را نثار زن شیرعلی و خود او م یکرد مثل یک کوه آتشفشان به طرف باغ براه افتاد.
من هم سایه به سایه او به راه افتادم. ولی ناگهان متوجه شدم که آقای دواساز، مباشر دواخانه آقاجان وارد خانه ما شد. موضوع برای من اهمیت داشت. از در باغ بی سروصدا به طرف خانه خودمان به راه افتادم. آقاجان با آقای دواساز به اطاق پنج دری دم در حیاط رفتند. من هم که در ماجراهای اخیر به استراق سمع عادت کرده بودم، گوش را به پنجره چسباندم.
آقای دواساز در حالیکه با دستمال، عرق پیشانیش را پاک میکرد، گفت:
– آقا فاتحه دواخانه را باید بخوانید. با اینکه یک روز بستیم و اعلان کردیم که به علت مسافرت برای زیارت دواخانه تعطیل است، هیچ فایده نکرد.
– مگر واعظ آن چیزی را که گفته بودیم نگفت؟
–چرا آقا. بیچاره آقای آسید ابوالقاسم دو دفعه بالای منبر موضوع را رفع و رجوع کرد، ولی مثل اینکه کسی به حرفش اعتنایی نکرد.... یک چیزی که توی کله مردم رفت دیگر مشکل میتوان درآورد.
– آخر مردم چه میگویند؟ چه مرضی دارند؟
– هیچی آقا، چیزی نمیگویند. ولی حتی یک نفر نیامده دو مثقال سولفات دوسود بخرد...امروز یک رهگذری خواست پابگذارد توی دواخانه، آنقدر کسبه فحش و نفرین نثارش کردند که پشیمان شد و رفت...
چهره آقاجان را از لای درز پنجره میدیدم. رنگش سفید شده بود و دندانها را برهم میفشرد. عاقبت با صدای خفه ای گفت:
– باید یک راهی پیدا کرد...باید یک فکری کرد.
– هیچ فکری ندارد آقا، من اهل این محل را خوب میشناسم، اگر دم مرگ هم برسند چون توی مغزشان رفته که دواها را با الکل میسازیم، محال است از ما دوا بخرند... اصلا بنده هم دیگر نمیتوانم توی این محل بمانم... چون همه جا شایع شده که دین ومذهب ندارم... من فعلا در دواخانه را بستم تا یک فکری بکنیم...
آقاجان چند لحظه با چهره منقبض در اطاق قدم زد و بعد ایستاد و با صدایی که از فرط عصبانیت و خشم شناخته نمیشد، گفت:
– این مرد خبیث بی همه چیز مرا از زندگی ساقط کرد.... من نامردم اگر پدرش را نسوزانم.... نامردم اگر تا جنازهاش را توی گور نگذارم آرام بگیرم..... بی همه چیز!... نانجیب!... چنان ناپلئونی برایش بسازم که هشت تا ناپلئون از پهلوی دستش در بیاید!
– حالا میفرمایید من چه کنم؟
–هیچی آقای دواساز شما بفرمایید....شما بفرمایید تا من ببینم چه میشود... فعلا کلید برق را قطع کنید. دواخانه هم بسته باشد تا بعد....
آقای دواساز با قیافه گرفته خداحافظی کرد و رفت. آقاجان شروع به قدم زدن در اطاق کرد. حالش خیلی بد بود. بطوریکه من از ترس اینکه مبادا پس بیفتد مدتی آنجا ماندم. وقتی از حرکاتش دانستم که کمی آرامتر شده، برای دانستن آنچه در خانه میگذرد به آنجا رفتم.
همه هنوز آنجا بودند. قمر، دختر خل وضع عزیزالسلطنه هم که از روز پیش اورا منزل یکی از قوم و خویشها فرستاده بودند، آمده بود. جروبحث و گفتگو به شدت ادامه داشت. بخصوص عزیزالسلطنه و دوستعلی خان سخت عصبانی و برآشفته بودند. دوستعلی خان در غیبت من به کمیسری تلفن زده بود که بلکه وسایل آزادی موقت شیرعلی را فراهم کند، ولی به او جواب داده بودند که تا وضع مزاجی مضروب یعنی خمیرگیر نانوایی روشن نشود نمیتوانند شیرعلی را آزاد کنند. وقتی من رسیدم عزیزالسلطنه میگفت:
– من میدانم که این زن سلیطه، بیچاره اسداالله را جادو کرده و گرنه آن آدمی نیست که حرف مرا زمین بیندازد.... چطور است بفرستیم دنبال آقای خراسانی، بیاید یک قلیاب سرکه ضدجادو به در خانه شیرعلی بپاشد؟...
دوستعلی خان با بیحوصلگی فریاد زد:
– خانم جادو یعنی چه؟ این مهملات یعنی چه؟... این مردکه نکره مانده آنجا یک دستی سر وگوش زن شیرعلی بکشد...
– وا، مرده شور! آدم زنهای حسابی با اصل و نسب را میگذارد میرود دست سر و گوش آن اکبیری بیریخت بکشد؟؟؟ آن هم آدمی مثل اسداالله!
دوستعلی خان نتوانست از سروشکل زن شیرعلی دفاعی بکند، ولی سیلی از ناسزا و دشنام را به سر اسداالله میرزا جاری کرد، بطوریکه عزیزالسلطنه از کوره در رفت:
– دوستعلی، همچه میزنم توی پوزهات که تمام دندانهای مصنوعیت بریزه توی دهنت! تو به نوه عموی من فحش میدهی، مثل اینست که به خودم فحش میدهی!
دائی جان ناپلئون به ناچار دخالت کرد و فریاد زد:
– ساکت! چرا نمیروید دعوا مرافعهتان را خانه خودتان بکنید؟ من چه گناهی کردهام که باید مزخرفاتتان را بشنوم؟ اسداالله آنقدر منزل شیرعلی بماند که زیرپایش علف سبز بشود! اصلا به شماها چه؟ مگر شما قیم و وکیل اسداالله یا شیرعلی هستید؟
دائی جان سرهنگ گفت:
– داداش، استدعا میکنم شما دیگر عصبانی نشوید!... شما لااقل آرام بمانید، ما آمده ایم که...
– آمده اید چه کنید؟؟؟ چه از جان من م یخواهید؟
– عصبانی نشوید! ما آمده ایم که اختلافات موجود را حل کنیم.... ولی تصدیق میفرمایید که موضوع مهمتری پیش آمده... آبرو و حیثیت خانواده در خطر است. باید به هر ترتیبی هست اسداالله را از خانه شیرعلی بیاوریم بیرون... بنده پیشنهاد میکنم که ما یک سری برویم عیادت خمیرگیر که ضربه به سرش خورده... شاید ضربه مهم نبوده، شاید خودش را به موش مردگی زده که از شیرعلی انتقام بگیرد... در این صورت میتوانیم با یک وعده وعیدی رضایتش را جلب کنیم که از شکایتش صرفنظر کند و شیرعلی را همین امروز آزاد کنند.
دائی جان ناپلئون فریاد زد:
– حالا من با این وضع و موقعیت بروم عیادت خمیرگیر که به قصاب رضایت بدهد؟
– شمارا عرض نکردم....یکی از ما.... یا مثلا مشقاسم را بفرستیم...
دوستعلی خان به میان صحبت دوید:
– حرف درستی است. خیلی منطقی است. البتهشان خانواده ما نیست که عیادت خمیرگیر برویم. ولی مشقاسم را میشود فرستاد.
دائی جان ناپلئون عصبانی فریاد زد:
– اصلا چه لزومی دارد که شیرعلی آزاد بشود؟ چشمش کور میخواست با لاشه گوسفند تو سر مردم نزند... این آدم همه محله را عاجز کرده. حالا یک دفعه دولت میخواهد مجازاتش کند، شما چرا دخالت میکنید؟
– ما کاری به شیرعلی نداریم.... چشمش کور، دندش نرم. توی زندان بمیرد.... ولی ما فکر آبروی خانواده هستیم، فکرش را بکنید شاهزاده اسداالله میرزا توی خانه شیرعلی قصاب! فردا ما چطور توی چشم اهل محل نگاه کنیم؟
دائی جان ناپلئون در حالیکه سعی میکرد خشم خود را ظاهر نکند گفت:
– آقایان مگر دفعه اولی است که اسداالله میرزا توی خانه مردم رفته... مگر دفعه اول است که خانه شیرعلی رفته.... اصلا آقایان هرکاری میخواهید بکنید.... این مشقاسم.... بفرستیدش عیادت خمیرگیر، نانوا، بزاز، بقال...
قمر دختر عزیزالسلطنه که تا آنموقع مشغول لیس زدن به آبنبات بود پرسید:
– عزیزجون؟ مگر اسداالله میرزا را بردند زندان؟
– نه جون دلم. اسداالله را زندان نبرده اند، یک آدم نانجیبی طفلک را زندانیش کرده...
– وای خدا مرگم بده، طفلکی اسداالله میرزا...کاشکی زودتر ولش کنند، چون میخواهد مرا ببرد مسافرت.
– چی؟ مسافرت؟ کجا ببرد؟
قمر در حالیکه همچنان به آبنبات لیس میزد گفت:
– آن شب مهمانی به من گفت: اگر دختر خوبی باشی به کسی نگی یک سفر میبرمت سانفرانسیسکو.... راستی عزیز سانفرانسیسکو قشنگه؟
عزیزالسلطنه نگاه تندی به او کرد که ساکتش کند ولی قمر ول کن نبود:
– آره عزیزجون قشنگه؟
– نه به درد بچهها نمیخوره...
بعد بدون اینکه عصبانی بشود سری تکان داد و زیر لب گفت:
– الهی ذلیل بشه این اسداالله با این حرفهاش!
دوستعلی خان با صدایی که از خشم میلرزید گفت:
– ملاحظه میفرمایید؟ باز از این دزد ناموس دفاع کنید...
عزیزالسلطنه نگاه تهدیدآمیزی به او انداخت و گفت:
– تو دیگه صدایت را ببر. آن طفلک هم یک شوخی کرده!
دائی جان سرهنگ به میان صحبت آنها دوید:
– حالا که آقا اجازه فرمودند بهتر است معطل نشویم... بدو مشقاسم! بدو باباجان، برو سراغ این خمیرگیر... اینهم پول... هرطوری هست راضیش کن که از شکایتش صرفنظر کند.
مشقاسم بدون اینکه سر را بلند کند گفت:
– اینکار اشکال دارد.
– چه اشکالی؟
– واالله دروغ چرا؟ تا قبر آآآ...خمیرگیر را یکساعت پیش دیدیم. سرش را بسته بودند، بردندش خانه، الان هم باید آقای ناصرالحکما بالای سرش باشد...
– پس حالش زیاد بد نیست.
– نه چندان، اما چیزی که هست ما ده دوازده روزی است که با خمیرگیر قهریم... آن دفعه خاطرتان میاد که یک تکه گونی توی نان بود؟ ما با خمیرگیر بگومگومان شد. با سنگ ترازو، جسارته زد به اینجای ما... که دلمان از حال رفت، ما هم با زنبیل زدیم توی سرش، بعد آمدند جدامان کردند... اما از آنروز تا حالا ما باهاش قهریم و حرف نمیزنیم.
– قهر یعنی چه؟... مرد گنده که که مثل بچهها قهر نمیکند.
– قهر هیچ به جثه نیست... الان مگه آقا با شوهرخواهرشان قهر نیستند؟
– مزخرف نگو، راه بیفت!
– واالله، آقا دروغ چرا؟ ما شاهرگمان را بزنید تف توی صورت خمیرگیر نمیاندازیم، چه برسد به اینکه بریم نازش را بکشیم.
– دائی جان سرهنگ و عزیزالسلطنه و حتی شمسعلی میرزا مدتی به مشقاسم اصرار و التماس کردند، ولی مشقاسم زیر بار نرفت:
– ما غیاث آبادیها زیر بار این بی ناموسیها نمیرویم. ما یک وقت یک همشهری داشتیم.... که تازه مال خود غیاث آباد هم نبود. مال آن سر قم بود. طرفهای تکیه موسی مبرقع...
در این موقع دائی جان ناپلئون دخالت کرد و با لحن تندی برادرش را از تن دادن به این ننگ منع کرد، ولی چون جمع را مصمم دید که به هر قیمتی هست رضایت خمیرگیر را جلب کنند تا شیرعلی آزاد بشود، رو به مشقاسم کرد:
– مشقاسم من به تو دستور میدهم که این ماموریت را انجام بدهی. همانطور که در میدانهای جنگ به تو فرمان میدادم و تو اجرا میکردی امروز هم به تو فرمان میدهم که بروی... خیال کن در جنگ کازرون هستیم
مشقاسم قد راست کرد:
– چشم آقا، اما قدرت خدا را ببین.... فرق روزگار را ببین.... آن وقتها به ما فرمان میداد بریم جنگ انگلیسا... حالا باید بریم سراغ این خمیرگیر... خاطرم م یآد یکدفعه گرماگرم جنگ کازرون بود، ما تفنگ را گرفته بودیم دستمون...
– کافی است، صحبت نکن، قاسم! برو! فرمانده تو به تو دستور میدهد، فوری اجرا کن!
✳ ✳ ✳
وقتی مشقاسم برگشت همه حاضران که به حد اعلای بی حوصلگی و بی صبری رسیده بودند و مرتبا از این طرف به آن طرف اتاق میرفتند و برمی گشتند دور او جمع شدند.
– چی شد مشقاسم؟
– واالله آقا دروغ چرا؟ تا قبر آآآ...، ما با خودش که حرف نمیزنیم. داداشش را صدا کردیم، دم در بهش گفتیم که بهش پیغام بده... هی رفت و هی آمد و آخرش هم هیچی نشد....
– چطور هیچ نشد؟
– واالله میگه باید شیرعلی بیاد جلوی همه کاسبای محل دستش را ماچ کنه تا رضایت بده.
دوستعلی خان خسته و درمانده روی یک مبل افتاد و گفت:
– نخیر این بی چشم و رو در خانه شیرعلی ماندگار شد!
مشقاسم ادامه داد:
– تازه الان اوسا اسمعیل پنبه دوز را دیدم، میگفت توی کمیسری شیرعلی را دیده. بهش گفته برو در خانه ما به زنم بگو خیالش جمع باشه، از مهمانش هم با جون و دل پذیرایی بکنه تا اون برگرده!
دائی جان سرهنگ سری تکان داد و گفت:
– به به، به به، خیلی رودربایستی داره، تعارفش هم میکنند...واقعا... به قول خودش که واقعا مومنت....