دایی جان ناپلئون

ایرج پزشکزاد

۵

فصل ۵


من سرگردان و آشفته و بی تکلیف مانده بودم. از اینکه این ماجرای مرافعه دائی جان و آقاجان بنحوی تمام شود قطع امید کرده بودم. خدایا! چرا قدر آن روزهای روشن را ندانسته بودم. چه روزهای خوشی بود. دائی جان و آقاجان زیر آلاچیق نسترن روی مخده‌ها نشسته بودند و تخته نرد بازی م یکردند و قلیان میکشیدند و ما در گوشه و کنار باغ بازی می‌کردیم. من و لیلی هردو علاقه داشتیم کنار دست آنها بنشینیم و تماشا کنیم. شاید بازی آنها آنقدر برای ما جالب نبود که شعر خواندن و رجز خواندنشان. دائی جان وقتی م یبرد مدتی طاسها را در دست نگه م یداشت و درحالیکه سر را بطرف آقاجان دراز کرده بود به آهنگ شاهنامه خوانی م یخواند: ترا با نبرد دلیران چه کار … تو برزگری بیلت آید به کار … و آقاجان با ب یحوصلگی فریاد م یزد:»بریز آقا! جوجه را وقت پائیز می‌شمارند!«و وقتی آقاجان م یبرد با لحن خیلی جدی م یگفت:»لیلی جان، می‌توانی یه کاری بکنی، عزیزم؟«و لیلی خیلی معصوم م یگفت بله. آنوقت آقاجان با همان لحن جدی می‌گفت:»از قول من از مامان خواهش کن چند تا گردو بیاورد بدهد به بابا که گردو بازی کند!«و من و لیلی به قهقهه می‌خندیدیم.

روزهائی را بیاد می‌آورم که ما را به لقانطه م یبردند. از خانه ما تا لقانطه مسافرتی بود فاصله ای که امروز با اتومبیل در یک ربع ساعت یا بیست دقیقه می‌شود آنوقتها با درشکه نزدیک یک ساعت طول م یکشید. اغلب مشقاسم هم پهلوی درشکه چی می‌نشست چون در مراجعت باید جلوی دائی جان فانوس م یگرفت. چراغ برق کوچه‌ها آنقدر کم نور بود که خودشان بزحمت دیده میشدند و کوچه‌ها پر از چاله و چوله بود. بستنی خوردن در لقانطه و گاهی قایق سواری روی استخر لقانطه خاطرات شیرین و دل انگیزی برای من گذاشته بود. آن موقع لذت مصاحبت لیلی را نمی‌فهمیدم ولی آنشب خاطره لحظه به لحظه از وقتی را که در لقانطه در کنار او گذرانده بودم در برابر چشم داشتم.

حضرت عبدالعظیم رفتن‌ها، ماشین دودی سوار شدن‌ها، امامزاده داود رفتنها... آنقدر خاطره از مصاحبت لیلی داشتم که م یتوانست تا آخر عمرم را پر کند ولی اینها خاطره لیلی دختر دائیم بود و من از لیلی که دوستش داشتم حتی خاطره یک ساعته نداشتم تقریباً از همان موقع که عاشق شده بودم ماجراها و گرفتاریها شروع شده بود، آن صدای مشکوک لعنتی در میان داستان جنگی دائی جان... آن دزد لعنتی که بخانه دائی جان آمده بود... آن مشروطه خواهی لعنتی دائی جان... آن کلنل لیاخوف لعنتی آقاجان... و بعد از همه آن حرکت لعنتی عزیزالسلطنه... طوری شده بود که همه ماجراها و آدمها وارد عشق معصوم ما شده بودند حتی شیرعلی قصاب... یعنی من وقتی به لیلی فکر م یکردم دنباله منطقی فکرم به دوستعلی خان و توطئه عزیزالسلطنه برای بریدن عضو شریف او و در نتیجه به شیرعلی قصاب م یرسید و این بدبختی بزرگی بود که دیگر نم یتوانستم لیلی را ببینم و مجبور بودم به خیالی از او قانع باشم تازه فکر لیلی در ذهنم به شیرعلی قصاب منتهی می‌شد.

✳ ✳ ✳

با صدای چکش در خانه از خواب پریدم. آقاجان را دم در خواستند با دقت گوش دادم.

– قربان، خیلی معذرت م یخواهم ای نموقع مزاحم م یشوم... خواستم ببینم میراب اوامرتان را اجرا کرده است یا نه.

– یک دنیا تشکر، آقای رضوی... ما تا شما را داریم غمی نداریم... آب انبار آب خوردن و آب انبار گلها و حوض را پر کردیم.

– کار سختی بود چون یک شب زودتر از نوبت آب محل را دادن برای میراب خیلی مسئولیت دارد. باید از محل دیگر ببرد و بشما بدهد... ولی امر جنابعالی را که نم یشود اجرا نکرد.

– یک دنیا ممنونم، آقای رضوی... خاطر جمع باشید تا آخر هفته کار انتقال شما تمام است، همین امشب م یروم پیش آقای مهندس!

بلافاصله بعد از رفتن آقای رضوی همه از پشه بندها بیرون آمدیم حوض بزرگ وسط حیاط لبالب پر از آب بود و آقاجان با لذت آب را تماشا میکرد و قدم م یزد. نگاههای ما به دهن آقاجان دوخته شده بود عاقبت با لبخند رضایت گفت:

– بکوری چشم شمر ذی الجوشن آب در صحرای کربلا فراوان شد... فقط پشت صحرا بی آب ماند... حالا آقای سرهنگ باید مشک مشک آب از ما ببرد.

من سر جایم خشک شده بودم، مسئله بی آبی ما حل شده بود ولی من می‌دانستم که دائی جان ناپلئون این شکست را خیلی سخت تحمل خواهد کرد.

با نگرانی چشم به آن طرف باغ دوختم ولی هنوز سروصدائی نمی‌آمد.

بعد از صبحانه که در میان سکوت گذشت قدم به قدم بطرف خانه دائی جان رفتم و از لای درختها خود را به در خانه دائی جان رساندم. ناگهان از بالکون مشرف به باغ که تابستانها خوابگاه دائی جان بود صدائی بگوشم رسید. خود را پشت یک درخت پنهان کردم.

صدای دائی جان بود که از غضب م یلرزید و بزحمت از گلویش در می‌آمد. روی یک بلندی رفتم و نگاهی به بالکون انداختم. دائی جان روی پیراهن خواب بند دوربین جنگی خود را بگردن انداخته بود و با دقت حوض خانه ما را با دوربین نگاه م یکرد و به مشقاسم ناسزا م یگفت:

– احمق خائن!... گرفتی خوابیدی، آمدند آب را بردند... مارشال گروشی در جنگ واترلو به ناپلئون خیانت کرد... تو هم در جنگ با این ابلیس به من خیانت کردی!...

مشقاسم که پشت سر او ایستاده و سر را بزیر انداخته بود به ناله و التماس افتاده بود:

– آقا، خدا شاهده ما تقصیریی نداریم. دروغ چرا! تا قبر آآ...

– آنروزی که در جنگ کازرون جان خودم را به خطر انداختم و تو خائن را از مرگ حتمی نجات دادم اگر م یدانستم که یک روزی مثل گروشی به من خیانت م یکنی دستم را م یبریدم و تن لش ترا روی دوشم نم یکشیدم.

– الهی نمک شما بما حرام باشه اگه ما تقصیر داشته باشیم... دروغ چرا؟ تا قبر آآ. این آقائی که م یفرمائین... این آقای گوشی ما نم یدانیم چه جور آدمی بوده اما ما نمک شما تو گلومونه... صد تا جنگ دیگه هم باشه ما جون خودمون را تا یک قطره خون به تنمان هست پای شما م یدیم... اما اینها بما رودست زدند... دیشب اصلا شب آب محل نبوده... حتماً یک حق و حسابی به میراب دادند که آب بیاره... آب محل امشب باید بیاد... ما خواب بودیم آمده اند راه آب را باز کرده اند...

دائی جان مدتی مشقاسم را با شدیدترین کلمات مانند خائن و جاسوس و سگ پست فطرت، نوکر انگلیس، و غیره ملامت کرد و به اطاقش برگشت و مشقاسم ناله کنان در طلب بخشش بدنبال او رفت. با اینکه م یدانستم دائی جان رفته است نقشه انتقام موحشی برای آقاجان بکشد دلم بیشتر برای مشقاسم می‌سوخت. وقتی به خانه برگشتم کلفتمان را مشغول پاک کردم ماهی دودی دیدم. فکر کردم که موضوع آمدن شیرعلی قصاب برای شام ممکن است جدی باشد.

مادرم در زیرزمین با آقاجان مشغول صحبت بود.

– حالا شیرعلی کوفت خورده را سبزی پلو م یدهی بده اما ترا ارواح پدرت صحبتی از این موضوع نکن... این مرد چاقوکش دیوانه است یک نفر را م یکشد خونش گردنت م یماند... به عزیزالسلطنه گفتی کافی است... آن زن برای هفت جد بدبخت دوستعلی خان کافی است...

– من به عزیزالسلطنه چیزی نگفتم... اما اگر م یدانستم حتماً م یگفتم... حیف است این شاهکارهای خاندان عفت پنهان بماند... اینها برگزیده اشراف هستند. آریستوکراسی ایران دیگر نم یتواند از خجالت سر بلند کند. یکی از اعضاء برجسته‌اش با یک زن از طبقه سوم حشر و نشر کرده است و باید بجرم آلوده کردن حیثیت آریستوکراسی نابود شود!

– آقاجان، عزیزم، جانم رحم به خودت بکن... اگر به این دیوانه شیرعلی چیزی بگوئی پیش از همه خودت را با ساطور تکه تکه م یکند.

– هیچ معلوم نیست من چه صحبتی با شیرعلی م یخواهم بکنم اولا... اگر بخواهم به او بگویم راههای دیگری دارم ثانیاً... بچه نابالغ هم نیستم که ندانم چه میکنم ثالثاً... حوصله توضیحات زیادتر هم ندارم رابعاً...

آقاجان این گفتگو را قطع کرد و دنبال کارش رفت و من برای نوشتن نامه عاشقانه که روی همرفته شاید بیست ساعت وقت صرف نوشتن آن کرده بودم و هنوز قابل فرستادن نبود به اطاق خلوتی رفتم.

نزدیک ظهر رفت و آمدها و سروصداهای مختلفی از طرف خانه دائی جان ناپلئون جلب توجهم را کرد.

وقتی خودم را به باغ رساندم دانستم که واقعه تازه و غیر منتظره ای اتفاق افتاده است. دوستعلی خان مفقودالاثر شده بود. شب برای او اطاقی در منزل دائی جان آماده کرده بودند که بخوابد و او در آن اطاق خوابیده بود ولی صبح وقتی رفته بودند که صدایش کنند تا بیاید و صبحانه بخورد اثری از او ندیده بودند.

بدستور دائی جان به خانه تمام اقوام یا تلفن زده و یا رفته بودند اما مطلقاً اثری از دوستعلی خان پیدا نشده بود.

تا عصر جستجوها ادامه یافت و نتیجه ای نداد. نزدیک غروب با شنیدن فریادهای عزیزالسلطنه بطرف خانه دائی جان رفتم. دائی جان ظاهراً از ترس او مخفی شده بود و عزیزالسلطنه که فقط مشقاسم را پیدا کرده بود او را هدف حمله‌های سخت قرار داده بود:

– شوهرم را یک بلائی سرش آوردید... سر به نیستش کرده اید... من پدر همه شما را م یسوزانم... شوهر بیچاره‌ام... شاید کشته باشیدش... شاید توی چاه انداخته باشیدش... دوستعلی آدمی نبود که جائی برود. آخه کجاست؟

– واالله دروغ چرا؟ تا قبر آآ... آنکه ما بچشم خودمون دیدیم این بود که آقاتون رفت توی این اطاق خوابید... گاس رفته باشه یک کمی هوا بخوره! واالله بخدا آقا بیشتر از شما دلواپسه!

– مرد حسابی، با پیراهن خواب دراز کجا م یرود هوا بخورد؟

و عاقبت درحالیکه انگشت را به علامت تهدید تکان م یداد گفت:

– به اربابت بگو شوهر من را دیشب اینجا بزور نگه داشتید، هرجا قایمش کردید باید بیاریدش صحیح و سالم تحویل من بدهید وگرنه همین فردا م یروم کمیسری، م یروم تأمینات، م یروم جلوی ماشین وزیر عدلیه را م یگیرم...

و در اندرونی را سخت بهم زد و بطرف در باغ رفت. نزدیک در باغ نم یدانم آقاجان از کجا جلوی پای او سبز شد:

– خانم جان، یک کمی آرام بگیرید... دوستعلی خان آدمی نیست که جای دوری برود... بفرمائید یک چائی میل کنید... نه نه نم یشود باید تشریف بیاورید یک چائی میل کنید!

عزیزالسلطنه ناگهان زیر گریه زد و درحالیکه همراه آقاجان بطرف خانه می‌آمد هق هق کنان گفت:

– من م یدانم اینها یک جائی قایمش کرده اند!... اینها از اول چشم نداشتند زندگی من و شوهرم را ببینند...

آقاجان درحالیکه او را به اطاق پذیرائی هدایت م یکرد با تظاهر به دلسوزی گفت:

– طفلک شما! طفلک دوستعلی خان!... ولی ناراحت نباشید حتماً پیدا م یشود!

آقاجان و عزیزالسلطنه وارد سالن پذیرائی شدند و در پشت سر آنها بسته شد من مدتی منتظر بیرون آمدن آنها شدم چون زیاد طول کشید به در سالن نزدیک شدم و با دقت گوش دادم. عزیزالسلطنه میگفت:

– حق با شماست... باید بگویم دوستعلی خان را کشته اند... اصلا اینها اختلاف ملکی هم داشتند... تا پای زور نباشد محال است مقر بیایند که دوستعلی را کجا قایم کرده اند... فردا صبح سحر م یروم دنبال کار... گفتید آقای کی؟

آقاجان آهسته اسمی را به عزیزالسلطنه گفت و با صدای کمی بلند تر اضافه کرد:

– همان ساختمان نظمیه... وارد که شدید دست راست بپرسید اداره تأمینات شعبه امور جنائی...

بعد از رفتن عزیزالسلطنه، آقاجان به نوکرمان دستور داد که برود و شیرعلی را برای شام دعوت کند ولی مادرم به التماس افتاد و آنقدر گفت و خواهش و تمنا کرد که آقاجان رضایت داد قابلمه سبزی پلو و ماهی را به خانه شیرعلی بفرستد.

چیزی نگذشت که سروکله دائی جان سرهنگ پیدا شد. دائی جان سرهنگ در این میان از همه بیگناه تر و مظلوم تر بود زیرا درختها و گلهای خانه‌اش داشت بکلی خشک می‌شد تا آنموقع بامید این بود که بی آبی آقاجان را وادار کند کمی کوتاه بیاید ولی آقاجان حوض و آب انبار را پر کرده بود و دائی جان لااقل یک هفته دیگر باید بی آبی م یکشید از دیدن دائی جان سرهنگ روزنه امیدی در دلم باز شد. من و او هر دو نفعمان در تمام شدن این جنگ و مرافعه بود. او برای گلهایش و من برای تنها گلم لیلی.

التماسها و خواهشهای دائی جان سرهنگ بجائی نرسید و آقاجان چند بار تکرار کرد:

– تا از من در حضور همه اقوام عذرخواهی نکند حاضر نیستم یک قدم عقب بنشینم.

و دائی جان سرهنگ بخوبی م یدانست که برادرش کسی نیست که بهیچ قیمتی عذرخواهی کند. آقاجان فقط در مقابل تقاضای او که میخواست حالا که حوض و آب انبار خودش را پر کرده راه آب خانه او را باز کند جواب تقریباً مساعدی شنید:

– اگر آقا آب را به خانه ما بفرستد شاید ما هم برای شما بفرستیم.

و همین وعده مساعد تمام نگرانی‌های دائی جان سرهنگ را که مرتباً تکرار م یکرد گلهای من فدای سرتان، من برای اتحاد خانوادگی مضطربم برطرف کرد و شاد و خندان بخانه‌اش برگشت.

البته قبل از برگشتن به خانه از آقاجان قول گرفت که موقتاً موضوع وحشت دائی جان ناپلئون از دیدن دزد را فراموش کند تا او برای راضی کردن دائی جان به عذرخواهی تلاش کند.

وقتی آقاجان این وعده را به او داد بخوبی حس کردم که در عین دشمنی و خصومت دلش برای تخته نرد بازی کردن با دائی جان ناپلئون تنگ شده است. همه افراد خانواده این بازی را م یدانستند ولی آقاجان و دائ یجان فقط با هم بازی م یکردند و از وقتی جنگ بین آنها شروع شده بود هیچکس صدای تخته نرد را نه از خانه دائی جان و نه از خانه ما نشنیده بود. حتی رشته فکرم به آنجا رسید که ته دلشان همدیگر را دوست داشتند بدون آنکه خودشان بدانند ولی باین فکر ابلهانه خودم خندیدم.

اول شب آقاجان به دیدن دکتر ناصرالحکما رفت. مادرم سخت متفکر و پریشان بنظر م یرسید. بطرف او رفتم. تا صحبت آن ماجراها را پیش کشیدم طفلک به گریه افتاد و اشکریزان گفت:

– بخدا دلم می‌خواهد بمیرم و از دست این زندگی راحت بشوم.

از گریه مادرم بیش از حد متأثر شدم. غم و غصه او را آنقدر عظیم دیدم که غصه خودم را تقریباً فراموش کردم.

مادرم همچنان اشکریزان گفت:

– من آرزو داشتم وقتی شماها بزرگ شدید... بیست سالتان شد لیلی را برای تو بگیرم.

رنگم از خجالت سرخ شد، بزحمت جلوی اشکهایم را که داشت سرازیر م یشد گرفتم.

باطاقم برگشتم و بفکر فرو رفتم. من لیلی را دوست داشتم. بین پدر او و پدر من اختلاف سخت افتاده بود و من هیچ کاری برای رفع این اختلاف نکرده بودم. درست است که یک پسربچه سیزده چهارده ساله قدرتی ندارد که کاری بکند ولی وقتی مثل آدمهای بزرگ عاشق م یشود باید مثل آدمهای بزرگ برای دفاع از عشق خود کاری بکند. مدتها فکر کردم. چه م یتوانستم بکنم؟ نه به آقاجان و نه به دائی جان نم یتوانستم دستور بدهم و امر کنم که اختلافات خود را کنار بگذارند. خدایا! کاش به سن پوری پسر دائی جان سرهنگ بودم آنوقت با لیلی عروسی م یکردم و با هم می‌رفتیم دور از محیط اینها! اما هنوز خیلی بچه سال بودم. ولی... اگر همه عقلم را جمع م یکردم شاید م یتوانستم راه حلی برای رفع اختلافات آقاجان و دائی جان پیدا کنم... فهمیدم، من احتیاج بیک همدست و متحد دارم!

هر قدر باینطرف و آنطرف فکر کردم عقلم به جائی و به کسی نرسید جز مشقاسم. چه مانعی دارد که راز خودم را با مشقاسم که واقعاً مرد خوبی است درمیان بگذارم و از او کمک بخواهم؟ ولی آیا او حاضر به کمک کردن بمن خواهد بود؟

از کیف مادرم یک سکه یک قرانی دزدیدم و به بهانه خریدن کتابچه زیر بازارچه رفتم. شمع خریدم و در سقاخانه زیر بازارچه روشن کردم:

– خدایا! اولا مرا ببخش که با پول دزدی شمع روشن می‌کنم ثانیاً یا بمن کمک کن که این اختلاف بین آقاجان و دائی جان را حل کنم یا خودت حلش کن.

ولی اطمینان داشتم که خدا بین این دو راه حل اگر بخواهد کمکی بکند دومی را انتخاب می‌کند اینرا م یدانستنم فقط راه حل اول را برای تعارف گفته بودم. در هر حال از خدا خواستم که در وهله اول دوستعلی خان را که گم شده بود پیدا کند.

✳ ✳ ✳

صبح زود در خانه ما را زدند. از صدای در از خواب پریده بودم. با دقت گوش دادم. صدای سلام و احوالپرسی آقای دواساز را با آقاجان شنیدم.

آقاجان یک دواخانه زیر بازارچه داشت و آقای دواساز متصدی دواخانه‌اش بود. یعنی حقوق مختصر ماهانه ای از آقاجان م یگرفت و در منافع دواخانه هم سهمی م یبرد در نتیجه آقاجان کاری به کار دواخانه نداشت فقط آخر ماه درآمد آنرا م یگرفت. در صدای آقای دواساز نگرانی و آشفتگی شدیدی احساس م یشد:

– دیشب آقای آسید ابوالقاسم واعظ در مسجد بالای منبر گفته است که دواها و شربت‌های دارو خانه ی ما همه با با الکل و عرق ساخته م یشود و مصرف آنها حرام است... من نم یدانم این تحریک کدام ناجنس خبیثی است... استدعا میکنم همین امروز یک فکری بفرمائید. این آقای آسیدابوالقاسم مستأجر برادر خانمتان است بفرمائید بهش بگویند یک رفع و رجوعی بکند چون مطمئن هستم که دیگر یکنفر پا در دواخانه ی ما نم یگذارد.

آقاجان ساکت بود و آقای دواساز ادامه داد:

– حالا دوا از ما نم یخرند جای خود، هیچ بعید نیست اهل محل دواخانه را آتش بزنند و من بیچاره را تکه تکه کنند!

وقتی صدای آقاجان بلند شد از غضب و کینه ای که در آن احساس م یشد وحشت کردم:

– من م یدانم اینها تحریک کدام آدم بی همه چیزی است!... پدری ازش بسوزانم که تا پنج نسل بعدش فراموش نکنند... شما اعتنا نکنید تا من ترتیبش را بدهم.

– ولی بنده که امروز جرئت نمیکنم دواخانه را باز کنم.

سخنرانی آقاجان در فوائد شجاعت و مقاومت بی اثر ماند و آقای دواساز از نظر خود عدول نکرد. عاقبت آقاجان تسلیم شد و گفت:

– خیلی خوب حالا امروز دواخانه را باز نکنید تا فردا ببینیم چه می‌شود... ولی این کاغذی روی در بچسبانید...

– چی بنویسم؟

– من نم یدانم ولی حتماً یک جنبه مذهبی داشته باشد. مثلا بنویسید بعلت مسافرت به قم برای زیارت حضرت معصومه... برای اینکه اگر بنویسید یک کلک تازه جور م یکنند.

– م یفرمائید چشم، ولی شما فراموش نکنید به برادر خانم بفرمائید یک چیزی باین واعظ بگوید.

آقاجان از لای دندانهای بر هم فشرده گفت:

– بله، بله، حتماً یک چیزی به برادر خانم م یگویم... اصلا برادر خانمی بسازم که هفت تا برادر خانم از پهلویش در بیاید.

آقای دواساز که ظاهراً از این اشاره آقاجان چیزی نفهمیده بود رفت وآقاجان در حیاط مشغول قدم زدن شد.

✳ ✳ ✳

در جبهه مقابل سکوت مرگباری حکمفرما بود. بعد از حمله موثر شب گذشته اقای آسید ابوالقاسم گویی به استراحت پرداخته بودند. حتی از مشقاسم خبری نبود. ظاهراً گلها را صبح زود آب داده و به خانه برگشته بود. این سکوت و آرامش برای من نگران کننده بود. چند بار خود را تا نزدیک در اندرونی دائی جان رساندم ولی صدائی نشنیدم عاقبت مشقاسم را توی کوچه دیدم که گوشت خریده بود و بطرف خانه برم یگشت.

– مشقاسم از دوستعلی خان خبری نشد؟

– واالله، بابام جان، دروغ چرا؟... این بنده خدا پنداری دود شده رفته هوا... هرجا که میشد رفت رفتیم هیچکس ازش خبر نداره!

– مشقاسم. باید یک فکری کرد. عزیز خانم امروز رفته به تأمینات... خیال م یکنند که دوستعلی خان را توی خانه شما کشته اند.

– وای بابام هی! حالا لابد کار به مفتش و اینها م یکشه!

و با عجله به خانه برگشت و نگذاشت حرف من تمام بشود.

یک ساعت بعد دوباره مشقاسم را دیدم که بخانه برم یگشت تا مرا دید گفت:

– بابام جان، من م یدانم که شما هم می‌خواهی این قال بخوابه... آقا به همه گفته که اگر مفتش آمد از اینکه دوستعلی خان با زن شیرعلی قصاب آشنائی داره یا اینکه زنش م یخواسته دور از جون کارد به ناموسش بزند حرفی نزنند. شما هم چیزی نگو!

– مشقاسم خاطرجمع باش من چیزی نمی‌گویم ولی...

مشقاسم باز با عجله به خانه برگشت و نگذاشت آنچه می‌خواستم به او بگویم.

نزدیک ظهر از سروصدای عزیزالسلطنه در حیاط منزلمان از اطاقم به حیاط دویدم:

– حالا می‌فهمند با کی سروکار دارند... اتفاقاً رئیس شعبه جنائی با مرحوم آقا دوست درآمد... گفت نایب تیمورخان را تا پیش از ظهر میفرستند اینجا... این همان آدمی است که اصغر قاتل را پیدا کرد و گرفت... بیچاره چقدر هم احترام کرد. گفت خانم خاطرتان جمع باشد نایب تیمورخان یک روزه شوهرتان را زنده یا مرده پیدا م یکند... م یگفت سیستم غافلگیری نایب تیمورخان توی فرنگ هم شهرت دارد!

آقاجان عزیزالسلطنه را به اطاق سالن برد و در را بست. کنجکاوی اجازه نداد که ب یحرکت بمانم. پشت در سالن به استراق سمع مشغول شدم:

– خانم عزیز خانم، اگر از من م یشنوید باید اصرار کنید که دوستعلی خان را کشته اند... حتی بگوئید زیر آن نسترن بزرگ چالش کرده اند. اگر مأمورین بخواهند دست به ریشه نسترن بزنند اینها مقر می‌آیند که دوستعلی کجاست چون این آقا، برای نسترن بزرگش جانش درم یرود... از بچه‌هایش بیشتر دوستش دارد.

– آخر برای اینکه یک آدمی با هیکل دوستعلی را چال کرده باشند باید پای نسترن چاله کنده باشند. بازمین دست نخورده نسترن که کسی باور نم یکند.

– نه، ناراحت نباشید من روی ارادتی که بشما دارم و روی علاقه ای که دارم که زودتر دوستعلی خان پیدا شود ترتیب کار را داده‌ام... اصلا باید زودتر دوستعلی خان پیدا بشود برای اینکه خودتان بهتر م یدانید اینها علاقه دارند که دوستعلی خان را از شما جدا کنند آن خواهر ترشیده‌شان را که آن سالها قرار بود زن دوستعلی خان بشود باز بریشش ببندند.

– آره! خوابش را ببینند! آن خواهر ترشیده‌شان را مگر عزرائیل بگیرد! یک بلائی سرشان بیاورم که توی قصه‌ها بنویسند. اول حساب آقا را باید برسم بعد حساب بقیه را... مخصوصا آن شازده قراضه مومنت مومنت را!

چند دقیقه ای نگذشته بود که قمر دختر عزیزالسلطنه، مفتش تامینات آقای نایب تیمورخان را به باغ هدایت کرد.

آقاجان به استقبال او دوید:

– سلام آقا... خواهش م یکنم بفرمائید... آهای پسر چائی بیار.

– عرض شود که خیلی ممنون... موقع کار چائی نه!

نایب تیمور خان با لحن خشکی تعارف چائی آقاجان را رد کرد. نایب قیافه عجیبی داشت. اعضاء صورت و دستهایش مثل آدمهائی که به بیماری داء الفیل مبتلی هستند بیقواره و درشت بود و عینک پنسی در صورت عظیمش خیلی کوچک م ینمود و با لهجه ای که اهالی شبه قاره هند فارسی حرف م یزنند حرف م یزد. در حالی که به عصایش تکیه کرده بود و بطور ثابت به نقطه ای نگاه می‌کرد گفت:

– عرض شود که... بهتر است شروع به کار کنیم. خانم خواهش دارم بنده را به محل وقوع جنایت راهنمایی بفرمائید.

– بفرمائید، از اینطرف بفرمائید.

آقاجان نم یخواست بگذارد مفتش به آسانی از دستش در برود.

– قربان اگر اجازه بفرمائید بنده توضیحاتی راجع به این موضوع بحضورتان بدهم که...

نایب تیمور خان با لحن خشکی حرف او را برید:

– عرض شود که... هیچ توضیحی لازم نیست... اگر لازم شد بعداً سئوال م یکنم.

و بدنبال عزیزالسلطنه بطرف خانه دائی جان براه افتاد. من و قمر هم بدنبال آنها راه افتادیم. من دل به دریا زدم. لازم بود که ماجرا را دنبال کنم حتی اگر به قیمت اوقات تلخی دائی جان تمام م یشد. از طرفی امیدوار بودم که باین وسیله یک لحظه لیلی را ببینم.

مشقاسم لای در اندرونی را باز کرد. عزیزالسلطنه با دست به سینه او زد:

– برو کنار آقا مفتش تامینات هستند.

مشقاسم حتی لحظه ای مقاومت نکرد و کنار رفت. آنوقتها نه تنها آدمهائی مثل مشقاسم بلکه خیلی بزرگتر از او هم از مفتش تأمینات حساب م یبردند.

نایب تیمور خان و عزیزالسلطنه و من و قمر بدنبال آنها وارد اندرونی دائی جان شدیم. دائی جان گوئی انتظار ورود مفتش را م یکشید زیرا کت نظامی را روی زیرشلواری کشباف ناپلئون پوشیده بود و عبای خود را روی آنها بدوش انداخته بود. شمسعلی میرزا هم آنجا بود. حدس زدم که دائی جان بمحض اطلاع از آمدن مفتش برای اینکه تنها نباشد دنبال شمسعلی میرزا مستنطق منتظر خدمت فرستاده است زیرا بمحض ورود مفتش قبل از هر چیز شمسعلی میرزا را بعنوان مستنطق همدان به نایب تیمور خان معرفی کرد. مفتش سلام و علیکی کرد ولی احترام فوق العاده ای برای او قائل نشد.

دائی جان تا مرا دید با انگشت در خانه را نشان داد و گفت:

– شما بیرون!

ولی قبل از اینکه من از جا تکان بخورم مفتش تأمینات فریاد زد:

– نه، نه... بماند، بماند!

و بلافاصله تحقیقات خود را شروع کرد:

– عرض شود که... بفرمائید ببینم مقتول در شب آخر حیاتش در کدام اطاق خوابیده بود؟

دائی جان و شمسعلی میرزا تقریباً همصدا اعتراض کردند:

– مقتول؟!... دوستعلی خان؟...

مفتش ناگهان با لحن کسی که مچ م یگیرد فریاد زد:

– از کجا دانستید گفتم مقتول مقصودم دوستعلی خان است؟... بگذریم

و بلافاصله رو به عزیزالسلطنه کرد:

– اطاق مقتول را به من نشان بدهید.

دائی جان خواست باز اعتراض کند:

– آقا...

ولی مفتش اجازه دخالت به او نداد:

– ساکت!... هر نوع دخالتی در تحقیق ممنوع!

عزیزالسلطنه با تظاهر به تأثر گفت:

– آقاجان، قربان شما، من بیچاره چه م یدانم شوهر مرحومم را کجا خوابانده اند!... اگر م یدانستم که این بیچارگی سرم نمی‌آمد... شاید مشقاسم...

مفتش به تندی م یپرسید:

– مشقاسم کیه؟

مشقاسم در حالی که سر را بزیر انداخته بود گفت:

– واالله دروغ چرا؟ تا قبر آآ... مشقاسم مائیم. کوچیک شما!

مفتش نگاهی پر از سوء ظن به او انداخت:

– عرض شود که... کی بتو گفت دروغ می‌گوئی؟... شاید واقعاً م یخواهی دروغ بگوئی هان؟... جواب بده! جواب بده!... حرف بزن، حرف بزن! بتو شاید یاد داده اند که دروغ بگوئی، هان؟ زود، تند، سریع!

– واالله دروغ چرا؟... شما که هنوز از ما چیزی نپرسیدید!

– پس چرا دروغ گفتی؟

– دروغ چرا؟ تا قبر آآ... تا قبر چهار انگشته... ما کجا دروغ گفتیم؟

– نم یگویم چرا دروغ گفتی. م یگویم چرا گفتی دروغ؟

عزیزالسلطنه دخالت کرد:

– آقای نایب ببخشیدش... این عادت دارد، هرچه م یپرسند می‌گوید دروغ چرا...

– خوب، آقای مشقاسم، مقتول آخرین شب کجا خوابید؟

– واالله دروغ چرا؟ مقتول توی این اطاق...

مفتش از بالای عینک پنسی در چشم مشقاسم خیره شد و فریاد زد:

– پس اقرار م یکنی که مقتولی هست...؟ که قتلی اتفاق افتاده!

دائی جان ناپلئون عصبانی فریاد زد:

– آقا چرا حرف تو دهن مستخدم من م یگذارید؟

– شما ساکت!... این آقا اگر در موقع عادی مستخدم شماست الان یک شاهد است!

– ولی شما از این مرد بیچاره...

– ساکت!... مشقاسم، مرا به اطاق مقتول ببر!

مشقاسم نگاه درمانده ای به دائی جان انداخت و بطرف یکی از اطاقها براه افتاد.

مفتش و عزیزالسلطنه، دائی جان و شمسعلی میرزا که واقعاً داشت خودش را م یخورد و ما بدنبال آنها راه افتادیم.

تا وارد اطاق شدیم نایب تیمور خان با بلند کردن دستها همه را به توقف و سکوت دعوت کرد:

– عرض شود که... ببیینم! رختخواب مقتول کجاست؟

مشقاسم جواب داد:

– واالله دروغ چرا؟ ما همان صبحش وقتی دیدیم آقای دوستعلی خان نیست جمعش کردیم.

مفتش چند لحظه ساکت ماند. ناگهان با دو انگشت چانه مشقاسم را گرفت و فریاد زد:

– کی به شما دستور داد رختخواب مقتول را جمع کنید؟ هان؟ هان؟ کی، کی؟ زود جواب بده! زود باش!

مشقاسم که بکلی گیج شده بود گفت:

– واالله دروغ چرا؟ تا قبر...

– باز هم دروغ؟ کی بشما گفت دروغ بگوئید؟ هان؟ هان؟ جواب بده، جواب بده، زود زود، سریع فوری.

شمسعلی میرزا با چهره برافروخته گفت:

– آقای مفتش! این طرز تحقیق کاملا تازگی دارد! شما م یخواهید با دستپاچه کردن مردم حرف توی دهن آنها بگذارید!

– عرض شود که... خواهش م یکنم شما دخالت نفرمائید... فقط فردا اینطرف آنطرف بپرسید نای بتیمور خان چه جور آدمی است! هیچ قاتلی در مقابل سیستم بین المللی غافلگیری من مقاومت نم یکند... شما، آقای مشقاسم جواب مرا ندادی!... کی بشما دستور داد رختخواب مقتول را جمع کنی؟!

– واالله دروغ چرا؟ تا قبر آآ... صبح که م یشه ما و ننه بلقیس همه رختخوابها را جمع م یکنیم. دیروز هم رختخواب آقای دوستعلی خان را جمع کردیم.

– رختخواب مقتول را؟

– بله دیگه...

– آهان!... عرض شود که... برای مرتبه دوم اقرار کردی که دوستعلی خان همان مقتول است... عرض شود که... خیلی پیشرفت کردیم، خیلی پیشرفت کردیم: وقوع قتل محرز است، اما قاتل...

دائی جان اعتراض کرد:

– آقا ای نحرفها بی معنی است شما...

– عرض شود که... شما ساکت!... آقای مشقاسم گفتی رختخوابها را صبحها جمع م یکنی؟ کی بشما این دستور را داده است؟ اربابت؟ خانمش؟ این آقا؟ آن آقا؟ کی؟ ساکت! اصلا لازم نیست جواب بدهی! آخرین کسی که مقتول را دیده کی بوده؟ شما مشقاسم؟... جواب بده! زود! زود! دوستعلی خان قبل از اینکه کشته بشود تو دیدیش؟ لازم نیست جواب بدهی!... عرض شود که... دوستعلی خان چرا اینجا خوابید؟ مگر خانه و زندگی نداشت؟

– واالله دروغ چرا؟ تا قبر...

دائی جان ناپلئون به میان صحبت او دوید:

– دوستعلی خان پریشب تا دیروقت...

– شما ساکت!... مشقاسم جواب مرا بده!

مشقاسم در وضع بغرنجی گیر کرده بود:

– شما چی پرسیدید؟

– پرسیدم چرا مقتول بجای اینکه برود به خانه خودش اینجا خوابید؟ جواب بده! زود، زود، زود! هان، چرا؟

– واالله دروغ چرا؟ همه اینجا بودند. آقای اسداالله میرزا بود، آقای...

– اسداالله میرزا کی باشند؟ جواب بده! زود، زود!

– اسداالله میرزا خویش قوم آقاست...

– با مقتول هم نسبتی دارد؟

– بله، با مقتول هم خویش و قومه.

دائی جان ناپلئون از غضب دندانها را بر هم م یفشرد:

– زهرمار و مقتول! احمق بیشعور! هیچ م یفهمی چه م یگوئی؟

مشقاسم با لحن پریشانی گفت:

– واالله، آقا تقصیر ما نیست، این آقای مفتش ما را دستپاچه م یکنند! خواستیم بگیم آقای اسداالله میرزا...

مفتش که خیره چشم در چشم مشقاسم دوخته بود حرف او را برید:

– یک کمی از اسداالله میرزا برای من حرف بزن!

– واالله آقا خدا شاهده بیچاره آقای اسداالله میرزا تقصیری نداره!...

– عرض شود که... وقتی قتلی اتفاق می‌افتد من به تمام دنیا مظنونم... همه ممکن است قاتل باشند... آقا... این آقا... آن آقا... این پسربچه... حتی خود تو!... تو ممکن است دوستعلی خان را کشته باشی!... بله، تو، تو... اقرار کن!... اعتراف کن! قول م یدهم در مجازاتت تخفیف بدهیم... زود، زود، هان؟

مشقاسم وحشت زده و عصبانی در عین حال، فریاد زد:

– ما قاتل باشیم؟... االله و اکبر! چرا آنهای دیگه نباشند که ما باشیم؟...

نایب تیمور خان صورت عظیم خود را نزدیک صورت او آورد و فریاد زد:

– آهان! آنهای دیگر... آنهای دیگر کی هستند؟ حرف بزن! حرف بزن!

– واالله آقا دروغ چرا؟ تا قبر آآ... ما.. یعنی که ما... همینطوری یک چیزی پراندیم! شما داشتید از آقای اسداالله میرزا م یگفتید چطور شد که یکدفعه رفتید...

مفتش باز حرف او را برید:

– بله بله اسداالله میرزا... این آدم چه جور آدمی است؟

شمسعلی میرزا که از فرط خشم نم یتوانست حرف بزند با صدای خفه ای گفت:

– باید بعرضتان برسانم که اسداالله میرزا برادر بنده است!

– عرض شود که... برادر شما باشد، آقا! مگر برادر شما نم یتواند قاتل باشد؟... مگر اسداالله میرزای شما نم ی تواند دوستعلی خان را کشته باشد؟ اصلا چرا شما در تحقیقات من دخالت میکنید؟ هان؟ جواب بده، جواب! زود! زود!

هیچ نمانده بود که شمسعلی مرزا از فرط غضب پس بیفتد. دهن باز کرد که چیزی بگوید ولی صدای در حیاط و صدای بلند اسداالله میرزا باو فرصت نداد:

– مومنت، مومنت، اینجا چه خبر است؟ باز صحبت از عضو شریف دوستعلی است؟

حاضران تقریباً همصدا و زیر لب گفتند:

– اسداالله میرزا!

نایب تیمور خان تکانی خورد. سپس ب یحرکت برجا ماند. با بلند کردن دستها همه را بسکوت دعوت کرد و زیر لب گفت:

– به به! به به! اسداالله میرزا! قاتل همیشه به محل جنایت برم یگردد! سکوت! سکوت محض! نفس کشیدن ممنوع!