دایی جان ناپلئون

ایرج پزشکزاد

۴

فصل ۴


در مجلس مردانه فقط چهار پنج نفر از قوم خویشهای خیلی نزدیک مانده بودند و مجلس رو به پایان می‌رفت. زنها هم پیش مردها آمدند.

حاضران تقریباً مناسبت تجمع خود را فراموش کرده بودند و بخوردن چای و شربت و شیرینی و بگو بخند مشغول شده بودند. درست موقعی که فرخ لقا خانم از علت نیامدن عزیزالسلطنه و شوهرش و دخترش قمر جویا می‌شد و پیدا بود قصد تفسیری دارد ناگهان از طرف پشت بام مشرف به باغ صدای فریاد استغاثه مردی بلند شد:

– بدادم برسید... بیائید.... بیائید نجاتم بدهید. کمک کنید.

همه بی اختیار بطرف صدا برگشتیم. سایه مردی را با پیراهن و زیر شلوار سفید روی پشت بام دیدیم که دیوانه وار باینطرف و آنطرف می‌دوید.

دائی جان سرهنگ در میان بهت و حیرت حاضران گفت:

– مثل اینکه صدای دوستعلی خان است... مثل اینکه خودش است.

نور تند چراغهای توری نمی‌گذاشت که صاحب صدا خوب دیده شود. همه حاضران تقریباً به قدم دو به آنطرف رفتند.

خود دوستعلی خان شوهر عزیز السلطنه بود. خانه‌اش دیوار به دیوار باغ بود. در صدای او وحشت و ترس غریبی احساس می‌شد. مرتباً فریاد می‌زد:

– بدادم برسید... نجاتم بدهید.

دائی جان ناپلئون فریاد کشید:

– چه اتفاقی افتاده دوستعلی خان؟

دوستعلی خان جواب داد:

– شما را بخدا... زود یک نردبان بگذارید... بدادم برسید!

– چرا از پله‌ها پائین نمی‌روی؟

– نمی‌توانم، آقا... بدادم برسید... یک نردبان... بعد عرض می‌کنم.

در صدای او طوری التماس و ناله احساس می‌شد که دیگر کسی اعتراضی نکرد. دائی جان فریاد زد:

– قاسم نردبان.

مشقاسم قبل از آنکه فرمان دائی جان صادر شود نردبان را از جا بلند کرده بود.

حاضران لحظه ای از اندام دوستعلی خان که مثل اشباح شبگرد بالای بام تکان می‌خورد چشم بر نمی‌داشتند. مشقاسم نردبان را بدیوار تکیه داد. و چند پله هم بالا رفت که در پائین آمدن دوستعلی خان باو کمک کند.

چند لحظه بعد دوستعلی خان پا بزمین گذاشت و در بغل مشقاسم از حال رفت.

او را تقریباً کشان کشان بطرف قالیها آوردند و بزمین گذاشتند.

حاضران شروع به تعبیر و تفسیر واقعه کردند.

دائی جان ناپلئون در حالیکه با کف دست آهسته بصورت او می‌زد پشت سر هم می‌پرسید:

– دوستعلی خان چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟

ولی دوستعلی خان با موی ژولیده و پیراهن و زیر شلواری سفید و خاک آلوده بیحرکت بر جا افتاده بود، فقط لبهایش می‌لرزید. همه ما بدور او حلقه زده بودیم.

مشقاسم که پاهای او را می‌مالید گفت:

– پنداری مار یک جائیش را زده.

دائی جان نگاه تندی باو انداخت:

– باز مزخرف گفتی!

– واالله، آقا دروغ چرا؟ ما یک همشهری داشتیم...

– مرده شور خودت و همشهریت را ببرد. می‌گذاری ببینم چی شده؟

بعد دوباره سیلی ملایمی به صورت دوستعلی خان زد:

دوستعلی خان لای چشمها را باز کرد. ناگهان مثل اینکه حواس خود را باز یافت، نگاهی باینطرف و آنطرف انداخت با یک حرکت عصبی هر دو دست را زیر شکم گذاشت و فریاد زد:

– بریدند... بریدند...

– کی برید؟ چی را بریدند؟

دوستعلی خان جواب سئوال دائی جان را نداد و همچنان با صدای وحشت زده تکرار کرد:

– برید... می‌خواست ببرد... با چاقو... با کارد آشپزخانه... داشت می‌برید...

– کی برید؟ کی می‌خواست ببرد؟

– عزیز... آن ذلیل مرده عزیز... زنم... آن زن عفریته... آن قاتل بالفطره...

اسداالله میرزا که گوشها را تیز کرده بود در حالیکه بزحمت جلوی خنده خود را می‌گرفت جلو آمد:

– مومنت... مومنت... صبر کنید... صبر کنید ببینم، خانم عزیزالسلطنه می‌خواستند خدای نکرده شما را...؟

– بله، بله... این عفریته، اگر دیر جنبیده بودم بریده بود!

اسداالله میرزا قهقهه خنده را سر داد و گفت:

– از ته ته؟

بر اثر خنده حاضران دائی جان ناپلئون که ناگهان بیاد حضور زنها و بچه‌ها افتاده بود قد راست کرد... دستها را از دو طرف باز کرد و با عبای خود پرده ای بین دوستعلی خان و زنها و بچه‌ها کشید و فریاد زد:

– خانمها و بچه‌ها آنطرف!

خانمها و بچه‌ها کمی فاصله گرفتند. در اینموقع پوری پسر دائی جان سرهنگ با قیافه ابلهانه ای پرسید:

– عزیز خانم چی را می‌خواستند ببرند؟

دائی جان سرهنگ نگاه تندی باو کرد:

– این چه سئوالی است می‌کنی نره خر؟!

مشقاسم با آرامش جواب سئوال او را داد:

– بابا جان، می‌خواسته ناموسش را ببره!

اسداالله میرزا با خنده گفت:

– اینکه خودش را به خاک سیاه می‌نشاند!... یکی بر سر شاخ بن می‌برید … خداوند بستان نظر کرد و دید...

دائی جان ناپلئون فریاد زد:

– شازده کافیست!...

بعد با چهره بسیار جدی در حالیکه با عبای خود بین دوستعلی خان و زنها پرده کشیده بود گفت:

– حرف درست بزن دوستعلی! چطور می‌خواست ببرد؟ چرا چرند می‌گوئی؟

دوستعلی خان که هنوز هر دو دست را زیر شکم داشت ناله کنان گفت:

– خودم دیدم... کارد آشپزخانه را آورده بود توی رختخواب... اصلاً گرفت که ببرد... سردی کارد را حس کردم.

– آخر چرا؟ مگر دیوانه شده؟ مگر...

– اول شب یک فصل دعوا کرد... روضه شما هم نیامد... می‌گفت از یکنفر از فامیل شنیده که من با یک زن جوان رابطه دارم... مرده شور اینجور فامیلها را ببرد... همه قاتلند... خدایا! اگر دیر جنبیده بودم تمامش را بریده بود.

دائی جان ناپلئون ناگهان با صدای خفه ای گفت:

– آهان! فهمیدم!

همه متوجه او شدیم. دندانها را از غیظ بر هم می‌فشرد. با صدائی که از شدت غضب می‌لرزید افزود:

– می‌دانم کار کدام آدم خبیثی است!... این مرد می‌خواهد به ناموس خانواده ما لطمه بزند... علیه ناموس خانوادگی ما توطئه کرده است...

خیلی روشن بود که مقصود او از»این مرد«آقاجان بود.

اسداالله میرزا که سعی می‌کرد جدی باشد با لحن بظاهر نگرانی پرسید:

– حالا چیزیش را هم بریده؟

دائی جان ناپلئون بدون اینکه به خنده حاضران توجه کند همچنان از لای دندانها گفت:

– پدرش را می‌سوزانم... ناموس خانوادگی ما دیگر شوخی نیست.

در اینموقع شمسعلی میرزا با قیافه بسیار جدی یک قاضی دستها را بلند و گفت:

– در قضاوت عجله نکنید... اول تحقیق بعد حکم!... آقای دوستعلی خان خواهش می‌کنم با کمال دقت و صداقت به سئوالات من جواب بدهید.

مردی که مورد سوء قصد قرار گرفته بود همچنان بیحال بر زمین افتاده و دستها را روی شکم گذاشته بود.

شمسعلی میرزا یک صندلی جلو کشید و نشست تا استنطاق خود را شروع کند ولی دائی جان سرهنگ دخالت کرد:

– شازده اینکار را بگذارید برای فردا این بدبخت خیلی وحشت کرده حال حرف زدن ندارد.

شمسعلی میرزا نگاه تندی باو انداخت و جواب داد:

– بهترین موقع برای استنطاق و تحقیق لحظات بلافاصله بعد از وقوع جرم است. تا فردا عوامل حصول یقین پراکنده می‌شود.

مشقاسم هم که با علاقه به صحنه چشم دوخته بود حرف او را تأیید کرد:

– آره بابام جان تا فردا کی زنده است کی مرده؟ ما یک همشهری داشتیم...

شمسعلی میرزا با نگاه تندی حرف او را برید و مجدداً رو به دوستعلی خان کرد:

– همانطور که گفتم با کمال دقت و صداقت به سئوالات من جواب بدهید.

دائی جان ناپلئون هم در حالیکه به نقطه ای خیره شده بود گفت:

– شکی نیست که کار این مرد خبیث است... استراتژی ناپلئون را که از من شنیده بکار خود من می‌زند... ناپلئون می‌گفت در جنگها باید به ضعیف ترین نقطه دشمن حمله برد... این آدم فهمیده که نقطه ضعف من دوستعلی است. می‌داند که من دوستعلی را بزرگ کرده‌ام، مثل فرزند منست. خودش قوم خویش منست زنش قوم خویش منست...

دائی جان مدتی راجع به علائقی که دوستعلی خان را بطور خاصی باو پیوند می‌داد صحبت کرد. البته این موضوع را بارها گفته بود که دوستعلی خان را او بزرگ کرده و با اینکه دوستعلی خان متجاوز از پنجاه سال داشت او را بنوعی فرزند خود می‌دانست. عاقبت رو به دوستعلی خان کرد و گفت:

– دوستعلی، بشکرانه پرستاری و توجهی که همیشه نسبت بتو کرده‌ام از تو می‌خواهم که با دقت به سئوالات شمسعلی میرزا جواب بدهی چون امشب باید حقیقت کشف بشود باید برای همه همانطور که برای من روشن است روشن بشود که چه کسی این مطلب را به عزیزالسلطنه گفته است... این نکته از مهمترین مسائل است و ما در حساس ترین لحظات زندگی خانوادگی خودمان هستیم... ما در مرز سقوط قرار گرفته ایم... مخصوصاً باید بخواهرم روشن بشود که با چه نوع آدمی زندگی می‌کند و بعد بین او و خانواده خودش یکی را انتخاب کند...

دوستعلی خان که همچنان چشمها را بر هم گذاشته بود گوئی به سخنرانی دائی جان گوش نمی‌داد و در عالم رعب و وحشت خودش بود چون ناگهان چشمها را بطور عجیبی باز کرد در حالیکه دستها را زیر شکم می‌فشرد با صدای وحشت زده ای فریاد زد:

– آخ برید!... بدادم برسید با کارد آشپزخانه برید... مثل الماس تیز شده...

دائی جان سرهنگ دست روی دهن او گذاشت و فریاد زد:

– ساکت باش مرد حسابی!... آبرومان را بردی!... کجا برید؟ تو اینجا هستی، در امن و امان هستی!

دائی جان ناپلئون نگاه تحقیر آمیزی به دوستعلی خان انداخت:

– چه عهد و زمانه ای شده است... ما هزار بار با تفنگ و سرنیزه و شمشیر و شرپنل روبرو شده ایم و لحظه ای ترس و وحشت بدلمان راه پیدا نکرده است آنوقت اینها از کارد آشپزخانه اینطور وحشت می‌کنند.

مشقاسم هم دنبال آنرا گرفت:

– ماشاالله آقا دل شیر دارند... خاطرتان هست جنگ کهکیلویه آن جانممد با قمه چه جوری پرید روی شما؟... پنداری دیروزه... ماشاالله با یک ضرب شمشیر از سرش تا دم نافش را دو قاچ کردید... آنوقت آین آقا فقط کارد مطبخ دیده داره قبض روح می‌شه... تازه چیزیش را هم نبریدند... اگر بریده بودند حالا چه کار می‌کرد...

اسد االله میرزا که از ترس دائی جان و شمسعلی میرزا سخت جلوی خنده‌اش را گرفته بود گفت:

– حالا یک نگاهی بکنید، شاید راستی راستی بریده باشد!

شمسعلی میرزا نگاه غضب آلودی به او انداخت:

– داداش!

در اینموقع مشقاسم کاسه سکنجبین را باشاره دائی جان بدهن دوستعلی خان نزدیک کرد و چند جرعه باو خوراند. شمسعلی میرزا کار استنطاق خود را می‌خواست شروع کند ولی دائی جان ناپلئون دست بلند کرد:

– اجازه می‌فرمائید حضرت والا... خانمها و بچه‌ها هم برگردند به خانه... فقط خواهرم اینجا می‌ماند.

دائی جان بازوی مادرم را گرفت و او را بیک طرف راند. می‌خواست استنطاق فقط در حضور مادرم انجام بگیرد.

خانمها بدون چون و چرا اطاعت کردند و بطرف خانه‌هایشان رفتند. نگاه آرزومند من لیلی را که زیر چادر تور سیاه بنظرم هزار بار زیباتر می‌رسید بدرقه کرد. منهم بطرف خانه خودمان براه افتادم ولی سروصدائی که ناگهان بلند شد تحریکم کرد که آهسته و دزدکی خودم را پشت آلاچیق نسترن رساندم و در کمین آنها نشستم. سروصدا از فرخ لقا خانم بود که بهیچوجه رضایت نمی‌داد دستور دائی جان را اجرا کند. دائی جان ناپلئون با خشونت گفت:

– خانم جان، جای شما نیست بفرمائید.

– چطور جای آن خانم هست جای من نیست؟

– خواهرم در مسئله ذینفع است.

دائی جان گوئی بددهنی فرخ لقا خانم را فراموش کرده بود.

– ببینم! عزیزالسلطنه می‌خواسته یک جای بدن دوستعلی خان را ببره خواهرتان ذینفع است؟

اسداالله میرزا نتوانست خودش را نگه دارد. زیر لب گفت:

– همه خانمها ذینفع هستند! واقعه دردناکی برای تمام جامعه نسوان است.

دائی جان نگاه تندی باو انداخت و حضور فرخ لقا خانم را ندیده گرفت:

– حضرت والا شروع بفرمائید.

شمسعلی میرزا عیناً مثل یک مستنطق در اطاق عدلیه شروع کرد.

– آقای دوستعلی خان هویت خودتان را... ببخشید می‌خواهم بگویم شرح جزئیات واقعه را بیان کنید!

دوستعلی خان با چشمهای نیمه باز ناله کنان گفت:

– چه جزئیاتی؟ داشت می‌برید!... داشت می‌برید!

– اولاً بگوئید این واقعه دقیقاً کی اتفاق افتاد.

– من چه می‌دانم همین امشب دیگه... وای خدا چه سئوالاتی می‌کنند!

– آقای دوستعلی خان منظورم این بود که دقیقاً چه ساعتی اتفاق افتاد.

– ولم کنید، دست از سرم بردارید!

– آقای دوستعلی خان تکرار می‌کنم: واقعه دقیقاً چه ساعتی اتفاق افتاد؟

– من چه می‌دانم، آقا! من ساعتش را که دیگه یادداشت نکردم... فقط دیدم داشت می‌برید...

– حدود ساعتش هم یادتان نیست.

دوستعلی خان فریاد زد:

– من چه می‌دانم، آقا داشت می‌برید!

شمسعلی میرزا هم داشت عصبانی می‌شد:

– آقای عزیز... شما مورد سوء قصد قرار گرفته اید... شروع جرم نقص عضو... متهم قصد داشته است یک عضو شریف بدن شما را قطع کند و شما ساعت وقوع را نمی‌دانید؟

دوستعلی خان واقعاً از کوره در رفت:

– آخه، آقا منکه به عضو شریف ساعت نبسته بودم...

صدای انفجار خنده اسداالله میرزا بلند شد. طوری می‌خندید که اشک از چشمهایش جاری شده بود و در مقابل اشارات آمرانه ای که او را به سکوت دعوت می‌کرد بزحمت در میان خنده می‌گفت:

– مومنت... مومنت...

از خنده او دائی جان سرهنگ و بعد مشقاسم هم به خنده افتادند. شمسعلی میرزا کلاه خود را با عصبانیت بسر گذاشت:

– پس بنده با اجازه آقایان از این مجلس شادی و خنده مرخص می‌شوم.

بزحمتی او را سر جایش نشاندند. اسداالله میرزا هم بزحمتی خود را آرام کرد. استنطاق ادامه یافت.

– آقای دوستعلی خان از این سئوال می‌گذرم... بفرمائید کارد از نوع چاقو بود یا نوع گزلیک؟

دوستعلی خان باز به مرز یک حمله عصبی رسید ولی اولین فریادهای»آخ برید«او را در دهنش خفه کردند. پس از لحظه ای نفس زنان گفت:

– کارد آشپزخانه بود.

همه حاضران که صندلی‌ها را دور دوستعلی خان حلقه کرده بودند با دقت گوش می‌دادند.

– کارد را کدام دستش گرفته بود؟

– من چه می‌دانم آقا، من که این چیزها را توجه نکردم.

مشقاسم بجای او جواب داد:

– واالله، آقا دروغ چرا؟ ما تا دیدیم آن قصابها که می‌خواهند گوشت ببرند کارد را با دست راست می‌گیرند.

شمسعلی میرزا برگشت که چیزی به مشقاسم بگوید ولی باز فریاد دوستعلی خان بلند شد:

– آخ! قصاب! گفتی قصاب؟... قصاب...

باز دائی جان سرهنگ دست روی دهن او گذاشت و شمسعلی میرزا ادامه داد:

– پس ظاهراً کارد را بدست راست داشته است. دست چپش هم چیزی بود؟

– من چه می‌دانم... من چه می‌دانم...

اسداالله میرزا طاقت نیاورد ساکت بماند:

– لابد دست چپش هم عضو شریف بوده!

فرخ لقا خانم سخت عصبانی شد و بعنوان اینکه منظور از این گفتگو توهین به داماد اوست با تمام علاقه ای که به ماندن و پیدا کردن سوژه بدگوئی و غیبت داشت با اعتراض از باغ بیرون رفت. اسم داماد او آقای شریف بود.

شمسعلی میرزا ادامه داد:

– آقای دوستعلی خان دقت کنید این سئوال خیلی اهمیت دارد شما در موقع سوء قصد...

شمسعلی میرزا لحظه ای تردید کرد و سپس خیلی قاضی وار گفت:

– ناچارم برای این سئوال جلسه را سری اعلام کنم...

دائی جان ناپلئون اعتراض کرد:

– سری یعنی چه، حضرت والا؟ ما غریبه نیستیم خواهرم را می‌گویم کمی برود آنطرف تر... خواهر جان شما یک دقیقه بروید آنطرف بعد برگردید.

مادرم که معمولاً جرأت نمی‌کرد در مقابل دائی جان اظهار نظر کند با لحن تندی گفت:

– آقا من برمی گردم منزل، هر چیزی یک حدی دارد... این حرکات بچگانه از سن ما قبیح است.

ولی دائی جان نگاه تندی باو انداخت و با لحن آمرانه ای گفت:

– عرض کردم یک دقیقه آنطرف تشریف داشته باشید.

مادرم طفلک یارای مقابله نداشت. دستور او را اجرا کرد. شمسعلی میرزا لحظه ای سکوت کرد و سپس از جا بلند شد. سر را به گوش دوستعلی خان نزدیک کرد و چیزی پرسید. دوستعلی خان باز ناله کنان اعتراض کرد:

– ای آقا... ولم کنید! آن پیرزن آکله... مگه ریختش را ندیدید...

اسداالله میرزا باز طاقت نیاورد ساکت بماند. چشمکی زد و گفت:

– این سئوال دیگر راجع به سانفرانسیسکو بود.

و خنده را سر داد. دائی جان ناپلئون عصبانی شد و گفت:

– آقا قباحت دارد...

بعد رو به شمسعلی میرزا کرد:

– حضرت والا مسئله چیز دیگری است. من می‌خواهم از این آدم اقرار بگیرید که چه کسی آن مطلب رابطه داشتن او را با یک زن جوان را به زنش گفته است شما دارید چیزهای عجیب و غریب...

شمسعلی میرزا بلند شد و کلاه خود را بسر گذاشت:

– پس جنابعالی بفرمائید استنطاق کنید. بنده مرخص می‌شوم. قاضی در جائی که احترام مقام قضا حفظ نشود نباید بماند!

حاضران در کش و قوس نشاندن شمسعلی میرزا سر جایش بودند که از پشت بام خانه دوستعلی خان فریادی بلند شد:

– پس این ذلیل کرده آمده آنجا!... ریشه‌اش را می‌سوزانم...

همه متوجه آنطرف شدند. خانم عزیزالسلطنه که گویا با خیال راحت تصور می‌کرد شوهرش به پشت بام پناهنده شده است و عاقبت ناچار برخواهد گشت بجستجوی او بالا آمده بود.

دائی جان فریاد زد:

– خانم جان فریاد نزنید! این چه بازی است در آورده اید!

– از آن ذلیل مرده بی همه چیز بپرسید... من می‌دانم و او...

اینرا گفت و با عجله از پشت بام بطرف خانه‌اش سرازیر شد.

دوستعلی خان که از ترس می‌لرزید باز دست را زیر شکم فشرد و فریاد زد:

– حالا میاید اینجا... آخ، بدادم برسید... مرا یکجائی قایم کنید.

و قصد کرد که برای فرار از جا بلند شود ولی او را سر جایش نشاندند.

– آرام بگیر، آقا... ما همه اینجا هستیم... باید این قضیه حل بشود...

ولی دوستعلی خان سخت تلاش می‌کرد که از جا بلند شود و بطرفی فرار کند. مشقاسم به اشاره دائی جان شانه‌های او را سخت چسبیده بود.

– بشین بابام جان، آقا اینجاست... اصلاً این چیزهای جزئی چه قابلی دارد که...

دوستعلی خان با فریاد حرف او را برید:

– نفس تو هم از جای گرم در می‌آید... داشت مرا می‌کشت این چیز جزئی است؟...

اسداالله میرزا گفت:

– مقصود مشقاسم همان چیزی است که می‌خواستند ببرند. دروغ هم نمی‌گوید چیز خیلی کلی هم نباید باشد.

مشقاسم با آرامش دنبال حرف او را گرفت:

– واالله دروغ چرا؟ تا قبر آآ...

دائی جان ناپلئون می‌خواست که فریادی سر آنها بزند ولی فرصت نکرد زیرا صدای چکش در خانه بشدت بلند شد.

دوستعلی خان بدامن عبای دائی جان آویخت:

– شما را بروح پدرتان در را باز نکنید... من از این دمامه می‌ترسم...

لحن تضرع او طوری بود که همه لحظه ای مردد برجا ماندند. ولی صدای دق الباب لحظه ای قطع نمی‌شد. عاقبت دائی جان گفت:

– بدو مشقاسم، در را باز کن آبرومان را برد!

دوستعلی خان هراسان و لرزان تقریباً زیر عبای دائی جان پنهان شد. بمحض باز شدن در خانم عزیز السلطنه با لباس خانه در حالی که یک جارو بدست داشت مثل شیری که در قفس ناگهان باز شود خود را بداخل باغ انداخت و بطرف جمع آمد.

– این ذلیل شده، این بی پدر و مادر کجا رفت... پدرش را می‌سوزانم... تکه تکه‌اش می‌کنم...

دائی جان ناپلئون در حالیکه جلوی دوستعلی خان سینه سپر کرده بود با لحن تند آمرانه ای گفت:

– ساکت باشید، خانم!

– هیچ هم ساکت نمی‌شوم... اصلاً به شما چه ربطی دارد! شوهر من است یا شوهر شما؟!...

حاضران سعی کردند او را آرام کنند ولی دائی جان ناپلئون همه را با بلند کردن دستها به سکوت دعوت کرد و گفت:

– خانم، آبرو و حیثیت خانواده ما بیش از این ارزش دارد که با این جدال‌های احمقانه لکه دار بشود. خواهش می‌کنم بفرمائید چه شده!

– از خود خفه شده‌اش بپرسید... از خود حیز چشم چرانش بپرسید!

– ممکن است بفرمائید این موضوع رابطه با زن جوان را چه کسی بشما گفته؟!

– هر کس گفته درست گفته... بی چشم و روی بی حیا یکسال است می‌گوید من خسته‌ام، مریضم، کوفتم، زهرمارم، آنوقت با زن شیرعلی قصاب... پدرش را می‌سوزانم.

در اینموقع صدای خفه ای از گلوی دوستعلی خان بیرون آمد و با تمام قوائی که در بدنش مانده بود ناله کرد:

– یا مرتضی علی بدادم برس!

و دائی جان بی اختیار با دست دهن عزیزالسلطنه را گرفت. اسم شیرعلی قصاب همه را بر جا خشک کرده بود.

شیرعلی قصاب محل آدم وحشتناکی بود. نزدیک دو متر قد داشت، تمام بدنش از سر تا پا خال کوبی شده بود و جای زخمهای چاقو در سرش فراوان دیده می‌شد. خلق و خوی او هم کاملاً متناسب با اندام ترسناکش بود. می‌گفتند که با یک ضربت ساطور گردن مردی را که با زن او رابطه داشته قطع کرده است و چون معلوم شده است که مقتول با زن او در وضع خیلی نامناسبی بوده اند فقط به شش ماه حبس محکوم شده است. این واقعه را ما بیاد نداشتیم ولی مکرر شنیده بودیم. اما اینرا خودمان دیده بودیم که مکرر سه ماه و چهار ماه دکان شیرعلی بسته بود و می‌گفتند که در زندان است. آدم شروری نبود ولی نسبت به زنش فوق العاده حساس و حسود بود. با وجود این سبعیت شیرعلی، زنش که بتصدیق بزرگ و کوچک و پیر و جوان از خوشگلترین زنهای شهر بود به شیطنت خود ادامه می‌داد.

ما یکدفعه ماجرای شیرعلی را از مشقاسم پرسیده بودیم جواب داده بود:

– واالله بابام جان دروغ چرا؟ تا قبر آآ... این شیرعلی گوشش سنگینه پچ و پچ مردم را نمی‌شنوه وقتی می‌فهمه که خودش با چشم خودش می‌بینه که ضعیفه داره یک کارهائی می‌کنه... آنوقت جوشی می‌شه با ساطورش می‌افته بجون مردم... تازه بابام جان حالا میگن خیلی عاقل شده... ولایتش که بوده میگن چهارتا از رفیقهای زنش را با ساطور تکه تکه کرده...

آنشب من از پناهگاهم وحشت دوستعلی خان و حیرت حاضران را از شنیدن اسم شیرعلی قصاب بخوبی فهمیدم، خودم یکبار زیر بازارچه دیده بودم که ساطور را طوری بطرف خمیرگیر نانوائی پرت کرد که اگر به سر او خورده بود مسلماً جمجمه‌اش را به دو قاچ متساوی قسمت کرده بود. خوشبختانه به در دکان نانوائی خورد و طوری فرو رفت که فقط زور خود شیرعلی توانست آنرا بیرون بکشد.

حاضران مبهوت و متوحش را صدای اسداالله میرزا بخود آورد:

– مومنت!... واقعاً مومنت!... این دوستعلی با این قد و قواره‌اش با زن شیرعلی سانفرانسیسکو رفته... جل الخالق!... ایواالله!

و بلافاصله رو به عزیزالسلطنه کرد:

– عزیز خانم راستی حیف بود میبریدیدش!... باید کت دوستعلی را بوسید. اصلاً از زمان سعدی تا حالا قصابها از همه مردم حتی از خود سعدی بیچاره تقاضاهای زشت داشته اند. یادتان هست که شیخ اجل فرموده: بتمنای گوشت مردن به که تقاضای زشت قصابان... حالا دوستعلی انتقام سعدی بیچاره را از یک قصاب گرفته سرزنشش هم می‌کنید؟ من جای شما بودم یک ساعت جایزه برای عضو شریف می‌خریدم...

عزیزالسلطنه طاقت شوخی و خنده نداشت فریاد زد:

– تو دیگه خفه شو! شازده قراضه!

و با جارو ضربتی حواله اسداالله میرزا کرد که شازده سرش را دزدید و بسلامت از خطر جست. پس از اینکه دو قدم فاصله گرفت گفت:

– مومنت... مومنت... با من چرا دعوا می‌کنید؟... این نره خر با زن شیرعلی سانفرانسیسکو می‌رود من باید دعواش را بشنوم... خودش می‌داند و شیرعلی و شما...

بعد در جهت خانه دوستعلی فریاد زد:

– آهای شیرعلی... آهای شیرعلی بیا خودت...

دوستعلی میرزا خود را روی اسداالله میرزا انداخت و دهن او را گرفت:

– دستم به دامنت شازده!... اگر آن خرس قطبی بشنود مرا با ساطور تکه تکه می‌کنه...

همه با هم شروع به جر و بحث کرده بودند. صدای عزیزالسلطنه و فریادش از همه بلندتر بود. در اینموقع متوجه شدم که نوکر ما چند متر آنطرف تر پشت چند درخت گل چمباتمه زده و مثل من به صحبت این جلسه گوش می‌دهد. او آدم زیاد کنجکاوی نبود و بخوبی حدس زدم که از طرف آقاجان که سروصدا را شنیده بود مأموریت یافته است بیاید و برای او خبر ببرد که چه اتفاقی افتاده است. زیرا قبلاً هم چند بار آقاجان از این مأموریت‌ها برای کشف وقایع خانه دائی جان باو داده بود.

دیدن این جاسوس آقاجان سخت آشفته‌ام کرده بود ولی چاره ای نداشتم و نمی‌توانستم کاری بکنم. صدای دائی جان ناپلئون از سایر صداها بلند تر شد:

– خانم عزیزالسلطنه من بنام بزرگ خانواده از شما خواهش می‌کنم بمن بفرمائید چه کسی بشما اطلاع داد که دوستعلی خان با زن شیرعلی قصاب رابطه دارد؟

دوستعلی خان بمیان صحبت دوید و با لحن تضرع گفت:

– دستم بدامنتان اینقدر اسم این مرد را نیاورید... جان من در خطر است.

دائی جان حرف خود را تصحیح کرد:

– بفرمائید چه کسی بشما اطلاع داد که این ابله با زن آن غول بی شاخ و دم رابطه دارد؟

عزیزالسلطنه کمی آرامتر شده بود. گفت:

– نمی‌توانم بگویم.

– خواهش می‌کنم بفرمائید!

– گفتم نمی‌توانم بگویم.

– خانم، من می‌دانم کار کار کدام آدم خبیث شروری است ولی می‌خواهم از زبان خودتان بشنوم: بنام احترام و آبروی یک خانواده بزرگ، بنام ناموس شوهرتان از شما تقاضا می‌کنم که...

دوباره داغ عزیزالسلطنه تازه شد جارو را بطرف شوهرش که کنار دائی جان نشسته و سر را بزیر انداخته بود پرتاب کرد و فریاد زد:

– مرده شور ناموس شوهرم را ببرد... می‌خواهم هفتاد سال شوهر نداشته باشم... همین فردا صبح از سیر تا پیاز را برای شیرعلی تعریف می‌کنم تا ببینم دیگر شوهری می‌ماند که بمن نارو بزند!

دائی جان ناپلئون با صدای آرامی گفت:

– بخصوص اینکار را نکنید... شیرعلی... یعنی آن شخص اگر همیشه تا دم آخر از بدبختی خودش بی خبر می‌ماند برای اینست که هیچ کس جرأت نمی‌کند موضوع را باو بگوید... همین نوکر ما مشقاسم پارسال فقط باو گفت جلوی زنت را بگیر... آنوقت شیرعلی یک هفته کار و کاسبی‌اش را ول کرد و با ساطور در خانه ما نشسته بود و ما قاسم را پنهان کردیم آنقدر التماس و درخواست کردیم تا دوباره رفت سر لاشه گوسفندهایش... نیست اینطور قاسم؟

مشقاسم موقعیت صحبت پیدا کرد:

– واالله، دروغ چرا؟ تا قبر آآ، همش چهار انگشته... ما تازه اینرا هم بهش نگفتیم... گفتیم زنت را نگذار زیادی از خانه بیرون بیاد... برای اینکه دزد آمده بود قالی‌اش را برده بود می‌خواستیم بگیم زنت را بگو خانه باشد که دزد نیاد... ما اینرا گفتیم این خدانشناس باین سوی چراغ از زیر بازارچه تا در خانه با ساطور دنبال ما کرد ما در را بستیم و غش کردیم... خدا خیرش بده آقا را باندازه ده بیست روز تفنگ بدست هوای ما را داشت...

اسداالله میرزا موقع را برای دخالت مناسب یافت با لحن جدی گفت:

– خانم جون، خدا شاهد است اگر من بچشم خودم هم ببینم که این دوستعلی یک خاکی بسرش می‌کند باور نمی‌کنم... این بدبخت جان ندارد نفس بکشد... موش از تنش بلغور می‌کشد، این چطور ممکن است که...

عزیزالسلطنه ناگهان از کوره در رفت و فریاد زد:

– ببینم... ببینم... حالا دیگر دوستعلی پیر و چلاق شد؟... دوستعلی بی نفس شد... تو خودت اگر خیلی نفس داشتی زنت ازت طلاق نمی‌گرفت!

دائی جان ناپلئون و دائی جان سرهنگ بزحمتی این دعوای جدید را ساکت کردند. شمسعلی میرزا گفت:

– اگر آقا اجازه بفرمائید من از خانم عزیزالسلطنه فقط یک سئوال می‌کنم که بکلی ابهام قضیه را برطرف می‌کند.

هنوز شمسعلی میرزا سئوالش را مطرح نکرده بود که صدای چکش در باغ بلند شد. همه بهم نگاه کردند.

– اینموقع کی می‌تواند باشد... قاسم برو در را باز کن!

همه چشم بطرف در دوختند و مشقاسم رفت که در را باز کند. بلافاصله بعد از صدای باز شدن در باغ ناگهان صدای فریاد مشقاسم بلند شد:

– وای بابام هی! شیرعلی...

یک لحظه کوتاه سکوت برقرار شد بعد صدای خفه دوستعلی خان بگوش رسید:

– شیرعلی... شیرعلی... شیر... شیر... شی... شی...

و روی مخده‌ها تقریباً از حال رفت.

شیرعلی با سر از ته تراشیده‌اش که جای زخمهای قدیمی چاقو در آن برق میزد با قدمهای سنگین نزدیک جمع رسید. سلامی کرد و به دائی جان ناپلئون گفت:

– دیدم چراغ روشنه گفتم یک عرض سلامی بکنم... باس ببخشین آقا ما نتوانستیم بیائیم روضه... رفته بودیم شابدوالعظیم...

– زیارت قبول باشد!

– سایه شما کم نشه... زیارت نرفته بودیم... رفته بودیم حساب کتابمون را با این کل اصغر گوسفندی صاف و صوف کنیم... دور از جون شما... بی پدر یک گوسفند ناخوش بما انداخته بود.

دائی جان با صدای بلند گفت:

– انشااالله حسابت تسویه شد و پولت را گرفتی؟

– اختیار دارین آقا... پول ما را کسی نمی‌تونه بخوره... البته اولش نه و نو می‌کرد اما با لاشه همان گوسفند دوتا اینور و آنورش زدیم پول گوسفند را که گرفتیم هیچی پول کرایه شابدولعظیممان را هم داد.

– حالا چه مرضی داشت، شیرعلی؟

– نمی‌دانم اما خیلی ناخوش بود... ما همش می‌ترسیدیم اهل محل ناخوش بشن... دور از جون شما نفسش باد کرده بود. ما اولش نفهمیدیم دو سه تا راسته‌اش را فروختیم... خلاصه امشب ما آمدیم خونه، منزلمان گفت شما روضه داشتین خیلی دلمون سوخت که نبودیم... سر راه گفتیم اگه بیدار باشین بگیم که ما کوتاهی نداریم، اینجا نبودیم. خلی باهاس ببخشین!

اسداالله میرزا طاقت نیاورد که شیطنتی نکند با اشاره دست دوستعلی خان را باو نشان داد:

– آقای دوستعلی خان حال شما را می‌پرسند... ایشان خیلی بشما علاقه دارند... یکدقیقه پیش ذکر خیر شما را می‌کردند...

دائی جان می‌خواست یک جوری صحبت او را قطع کند زیرا حال دوستعلی خان هیچ خوب نبود و ممکن بود شوخی اسداالله میرزا برای سلامتش گران تمام شود و همه متوجه این نکته بودند ولی نمی‌توانستند علناً دخالتی بکنند و اسداالله میرزا هم ول کن نبود:

– راستی شیرعلی گفتید نفس گوسفند باد کرده بود، با چاقو بریدیدش یا با ساطور؟

خوشبختانه شیرعلی این سئوال را درست نشنید ولی دوستعلی خان دستها را زیر شکم فشرد و لبهای رنگ پریده‌اش به لرزه افتاد و صدای ناله مانندی از گلویش خارج شد.

دائی جان نگاه تندی به اسداالله میرزا انداخت و گفت:

– اسداالله خجالت بکش!

بعد با صدای بلند به شیرعلی گفت:

– بهرحال خیلی از شما ممنونم... انشااالله دفعه دیگر می‌آئید.

– ما کوچیک شمائیم... انشااالله روضه قبول باشه.

شیرعلی خوشبختانه دیگر معطل نشد بعد از خداحافظی با یک یک حاضران براه افتاد.

مشقاسم وقتی در را بروی او بست و برگشت نفس راحتی کشید:

– شکر خدا بو نبرده که آقای دوستعلی خان... یعنی ما خیلی ترسیدیم که...

دائی جان که آمدن و رفتن شیرعلی روحیه‌اش را خراب کرده بود حرف او را قطع کرد و گفت:

– حالا دیگر تو نطق نکن!... بنظر من اصلاً بهتر است بقیه این صحبت را برای فردا بگذاریم... البته من تا ته و توی این موضوع را روشن نکنم دست بردار نیستم.

بعد رو به عزیزالسلطنه کرد:

– خانم شما هم بفرمائید منزل استراحت کنید تا فردا...

عزیزالسلطنه رو به شوهرش کرد:

– پا شو برگردیم خانه.

دوستعلی خان که تازه نفسش بجا آمده بود با چشمهای گرد از تعجب و وحشت گفت:

– چی؟... برگردیم خانه؟... من با تو بیایم توی آن خانه؟

– من یک کلمه جلوی شیرعلی حرف نزدم برای اینکه خودم باید تکلیف ترا روشن کنم... اما امشب کاریت ندارم. پاشو گور مرگت بیا بخواب.

– من هزار دفعه ترجیح می‌دهم زیر ساطور شیرعلی بروم تا با تو برگردم توی آن...

دائی جان ناپلئون حرف او را برید:

– خانم، حالا امشب بگذارید دوستعلی پیش ما بخوابد تا فردا صحبت کنیم.

عزیزالسلطنه می‌خواست اعتراض کند که صدای در خانه باز بلند شد. وقتی در را باز کردند صدای قمر دختر چاق و خل عزیزالسلطنه بگوش رسید:

– مامانم اینجا هستند؟...

و بطرف جمع آمد. تا مادرش و دوستعلی خان را دید خنده ابلهانه ای را سر داد:

– مامان بالاخره سنبل بابا دوستعلی را بریدید؟

عزیزالسلطنه با لحن تندی گفت:

– قمر! این حرفها چیه!

دوستعلی خان با دیدن دختر زنش عصبی شد و فریاد زد:

– وقتی آن زن با کارد دنبال من کرده بود این دختر داد می‌زد مامان ببر، مامان ببر... این دختر را هم باید زندانی کنید!

همه در آن واحد شروع به حرف زدن و دخالت در موضوع کرده بودند. قمر باز خنده صداداری کرد و گفت:

– راستی نبریدید؟

اسداالله میرزا که سخت به خنده افتاده بود با لحنی که معمولاً با بچه‌ها حرف می‌زنند گفت:

– ماشااالله دختر... اگر تو شوهرت بداخلاقی بکند می‌بری یا نه؟

– البته که می‌برم.

– از ته ته؟

– از ته ته!

– یک ذره‌اش را هم نمی‌گذاری؟

– یک ذره‌اش را هم نمی‌گذارم!

ناگهان فریاد طوفان آسای عزیزالسلطنه بلند شد:

– خجالت هم خوب چیزی است! حیا هم خوب چیزی است! حرف می‌گذاری توی دهن بچه که فردا بگوش خوستگارش برسد!... ای خدا! ای خدا! می‌خواستم هفتاد سال قوم خویش نداشته باشم! شماها قوم خویش هستید یا خارمغیلان؟...

ولی اسداالله میرزا کسی نبود که باین آسانی عقب نشینی کند فریاد زد:

– مومنت، مومنت... صبر کنید خانم... اگر بریدن بد است چرا شما این بدبخت مادر مرده را داشتید می‌بریدید؟ اگر این مادر مرده نجنبیده بود که الان آقا محمد خان خواجه بود!...

– یاد جد اعلات افتادی، شازده قراضه؟... اصلاً میخواهم ببینم اختیار شوهرم را ندارم؟... اصلاً بتو چه؟ اصلاً مگر تو داروغه شهری؟..

اسداالله میرزا داشت از کوره در می‌رفت. در میان صدای دائی جان و سایر حاضران که همه سعی می‌کردند دعوا را ساکت کنند فریاد زد:

– مومنت، مومنت اصلاً بمن چه؟ مرده شور خودش و عضو شریفش را ببره!...

از فریاد اسداالله میرزا که کسی به آن عادت نداشت تقریباً همه ساکت شدند. ولی اسداالله میرزا باز نتوانست بر طبیعت خود غالب شود. از سکوت سایرین استفاده کرد و با صدای آرامتری ادامه داد:

– اصلاً عضوی که در اداره شما خدمت کند هر قدر شریف باشد بهتر است اخراج شود، اعدام بشود...

حین گفتن این کلمات یک قلمتراش ظریف از جیب درآورده بود. آنرا باز کرد و دنبال حرف خود را گرفت:

– ولی خواهش می‌کنم دفعه آینده از این قلمتراش استفاده کنید... چون حیف کارد آشپزخانه است!

قمر خنده احمقانه ای سر داد. عزیزالسلطنه در حالیکه از غضب می‌لرزید فریاد زد:

– حیف از من که با این اراذل و اوباش حرف می‌زنم!... بیا برویم بچه!

و بلافاصله دست دخترش را گرفت و بطرف در باغ حرکت کرد. قمر در حالیکه بدنبال مادرش می‌رفت با خنده گفت:

– حیف شد نبریدیدها، مامان، خیلی می‌خندیدیم!

مشقاسم درحالیکه سر تکان می‌داد گفت:

– دروغ چرا؟ ما اگه دو کرور بدن این قمر خانم را نمی‌گیریم!... خدا به آن شوهرش رحم کنه!

دائی جان از عدم موفقیت خود در نقشه ای که برای رسوا کردن آقاجان با استفاده از این واقعه داشت سخت گرفته و درهم بود و همه حاضران منتظر تصمیم او بودند. شمسعلی میرزا که در تمام این مدت ساکت در گوشه ای نشسته بود از جا بلند شد و گفت:

– در هر حال وقت ما تلف شد و هیچ نتیجه ای نگرفتیم. تحقیق و استنطاق در همچه محیطی نتیجه ندارد بنده با اجازه شما مرخص می‌شوم. راه بیفت اسداالله!

اسداالله میرزا که پیدا بود از ترک این مجلس متأسف است بلند شد و گفت:

– ما رفتیم... انشااالله روضه قبول باشد... انشااالله آقای دوستعلی خان خوب بخوابند و خواب شیر و حیوانات وحشی نبینند و انشااالله همیشه پنج ستون بدنشان سلامت و برقرار باشد، آمین!

شمسعلی میرزا و اسداالله میرزا براه افتادند و دائی جان ناپلئون هم عزم خانه کرد:

– پاشو دوستعلی!... پاشو امشب را اینجا می‌مانی تا فردا یک فکری بکنیم.

دوستعلی خان فریاد زد:

– ابداً نمی‌مانم... من می‌روم...

– کجا می‌روی مرد حسابی؟... بلند شو حرف مزخرف نزن!

– نمی‌مانم... نمی‌مانم... اصلاً نمی‌خواهم دیگر هیچکس را ببینم... اصلاً این خانواده را نمی‌خواهم ببینم... شماها همه قاتل جان من هستید!... صد رحمت به اضغر قاتل!

دائی جان ناپلئون از کوره در رفت:

– خفه شو دوستعلی! پاشو راه بیفت وگرنه میگویم مشقاسم با پس گردنی ببردت توی خانه!

دوستعلی خان آرام گرفت و پیشاپیش دائی جان و مشقاسم بطرف خانه دائی جان براه افتاد.

مادرم قبل از سایرین به خانه برگشته بود و مثل اینکه یکسر به پشه بند رفته بود که بخوابد. من پاورچین بطرف خانه برگشتم. آقاجان که حتم داشت اهل خانه به پشه بند رفته و خوابیده اند در گوشه ای با نوکرمان با صدای آهسته صحبت می‌کرد. آرام داخل پشه بندم شدم و با دقت گوش دادم. نوکرمان همانطور که حدس زده بودم برای آقاجان جاسوسی کرده بود و داشت گزارش وقایع را باو می‌داد. گاهگاه آقاجان حرف او را قطع می‌کرد و می‌گفت:»اینرا خودم هم شنیدم.«از آنجا دانستم که آقاجان علاوه بر اینکه نوکرمان را مأمور جاسوسی کرده است خودش هم در گوشه ای به گفتگوی حاضران در مجلس دائی جان گوش داده است چون حتی مرافعه عزیزالسلطنه با اسداالله میرزا را شنیده بود.

وقتی آقاجان به پشه بند رفت که بخوابد صدای آهسته گفتگوی او و مادرم توجهم را جلب کرد.

در صدای آقاجان غضب و کینه موحشی احساس می‌شد و در صدای مادرم نگرانی و غصه او را حس می‌کردم.

– آقا، الهی من پیش مرگت بشم. بیا و برای خاطر من گذشت کن! دنبال نکن! خیال کن من کنیزت هستم و براه خدا می‌خواهی آزادم کنی... کار بجائی رسیده که برادرم دارد از من هم می‌برد...

– به به! چه مرد شریفی!... چه آقای بزرگواریست برادرت!... راستی صحبت کدام برادرت را می‌کنی!... قهرمان جنگ کازرون؟... ناپلئون عصر حاضر؟... مرد آهنین؟... مرد خدا؟ بله، البته مرد خدا هم هست، امشب روضه مسلم ابن عقیل را ترتیب داده!... آفرین! باینها می‌گویند مرد خدا!... باینها می‌گویند نترس و شجاع! آب را روی خواهرزاده‌هایش بسته است!... همان کاری که شمر در صحرای کربلا کرد و آنوقت روضه مسلم ابن عقیل می‌خواند!... حالا صبر کن، فردا اتفاقات تازه ای خواهد افتاد!... راستی فردا شب یک سبزی پلو ماهی درست کن... مدتی است باین شیرعلی قصاب بیچاره وعده داده‌ام یک سبزی پلو ماهی بهش بدهیم.

التماس‌های مادرم برای آرام کردن او بجائی نرسید و مکالمه با گریه مادرم تمام شد.