دایی جان ناپلئون
فصل ۲
باز مثل اینکه یک شب بیخوابی در پیش داشتم. در پشه بند از این دنده به آن دنده میشدم و خوابم نمیبرد. بیش از یکساعت بود که از مهمانی منزل دائی جان سرهنگ به خانه برگشته بودیم. مجلس مهمانی بعد از قهر و عزیمت دائی جان و بلافاصله بعد از آن بلند شده آقاجان، تقریباً بهم خورده بود. هنوز شاید چند نفر از مهمانان بودند ولی آنقدر آهسته حرف میزدند که صداشان از حیاط منزل دائی جان تجاوز نمیکرد و یقین داشتم که راجع به واقعه اسف انگیز صحبت میکردند.
وقایع روزهای اخیر را در خاطر میگذراندم: من ناگهان عاشق لیلی دختر دائی جان ناپلئون شده بودم. بعد از روزهای پراضطراب آغاز عشق کم کم احساس خوشبختی میکردم و خوشحال بودم که عاشق شدهام ولی این واقعه اسف انگیز آرامش ما و همه را بهم زده بود. از خشم و اعتراض آقاجان بعد از اینکه از طرف دائی جان مورد اعتراض و اهانت قرار گرفته بود حدس میزدم که در ایجاد آن صدای مشکوک نقشی نداشته است. هنوز در پشه بند صدای آهسته صحبت آقاجان و مادرمان را میشنیدم. گاهی صدای آقاجان بلند و تهدیدآمیز میشد ولی پیدا بود که مادرم دست روی دهان او میگذارد. چند بار این کلمات بگوشم رسید:»خدا مرگم بدهد آقا... یواشتر، بچهها ممکن است بشنوند... هرچه باشد برادر بزرگتر ماست... الهی من پیش مرگت بشوم... تو گذشت کن!«و آخرین بار قبل از اینکه خوابم ببرد یکبار دیگر صدای تهدید آمیز آقاجان را بوضوح شنیدم:
– یک جنگ کازرونی بهش نشان بدهم که حظ کند!... برای من شعر سر ناکسانرا برافراشتن میخواند؟!
صبح روز بعد با وحشت و نگرانی وقایعی که قاعدتاً باید اتفاق میافتاد از پشه بند بیرون آمدم.
صبحانه را در میان سکوت آقاجان و مادرم خوردیم، در باغ هم سکوت کاملی برقرار بود. همه حتی درختها و گلها گوئی در انتظار عملیات انتقامی دائی جان بودند. حتی نوکر دائی جان سرهنگ که صندلیها و ظروف امانتی ما را پس میآورد سر را بلند نکرد.
تا ساعت ده در انتظار بیرون آمدن لیلی از خانه باینطرف و آنطرف رفتم عاقبت طاقت نیاوردم و به مشقاسم نزدیک شدم:
– مشقاسم، بچهها چرا امروز نیامدند باغ؟
مشقاسم در حالی که مشغول پیچیدن یک سیگار بود سری تکان داد و گفت:
– واالله، بابام جان، دروغ چرا؟ ما راستش چیزی نمیدانیم... اما میشه که آقا بهشان گفته باشه حق ندارند پاشان را از خانه بگذارند بیرون... مگر دیشب خودت خانه آقای سرهنگ نبودی، بابام جان؟ مگر ندیدی چی شد؟
– دائی جان خیلی عصبانی شده اند؟
– واالله دروغ چرا؟ ما صبح تا حالا آقا را ندیدیم. اما ننه بلقیس که چائی برایشان برده بود میگفت پنداری شیر زخمی... یعنی بابام جان حق هم دارد آقا... وقتی دارد حرف جنگ کازرون را میزند یکدفعه وسطش آنجوری بشود... حالا اگر جنگ ممسنی بود یک چیزی، اما با جنگ کازرون نمیشود شوخی کرد... ما خودمان بچشم خودمان دیدیم آقا چه کارها کرد... این امن و امانی که الان توی تمام آن راسته هست از برکت آقاست... خدا زندهاش بگذارد وقتی سوار اسب کهرش میشد شمشیر بدست میتاخت تو میدان جنگ... پنداری شیر دارد میآید، ما خودمان که خودی بودیم زهرهمان را میباختیم، چه برسد به دشمن...
– حالا مشقاسم شما خیال میکنید، دیشب این صدا...
– آره بابام جان، خودش بود... البته دروغ چرا، ما بگوش خودمان درست نشنیدیم... یعنی شنیدیم اما حواسمان تو حرفهای آقا بود... اما آقا خودش که شنید... یعنی وقتی با آقا برمی گشتیم خانه این پوری آقا هم خیلی فساد و فتنه کرد...
– مگر او هم با شما آمد خانه دائی جان؟
– آره، بابام جان، تا در خانه آمد... یعنی تو هم آمد. هی زیر گوش آقا خواند که به آقا بی ادبی شده...
– آخه چرا، مشقاسم؟ پوری چه فایده ای میبرد که بین دائی جان و آقاجان جنگ و جدال بشود؟
از جواب مشقاسم که بعدها به واقعیت آن پی بردم برجا خشک شدم:
– واالله، بابام جان، اگر از ما بپرسی، این پوری آقا خاطر لیلی خانم را میخواهد... یکدفعه هم مادرش به ننه بلقیس گفته بود که میخواهد بیاید خواستگاری لیلی خانم... آنوقت دیشب که شما با لیلی خانم بازی و خوش و بش میکردید پنداری حسودیش شده... دیگر نمیدانید که لیلی خانم سیزده چهارده سالشه میتواند شوهر کند اما شما بابام جان سیزده چهارده ساله نمیتوانی زن ببری...
بقیه توضیحات مشقاسم را دیگر نمیشنیدم. در تمام تفکراتم راجع به عشق و عاشقی همه چیز را حساب کرده بودم جز یک رقیب. در حالی که اینرا باید قبل از هر چیز حساب میکردم. در تمام داستانهای عشقی که خوانده بودم یک عاشق بود یک معشوق و یک رقیب. لیلی و مجنون و شیرین و فرهاد جلوی چشمم بودند و بفکر رقیب نیفتاده بودم.
خدایا! حالا این ابن السلام را چه کنم؟ کاش زورم باو میرسید میرفتم یک جفت سیلی آبدار بگوشش میزدم! صورت دراز شاپور نابغه بزرگ با لبخند در برابر نظرم آمده بود و او را خیلی بد ریخت تر از آنچه بود میدیدم.
اولین دستاویزی که در این دریای متلاطم به نظرم رسید باز مشقاسم بود، با ظاهری که سعی میکردم کاملاً خونسرد باشد گفتم:
– مشقاسم، بنظر شما لیلی ممکن است زن پوری بشود؟
– واالله، بابام جان، دروغ چرا؟ لیلی یک دختر بزرگ دم بخت است. این آقا پوری هم درسش را خوانده... پسر عمو و دختر عمو هم که عقدشان را توی آسمان بسته اند... گو اینکه یک کمی بچه ننه و خنگ است اما آب زیر کاه هم هست.
دوباره وحشت از عشق بر وجودم غالب شده بود. میخواستم راهی پیدا کنم که خودم را خلاص کنم... حق داشتم از اول از عشق میترسیدم. حالا حاضر بودم اگر بشود از عاشقی صرفنظر کنم. ولی کمی دیر شده بود.
بعد از اینکه تا نزدیک ظهر با دل شوریده و وحشت زدهام در جنگ و جدال بودم دوباره بسراغ مشقاسم رفتم.
– مشقاسم، میتوانم یک چیزی از شما بخواهم؟
– بگو، بابام جان.
– من باید راجع به این کتابهای مدرسه یک چیزی به لیلی بگویم، میشود شما بهش بگوئید بعد از ظهر که دائی جان خوابیدند اگر شده یک دقیقه هم باشد یک سر بیاید توی باغ؟
مشقاسم لحظه ای سکوت کرد بعد ابرویش را بالا برد و لحظه ای مرا برانداز کرد و با لبخند خفیفی گفت:
– چشم، بابام جان... یک کاریش میکنیم.
– مرسی مشقاسم، مرسی.
بعد از ظهر از وقتی حس کردم که آقاجان خوابش برد، خودم را بباغ رساندم، نزدیک نیمساعت در انتظار ماندم. لیلی با احتیاط و ترس لای در حیاط اندرونی را باز کرد و قدم بباغ گذاشت. زیر همان درختی که روز سیزده مرداد در حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق لیلی شده بودم با او روبرو شدم.
اولین حرفش این بود که زود باید برگردد. چون دائی جان باو گفته بود که اگر پا بباغ بگذارد و با من و خواهرم حتی یک کلام حرف بزند تمام خانه را آتش خواهد زد.
درست نمیدانستم چه میخواستم باو بگویم. برای چه خواسته بودم که بیاید؟ امروز ظاهراً موضوع مهمی دارم که باو بگویم. ولی چه بگویم؟
– لیلی، لیلی... میدانی مشقاسم چی میگفت؟... میگفت که پوری ترا دوست دارد و میخواهد...
از نگاه لیلی دانستم که از این ماجرا هیچ نمیداند، ناگهان متوجه وضع احمقانه خودم شدم. قبل از اینکه عاشق عشقش را به معشوقه ابراز کند وسیله ابراز عشق رقیب به معشوقه شده بود.
لیلی مدتی ساکت ماند. او هم مثل من نمیدانست چه بگوید. ما هردو قد آدمهای بزرگ بودیم ولی باز بچه بودیم. بعد از مدتی سکوت لیلی، که شاید در جستجوی کلمات بود، من گفتم:
– پوری میخواهد بفرستد خواستگاری تو!
لیلی باز مدتی هاج و واج مرا نگاه کرد. عاقبت در حالی که رنگش سرخ شده بود گفت:
– اگر اینطور بشود، تو چه میکنی؟
اگر اینطور میشد من چه میکردم؟ چه سئوالات سختی از من میکند. الان هم نمیدانم چه کنم چه رسد باینکه اگر آنطور بشود! خدایا! عاشقی چه کار سختی است! از درس حساب و هندسه هم سخت تر است. هیچ نمیدانم چه جواب بدهم. گفتم:
– واالله، هیچی... یعنی...
لیلی لحظه ای چشم در چشم من دوخت و ناگهان بزیر گریه زد و هق هق کنان بطرف در خانه خودشان دوید و قبل از اینکه من فرصت نشان دادن عکس العملی پیدا کنم بداخل خانه رفته بود و در را پشت سر خود بسته بود.
حالا من چه کنم؟... کاش منهم میتوانستم گریه کنم. اما نه! نباید گریه کنم از وقتی چشم بدنیا باز کرده بودیم حتی قبل از اینکه زبان باز کنیم و معنی کلمات را درست بفهمیم مرتب در گوش ما خوانده بودند: تو پسری نباید گریه کنی!... مگر تو دختری که گریه میکنی؟... هوهو. این پسر نیست که گریه میکند دختره... آهای دلاک باشی بیا سنبلش را ببر! وقتی به زیر زمین برگشتم و دوباره سر را زیر شمد کردم تازه آنچه باید میگفتم به ذهنم رسید:
– من پوری را مثل یک سگ میکشم... قلب سیاهش را با خنجر میدرم...
کم کم به هیجان آمدم و ناگهان از صدای بلند خودم ترسیدم:
– مگر من مرده باشم که این احمق بتو نزدیک بشود... تو مال منی! تو عشق منی... هیچکس در دنیا جرات ندارد ترا از من جدا کند.
صدای غضب آلود آقاجان مرا بعالم واقعیت برگرداند:
– کره خر، چرا داد میزنی؟ مگر نمیبینی همه خوابیده اند؟!
شب هم بسختی تمام گذشت. صبح باز بجستجوی مشقاسم رفتم. اما مشقاسم را بکلی متغیر دیدم. با چهره بسیار جدی و حتی گرفته بیل بدست سر جوی آب آنجائی که جوی آب بطرف قسمت ما در باغ سرازیر میشد ایستاده بود.
طرز ساختمان و قرار گرفتن خانههای ما در باغ طوری بود که جوی آب از کوچه وارد قسمت متعلق به دائی جان ناپلئون میشد، از آنجا به قسمت باغ متعلق بما و خانه ما و از خانه ما بخانه دائی جان سرهنگ میرفت. یعنی آب باید برای رسیدن بخانه دائی جان سرهنگ که آخرین قسمت باغ بود از خانه دائی جان ناپلئون و بعد از خانه ما میگذشت و به آنجا میرسید.
من هنوز در جستجوی کلماتی بودم که بوسیله آنها بطور غیر مستقیم از حال لیلی بپرسم که دائی جان سرهنگ در حالی که کت خود را روی دوش انداخته بود و پاچه زیر شلوار بلند را در جوراب کرده بود رسید. با لحن تعجب و تعرض گفت:
– مشقاسم، این آدم ما گفت دیشب تو نگذاشتی آب بیاید به آب انبار ما...
مشقاسم که بیل بدست بیحرکت بر جا ایستاده بود بدون اینکه به دائی جان سرهنگ نگاه کند با لحن خشکی گفت:
– واالله، آقا اینطوری شده!
– یعنی چه؟ اینطوری شده یعنی چه؟
– دروغ چرا؟ ما چیزی نمیدانیم!
– ما نمیدانیم یعنی چه؟ جلوی آب ما را گرفتی حالا نمیدانی؟
– از آقا بپرسید!... بما اینجوری گفتند.
– یعنی میخواهی بگوئی آقا گفته اند آب را روی ما ببندی؟
– از خود آقا بپرسید ما چیزی نمیدانیم.
دائی جان سرهنگ که هنوز باورش نمیآمد چنین دستوری از ناحیه برادر بزرگش صادر شده باشد بطرف مشقاسم رفت و سعی کرد بیل را از دست او بگیرد و راه آب را باز کند ولی از قیافه خیلی جدی مشقاسم که مثل یک مأمور شجاع و وظیفه شناس بیحرکت برجا ایستاده بود دانست که موضوع جدی تر از آنست که فکر کرده است. ناگهان حرکت خود را بطرف او متوقف کرد و بطرف اندرونی دائی جان ناپلئون براه افتاد. مشقاسم خیلی آرام گفت:
– راستش شما هم دارید چوب یکی دیگر را میخورید.
آنچه بین دائی جان سرهنگ و دائی جان ناپلئون گذشت بر ما پوشیده ماند. ولی بزودی دانستیم که قطع آب ما و در نتیجه قطع آب دائی جان سرهنگ از جمله اقدامات انتقامی دائی جان ناپلئون علیه آقاجان بود.
و این بد ترین انتقامی بود که دائی جان ناپلئون میتوانست از ما بگیرد. زیرا آنوقتها که آب لوله کشی نبود هر هفته یکبار میراب باشی آب را به کوچه ما سرازیر میکرد و با این آب محل بایستی آب انبارها را پر میکردیم. یعنی اگر این یک شبانه روز که آب محل جاری بود آب انبارها را پر نمیکردیم تا نوبت بعدی آب محل، آب نداشتیم. دو روز تمام میگذشت که من لیلی را ندیده بودم حتی بیاد چشمهای اشک آلود او گریه هم کرده بودم ولی بحدی رفت و آمد و مذاکرات دیپلماتیک برای حل مسالمت آمیز اختلاف موجود و رفع بی آبی زیاد شده بود که من غم و درد خود را تقریباً داشتم فراموش میکردم. حتی دیگر یک قطره آب در آب انبار منزل دائی جان سرهنگ باقی نمانده بود. گلها و درختها داشتند بکلی خشک میشدند. آقا جان لج کرده بود و کوچکترین اعتراضی نمیکرد زیرا ما هنوز کمی آب در آب انبار داشتیم و آقاجان ظاهراً بامید فعالیتهای دائی جان سرهنگ که سرنوشتش به سرنوشت ما بستگی مطلق داشت نشسته بود. چند بار جسته گریخته از پشت درهای بسته شنیدم که اقوام به آقاجان پیشنهاد عذرخواهی از دائی جان ناپلئون را کرده بودند ولی هر دفعه آقاجان با لحن تعرض از زیر اینکار شانه خالی کرده بود و حتی میگفت که اگر دائی جان از او عذرخواهی نکند و در قطع آب پافشاری کند بزور عدلیه و پلیس حقش را خواهد گرفت. اسم عدلیه و پلیس تن همه افراد خانواده را به لرزه میانداخت و همه فریاد وامصیبتا میزدند که آبروی چندصدساله یک خانواده اشرافی برباد میرود. در هر حال آقاجان وضع محکم خود را حس کرده بود و نه تنها حاضر به غذرخواهی از دائی جان نبود بلکه مصراً توقع داشت که دائی جان از او در حضور همه عذرخواهی کند. در این میان بیچاره من! طفلک لیلی! و بینوا دائی جان سرهنگ!
روز جمعه بروبیای زیادی را در خانه دائی جان سرهنگ احساس کردم. بامید دیدن لیلی خود را به آنطرف کشاندم. لیلی آنجا نبود و ما بچهها را به سالن پذیرائی راه ندادند ولی از آدمهایی که آمدند دانستم که دید و بازدید عادی در میان نبود و در واقع یک شورای خانوادگی تشکیل میشد. دو برادر دیگر دائی جان آمدند. اسداالله میرزا عضو وزارت خارجه آمد. خواهرهای دائی جان آمدند. خانم عزیزالسلطنه آمد. خلاصه دو دوازده نفر آدمهای جا افتاده خانواده در سالن خانه دائی جان سرهنگ جمع شدند. ما بچهها هم در راهرو و گوشه و کنار میپلکیدیم.
وقتی متوجه شدیم که چند بار سراغ شمسعلی میرزا را که هنوز نیامده بود گرفتند دانستیم که موضوع جدی تر از آنست که ما تصور کرده بودیم. شمسعلی میرزا در همدان مستنطق یعنی بزبان امروزی بازپرس عدلیه بود و مدتی بود بعلتی ما نمیدانستیم منتظر خدمت شده بود و در تهران زندگی میکرد.
در حدود یکساعت بعد از جمع شدن همه آنهائی که باید میآمدند، از تعارفات دائی جان سرهنگ دانستیم که شمسعلی میرزا هم از راه رسیده است.
– حضرت والا بفرمائید... حضرت والا اینجا بفرمائید.
با اینکه همیشه بما گفته بودند که پشت در گوش کردن و باصطلاح استراق سمع کار ناپسندی است تمام وجودم گوش شده بود و گوش را به در سالن چسبانده بودم. در واقع من از آنها که در سالن بودند مستحق تر بودم که از ماجرا مطلع شوم. زیرا آنها گلها و درختهای خود و شاید اتحاد فناناپذیر خانواده خود را از دست میدادند و من عشقم را و تمام زندگیم را در خطر میدیدم.
نطق پر هیجان دائی جان سرهنگ درباره فوائد اتحاد مقدس خانوادگی و مضار عدم اتحاد مقدس خانوادگی زیاد طول نکشید و با این کلمات پایان یافت:
– روح مرحوم آقاجان در قبر میلرزد. من هرچه میتوانستم برای حفظ اتحاد این خانواده قدیمی کوشش کردم. به دست و پای هر دو افتادم ولی نه داداش و نه شوهر خواهرم از خر شیطان پائین نیامدند. حالا دست بدامن شما شدهام که یک کاری برای حفظ اتحاد مقدس چند صد ساله این خانواده بکنید و نگذارید پای پلیس و عدلیه باین خانه باز شود.
من قیافه دائی جان سرهنگ را نمیدیدم ولی لحن پر هیجان و پر شور او حکایت میکرد که چقدر گلهایش و درختهای میوهاش را دوست دارد.
بعد از دائی جان، شمسعلی میرزا شروع بصحبت کرد. شمسعلی میرزا از بدو تأسیس عدلیه جدید با سمت مستنطق در عدلیه خدمت کرده بود و تحقیق و استنطاق را کلید حل هر مسئله ای، اعم از اجتماعی و غیره میدانست. از اینجهت در بیانات مؤثر و منطقی خود پیشنهاد کرد که قبل از هر چیز اولاً باید روشن شود که صدای مشکوک مورد اختلاف منشأ انسانی داشته است یا غیر انسانی. ثانیاً در صورتی که منشأ انسانی داشته است روشن شود که آیا از ناحیه آقاجان بوده است یا نه. ثالثاً اگر از ناحیه آقاجان بوده است عمدی بوده است یا غیر عمدی...
شمسعلی میرزا وقتی دید که اغلب حضار به موضوع تحقیق درباره این جزئیات اعتراض کردند بعادت همیشگی کلاه خود را بسر گذاشت و گفت:
– پس بنده با اجازه خانمها و آقایان مرخص میشوم.
اسداالله میرزا عضو وزارت خارجه عادت داشت که هر وقت میخواست کسی را به صبر و تأمل دعوت کند میگفت:»مومنت، مومنت!«که اینرا هم بعدها دانستیم که ترجمه فارسی آن اینست»یک لحظه، یک لحظه«آنروز هم وقتی دید برادرش شمسعلی میرزا کلاه را بسر گذاشت که برود فریاد زد:
– مومنت، مومنت...
و چون همه حضار در حل این مسئله به بن بست رسیده بودند با او همزبان شدند و شمسعلی میرزا را دوباره نشاندند و به تحقیقات او تن در دادند.
سئوال اول شمسعلی میرزا که آیا صدای مشکوک منشأ انسانی داشته است یا غیر انسانی جواب درستی نیافت. برای اینکه حضار که همه در مجلس مهمانی آن شب دائی جان سرهنگ حضور داشتند بعضی آن را به صندلی نسبت دادند و عده کمتری آنرا از منشأ انسانی دانستند. یکی دو نفر هم بین انسان و صندلی تردید داشتند.
سئوال فرعی مربوط به سئوال اصلی اول مطرح شد: چه کسانی نزدیک محل بروز صدای مشکوک بوده اند. آقاجان، دائی جان ناپلئون، قمر دختر خل وضع و مشقاسم...
تحقیق در این مورد از دو نفر اول مقدور نبود. قمر هم که با حال و روزگاری که داشت نمیتوانست شاهد خوبی باشد. مشقاسم کلید حل این معما بود.
بدستور شمسعلی میرزا مشقاسم را احضار کردند و شمسعلی میرزا درست مثل مستنطقی که از متهم تحقیق میکند ابتدا او را قسم داد که همه واقعیت را بگوید و هیچ چیزی جز واقعیت نگوید و بعد از تذکر این نکته که گواهی او در اتحاد مقدس یک خانواده اصیل مؤثر خواهد بود و باید با تمام قدرت وجدان خود شهادت بدهد پرسید:
– آقای مشقاسم، شما صدای مشکوکی را که آنشب میان صحبت آقا بلند شد بگوش خودت شنیدی؟
مشقاسم پس از لحظه ای سکوت جواب داد:
– واالله آقا، دروغ چرا؟ تا قبر آآ... خدا بیامرزدش ما یک همشهری داشتیم میگفت که...
– آقای مشقاسم، شما در برابر یک قاضی هستید... خواهش میکنم از موضوع خارج نشوید و جواب سئوال مرا بدهید!
– بله، ما نوکر شمائیم... شما فرمودید که آن صدای مشکوف...
– مشکوک!
– چطور مگه؟
– یعنی چه چطور مگه؟ شما گفتی مشکوف گفتم بگو مشکوک!
– واالله آقا دروغ چرا؟ ما سواد نداریم... اما میخواهیم بدانیم فرقش چیه؟
– فرق چی؟
– فرق آنکه ما گفتیم با آنکه شما گفتید؟
شمسعلی میرزا بی حوصله فریاد زد:
– آقا من گفتم مشکوک شما گفتی مشکوف گفتم بگو مشکوک!
– آنوقت این مشکوف و مشکوک یعنی چی؟
دخالت بیجای اسداالله میرزا عضو وزارت خارجه که مرتب شوخی میکرد و میخندید و در اینجا معنی صدای مشکوک را باسم برای مشقاسم توضیح داد، شمسعلی میرزا را عصبانی کرد و بعنوان اینکه با عدالت نباید شوخی کرد و دوباره کلاه را بسر گذاشت که برود. همه حضار از جا جستند و او را سر جایش نشاندند.
– خوب مشقاسم. حالا که فهمیدی منظور چیه بگو ببینم این صدای مشکوک را شما بگوش خودت شنیدی یا نه؟
– واالله آقا دروغ چرا...
شمسعلی میرزا عصبانی حرف او را قطع کرد:
– بله، بله، میدانم تا قبر آآ... تا قبر چهار انگشته، ولی جواب حرف مرا بده!
– واالله، دروغ... یعنی راستش را میخواهید یا دروغش را؟
– یعنی چه آقا. شوخی میکنی؟ وقتی سئوال میکنیم معلوم است که راستش را میخواهیم!
– خوب ما هم راستش را میگوئیم... اصلاً دروغ چرا؟ تا قبر آآ... ما یک صدائی شنیدیم... اما اینکه صدا مشکوک بود یا مشکوک نبود...
– آقا جان گفتم مشکوک.
– مگه ما چی گفتیم؟
– شما گفتی مشکوف.
– واالله، ما تا خاطرمان میاد گفتیم مشکوک. خلاصه ما یک صدای مشکوک شنیدیم.
– شما خیال میکنی که این صدا از پایه صندلی بود یا...
– یا چی چی؟
– آقا حوصلهام را سر بردی... یا آنکه الان برادرم گفت.
در اینجا باز اسداالله میرزا که ذکری از خود شنید بمیان صحبت دوید و در حالیکه خنده شدیدی را سر داده بود صحبت را قطع کرد و داستان قزوینی و مرد بزاز را گفت که مضمونش این بود:»از قزوینی موقع پارچه خریدن صدائی بلند شد. پارچههای مختلف را شروع به پاره کردن کرد که آن صدا را هم بحساب پاره کردن پارچه بگذارد. بزاز دست او را گرفت و گفت: بیخود پارچهها را پاره نکن من بعد از چهل سال بزازی صدای پاره شدن پارچه را از صداهای دیگر میشناسم.«
باز حاضران شمسعلی میرزا را که عزم رفتن کرد سر جا نشاندند و استنطاق ادامه یافت:
– خوب میگفتی مشقاسم! ما منتظر جواب تو هستیم.
همه حاضران در میان سکوت محض چشم بدهن مشقاسم دوخته بودند.
– واالله، آقا دروغ چرا؟ مثل اینکه خودش بود.
شمسعلی میرزا درست مثل اینکه بعد از چند ساعت استنطاق از یک جانی خطرناک، از او اقرار گرفته باشد نفسی براحتی کشید و لبخندی از رضایت بر چهرهاش نقش بست. نگاهی فاتحانه باینطرف و آنطرف انداخت و گفت:
– جواب سئوال اول داده شد. برویم سر سئوال دوم.
مشقاسم در جواب این سئوال که صدا از ناحیه چه کسی بوده است مدتی معطل ماند بعد گفت:
– واالله دروغ چرا؟ تا قبر آآ... گوش ما به صحبت آقا بود که داشتند قصه جنگ کازرون را تعریف میکردند... که میگفتند وسط پیشانی خداداد خان را نشان گرفتند و ماشه را کشیدند، گلوله اول خطا کرد از بغل گوش خداداد خان...
دائی جان سرهنگ دخالت کرد:
– مشقاسم، داداش تا اینجاها نرسیدند فقط رسیدند به نشانه گرفتن سر خداداد خان...
– بعله، آقا، خوب ما که خودمان به چشم خودمان دیدیم باقیش را برای شما تعریف میکنیم.
– لازم نیست... فقط جواب سئوالات حضرت والا را بده!
– واالله، دروغ چرا؟ ما وقتی صدا آمد حواسمان پیش آقا بود... برگشتیم دیدیم هم آن آقا بودند هم قمر خانم... حالا این باشد اون باشد؟ دروغ چرا؟... تا قبر...
دائی جان سرهنگ در اینجا حرف مشقاسم را قطع کرد:
– من یک فکری بخاطرم رسید. اگر خانم عزیزالسلطنه موافق باشند... یعنی بخاطر اتحاد مقدس خانوادگی یک فداکاری کوچکی بکنند...
– من چه باید بکنم؟
– موافقت بفرمائید که به داداش بگوئیم اصلاً این چیز جزئی از ناحیه قمر خانم بوده...
– نفهمیدم، قمر چی؟
– عرض کردم اگر به داداش بگوئیم که قمر یک خرده کسالت داشته آنشب آن کار...
خانم عزیزالسلطنه تازه متوجه موضوع شده بود. لحظه ای لبها را بر هم فشرد و ساکت ماند، سپس ناگهان طوفانی از فریاد و ناسزا به دائی جان سرهنگ و تمام خانواده را آغاز کرد:
– خجالت هم خوب چیزی است. از موی سفید من خجالت نمیکشید؟... دختر من؟ دختر من، حالا از اینکارها بکنه؟...
خانم طوری فریاد میزد که همه حضار دستپاچه شدند و به هزار زحمت او را آرام کردند. خشم و غضب خانم آرام گرفت ولی شروع به گریه کرد:
– دختر بزرگ کردم مثل یک دسته گل... حالا که براش خواستگار آمده... حالا که میخواهد بیک سرانجامی برسد... قوم خویشهایش براش لقمه گرفته اند میخواهند آبرو و حیثیتش را ببرند... مرده شور این روزگار را ببرد... مرده شور این اتحاد خانوادگی را ببرد...
همه حاضران چند لحظه در سکوت محضی که در واقع بیشتر ادای احترامی نسبت به بدبختی شوهر آتیه قمر و داماد آتیه عزیزالسلطنه بود تا غصه حل موضوع فرو رفتند. اولین صدائی که شنیده شد از دهن فرخ لقا خانم بود. فرخ لقا خانم از زنهای بددهن و لغزخوان و غیبت گوی خانواده بود. به کار همه دخالت میکرد و تفسیرهای او درباره حتی کوچکترین موضوع، جنگ و جدالی براه میانداخت. همینکه تا آنموقع هیچ نگفته بود باعث تعجب همه شده بود. در سکوت محضی که بعد از داد و فریاد و گریه عزیزالسلطنه برقرار شده بود ناگهان لب باز کرد و گفت:
– حق با شماست عزیز خانم... اینها هیچ ملاحظه آبرو و حیثیت و آینده یک دختر را نمیکنند.
عزیزالسلطنه منتظر نشد که او حرفش را تمام کند در حالیکه با دستمال چشمهایش را پاک میکرد، گفت:
– قربان شما خانم جان... اینها نمیفهمند دختر بزرگ کردن و شوهر دادن چقدر زحمت دارد.
فرخ لقا خانم که همیشه سیاه پوش بود و معمولاً جز به مجالس عزاداری نمیرفت با همان لحن آرام و خشک همیشگی خود گفت:
– راستی عزیز خانم چطور شد قمر کارش با آن شوهر اولش نگرفت؟ مثل اینکه به عروسی هم نرسید.
عزیزالسلطنه دوباره شروع به گریه کرد و هق هق کنان گفت:
– ده خانم جان، آنهم از دست قوم خویشها میکشم... شوهرش را جادو کردند... قفلش کردند. یک سال این مادر مرده من صبر کرد... آن بیچاره شوهر هم برایش میمرد... اما خوب، خانم جان، وقتی یک مرد را قفل کنند چه خاکی بسرش کند؟
شاپور پسر دائی جان سرهنگ که در یک گوشه سالن بیصدا و بی حرکت نشسته بود، فش فش کنان پرسید:
– عمه خانم، قفلش کردند یعنی چی؟
سئوال احمقانه ای بود. حتی ما بچهها از بس این اصطلاح را از عزیزالسلطنه شنیده بودیم و از بس زنهای خانواده در باره آن پچ پچ کرده بودند مقصود را میفهمیدیم. ولی قبل از اینکه کسی از طرفین ذینفع باو جواب بدهد اسداالله میرزا گفت:
– مومنت! تو هنوز با این سن و سالت نمیدانی قفلش کردند یعنی چه؟
و شاپور ملقب به پوری با تمام نبوغ ذاتیش جواب داد:
– از کجا میدانم؟
اسداالله میرزا چشمکی زد و با خنده گفت:
– یعنی سانفرانسیسکو نشده!
با این توضیح حتی بچههای کوچک هم که پشت در جمع بودند مقصود را دانستند چون اسداالله میرزا عادت داشت که هر وقت خودش یا دیگری یک حکایت عاشقانه نقل میکرد و پسر و دختر به خلوت میرفتند فریاد میزد:»آنوقت سانفرانسیسکو شد«یا»آنوقت سانفرانسیسکو رفتند«
اسداالله میرزا بدنبال توضیح خود خنده صدادارش را سر داد و گفت:
– اگر زودتر گفته بودند یک کاری میکردیم... هرچه باشد ما یک دسته کلید داریم که قفلها را وا کنیم... در عالم قوم و خویشی هم حاضر به همه جور فداکاری هستیم!
از این شوخی او همه حاضران حتی شمسعلی میرزای بد اخلاق به خنده افتادند. خانم عزیزالسلطنه لحظه ای دندانها را بر هم فشرد و ناگهان قاچ خربزه را با ظرف به میان اطاق پرتاب کرد و فریاد زد:
– شرم و حیا هم خوب چیزی است!... از موی سفید من خجالت نمیکشید؟... مرده شور خودت و دسته کلیدت را ببرد!
و بدون تأمل از جا بلند شد و بطرف در سالن رفت. در اینموقع دیگر در سالن کاملاً باز شده بود و ما وقایع را بخوبی میدیدیم. دائی جان سرهنگ خواست میانجی گری کند ولی خانم عزیزالسلطنه با کف دست به سینه او زد و با حالتی سخت برافروخته از سالن خارج شد.
بعد از رفتن او حاضران با نگاه و کلمات کوتاه اسداالله میرزا را سرزنش کردند ولی او از رو نرفت و گفت:
– مومنت، مومنت... بیخود بمن حمله نکنید... این را از نظر خیرخواهی گفتم که اگر خواستگار جدید هم تصادفاً قفل شد بدانند که ما در عالم قوم خویشی حاضریم خدمتی انجام بدهیم.
و دوباره قهقهه خنده را سر داد.
دائی جان سرهنگ با نگاه تندی او را ساکت کرد و گفت:
– موقع شوخی نیست... حالا میفرمائید چه کنیم که داداش از خر شیطان پیاده بشوند؟... بهرحال این وضع و نفاق و دشمنی در خانواده ما قابل دوام نیست.
اسداالله میرزا برای جبران سبکیهای خود با لحن خیلی جدی گفت:
– برگردیم به صدای مشکوک... فقط بنده میخواهم بدانم که از کجا معلوم است این صدای مشکوک اصلاً از ناحیه قمر نبوده باشد... دختری باین چاقی که خوراک هم ماشااالله هزار ماشااالله سه تای بنده میخورد ممکن است که... ممکن است که یکوقت هم...
شمسعلی میرزا باز برآشفت و با تندی گفت:
– قضیه مثل اینکه به شوخی و خنده رسیده است. در اینصورت بنده با اجازه دوستان...
– مومنت، مومنت!... خواهش میکنم عصبانی نشوید داداش... من دارم خیلی جدی چاره جوئی میکنم... میخواهم از آقای سرهنگ بپرسم که اصولاً چه احتیاجی به رضایت خانم عزیزالسلطنه دارند؟ خود شما میتوانید به آقا بگوئید کار قمر بوده است...
این پیشنهاد همه حاضران را بتفکر وا داشت. بله، واقعاً چه حاجتی بود که اصلاً موضوع را به خانم عزیزالسلطنه بگویند؟
بعد از لحظه ای دائی جان سرهنگ گفت:
– اما من چون خیلی برای آشتی دادن داداش و شوهر خواهرم تلاش کردهام حرف مرا باور نمیکند چطور است که از ناصرالحکماء بخواهیم که اینکار را انجام بدهند.
همه فکر او را پسندیدند و مشقاسم را دنبال دکتر ناصرالحکماء که روبروی باغ منزل داشت و از سالها پیش طبیب خانوادگی ما بود فرستادند.
طولی نکشید که ناصرالحکماء با چشمهای پف کرده و غبغب چند طبقه وارد شد، تکیه کلام ناصرالحکماء»سلامت باشید«بود.
به همه حاضران سر فرود آورد:
– سلامت باشید... سلامت باشید...
وقتی دائی جان سرهنگ موضوع را باو گفت تقریباً بدون اعتراض پذیرفت و حتی برای راحتی وجدان خود بلاتامل دختر بیچاره را مقصر اصلی دانست:
– بله آقا، بله آقا، اصلاً بنده بارها به خانم عزیزالسلطنه گفتهام که باید قمر خانم را معالجه کنند... این دختر چاق است، زیاد میخورد، چیزهای نفاخ میخورد... عقل درستی هم که ندارد... طبیعی است وقتی عقل نباشد نفخ معده هم باشد این اتفاقات اجتناب ناپذیر است.
دکتر ناصرالحکماء در مقابل ابراز امتنان دائی جان سرهنگ و حاضران بلاتامل»سلامت باشید«گویان بعزم منزل دائی جان ناپلئون براه افتاد.
نیمساعتی با شوخیها و قصههای هرزه ای که اسداالله میرزا حکایت میکرد گذشت. سروکله دکتر ناصرالحکماء پیدا شد. خیلی بشاش و راضی به نظر میرسید:
– سلامت باشید... الحمدواالله رفع سوء تفاهم شد... آقا خیلی پشیمان شدند که در قضاوت عجله کرده بودند... قول دادند که فردا جبران کنند. البته منهم خیلی کار کردم... حتی به روح مرحوم پدرم قسم خوردم که خودم بگوش خودم آنشب صدا را شنیدم و جهتش را درست تشخیص دادهام.
شادی همه حاضران بخصوص دائی جان سرهنگ زایدالوصف بود، ولی من بخصوص از خوشحالی در پوست نمیگنجیدم. دلم میخواست دست دکتر را ببوسم، اسداالله میرزا بشکن میزد و با قهقهه به دکتر وعده میداد که او را برای عضویت جامعه ملل پیشنهاد کند و من از ته دل بشوخیهای او میخندیدم.
اسداالله میرزا در حالیکه از جا بلند میشد که برود با خنده گفت:
– مومنت! اتحاد خانوادگی نجات پیدا کرد ولی مواظب باشید چیزی بگوش خواستگار قمر نرسد برای اینکه ایندفعه دیگر خود بخود قفل میشود و اگر ایندفعه هم سانفرانسیسکو نشود آنوقت خانم عزیزالسلطنه قفل و کلید همه را یکی میکند!
موقعی که حاضران مشغول خداحافظی از دائی جان سرهنگ بودند چشمم به قیافه درهم و گرفته پوری نابغه بزرگ افتاد. بخوبی حس کردم که از رفع بحران سخت آشفته است. ولی من آنقدر خوشحال بودم که بحال او اعتنائی نکردم و بطرف خانه خودمان دویدم این خبر خوش را به آقاجان برسانم.
آقاجان زیاد اظهار شادی و شعف نکرد و زیر لب گفت:
– حماقت هم درواقع سعادتی است.
مادرم باز به التماس و درخواست افتاد:
– حالا که او کوتاه آمده، شما هم کوتاه بیائید. الهی من پیش مرگت بشوم، ترا به روح پدرت دیگر دنبال نکن!
شب شده بود و من دیگر امید اینکه لیلی را ببینم نداشتم ولی با خیال او و بامید دیدار او بخواب آرامی فرو رفتم.