دایی جان ناپلئون

ایرج پزشکزاد

مؤخره

پایان داستان


داستان عشق من و زندگی عاشقانه‌ام بپایان رسیده است اما شاید لازم باشد ذکری از افراد خانواده خودم و قهرمانان این داستان بکنم.

بعد‌ها دانستم که لیلی خیلی آسان تر از من این ناکامی را تحمل کرده بود. البته مدتی طول کشیده بود تا زندگی مشترک او با پوری شروع شود. ظاهرا معالجه دکتر ناصر الحکما به کندی پیشرفت کرده بود. ولی وقتی من برگشتم صاحب سه دختر بودند که خوشبختانه برای حیثیت پوری همه نسخه بدل خودش بودند و با دائی جان سرهنگ که در درجه سرگردی بازنشسته شده بود در باغ زندگی می‌کردند و اینها آخرین ساکنان قسمت باقیمانده باغ بودند. اما از سایر قهرمانان قبل از همه از عاقبت به خیر ترین آنها یعنی آسپیران غیاث آبادی و قمر یاد میکنم. آسپیران با ذکاوت و زرنگی اموال موروثی قمر را جمع و جور کرد و کم کم آدم ثروتمندی شد. چهار پنج سال بعد از مراجعت من از فرنگ بچه‌هایش را برای تحصیل به آمریکا برد– چون قمر دوری از بچه‌ها را نمیتوانست تحمل کند بعد از آنکه عزیز السلطنه مرحوم شد زن و شوهر به آمریکا رفتند و الان خیال میکنم در کالیفرنیا هستند.

دوستعلی خان بعد از آنکه عزیز السلطنه مرحوم شد دوباره زن گرفته است و از قراری که شنیده‌ام زن جدید دوستعلی خان روزگاری برای او ساخته که روزی هزار بار یاد عزیز السلطنه میکند.

چند سال قبل در میان کاغذ پاره‌های مرحوم آقا جان کاغذ دائی جان ناپلئون به آدلف هیتلر را پیدا کردم که آقا جان در حاشیه بشوخی نوشته بود»بعلت فوت گیرنده بایگانی شود!«اسداالله میرزا را آخرین بار در ختم دکتر ناصر الحکما دیدم در حالیکه شاید شصت و چند سال از عمرش میگذشت بیش از پنجاه ساله نمی‌نمود. بعنوان سلام علیک و احوالپرسی با خانمها خود را بمیان مجلس زنانه انداخته بود و طوری سرگرم خوش و بش با خانمهای جوان فامیل بود که اعتنای زیادی بمن نکرد فقط گفت:

– طفلک فرخ لقا خانم چقدر حسرت داشت مجلس ترحیم دکتر ناصرالحکما را هم ببیند ولی عمرش وفا نکرد.

– عمو اسداالله می‌خواستم یک چیزی به شما عرض کنم.

– مومنت اگر فوریت ندارد بگذار برای بعد... فرصت کردی یک سری بیا خانه بنشینیم گیلاسی با هم بزنیم...

بعد بطرف خانم مسن و دخترش دوید:

– تصدق شما... دلم برایتان یک ذره شده بود... ماشااالله ماشااالله شهلا جون چه بزرگ شده اند. خواهش میکنم یک شب قرار بگذارید با شهلا جون بیائید منزل ما... میای شهلا جون پیش عمو؟... الهی قربون این دختر ناز بروم.

در میان جماعتی که همه بنوبت در مظان اتهام نوکری و جاسوسی انگلیسا قرار گرفته بودند فقط یک جاسوس واقعی وجود داشت و او سردار مهارت خان هندی بود که خبر‌های نقل و انتقالات انگلیسی‌ها را به آلمانی‌ها میرساند. و قبل از خاتمه جنگ از طرف انگلیسی‌ها دستگیر شد.

مشقاسم بکلی از گردونه خارج شده بود و هیچکس از افراد خانواده از یکسال بعد از درگذشت دائی جان از او خبری نداشت. ظاهرا طوری این واقعه او را متاثر کرده بود که نخواسته بود دیگر هیچکس از افراد آن خانواده را ببیند یا بقول بعضی از افراد خانواده از غصه دائی جان مرده بود. خیلی وقت بعد از درگذشت دائی جان دانسته بودم که دائی جان روز آخر در بیمارستان فقط یک لحظه بهوش آمده بود و وقتی مشقاسم و آنها که خیلی نزدیک او بودند شنیده بودند که گفته بود»برتران تو هم با من میائی! «و مشقاسم مدتها ناراحت بوده که چرا دائی جان باو لقب از»ما بهتران«داده است.

بعد اسداالله میرزا برای اینکه این کدورت را از دل او زائل کند ساعتها داستان مارشال برتران و رفتن او به سنت هلن همراه ناپلئون را برایش شرح داده بود.

گمانم سال ۱۳۴۵ بود که برای گردش به یکی از شهرستانها رفته بودم. یک اول شبی بسراغ دوستی که از زمان تحصیل در فرنگ میشناختم و طبیب بود رفتم. بعد از سالها جدائی از دیدنم اظهار شوق و ذوق فراوانی کرد. لباس پوشده بود که از خانه بیرون برود. گفت که منزل یکی از دوستانش مهمان است و چون مجلس پر جمعیتی است میتواند مرا هم همراه ببرد.

وارد باغ بسیار زیبائی شدیم که یکطرف آن روی چمن بساط ارکستر ایرانی پهن بود و در گوشه دیگری ارکستر فرنگی میزد و جوانها میرقصیدند. عده مهمانان شاید در حدود صدو پنجاه نفر بود. مهمانی به مناسبت خداحافظی و باصطلاح گودبای پارتی پسر خانواده بود که برای تحصیل به آمریکا می‌رفت. مجلس بسیار پرشور و گرمی بود و خانواده ی مهربان مهمان دوستی بودند. تمام مدت چند نفر دور و بر من میگشتند که غریبی نکنم.

بعد از شام من نزدیک استخر روی نمیکتی که کنار یک آلاچیق بزرگ نسترن قرار داشت نشسته بودم و سیگارم را می‌کشیدم. زیر آلاچیق عده ای از مهمانها نشسته بودند و یک تارزن که استاد صدایش می‌کردند برای آنها قطعاتی می‌زد. ناگهان یکی از مهمانان زیر آلاچیق بلند شد و در جهتی صدا زد:

– آقای سالار یک دقیقه هم به ما برسید.

پیر مرد موقری که سبیل بزرگ سفیدی داشت و عینک ذره بینی قطوری بچشم زده بود وارد آلاچیق شد. تمام مهمانها جلو پایش بلند شدند. تارزن هم تعظیمی به او کرد.

در این موقع دوستم بطرف من آمد:

– باز قنبرک کردی یک گوشه نشستی؟

– نه خسته شدم با اجازت یک دقیقه می‌نشینم.

– پس بگذار گیلاست را پر کنم.

– مرسی... ببینم این آقائی که سبیل سفید دارد کیست؟

– به تو آقای سالار را ندیده بودی؟... آقای سالار صاحبخانه است.

– شغل و کارش چیست؟ مثل اینکه از گردن کلفت هاست؟

– واالله کاری که نمیکند ملاک است اینطوری که میگویند در تهران مقدار خیلی زیادی زمین داشته که وقتی خریده بیابان بوده بعد به متری هزار و دو هزار تومان رسیده... خلاصه ظرف چند سال میلیونر شده است... ولی آدم خیلی خوبی است بیا برویم باو معرفیت کنم... حتما ازش خوشت میاد. خاطرات زیادی دارد... آخر میدانی از مشروطه خواهان بوده است... سالها با انگلیسا جنگ کرده است.

– با انگلیسا؟

– بله گویا انگلیسا هم چندین بار قصد جانش را کرده اند... بیا برویم معرفیت کنم.

– نه مرسی... الان دارند صحبت میکنند. باشد بعد.

آقای سالار عصای خود را بکناری گذاشت و نشست رو به تارزن کرد:

– قدم ما شور بود؟ چرا دیگر نمیزنید؟

– الان با کمال افتخار یک کمی خسته شدم.

پیرمرد خنده ای کرد و گفت:

– جوانهای امروزی را میبینید؟ یک پنجه می‌زنند خسته می‌شوند...

تذکر دوستم درباره سوابق مشروطه خواهی و جنگ با انگلیسا گوشهای مرا تیزکرد.

بنظرم رسید که صدای آقای سالار بگوشم آشناتر آمد. پیرمرد ادامه داد:

– یادش بخیر خاطرم می‌آید... گرماگرم جنگ کازرون بود... نمیدانم براتان گفته‌ام یا نه. انگلیسا ما را از یک طرف محاصره کرده بودند... خدادادخان یاغی هم که نوکر خودشان بود با تقریبا هزار سوار از یکطرف دیگر... من دیدم هیچ چاره ای نیست غیر از اینکه خداداد خان را با گلوله بزنم... یک کلاه پوست داشتم سر چوب کردم. خداداد خان سرش را از پشت سنگ آورد بالا... مولای متقیان را یادکردم وسط پیشانیش را نشانه رفتم... خدا بیامرزدش یک تابینی داشتم که بعد‌ها وقتی انگلیسا موقع جنگ قشون فرستادند ایران از ترسش دق کرد... یعنی انگلیسا میخواستند مرا بگیرند آن بیچاره دل و جرات زیادی که نداشت از ترس سکته کرد و مرحوم شد... چی داشتم میگفتم... بعله حالا خدادادخان وقتی تیر خورد چطور قشونش پراکنده شد و ما چطور به انگلیسا حمله کردیم بماند... ولی صحبت ساز بود... یک دوستعلی خانی داشتیم که کمانچه خوب میزد... باور کنید آقا از غروب آفتاب کمانچه زد تا دوباره آفتاب آمد بالا... چند تا از انگلیسا که اسیرشان کرده بودیم دهنشان از تعجب بازمانده بود... مرتب به انگلیسی میگفتند آفرین مرحبا دست مریزاد...

در اینموقع دختر صاحبخانه سری به آلا چیق کشید و با خنده گفت:

– پاپا شما هم وقت برای خاطره تعریف کردن پیدا کردید بگذارید مهمانها یک کمی تفریح کنند.

مردها همه با هم اعتراض کردند و با تعارف و تملق زیاد ثابت کردند که شیرین ترین حکایت را می‌شنوند و زنها از طرف دیگر دلبری کردند:

– ماشااالله چه تودهن گرمی دارند آقای سالار.

صدا و آدم را تقریبا شناخته بودم ولی هنوز مطمئن نبودم. دختر ناگهان خود را روی زانوهایش پدرش انداخت و با خنده گفت:

– اصلا بابا شما مگر انگلیسی بلدید؟

– واالله دروغ چرا؟ تاقبرآ آ...

آقای سالار ناگهان ساکت شد مثل اینکه این کلمات را نمی‌خواست بگوید. ولی از دهنش پریده بود نگاهی به اطراف خود کرد و دنباله صحبت را گرفت.

در این موقع دوست من با یک گیلاس ویسکی بطرف من آمد گفت:

– خیلی با علاقه داری صحبت‌های آقای سالار را گوش میدهی! بیا برویم آشنایتان کنم.

گفتم:

– با اینکه واقعا از ته دل آرزو دارم ولی الان نمی‌خواهم با آقای سالار روبرو بشوم. انشااالله بعد.

و دیگر فرصتی دست نداد که او را ببینم.

✳ ✳ ✳

امشب مشغول نوشتن آخرین سطور این ماجرا بودم. تلفن زنگ زد از یک هتل پاریس می‌خواستند با من صحبت کنند.

– بله بفرمائید.

– سلام بابا جان... حالت خوب است؟... یادی از ما نمی‌کنی؟... نشناختی؟

– ده عمو اسداالله شما کجائید؟

– الان یک هفته است آمده‌ام پاریس... فردا پیش از ظهر میخواهم بروم جنوب فرانسه... دو تا هم مادموزال مثل غنچه کشمیر همراهم می‌برم. خواستم ببینم میائی چهار پنج روز با هم باشیم؟

– عمو اسداالله من هزار جور کار دارم... اگر زودتر میدانستم شاید...

– مومنت میخواستی از عید نورز وقتت را رزرو کنم؟ من خودم با اینها دیروز آشنا شده‌ام مال ولایت سوئد هستند... حرف زیادی نزن راه بیفت... از آنجا هم یک سری به سانفرانسیسکو می‌زنیم.

– عمو اسداالله خیلی عذر میخواهم ولی کار اداری دارم. وانگهی من معلوم نیست بتوانم تا فردا صبح از ژنو خودم را به پاریس برسانم. انشااالله یک دفعه دیگر...

صدای فریاد اسداالله میرزا گوشم را کر کرد:

– گندت بزنند! چه آنوقت که بچه بودی چه وقتی که جوان بودی چه حالا عرضه ی سانفرانسیسکو نداشتی و نداری... پس خداحافظ تا تهران!

پایان، ژنو– مرداد ۱۳۴۹