دایی جان ناپلئون

ایرج پزشکزاد

۲۳

فصل ۲۳

واژه‌های دشوار با خط‌چین مشخص شده‌اند. برای دیدن آوانویسی، معنی انگلیسی و تعریف فارسی، روی واژه نشانگر را نگه دارید یا روی آن ضربه بزنید. (Hover or tap the underlined words.)

چهار شنبه موعود که قرار بود نماینده انگلیسا مذاکرات خود را با دائی جان ناپلئون آغاز کند رسید.

از پیش از ظهر آقاجان به عنوان اینکه چند نفر مهمان مردانه دارد همه ی اهل خانه، حتی نوکرمان را پیش یکی از عمه‌های مادرم که در تجریش منزل داشت به مهمانی فرستاد. من یبا اصرار و التماس راضیش کردم که اجازه بدهد به مهمانی نروم و در خانه بمانم. قرار ملاقات برای ساعت ۴ بعد از ظهر بود. از ساعت دو بعد از ظهر آقاجان و اسداالله میرزا دو سه بار به خانه سردار هندی رفتند و برگشتند قیافه‌های آنها به تناوب باز می‌شد و در هم می‌رفت. مثل اینکه مسائل و اشکالات متعددی را حل و فصل می‌کردند. بعد دائی جان سرهنگ هم به خانه ما آمد. از پچ پچ و کلمات آهسته ای که با هم رد و بدل می‌کردند دانستم که تنها مسئله بغرنج باقیمانده موضوع هندی بودن نماینده است. از همه خوشبین تر اسداالله میرزا بود که چند بار تکرار کرد:» ان شاء االله آن هم درست می‌شود. «

کمی بعد از ساعت سه دائی جان سرهنگ را دنبال دائی جان ناپلئون فرستادند. من دو روز بود که از نزدیک شدن و حرف زدن با لیلی پرهیز می‌کردم چون نمی‌دانستم به او چه بگویم. نمی‌دانستم اگر تصادفا از این ملاقات بوئی برده باشد و سوالی بکند چه جوابش بدهم. چون مطمئن بودم دائی جان اجازه نخواهد داد من هم در مذاکرات حاضر باشم محل اختفای مناسبی پشت یکی از درهای سالن منزلمان که به اطاق کوچکی باز می‌شد برای خودم تعبیه کرده بودم. خوشبختانه آن اطاق کوچک پشت سالن به راهرو باز می‌شد و من در محل اختفایم زندانی نمی‌شدم. اسداالله میرزا بمن سفارش کرده بود که هر جا هستم آماده باشم که در صورت احتیاج به جریان کارها کمک کنم.

وقتی دائی جان ناپلئون به حیاط خانه ما قدم گذاشت پشت یک پنجره طبقه بالا مشغول تماشا بودم.

دائی جان لباس مشکی پوشیده بود، نشانی که به قول خودش از دست محمد علی شاه گرفته بود به یقه کتش بود. روی پیراهن سفید کراوات راه راه سیاه و سفیدی به گردن داشت. قیافه‌اش مرا بیاد قیافه دالایه رئیس دولت فرانسه پیش از جنگ دوم هنگام ورود به سالن کنفرانس مونیخ – آنطور که در فیلمهای خبری دیده بودم – می‌انداخت. مشقاسم هم دنبال او بود. گویا یکی از لباس‌های دائی جان را پوشیده بود چون آستین کت و شلوارش برایش خیلی بلند بود.

آقا جان و اسداالله میرزا به استقبال او رفتند. دائی جان در مقابل سلام و تعارف آنها خیلی خشک و گرفته جواب داد.

من به محل اختفایم دویدم. دائی جان به محض ورود به سالن به طرح نقشه محل ایستادن افراد مختلف پرداخت:

– داداش سرهنگ اینجا می‌ایستد... تو هم اینجا اسداالله

–...، بنده باید دست راست نماینده انگلیسا باشم...

دائی جان حرف او را برید:

– کی همچه چیزی را تعیین کرده؟... نخیر همان که گفتم شما اینجا.

– آخر توجه بفرمایید که من باید کار مترجمی را انجام بدهم از آنجا نمی‌توانم... باید به فاصله معینی بین شما و نماینده باشم.

– مگر آن سردار مهارت خان نمی‌آید؟

– آن را خودتان قبول نکردید بیاید.

– بله صلاح نیست در یک همچه مذارکرات مهمی یک آدم غریبه آن هم یک هندی حاضر باشد.

اسداالله میرزا و آقاجان و دائی جان سرهنگ نگاه ناامیدی به هم انداختند. دائی جان ناپلئون ادامه داد:

– با این ترتیب تو همان جا که می‌گو ئی بایست. مشقاسم هم دو قدم پشت سر من سمت چپ می‌ایستد.

– خیلی خوشحالم که از آن فکری که در باره مشقاسم داشتید منصرف شدید. اصلا مراقبت پشت پرده ضرورتی ندارد.

مشقاسم که در لباس گشاد خود درست نمی‌توانست حرکت کند گفت:

– خدا عمرتان بدهد آقا... ما اینقدر انگلیسا که تو جنگ کشتیم برای هفت پشتمان بس بوده... دیگر خدا را خوش نمیاد دستمان را با خون یک انگلیسای دیگر کثیف کنیم... خاطرتان می‌آید یک همشهری داشتیم که...

دائی جان با نگاه تندی صدای او را برید و گفت:

– برای این کار یک نفر آدم کاملا قابل اعتماد لازم است.

اسداالله میرزا و آقاجان نگاه متحیری به هم انداختند ولی فرصت پیدا نکردند چیزی بگویند زیرا در سالن باز شد و پوری پسر دائی جان سرهنگ در حالی که تفنگ دولولی بدست داشت وارد شد.

دائی جان با صدای محکمی گفت:

– پوری، همانطور که دستور دادم در تمام مدت پشت در راهرو انگشت روی ماشه مراقب میمانی و به محض فرمان من آتش میکنی.

اسداالله میرزا که مبهوت پوری را نگاه میکرد بی اختیار گفت:

– یا جده سادات!

بعد رو به دائی جان کرد:

– آخر آقا... ما با مذاکراتی که کردیم قرار شد نماینده بدون اسلحه بیاید. این بر خلاف رسوم مردانگی و اخلاقی و حتی جنگی است.

دائی جان در حالیکه از پشت عینک دودی به نقطه ای خیره شده بود با صدای آرامی گفت:

– قوانین جنگی را من بهتر از تو میدانم. ولی از خث طینت دشمن نباید غافل شد. پوری! دستور فرمانده‌ات را اجرا کن!

دائی جان سرهنگ که مدتی بود مبهوت باین گفتگو گوش میداد دخالت کرد:

– خان داداش، این بچه اصلا تیراندازی بلد نیست. یک وقت خدای نکرده...

– بلد نیست؟... پس در مدت خدمت چه غلطی کرده است؟

– واالله توی قسمت دفتری کار کرده... یعنی البته تیراندازی هم کرده ولی نه با تفنگ ساچمه ای.

دائی جان ناپلئون به پوری که با صورت رنگ پریده ی اسب آسا و قیافه ی ابلهانه به این گفتگو گوش می‌داد رو کرد:

– پوری اگر واقعا لیاقت این کار را نداری قبل از تحویل گرفتن پست با کمال صداقت بگو... بقول ناپلئون اقرار به ناتوانی نوعی توانایی است.

پوری با کلمات بریده، فش فش کنان گفت:

– من... عمو جان... هر طور شما دستور بدهید... من حاضرم جان خودم را برای شما فدا کنم.

– پس برو سرپستت... فرمانده‌ات به تو دستور می‌دهد.

اسداالله میرزا به میان صحبت دوید:

– مومنت، مومنت، تیراندازی با تفنگ جنگی با تیراندازی با دولول ساچمه ای خیلی فرق دارد. اگر اجازه بفرمائید من جزئیات را به پوری جان یاد می‌دهم.

و قبل از اینکه دائی جان فرصت جواب دادن پیدا کند پوری را با خود از اطاق به راهرو کشید و در را بست. من از طرف دیگر سرک کشیدم.

اسداالله میرزا تفنگ را از دست پوری گرفت و گفت:

– ببینم بابا جان... ده! این تفنگ که راستی راستی پر است...

پوری فش و فش کنان گفت:

– من هم از همین می‌ترسم... اما عمو جان دستور داده اند.

– مومنت مومنت... تو مرد فهمیده ای هستی. ما با هزار زحمت موفق شده ایم کاری کنیم که نماینده انگلیسا بیاید این اختلاف موجود را حل کند که ان شاء االله حال عمو جان خوب شود... حالا فرض کن مذاکرات به نتیجه نرسید یا بگومگوئی پیش آمد... باید به شکم نماینده گلوله زد؟... فکر نمی‌کنی که بعد می‌گیرند به جرم قتل دارت می‌زنند؟

– منکه راستی راستی در نمیکنم عمو اسداالله.

– ولی وقتی گلوله توی تفنگ باشد اگر خدای ناکرده دستت به ماشه بخورد در می‌رود.

پوری به تته پته افتاد:

– مگر ضامن ندارد؟

– این تفنگ حسن موسی ضامنش کجا بود؟... وانگهی مگر یادت رفته آن شوکی که از شنیدن صدای بمب به تو وارد آمد به چه حالیت انداخته بود؟... تازه اگر لوله‌اش توی دستت نترکد... همین دو سه ماهه چهارتا از این تفنگ‌ها توی دست مردم ترکیده است...

– عمو اسداالله من هم خیلی می‌ترسم...

– حق هم داری بترسی... حالا من اینجوری می‌کنم... آهان! آهان!

– شما که گلوله‌ها را در آوردید.

– هیس! صداش را در نیاور همینجاها با این تفنگ گردش کن بتو قول می‌دهم که احتیاجی هم به تیراندازی پیدا نمی‌شود... این تفنگها شوخی ندارد. از هر صد دفعه پنجاه دفعه می‌ترکد آن هم زیر لوله می‌ترکد، تمام ساچمه‌ها زیر شکم صاحب کار می‌خورد... خوب است به این جوانی ناقص بشوی؟... از مردی بیفتی؟... آرزوی یک سانفرانسیسکو به دلت بماند؟

پوری از وحشت به لرزه افتاده بود. دهن باز کرد ولی نتوانست دیگر چیزی بگوید.

وقتی اسدا.. میرزا به سالن برگشت دائی جان ناپلئون روی مبل نشسته بود و سایرین ایستاده بودند. اسداالله میرزا چند بار به دائی جان سرهنگ اشاره کرد. دائی جان سرهنگ بعد از مدتی کج و معوج کردن دهن و چانه شروع به صحبت کرد:

– میدانید خان داداش، یک چیزی را باید خدمتتان عرض کنم...

دائی جان ناپلئون سر را با یک حرکت سریع به طرف او چرخاند. دائی جان سرهنگ با صدایی که نگرانی و دودلی او را نشان میداد ادامه داد:

– انگلیسا برای مذاکره با مخالفین در هر مملکت از افرادشان در آن مملکت یا در آن منطقه استفاده می‌کنند... و چطور بگویم... در واقع فکر کرده اند کسانی که اهل منطقه هستند بهتر با روحیات اشخاص آشنا هستند...

– مقصودت را نفهمیدم.

– یعنی... عرض شود که... این کلنلی که الان به خدمتتان می‌رسد... یکی از افراد برجسته قشون انگلیساست...

دائی جان ناپلئون با لحن خشکی گفت:

– مگر غیر از این قراری بود؟ همین قدر که من موافقت کردم به جای یک ژنرال با یک کلنل صحبت کنم باید خیلی شکر خدا بکنند.

دائی جان سرهنگ نگاه مضطربی به اسداالله میرزا و آقاجان انداخت و ادامه داد:

یعنی این کلنل... که خیلی مورد اعتماد چرچیل است... یعنی در واقع می‌شود گفت که دست راست چرچیل و فرماندهی کل قشون انگلیساست یک هندی است.

اسداالله میرزا چشمها را بست.

لبهای دائی جان ناپلئون بطرز محسوسی به لرزه افتاد. رنگش سفید شد با صدائی که گوئی از ته چاه در میاید تکرار کرد:

– هندی... هندی...

مشقاسم هم ناگهان دست روی دست زد و گفت:

– وای بابام هی... امان از این هندی‌ها!

دائی جان سرهنگ که گوئی فکر کرد اگر رشته صحبت از دست بدهد دیگر جرات نخواهد کرد دوباره ادامه بدهد گفت:

– ولی این کلنل اشتیاق خان کسی است که نایب السلطنه هند بدون مشورتش آب نمی‌خورد.

خوشبختانه دخالت اسداالله میرزا از فاجعه ای که قیافه وحشتناک دائی جان ناپلئون خبر از آن می‌داد جلوگیری کرد:

– مومنت آقای سرهنگ فراموش نفرمائید که کلنل اشتیاق خان لقب»سر«دارد... باید بفرمائید سر اشتیاق خان.

این یاد آوری عنوان»سر«اثر معجزه آسایی روی دائی جان ناپلئون کرد.

مثل آبی که روی آتش او ریخته باشند آرامش کرد. پس از چند لحظه سکوت با صدای آهسته ای گفت:

– اگر نماینده تام الاختیار انگلیسا باشد برای من چه فرقی می‌کند.

اسداالله میرزا و آقاجان و دائی جان سرهنگ نفس راحتی کشیدند. در این موقع آقاجان که نزدیک پنجره بود به طرف حیاط خم شد و صدا زد:

– آقا شیر علی... آقای شیر علی امری داشتید؟

صدای نکره و دورگه شیر علی قصاب را از حیاط شنیدم:

– سلام عرض کردیم.

ولی قبل از اینکه جوابی به سوال آقاجان بدهد یا آقاجان دوباره چیزی بپرسد دائی جان ناپلئون گفت:

– بگذارید باشد. من به او گفته‌ام که بیاید اینجا... یعنی اگر چائی چیزی خواستیم خدمت کند.

آقاجان رو به حیاط گفت:

– آقا شیر علی منزل خودتان است... بچه‌ها نیستند... خودتان بفرمائید یک چائی بریزید... سماور پایین روشن است.

حاضران به یکدیگر نگاهی انداختند ولی چیزی نگفتند. جای تردید نبود که دائی جان همه احتیاط‌های لازم را کرده بود. حتی از شیر علی خواسته بود که برای مقابله با اتفاقات احتمالی در آن حوالی باشد.

دائی جان همچنان نشسته بود و چهار نفر دیگر حاضر در جلسه بی حرکت بر جا ایستاده بودند. حتی اسداالله میرزا که معمولا محال بود یک لحظه ساکت بماند لب فرو بسته بود. عاقبت صدای مشقاسم سکوت را در هم شکست:

– پس چرا این انگلیسی هندی نیامد؟ راستش ما خیلی دلواپسیم. خدا بیامرزدش ما یک همشهری داشتیم...

دائی جان سرهنگ غرش کرد:

– مشقاسم!

ولی مشقاسم کوتاه نیامد:

– واالله آقا، دروغ چرا؟ تا قبر آآ... ما که...

خوشبختانه صدای دورگه شیر علی در پلکان بلند شد:

– آقا این مهمانتان آمد.

دانی جان با عجله از جا بلند شد و بعد از اینکه با اشاره به حاضران دستور داد که در محل مخصوص به ایستند، دستی به نشان یقه کتش زد و به حالت خبر دار ایستاد.

شیر علی در را باز کرد. سردار اشتیاق خان وارد شد.

سرجوخه اشتیاق خان یا به قولی کلنل سر اشتیاق خان یک هندی کوتاه قد و چاق بود. اونیفرم تابستانی عبارت از یک پیراهن آستین کوتاه و یک شلوار کوتاه به تن داشت. جلد خالی هفت تیر بکمرش بود و طوری آنرا باز گذاشته بود که خالی بودنش به چشم می‌خورد.

به محض ورود پاشنه پاها رو بهم کوبید و دست را به علامت سلام نظامی به عمامه‌اش برد:

– گود آفترنون سر... هاودویودو!

دائی جان که به حالت خبر دار با رنگ پریده ایستاده بود دست را به طرف ابرو برد. ولی نه تنها او بلکه سایرحاضرین هم مثل اینکه تحت تاثیر رسمیت جلسه قرار گرفته بودند چون جوابی ندادند، غیر مشقاسم که گفت:

– سلام عرض کردیم.

دخالت مشقاسم اسداالله میرزا را به حرکت و صحبت درآورد:

– گود آفتر نون سر اشتیاق خان.

مرد هندی به انگلیسی چیزی گفت که تصور می‌کنم اعتراض به لقب سر بود چون ظاهرا چنین قراری با او نگذاشته بودند ولی اشاره اسداالله میرزا او را ساکت کرد.

بعد از دست دادن دائی جان با سرجوخه هندی که با کوبیدن پاشنه‌ها به هم توام بود، همه غیر از مشقاسم که سر پا ماند در محل هائی که قبلا معین شده بود نشستند.

من با اینکه در مدرسه شاگرد زرنگ درس انگلیسی بودم از صحبت مرد هندی چیزی نمی‌فهمیدم ولی صحبت اسداالله میرزا و غلط‌های انگلیسی او را که در محاوره مذکر را مونث و مونث را مذکر می‌کرد می‌فهمیدم.

بعد از تعارفات اولیه دائی جان لحن خشک و رسمی خود را باز یافت:

– اسداالله، خواهش می‌کنم هرچه می‌گویم کلمه به کلمه ترجمه کن... بگو من جان و مال و آبرویم را به خاطر وطنم می‌خواهم. اگر قرار باشد امتیازی به انگلیسا بدهم هزار بار ترجیح می‌دهم که کشته بشوم و جسدم خوراک گرگ‌ها و کفتارها بشود... ترجمه کن.

اسداالله میرزا شروع به ادای یک سلسله کلمات به انگلیسی کرد که میان آنها کلمه» وولف «به معنای گرگ را با صدای بلندتر گفت. عاقبت برای اینکه نشان دهد که کلمه به کلمه ترجمه می‌کند مکثی کرد و بفارسی گفت:

– مومنت، مومنت، چیز غریبی است کفتار را به انگلیسی یادم رفته چی میگویند! کفتار... کفتار را چی می‌گویند انگلیسا؟

صدای مشقاسم بلند شد:

– پنداری مردار خوار باشد.

دائی جان گفت:

– حالا آن مهم نیست... بگومن خودم به عظمت لطمه‌هایی که به قشون انگلیس زدم واقفم... من در جنگ‌های کازرون و ممسنی و ده‌ها جنگ دیگر شاید هزارها نفر از قشون انگلیسا رو نابود کرده‌ام. به مطامع استعماری آنها بزرگترین لطمه را زده‌ام ولی همه ی اینها به خاطر وطنم بوده است... برای این بوده است که انگلیسا به وطن من تجاوز کرده بودند... یک شاعر ما وقتی در طفولیت دست در لانه مرغ کرده بود و مرغ طوری به منقارش گزیده بود که خون از رگش بیرون جهیده بود می‌گوید»پدر خنده بر گریه‌ام زد که هان – وطن داری آموز از ماکیان«... اسداالله خواهش می‌کنم کلمه به کلمه ترجمه کن

اسداالله میرزا نگاه درمانده ای به این طرف و آن طرف انداخت و شروع به ردیف کردن کلمات انگلیسی کرد و در میان آنها کلمه»چیکن «را که منهم می‌دانستم بمعنای جوجه است با صدای بلند دوبار تکرار کرد.

مرد هندی که ظاهرا چیزی از نطق مترجم نفهمیده بود مرتب سر تکان می‌داد و تایید می‌کرد:

– یس، یس، چیکن... یس چیکن... دلیشوز... وری دلیشوز...

از قضا معلم انگلیسی ما دو هفته قبل کلمه دلیشوز بمعنای خوشمزه را به ما یاد داده بود.

اسداالله میرزا رو به دائی جان کرد:

– کلنل سر اشتیاق خان عرض می‌کند بله بله ما به تمام جزئیات این مبارزات وقوف کامل داریم و برای ایشان احترام زیادی به عنوان یک وطن پرست قائلیم ولی...

قیافه دائی جان درهم رفت با صدای خفه ای گفت:

– اسداالله این شخص چند کلمه بیشتر نگفت... این همه حرف توی این چند کلمه بود؟ نکند لفت و لعابی می‌دهی؟

اسداالله میرزا با عجله گفت:

– اختیار دارید آقا!... من انگلیسی می‌دانم یا شما؟... زبان انگلیسی، همه مردم می‌دانند زبان ایجاز و اختصار است... بعضی کلمات هست که اگر بخواهیم به فارسی ترجمه کنیم باید نیم ساعت حرف بزنیم... شما مگر نطق اخیر چرچیل را نشنیدید؟ یک ربع در مجلس عوام نطق کرد ترجمه فارسی و فرانسه و عربیش اینقدر طول کشید که همه مردم خوابشان برد.

مشقاسم که مدتی بود ساکت مانده بود دیگر طاقت نیاورد:

– اگر از ما بپرسید پربیراه نیست... از انگلیسا هر چه بگویی برمی آید. همان دفعه که آن سرجمت انگلیسا آمده بود که از ما امان بخواهد به ما گفت: فسلخ بعد دیلماج یک ساعت همین را واسه ما تعریف می‌کرد که چی می‌خواهد بگوید.

دائی جان سرهنگ چشم غره ای به او رفت و با صدای آهسته گفت:

– ساکت باش مشقاسم تو هم انگلیسی دان شدی؟

– واالله آقا دروغ چرا؟تا قبر آآ... ما انگلیسا را از خودشان بهتر می‌شناسیم. یعنی می‌خواهید بگوئید ما که چهل سال با انگلیسا زد و خورد کردیم زبانشان را نمی‌فهمیم؟ یادش بخیر یک همشهری داشتیم...

دائی جان ناپلئون با تشدد ولی با صدای آهسته گفت:

– قاسم خفه شو... اسداالله تو هم زودتر وضع را روشن کن... بپرس پیغامی برای من دارد چیست؟... ضمنا بگو که مبارزه با اجنبی در خون ماست مرحوم آقای بزرگ در واقع جانش را در راه مبارزه با اجنبی از دست داد.

اسداالله میرزا با صدای آهسته جواب داد:

– مومنت، مومنت، اگر خاطرتان باشد مرحوم آقای بزرگ در سال وبائی از وبا مرحوم شدند.

– مزخرف نگو اسداالله همان که گفتم ترجمه کن.

اسداالله میرزا شروع به ادای کلمات بی معنائی به انگلیسی کرد. فقط کلمات»لاست گریت آگا «را دو سه بار تکرار کرد.

من غیر از این کلمات چیزی از آن نفهمیدم و ظاهرا مرد هندی هم چیزی نفهمید. زیرا چند کلمه ای که پیدا بود بدون مقصود ادا می‌کرد بر زبان آورد. اسداالله میرزا رو به دائی جان کرد:

– کلنل سر اشتیاق خان عرض می‌کند که دولت متبوع او از شجاعت‌های خانواده شما مطلع است ولی امروز در صورتی که شما رسما متعهد بشوید که در کار آنها کارشکنی نکنید بعد از جنگ پرونده شما را با نظر موافق به مقامات...

در این موقع صداهای عجیب و غریبی که از حیاط بلند شد حرف او را قطع کرد. مثل اینکه چند نفر با هم گلاویز شده بودند. همه ی حاضران مبهوت و متحیر بر جا ماندند.

عاقبت از میان صداها صدای کلفت شیر علی مفهوم شد:

– عرض کردم آقا مهمان غریبه دارند.

و صدائی که بعد از لحظه ای توانستم تشخیص بدهم و از دوستعلی خان بود فریاد زد:

– مهمان غریبه داشته باشند. من کار فوری دارم.

سر و صدای مرافعه از طرف پله‌ها نزدیک شد. ناگهان در سالن به شدت باز شد.

دوستعلی خان گریبان آسپیران غیاث آبادی را که پیژامه راه راهی به تن داشت گرفته بود و به دنبال خود می‌کشید:

– پدرت را در می‌آورم. بی شرف بی چشم و رو... من امروز باید تکلیفم را با تو روشن کنم.

دائی جان ناپلئون با یک حرکت تند از جا برخواست و فریاد زد:

– دوستعلی خان چه خبر است؟ این چه بی آبروئی ای است راه انداخته ای؟ مگر نمی‌بینی که...

دوستعلی خان بدون توجه به حاضران آسپیران را به طرف دائی جان کشید و فریاد زد:

– این بی همه چیز بی آبرو که قرار بوده دختر بی چاره ی من را عقد کند و دو ماه بعد طلاق دهد. طلاق که نداده هیچ حالا دختر را آبستن کرده... اکبر آباد را هم دارد می‌فروشد که پولش را بخورد...

سلام علیک و تعارف گرم مشقاسم با آسپیران غیاث آبادی کمی از شدت و حدت برخورد کم کرد:

– چطوری رجب علی خان؟... راستی دیروز مش کریم از غیاث آباد آمده بود حالت را می‌گرفت گفتم واالله ما که همسایه ایم آقای غیاث آبادی را نمی‌بینیم...

آسپیران غیاث آبادی گریبان خود را از دست دوستعلی خان رها کرد و به سلام علیک با مشقاسم پرداخت بعد متوجه سایرین شد:

– سلام عرض کردیم... باید ببخشید. این آقا زده به کله‌اش... من نمی‌فهمم آدم حق ندارد با زن خودش...

ولی فرصت نکرد که حرف خود را تمام کند صدای دوستعلی خان حرف او را برید:

– به به، سلام علیکم آقای اشتیاق خان... شما کجا اینجا کجا؟ اتفاقا چند روز پیش سراغتان را از سردار مهارت خان می‌گرفتم...

دانی جان ناپلئون مثل یک آدم برق زده بر جا خشک شد:

– دوستعلی تو کلنل اشتیاق خان را می‌شناسی.

نگاه دوستعلی خان لحظه ای با تعجب بین صورت دائی جان و صورت هندی جابجا شد و قبل از اینکه متوجه اشاره‌های اسداالله میرزا و دائی جان سرهنگ بشود ناگهان قهقه خنده سرداد:

– سرجوخه اشتیاق خان! زکی کلنل شده!؟... تبریک عرض می‌کنم آقای اشتیاق خان. آن دفعه که با سردار رفتیم پس قلعه هنوز سرجوخه بودی...

همه ی حاضران برجا خشکشان زده بود. اشتیاق خان که چنین چیزی برخورد غیر منتظره ای را پیش بینی نکرده بود مبهوت به اسداالله میرزا و آقاجان و دائی جان سرهنگ نگاه کرد ولی آنها طوری جا خورده بودند که کسی به کمکش نرفت و دوستعلی خان اصرار می‌کرد:

– اشتیاق خان چرا ماتت زده... چه اتفاقی افتاده؟

مرد هندی با قیافه گرفته و مبهوت و ناراحت دهن باز کرد و با لهجه هندی ولی بفارسی گفت:

– چه عرض کنم... من امروز برای دیدار با آقا مزاحم شدم.

دائی جان دست‌ها را روی دسته‌های مبل گذاشت. تمام بدنش به لرزه افتاد با چهره ای که از سفیدی ترسناک شده بود لرزید و لرزید و بیحال روی مبل افتاد و تکرار کرد:

– خیانت... خیانت... تاریخ تکرار می‌شود..

همه بهم ریختند. دائی جان سرهنگ با نگرانی به طرف او دوید:

– خان داداش... خان داداش...

دائی جان در حالیکه چشمها را تقریبا بسته بود با صدای خفه و لرزانی گفت:

– خیانت... خیانت... برادرم... لوسین بناپارت

آقا جان فریاد زد:

– آقا... آقا حالتان چطور است؟

– خیانت... خیانت.. شوهر خواهرم...مارشال مورا

– مومنت... مومنت، کی به شما خیانت کرده؟ چرا توجه نمی‌فرمائید؟

– خفه شو ژنرال مارمون

مشقاسم آمد چیزی بگوید. اسداالله میرزا فریاد زد:

– تو دیگر ساکت باش. تو که ژنرال گروشی هستی پرونده‌ات از همه خراب تر است.

ناگهان صدای نعره ی دائی جان در اطاق پیچید:

– خیانت... پوری... شیرعلی... حمله.

ار این فرمان حمله همه ی حاضران دست و پای خود را گم کردند. مرد هندی هم با اینکه از معنای فرمان حمله دائی جان هنوز سر در نیاورده بود از این عکس العمل او که انتظارش را نداشت نگران شده بود و با اشارات سر و دست از اسداالله میرزا و آقاجان کسب تکلیف می‌کرد. من که دیگر پنهان شدن را لازم نمی‌دانستم خود را به اطاق رساندم. در آستانه ی در مبهوت ایستاده بودم. شنیدم اسداالله میرزا آهسته به سرجوخه هندی گفت:

– سردار بزن به چاک. اوضاع سخت شلوغ پلوغ هی.

و او را به طرف در کشاند. در راهرو با شیر علی که از پله‌ها بالا می‌آمد روبرو شد:

– صبر کنید آقا ما حسابش را برسیم.

و ران گوسفندی را که مثل گرزی بدست داشت بالا برد.

شیر علی از سال پیش که به مشهد مشرف شده بود توبه کرده بود که دیگر به روی کسی ساطور نکشد.

اسداالله میرزا بازوی او را گرفت و آهسته گفت:

– مومنت، شیر علی مگر دیوانه شده ای... مهمان حبیب خداست...

– واالله آقا فرمودند هر وقت صدا کردم میدوی حساب بدخواه ما را میرسی.

– شیر علی حواست کجاست... این سردار دوست آقا هستند..

مرد هندی هم که رنگ رویش سخت پریده بود در حالیکه مجبور بود برای حرف زدن شیر علی سر خود را به آسمان بلند کند با صدای وحشت زده ای گفت:

– جان شما من هیچ خصومت نداریم... آقا دوست مهربان من... آقا نگار دلبند من...

شیر علی از جلوی راه کنار رفت. در این موقع از پشت سر ما سروکله پوری که تصور می‌کنم از نگرانی احتیاجی پیدا کرده و به دست شویی رفته بود پیدا شد. فش فش کنان گفت:

– عمو اسداالله، بگذارید من حساب این هندی را برسم

اسداالله میرزا به طرف او حمله کرد:

– صدایت را ببر حالا این هم برای من شده ژنرال رومل...

و چون دید که پوری همچنان قصد هندی را دارد به شیر علی گفت:

– شیر علی این پسره را نگهش دار تا من برگردم.

در حالیکه اندام باریک و دراز پوری در حلقه دستهای شیرعلی قرار می‌گرفت اسداالله میرزا پله‌ها را دودرمیان با هندی پائین رفت. در حال پائین رفتن مرتبا به صدای بلند به هندی ناسزا می‌گفت و کف دستها را محکم به هم می‌کوفت:

–»خیال کردی بی چشم و روی کلاهبردار... خوب می‌کنم می‌زنم پدرت را هم در می‌آورم.«

وقتی هندی را از حیاط خارج کرد و برگشت، در دو کلمه ذهن پوری را که همچنان در بغل شیر علی دست و پا می‌زد روشن کرد.

– احمق جان، اگر دست روی این هندی بلند می‌کردی فردا توی کمپ انگلیسا دوتا گلوله توی مغز پوکت خالی می‌کردند.

– عمو اسداالله، من که راستی راستی نمی‌خواستم بزنمش...می خواستم عمو جان صدایم را بشنوند... پس خودتان جواب عمو جان را بدهید.

– خیلی خوبه جواب عمو جان با من... حالا دیگر ولش کن شیر علی... خودت هم برو تو حیاط.

من که پابه پای اسداالله میرزا رفته بودم دنبال او به سالن برگشتم. آقاجان و دائی جان سرهنگ با کمک مشقاسم بالاتنه دائی جان را صاف نگه داشته بودند و جرعه جرعه کنیاک به او می‌خوراندند. آسپیران غیاث آبادی و دوستعلی خان هم مبهوت به آنها نگاه می‌کردند. دائی جان با شنیدن صدای اسداالله میرزا لای چشمها را باز کرد:

– اسداالله چی شد؟... چیکارکردید؟

– نمی‌دانید با چه خفتی فرار کرد... در واقع یک عقب نشینی مفتضح... پدرش را در آوردم... آش و لاشش کردم...

دائی جان مثل اینکه ناگهان به یاد خیانت اطرافیان افتاد چشمهایش را کاملا گرد کرد، باز لب‌هایش به لرزه افتاد و با باقیمانده قوا فریاد زد:

– نمی‌خواهم قیافه خائن شماها را ببینم.

دائی جان سرهنگ آمد دهن باز کند ولی اسداالله میرزا مهلت نداد:

– آقا به جان شما... به روح مرحوم آقای بزرگ ما را هم فریب داده بود.

– یعنی شماها اینقدر احمق هستید؟... یعنی شماها...

اسداالله میرزا بمیان حرف او دوید:

– مومنت، مومنت... حالا دیگر مکر و حیله انگلیسا را باید به شما معرفی کرد؟... اینها سر فلک را کلاه می‌گذارند... جائی که هیتلر را فریب می‌دهند خیال می‌کنید نمی‌توانند ما را گول بزنند؟

حرف از نوع حرف‌های خود دائی جان بود و به بهترین وجه در او اثر کرد. با صدای خفه ای گفت:

– بدبخت‌ها وقتی من می‌گویم ا زمکر و حیله این روباه پیر غافل نشوید به من می‌خندید.

حاضران نفسی به راحتی کشیدند. مشقاسم که در مقابل این اتفاقات عجیب و غیر منتظره گلویش خشک شده بود زبان باز کرد:

– آقا کجاست تا این آقایان حرف‌های شما را بفهمند... به بزرگی خدا ما اگر جای هیتلر بودیم این آقا را می‌بردیم وردستمان که مچ این انگلیسا را بگیرند... حقه‌هایشان را برامان رو کنند.

خوشبختانه این بار هم دخالت مشقاسم به جا بود چون آثار آرامش در چهره دائی جان نمایان شد. ولی مشقاسم ول نکرد:

– واالله دروغ چرا؟ تا قبر آآ... ما به عمرمان یک همچه بی شرافتی ندیده بودیم که یک سر جوخه هندی را بفرستند جای رئیس کل انگلیسا قالبش کنند.

دائی جان چشم‌ها را که لحظه ای بسته بود باز کرد و با صدای خفه ای گفت:

– تعمد داشتند... تعمد داشتند...

و در حالیکه کم کم صدایش را بالا می‌برد ادامه داد:

– می‌خواستند مرا وادار به مذاکره با یک سرجوخه بکنند تا آبرو و حیثیت من و خانواده‌ام را بباد بدهند. می‌خواستند مرا تحقیر کنند... این هم یک نقشه انتقام بود.

دائی جان سرهنگ با نگرانی گفت:

– خان داداش... خان داداش آرام بگیرید خودتان را ناراحت نکنید، دوباره حالتان به هم می‌خورد.

دائی جان فریاد زد:

– چطور ناراحت نشوم؟... چطور ساکت بنشینم؟... در مقابل این توطئه بزرگ چطور آرام بگیرم؟... یک سرجوخه هندی را پیش من می‌فرستند که فردا در تاریخ بنویسند یک مبارز بزرگ با خفت شمشیرش را به یک هندی تسلیم کرد.

آقاجان گفت:

– حالا که الحمد الله توطئه‌شان نقش بر آب شد...

دائی جان با صدای آهسته تری گفت:

– دست تقدیر بود... مارس خدای جنگ نخواست که یک جنگجوی پیر تا آخرین حد سقوط کند... اگر دوستعلی نرسیده بود...

مشقاسم به میان حرف او دوید:

– راستی راستی اگر این همشهری ما نرسیده بود چه بلائی سرمان می‌آمد باز هم غیاث آباد و غیاث آبادی‌ها.

دائی جان نگاهی به طرف دوستعلی خان انداخت و گفت:

– دوستعلی بیا نزدیک... بیا بنشین... اگر خداوند چشم اینها را بست لااقل به دل تو انداخت که در این گرداب مخوف به کمک من بیایی... تو سردار من هستی.

اسداالله میرزا که مبهوت این صحنه را نگاه می‌کرد آهسته به آقاجان گفت:

– ملاحظه میفرمائید حالا ما بد شدیم... دوستعلی خره دست پربرکت مارس خدای جنگ شد.

و آقاجان آهسته جواب داد:

– عیب ندارد... بگذارید آقا آرام بگیرد... دوستعلی خان خود خدای جنگ بشود.

اسداالله میرزا فورا یک گیلاس دیگر کنیاک برای دائی ریخت. بعد از طوفان آرامش دلچسبی برقرار شد. در این موقع پوری در آشیانه در ظاهر شد ولی قبل از اینکه چشم دائی جان به او بیفتد اسداالله میرزا به طرف در دوید و آهسته گفت:

– برو بیرون... الان چشم آقا به تو بیفتد باز یادشان می‌آید. یک دقیقه بیرون باش.

و در را بست. من در یک درگاهی دور از نگاه دائی جان یستاده بودم اسداالله میرزا اشاره کرد که همانجا بمانم. دائی جان سرهنگ به طرف اسداالله میرزا رفت و آهسته گفت:

– اسداالله این وسط قالیچه من چی می‌شود؟

– مومنت، مومنت. آقای سرهنگ میخواهید یک قال تازه راه بیندازید. شما که میفرمائید حاضرید جان خودتان را برای خاطر آقا بدهید...

– ولی شازده، این مردکه شارلاتان که کاری نکرد. مگر من نذر داشتم که یک قالیچه اصفهان به سرجوخه اشتیاق خان بدهم؟

اسداالله میرزا ابروها را بالا برد و با صدای آهسته جواب داد:

– خوب آن را ازش پس می‌گیرید، زیاد ناراحت نباشید.

– من دیگر کجا این مردکه را گیر بیاورم.

– واالله عرض کنم به حضور انورتان که... البته سرجوخه برای این، بازی ما را قبول کرد که قرار بود امشب حرکت کند. ولی ناراحت نباشید آدرسش را به من داد. فردا یک کاغذ برایش به آدرس سردار اشتیاق خان جبهه العلمین تانک ۲۳۸ بنویسید.

دائی جان سرهنگ زیر لب غرید:

– مرده شور آن ریخت بد شازده‌ات را ببرد.

– مومنت، البته اگر تا رسیدن کاغذ کشته نشده باشد... البته یک راه دیگر هم دارد و آن این است که به آقا بفرمائید عوضش یک قالیچه به شما بدهند.

– واقعا، همین مانده که به خان داداش بگویم قالیچه به سرجوخه هندی رشوه داده‌ام تا جای نماینده انگلیسا بیاید مذاکره کند مگر از جانم سیر شده‌ام؟

– آقای سرهنگ، دنیا زیر و رو دارد... برد و باخت دارد.

دائی جان سرهنگ نگاه پر کینه ای به او انداخت و به طرف بقیه حاضران که دور دائی جان ناپلئون حلقه زده و آهسته صحبت می‌کردند رفت.