دایی جان ناپلئون

ایرج پزشکزاد

۲۰

فصل ۲۰

واژه‌های دشوار با خط‌چین مشخص شده‌اند. برای دیدن آوانویسی، معنی انگلیسی و تعریف فارسی، روی واژه نشانگر را نگه دارید یا روی آن ضربه بزنید. (Hover or tap the underlined words.)

– سلام مشقاسم. صبح شما بخیر!

– سلام بابام جان! چطور باز سحر خیز شدی؟... بابام جان تو که صبح باین زودی میتوانی بلند بشوی هر روز همین موقع پاشو دو تا رکعت نماز بخوان! این دنیا آخر عاقبتی ندارد، فکر آن دنیا هم باش!

– چشم، مشقاسم... من با خودم شرط کرده‌ام که وقتی بزرگ شدم... یعنی

وقتی درسم تمام شد حتما نماز بخوانم...

– بابام جان نماز بزرگ و کوچک ندارد.... ما یک همشهری داشتیم...

اگر میگذاشم که قصه‌اش را شروع کند دیگر فرصت از دست میرفت حرفش را بریدم:

– مشقاسم میتوانم خواهش کنم این کاغذ را بدهید به لیلی؟

– باز شبی فکرهای عشق و عاشقی بسرت زده؟... اینکار هم بی معصیت نیست... آدم دختر دم بخت مردم را هوائی بکند بعدش هم بی فایده... یک چیزی میخواستم بگویم، اما راستش نمیدانم که...

مشقاسم لحظه ای بفکر فرورفت. من از قیافه‌اش حدس زدم که اتفاق تازه ای افتاده است، با هیجان پرسیدم:

– راجع به من و لیلی؟

– نه، نه، اصا هیچی... پنداری یک هوا....

– خواهش میکنم مشقاسم! خواهش میکنم بگو!

– لا اله الا االله... آدم زبان صاحب مرده‌اش را اگر... یعنی راستش دروغ چرا؟ تا قبر آ آ... اصلا چیزی نبود.

به التماس افتادم، دل مشقاسم به رحم آمد یا نتوانست به عشق طبیعی خود به پر حرفی غالب شود، سری تکان داد و گفت:

– راستش عروسی لیلی خانم با پوری آقا دارد سر میگیرد.

– چی؟ عروسی؟ چطور مشقاسم؟ خواهش میکنم چیزی را از من پنهان نکن. ترو بجان هر کس دوست داری هر چه میدانی من بگو.

مشقاسم کلاه خود را کمی بالا زد، پیشانی را خاراند و گفت:

– پنداری ناخوشی پوری آقا پاک خوب شده... یعنی دوا درمان دکتر ناصرالحکماء کار خودش را کرده...

– مشقاسم، خواهش میکنم رو راست حرف بزن! چه اتفاقی افتاده؟ چه خبری داری؟

– واالله بابام جان دروغ چرا؟ تا قبر آآ... پنداری ان قوه برقی که دکتر بدل و روده‌های پوری آقا میگذاشت کار خودش را کرده... حالا میخواهند امتحانش کنند...

– چطوری میخواهند امتحنش کنن؟ آخر مگر میشود که...

– آره بابام جان... یک زن پیدا کرده اند که... اما اینکه میگویم باید قسم بخوری که از ما نشنیده بگیری.

– قسم میخورم، به جان آقا جان... بقرآن مجید... به جان لیلی...

– این پسر که ناموسش از مردی افتاده بود حالا پنداری... یعنی که... خلاصه درست شده... میخواهد یک زن بیاندازند جلو دستش که امتحان کند. اگر تو این امتحانش رفوزه نشود فرداش عروسی با لیلی خانم را راه میاندازند.

با اینکه هنوز موضوع را نفهمیده بودم نفسم در سینه بند آمده بود. با دهن باز و چشماهی مبهوت مشقاسم را نگاه میکردم. در انتظار توضیحات بیشتر او بودم.راه افتاد و گفت:

– بابام جان صبر کن من بروم شیر بخرم برگردم برات تعریف میکنم.

مشقاسم از در باغ بیرون رفت و من بهت زده و بیحرکت بر جاماندم.

صبح یک جمعه بهاری در سال ۱۳۳۱ بود. مشقاسم مدتها بود که راز مرا از دهن خودم شنیده بود.

چند ماهی از شب مهمانی آقا جان به افتخار آسپیران غیاث آبادی میگذشت و من رنج و محرومیت بسیار تحمل کرده بودم.

بعد از آن شب کذائی که به دعوا و مرافه و زد و خورد انجامید و موجب شد که چند ردیف سیم خاردار بین و من و لیلی جدائی بیندازد، سه چهار ماه تمام مرزها برویم بسته بود.

دائی جان که خانه خودش را از خانه ما با سیم خاردار جدا کرده بود نه تنها هر نوع تماس را بین من و لیلی ممنوع کرده بود بلکه سایر افراد خانواده او هم حق حرف زدن با افراد خانواده ء آقا جان را نداشتند.

از طرفی چون سخت معتقد بود که انگلیسا خوانواده او را هم از انتقام و زجر و شکنجه معاف نخواهند کرد از دائی جان سرهنگ خواسته بود که یک مصدر مخصوص بگیرد.

این مصدر که ترک زبان بود و از فارسی جز چند کلمه چیزی نمیدانست مرد قوی هیکل و خشنی بود. صبح‌ها همراه لیلی تادم مدرسه میرفت و ظهرها اورا به خانه برمیگرداند. همینطور عصرها من به هیچوجه نمیتوانستم آنطور که نقشه کشیده بودم در راه مدرسه یک کلمه با لیلی حرف بزنم. یکی دو دفعه که سعی

کردم باید ردوبدل کردن دو کلمه سر راهش بیاستم، مصدر کمربند ضخیم و خشن خود را از کمر باز کرده و طوری بطرف من حمله برد که اگر با تمام قوت پاهایم فرار نکرده بودم بدست او کشته شده بودم.

تلفن هم تحت کنترل شدید قرار گرفته بود بعد از مدتی تلاش بی نتیجه برای دیدن و حرف زدن با لیلی عاقبت تنها راه نجات را در این دیدم که راز عشقم را بامشقاسم که پیدا بود ماجرا را حدس زده است علنا در میان بگذارم و از او کمک بخواهم.مشقاسم با دقت و حوصله گوش داد و در حالیگه سر را بزیرانداخته بود گفت:

– بابام جان، خدا بهت رحم کند. ناموس پرستی آقا توی این شهر بدل ندارد. اگر آقا بفهمد یکی خاطرخواه دختر همسایه‌اش هم شده شکمش را پاره میکند چه برسد به دختر خودش!

– مشقاسم حتما دائی جان میدانند. برای اینکه نمیشود که پوری یا دائی جان سرهنگ یک چیزی بگوششان نرسانده باشند.

– بچه ای بابام جان؟ آقای سرهنگ و پوری مگر از جان خودشان گذشته اند که همچه خبری به آقا بدهند؟

مشقاسم آنروز داستانهای وحشتناکی از بلاهایی که دائی جان سر عشاق دخترهای بسته و وابسته به خانواده آورده بود حکایت کرد ولی کار من از ین حرفها گذشته بود و عشق لیلی بیش از آن قضای سینه‌ام را پر کرده بود که فکر این خطات بتواند اثری در دلم بکند. هر طور بود مشقاسم را راضی کردم که گاهی کاغذهای مرا به لیلی برساند. او هم بشرط اینکه حرف بی ناموسی در آنها نباشد قبول کرد. البته هر دفعه هم که کاغذی باو میدادم که به لیلی برساند میپرسید:

– بابام جان، حرف بی ناموسی توش نباشه؟

– قول میدهم مشقاسم که هیچ حرف بدی ننوشته‌ام.

مدتی طولانی جز این کاغذها که آنهم اگر بیش از یکی در هفته میشد مشقاسم از رساندن خودداری می‌کرد و دوسه بار که تصادفا لیلی را دیدم رابطه ما قطع بود و من بدبختی و مشقت بیحسابی را تحمل کردم.

خوشبختانه جنگ دوره اخیر بین آقا جان و دائی جان سه چهارماه بیشتر طول نکشید و بر اثر مساعی شبانه روزی خانواده به صلح انجامید. علت واقعی آشتی کنان را امروز می‌توانم حدس بزنم.

از آغاز مرافه، وحشت دائی جان از انگلیسا و انتقام جویی آنها روزبروز زیادتر میشد بطوریکه خود را تقریبا در اطاق زندانی کرده بود. حتی موقع خواب هفت تیر از او جدا نمیشد.مشقاسم هر شب با تفنگ دراهروی جلوی اطاق خواب او میخوابید پنجره اطاق خواب را با میله‌های آهنی پوشانده بود.

بر اثر اصرار زن دائی که زندگی را برای خودش و بچه‌ها باین ترتیب غیر قابل تحمل میدید جلسات شورای خانوادگی بطور خیلی محدود، مرکب از دائی جان سرهنگ و اسداالله میرزا و شمسعلی میرزا و یکی دو نفر دیگر چند بار تشکیل شد.من جریان ماوقع را از اسداالله میرزا می‌شنیدم. هر یک از این افراد بطور جداگانه با دائی جان ناپلئون صحبت کرده بودند.دائی جان اعتقاد تازه ای پیدا کرده بود، انگلیسا با ایادی هیتلر درباره او توافق کرده بودند. باین معنی که انگلیسا جای دیگری به هیتلر امتیازاتی داده بودند باین شرط که او دست آن‌ها را در انتقام جوئی نسبت به دائی جان باز بگذارد و بهمین علت هیتلر مامور مخفی خود یعنی هوشنگ واکسی را برده بود.

اسداالله میرزا با ابتکار خود بدون اطلاع سایرین دو سه دفعه با صدای مبدل از طرف هیتلر به دائی جان تلفن کرده و با گفتن رمز مخصوص سعی کرده بود او را متقاعد کند که برداشتن واکسی از آنجا بعلت اطمینان خاطر هیتلر از رفع خطر بوده و واکسی به ماموریت مهم دیگری اعزام شده است ولی دائی جان باور نکرده بود و پیغام‌های تندی برای هیتلر و گورینگ داده بود. حتی هیتلر را مردی سازشکار و نوکر انگلیسا خوانده و گفته بود در صورتی میتواند اطمینان پیدا کند که دوباره واکسی را مامور حفاظت او بکنند.

در نتیجه اسداالله میرزا سخت به تلاش افتاد که بلکه بتواند واکسی را پیدا کند. بعد از تحقیقات وسیع دانست که واکسی از ترس شیرعلی قصاب از محله ما فرار کرده است ظاهرا همان روز گم شدن واکسی برخوردی بین او و شیرعلی قصاب رخ داده بود. باین معنی که واکسی بطاهره زن شیرعلی متلکی گفته بود و تصادفا شیر علی سر رسیده بود.

باران گوسفند ضربتی به سر واکسی زده و در حالیکه از شدت خشم مثل کوه آتشفشان میغرید به خانه‌اش دویده و ساطور به دست خارج شده بود. همین حمله کافی بود که واکسی با تمام قدرت پاهای جوانش دویده و خود را از مهلکه نجات داده بود بدون اینکه دیگر پشت سر را نگاه کند.

اسد االله میرزا با زحمات زیاد شیرعلی را وادار کرده بود که گناه واکسی را ببخشد. بعد با تلاش شبانه روزی موفق شد که واکسی را در خیابان امیریه که فاصله زیادی با خانه ما داشت پیدا کند.

واکسی بعد از سه ماه غیبت، بمحل سابق کار خود یعنی روبروی در باغ برگشت و دائی جان چند روزی نسبتا آرام گرفت. ولی از ده پانزده روز بعد دوباره نغمه را آغاز کرد: در هر حال انگلیسا گناه اورا نمی‌بخشند. من امروز میتوانم علت آشتی کنان دائی جان با آقا جان را تجزیه و تحلیل کنم. تمام افراد خانواده سعی داشتند به هزار دلیل ثابت کنند که انگلیسا از گناه او گذشته اند. ولی دائی جان نمیتوانست این امر را در ذهن خود و در دل خود جا بدهد. در این جمعی که هیچکس حاضر نبود واقعیت وضعیت خطرناک او را درک کند احتیاج به وجود کسی داشت که مثل او معتقد باشد انگلیسا از گناه کسی آنهم گناه باین بزرگی یعنی نابود شدن غوج‌ها و لشکرهای فراوان نمیگذرند و تا بانی شکست‌هایشان را به خاک سیاه ننشانند آرام نمیگیرند و این آدم کسی جز آقا جان نبود.

در نتیجه این وضع روحی، کسی که قدم اول را در راه صلح گذاشت در واقع خود دائی جان بود. البته تلاش اسداالله میرزا بخواهش و التماس من نقش مهمی را بازی کرد.

خلاصه بعد از نزدیک چهار ماه جنگ و جدل اشتی کردند و قسمتی از سیم‌های خاردار برچیده شد و دوباره من توانستم لیلی را ببینم. البته نه به آزادی سابق، چون ایندفعه پوری سخت مواظب ما بود.

پوری مرا تهدید کرده بود که اگر یکبار دیگر ببیند که دوروبر لیلی گشته‌ام کاغذ عاشقانه ای را که به لیلی نوشته بودم و او تصاحب کرده بود به دائی جان ناپلئون خواهد داد. من برای راحت کردن خیال او با همدستی لیلی تظاهر کرده بودم که همه چیز بین ما تمام شده و من دیگر به لیلی فکر نمیکنم اما خوشبختانه پوری هم قدمی برای ازدواج پیش نگذاشته بود. علت هم البته ملاحظه حال من نبود. بعدها دانستم که بر اثر یک شوک روحی که موقع حمله قوای متفقین با شنیدن صدای تفنگ باو وارد شده بود و همچنین بعلت عقده ای که با از دست دادن یکی از اعضاء جهاز تناسلی باو عارض شده بود، از حال ازدواج افتاده بود و خیلی پنهانی پیش دکتر ناصرالحکماء به معالجه مشغول بود.

برگشتن مشقاسم رشته افکارم را پاره کرد:

– صبر کن بابام جان من این بادیه شیر را بگذارم مطبخ برمیگردم.

مشقاسم بباغ برگشت در حالیکه پاچه‌های شلوار خود را بالا میزد که مشغول اب دادن گل‌ها بشود گفت:

– خاطرت باشد بابام جان قسم خوردی که از ما نشنیده بگیری!

– مشقاسم، صد دفعه دیگر هم حاضرم قسم بخورم، قول شرف میدهم که اگربند از بندم جدا کنند نگویم که از شما شنیده‌ام، چرا حرف نمیزنید، دارم از انتظار میمیرم. چه اتفاقی افتاده؟ موضوع امتحان چی بود؟

– واالله بابام جان دروغ چرا؟ تا قبر آ آ... آنکه ما به گوش خود شنیدیم...

مشقاسم دور و بر خود را نگاه کرد و باصدای آهسته ادامه داد:

– دیروز آقای سرهنگ آمده بود پیش آقا... رفتند توی اطاق در را بستند ما بی هوا گوشمان به سوراخ کلید خورد و حرفهاشان را شنیدیم. از پوری آقا حرف میزدند...

– چی میگفتند مشقاسم؟

– واالله دروغ چرا؟ تا قبر آ آ... میدانی که پوری آقا از وقتی یکی از وردست‌های ناموسش را درآورده اند حال ندارد. پنداری حال و نفس از ناموسش رفته... دکتر ناصر الحکما ء با آن قوه برقی دارد دوا درمانش میکند...

– میدانم مشقاسم

– ده! تو از کجا میدانی؟

– پسر دکتر یواشکی به من گفت... یکروز در میان پوری میرود پیش دکتر روی دلش چرخ الماس میگذارند.

– دهه! ما را باش! ما خیال کردیم غیر از آقای سرهنگ و آقا و ما هیچکس نمیداند.خلاصه دکتر هر چی میخواهد به این پوری آقا حالی کند که حالش خوب شده این جوان باور نمیکند. یعنی پنداری دلو زهره‌اش را باخته است. حالا دکتر به آقای سرهنگ گفته که راهش اینست که برایش یک صیغه بگیرند که بلانسبت ناموسش را امتحان کند. اما پوری آآقا گفته که یا زن نمیگیرد یا باید لیلی خانم را بگیرد.

من با دهن باز او را نگاه میکردم. ادامه داد:

– حالا آقای سرهنگ یک چاره ای پیدا کرده... با این اختر خانم خواهر غیاث آبادی قرار گذاشته اند که یک پول خوبی بهش بدهند که پوری آقا را امتحان کند.

– چی؟ خواهر آسپیران غیاث آبادی؟ مگر میشود؟ این چیزها مگر...

– آره بابام جان! این زنیکه سلیطه هم نه نگفته...

– دائی جان چی گفتند مشقاسم؟

– آقا هم اول نه و نو میکرد، اما آخرش قبول کرد...

– آسپیران غیاث آبادی چطور؟ او هم این موضوع را میداند؟

– واالله دروغ چرا؟ تا قبر آآ... این همشهری ما از وقتی قمر خانم زائید بچه هم از قضای روزگار شکل خواهرش درامد دیگر خدا را بنده نیست... نه آدمیت میفهمد نه ناموس... دیدی چطوری بیچاره دوستعلی خان و عزیز خانم را از خانه بیرون کردند؟... تازه اگر بفهمد یک پولی میگیرد زبانش را میکشد توی دهنش!

– حالا کی اینکار را میخواهند بکنند؟

– واالله دروغ چرا؟ تا قبر آآ... اینجاش را دیگر یواش گفتند ما درست نشنیدیم پنداری امروز فردا قرار شده آقای سرهنگ و خانم بروند از خانه بیرون پوری آقا را بگذارند توی خانه... یعنی یک بهانه ای پیدا کنند که پوری آقا را نبرند. برای اینکه خودش نباید بداند... آنوقت این اختر یک چیزی را بهانه کند برود آنجا کارش را بسازد.

– مشقاسم شما خیال میکنید.... یعنی فکر میکنید این امتحان... یعنی فکر میکنید بشود؟

– واالله بابام جان اگر این سلیطه است همه کار میتواند بکند... این بلانسیت بلانسبت بلانسبت مرحوم آقای بزرگ را هم اگر بخواهد میتواند توی قبر سر حال بیاورد... خود ما را هم بلانسبت اگر رویش میدادیم به معصیت کاری میکشید...

من بدون اینکه بدانم چه میگویم گفتم:

– مشقاسم چطور است مواظبش باشیم نگذاریم با پوری تنها بماند؟

– خوب یکوقت دیگر که تو مواظب نباشی میرود... باید یک فکر دیگری بکنی... یک جوری نباید باشد که معلوم بشود تو چیزی میدانی... غیر از آقا و آقای سرهنگ و آن گیس بریده هیچ کس نمیداند...اگر سرو صدایش در بیاید آقا یک گلوله توی مغز ما خالی میکنند... اصلا آقا میگویند که اگر انگلیسا بفهمند یک همچین کاری شده ابروی آقا را توی شهر میبرند... راستش هم همین است. انگلیسا را چه دیدی!

– مشقاسم، من نمیدانم چکار باید بکنم.... بالاخره یک فکری باید بکنیم. اما ترو خدا اگر فهمیدید چه موقع میخواهند اینکار را بکنند بمن بگوئید.

– خاطر جمع باش میگویم..... اما یکی کاری نباید بکنی که این ما این وسط بده بشویم... ما خودمان بیشتر از تو میخواهیم این کار را بهم بزنیم. ناموس یک دختر غیاث آبادی مثل ناموس خودماست... توی تمام ولایت بگردی یک جا را پیدا نمیکنی که مثل مملکت غیاث آباد ناموسشان را دوست داشته باشند.

مشقاسم دوباره مرا قسم داد که این راز را پیش خودم نگه دارم و کاری نکنم که معلوم بشود او چیزی به من گفته است. بخصوص خطر دخالت انگلیسا را یاد آوری کرد.

پریشان و درمانده به اطاق خودم برگشتم. مدتی طولانی فکر کردم هیچ راهی به نظرم نرسید. یعنی راههائی که به ذهنم می‌آمد هر کدام اشکال عمده ای داشتند.

با نا امیدی به راه افتادم که سری به خانه اسداالله میرزا بزنم. میدانستم که به سفر رفته است. وقتی جلوی خانه او رسیدم ناگهان مثل اینکه خدا در بهشت را برویم باز کرد چون صدای گرامافون او را شنیدم.

– خدا را شکر که شما اینجا هستید ف عمو اسداالله! کی برگشتید؟

– دیشب بابا جان... باز چه خبر شده؟ رنگت چرا پریده؟ باز دائی جان و آقا جان دعوا کردند یا ژنرال ویول به خانه ء دائی جان حمله کرده؟

– بدتر از اینها عمو اسداالله... خیلی بدتر!

اسداالله میرزا سوزن را از روی صفحه ء گرامافون برداشت و گفت:

– مومنت مومنت... میخواهی حدس بزنم؟با لیلی جان یک سری تا سانفرانسیسکو زده اید... یک سوغاتی هم توی جامه دان لیلی جان گذاشته ای!

– نه عمو اسداالله، شوخی نکنید، موضوع خیلی مهم تر است.

– اه خفه بشوی مرد، پس اصلا موضوع سانفرانسیسکو نیست؟

لوس آنجلس هم همان پشت است. اگر موضوع آنهم باشد بد نیست.

– نه عمو اسداالله... اما باید قسم بخورید این چیزی که میگویم بین خودمان باشد.

– مومنت، پس اصلا و ابدا ربطی به سانفرانسیسکو ندارد؟

با بی حوصلگی جواب دادم:

– چرا ربط دارد، ولی مربوط به پوری است.

– خاک بر سرت نکنند! انقدر دست دست کردی که پوری لیلی جان را برد سانفرانسیسکو؟

– نه، نه، نه... اصلا گوش نمیکنید. پوری با یکی دیگر سانفرانسیسکو....

– پس تو چه مرگی داری؟ میخواهی دروازه ء تمام سانفرانسیسکوهای شهر را ببندی؟ اصلا سانفرانسیسکو بشود شهر ممنوعه؟

اسداالله میرزا طوری سر حال بود که نمیشد با او حرف زد از بیحوصلگی فریاد زدم:

– آخر یکی دقیقه به حرف من گوش بدهید!

– چشم، چشم، بنده سراپا گوش هستم... حرفتان را بفرمایید.

بعد از اینکه اسداالله میرزا را به روح تمام گذشتگان و انبیاء و اولیا االله قسم دادم که موضوع پیش خودش بماند ماجرا را برایش شرح دادم. آنچنان قهقه خنده ای باو عارض شد که از روی تخت بزمین افتاد. وقتی بعد از مدتی خنده‌اش آرام گرفت، اشک چشمها را پاک کرد و با کلمات بریده از خنده گفت:

– باین ترتیب دکتر برای امتحان اثر معالجاتش یک سانفرانسیسکو تجویز کرده... چه دکتر خوبی! من از اول میگفتم که این ناصر الحکما ء نابغه است. کاشکی مریضش من بودم. گرچه اگر من بودم دوا را از یک داروخانه دیگری میخریدم.

با اینکه حال و حوصله ای نداشتم خنده‌ام گرفت و گفتم:

– برای اینکه دوا قبلا مصرف شده است؟

– نه، خدا شاهد است اگر من به اختر خواهر آسپیران دست زده باشم طوری قسم پشت قسم خورد که حتم کردم دروغ میگوید.بعد از لحظه ای سکوت گفتم:

– حالا به نظر شما باید چه بکنم... اگر در این امتحان قبول بشود حتما هفته ء آینده خواستگاری است و هفته ی بعد عقد کنان... من به قیمتی هست باید نگذارم قبول بشود.

– مومنت تو از کجا میدانی قبول بشود... شاگرد باین کودنی...

– عمو اسداالله، شنیده‌ام این اختر خیلی...

حرفم را برید:

– آره، درست شنیده ای. ممتحن خیلی خوبی است. اصلا امتحانش رفوزه ندارد... من خاک بر سر اگر به فکرم رسیده بود میدادم اول ترا یک امتحان بکند، تو جغرافیت خیلی خراب است. نه سانفرانسیسکو میشناسی نه لوس آنجلس!

– عمو اسداالله خواهش میکنم شوخی نکنید، من به شما پناه آورده‌ام که یک فکری برای این کار بکنید.

– کاری ندارد. یک لگد زدی یکی.... چی میگفت مشقاسم؟... یک وردست ناموسش را ضایع کردی حالا یک لگد دیگر بزن آن یکی وردست دیگرش را هم ضایع کن. آنوقت میشود آقا پوری خان خواجه... خیالت برای همیشه راحت می‌شود...

– عمو اسداالله!

– گرچه فردا یک خواستگار دیگر می‌آید. پس فردا خواستگار سوم و تو باید کار و کاسبیت را کنار بگذاری همینطور صبج تا شب لگد بزنی تو ناموس مردم!

– عمو اسداالله من فکر کردم اصغر دیزل رفیق اختر را...

– به به، آفرین باین فکر پر نبوغ تو! همین مانده که آن عرق خور دیوانه را بیاری بالای سر مترسش یک خونی هم راه بندازی... کار از این راحت تر میتوانی بکنی، دست لیلی را بگیر سربزنگاه ببرش سرجلسه امتحان.

– اینکار را نمیتوانم بکنم. برای اینکه قول شرف داده‌ام نگذارم معلوم شود چه کسی این موضوع را بمن گفته... وانگهی چطور لیلی را...

– عجب قول شرف را رعایت کردی.

– منکه به شما نگفتم کی بمن گفته است.

– خیال میکنی نمیفهمم کی بتو گفته گفته... از دور داد میزند کار کی بوده!

– فکر میکنید کی گفته عمو اسداالله؟

– اسداالله میرزا چهار انگشت دست راست را از هم باز کرد و گفت:

– دروغ چرا؟ تا قبر آ آ... چهار انگشت بیشتر نیست!

– نه عمو اسداالله، باور کنید مشقاسم هیچ از این ماجرا خبر ندارد.

– خیلی خوب، خیلی خوب، لازم نیست قسم و آیه بخوری... به نظر من یا باید موضوع را به لیلی بگویی و آشوب و فتنه به پا کنی. یا اصغر دیزل را خبر کنی خون شاگرد و ممتحن را بریزی... یا اینکه از حالا تا موقع امتحان پا بپای پوری و اختر زاغ سیاهشان را چوب بزنی که تا خواستند امتحان را شروع کنند شروع

به هوار کشیدن بکنی.

مدتی با اسداالله میرزا صحبت کردم. گاهی جدی و گاهی شوخی برای کار من چاره جوئی میکرد. باین نتیجه رسیدیم که حتی اگر اختر را از میدان بدر کنیم دیگری را پیدا خواهند کرد. عاقبت اسداالله میرزا در حالیکه سیگاری آتش میزد گفت:

– بنظر من باید بگذاری جلسه امتحان تشکیل بشود. آن وقت یک سرو صدایی راه بیندازی که شاگرد برای مدتی مساله یادش برود و دوباره یکی شش هفت ماهی چرخ الماس دکتر ناصر الحکماء راه بیافتد بعد هم خدا کریم است... شاید در این مدت انگلیسا دائی جان را.... یا پوری را به انتقام زجرهایی که از دائی جان دیده اند، سر به نیست کنند.

ناگهان فکری به خاطرم رسید، فاتحانه فریاد زدم:

– عمو اسداالله پیدا کردم.اگر موقع امتحان را بتوانم بفهمم سر بزنگاه یک تیر در میکنم یا یک ترقه میترکانم که پوری بترسد... آخر میدانید که دکتر ناصر الحکماء به دائی جان گفته است که این گرفتاری پوری فقط مال آن لگد من نیست، شوک روحی هم که موقع حمله متفقین بهش وارد شده موثر بوده... یعنی صدای تفنگ شنیده ترسیده.

– اما مواضب باش ترقه چشم و چارش را کور نکند... تعادل پایین بدنش را بهم زدی حالا تعادل بالایش را به هم نزنی... این مرد نابغه برای آینده ملت لازم است. مخصوصا حالا که در اداره مالیات بر درآمد هم شغل گرفته...

– نه خاطر جمع باشید. میدانم چه کنم.

– اما خواهش میکنم بی گدار به آب نزن وقتی آن جاسوس ناشناست خبر داده که تاریخ امتحان معین شده یک خبری هم بمن بده...

– چشم عمو اسداالله!

اسداالله میرزا با خنده گفت:

– اما خواهش میکنم ممتحن را از خودت نرنجان... من میخواهم ازش خواهش کنم از خودت یک امتحان نهایی بکند و بتو مرد گنده یاد بدهد که سانفرانسیسکو جای خوب و خوش آب و هوایی است و از آن خوش آب و هوا تر لوس آنجلس!

– خداحافظ عمو اسداالله!

– خداحافظ مناع السانفرانسیسکو!

✳ ✳ ✳

– اجازه هست؟... یااالله!... سلام علیکم.

در کلاس کاملا باز شد و مشقاسم وارد شد. نگاه مبهوت من و سایر شاگردهای کلاس از طرف او بطرف معلم برگشت.

دبیر جبر ما آدم فوق العاده بد اخلاق و سخت گیری بود. حتی آقای ناظم اجازه نداشت موقع درس وارد کلاس بشود. با عضلات منقبض صورت از پشت عینک ذره بینی دور سیاه خود چشم به تازه وارد دوخته بود. بچه‌ها که همه مثل سگ از او میترسیدند وحشت کرده بودند. حال مرا در این میان میشد حدس زد.

مشقاسم خیلی خونسرد نگاهی به شاگرها انداخت و دوباره بطرف آقای دبیر برگشت:

– سلام عرض کردیم... از قدیم گفته اند سلام مستحب است اما جواب سلام واجب. پنجاه تا آدم با کمال تو این اطاق نشسته است... ما میاییم سلام میکنیم یکی جواب سلام نمیدهد.

آقای دبیر با صدای خفه ای گفت:

– آقا کی باشند؟

– ما نوکر شما مشقاسم. سلام عرض کردیم.

– کی بشما اجازه داد موقع درس بیائید توی کلاس؟

– واالله دروغ چرا؟ تا قبر آ آ... ما گفتیم اجازه هست. شما هم که نگفتید نیست. ما هم آمدیم تو. سلام هم عرض کردیم که ماشاءاالله زورتان آمد یک جواب سلام بی قابلیت بما بدهید.

معلم با صدائی که آثار غضب در آن نمایان بود گفت:

– علیکم السلام... آخر تو کی هستی؟ اینجا چه کار داری؟

مشقاسم با اشاره دست مرا که در ردیف دوم نشیته بودم و از ترس زبانم بند آمده بود نشان داد و گفت:

– ما نوکر دائی این آقا زاده هستیم... حال آقا یک هوا بهم خورده ما را فرستادند آقا زاده را ببریم خانه...

مشقاسم ضمن گفتن این کلمات چشمکی بمن زد که هرچند بچه‌ها دیدند ولی خوشبختانه از چشم آقای دبیر پنهان ماند.

انقباض صورت معلم بداخلاق لحظه ای بر طرف شد. با اشاره سر مرا دعوت به بلند شدن کرد:

– پدرت کسالتی دارد؟

– پدرم...یعنی... نه آقا... یعنی...

رو به مشقاسم کرد:

– پس چطور شده که یکباره مریض شده؟

– واالله آقا ما هم نفهمیدیم... یعنی بنده خدا همینطور نشسته بود داشت قلیانش را میکشید یکدفعه انگار نفسش پیچید توی دلش... یک پیچی به خودش داد و یک صیحه ای زد افتاد زمین.

مشقاسم باز با کمال بی احتیاطی چشمکی بمن زد که خوشبختانه این بار هم آقای معلم ندید.

– خیلی خوب برو خانه... شما هم آقا دفعه دیگر اینطوری سرتان را نیندازید بیایید توی کلاس.

من با عجله کتابها را جمع کردم ولی وقتی کیف بدست بطرف در کلاس میرفتم معلم صدا زد:

– ببینم... جهارشنبه هم مادر یکی دیگر یکدفعه مریض شد دنبالش آمدند... نکند درست را بلد نیستی داری بمن کلک میزنی؟... برو پای تخته ببینم.

مشقاسم خواست اعتراض کند اما با اشاره ء من سکوت کرد. معلم یک مساله بمن داد که پای تخته حل کنم.ولی فکرم بهیچوجه کار نمیکرد.

یقین داشتم مشقاسم خبر اتفاق تازه ای را درباره ء امتحان پوری برایم آورده است. زیرا خودم به او التماس کرده بودم که اگر در غیاب من خبری شد حتی اگر لازم باشد، اتفاقی را بهانه کند و بمدرسه دنبال من بیاید.

طبیعی است که از حل مساله عاجز ماندم. آقای دبیر فریاد زد:

– همان که حدس میزدم... احمق جان آن بالا بنویس آ باضافه ب به قوه ۲ مساوی است با آ۲ باضافه ب ۲ باضافه ۲ آ ب.... حالا مساله را حل کن!

– ببخشید آقای دبیر... ما.. یعنی حواسمان پرت است.. برای پدرمان ناراحتیم فکرمان کار نمیکند.

– عجب! بیا جلو... بیا جلو...جلوتر... من فکرتان را باز میکنم... ترسان و لرزان بطرف او رفتم یک سیلی بصورتم زد که گوشم سوت کشید. دستم را بصورتم گرفتم و سرم را پایین انداختم ولی مشقاسم ناگهان جلو آمد و فریاد زد:

– چرا بچه مردم را میزنید آقا؟ شما آقاتان دور از جان پس بیافتد درس یادتان میماند؟

– بتو مربوط نیست برو بیرون.

– چی چی بما مربوط نیست. ما باید بدانیم اینجا کلاس درس است یا دکان شیرعلی قصاب. یکبارگی یک ساطور هم بیاورید اینجا مثل شیرعلی...

میخواستم فریاد بکشم مشقاسم را ساکت کنم ولی صدائی از گلویم بیرون نیامد. معلم که از غضب رنگش سفید شده بود و چانه‌اش میلرزید نعره زد:

– یکی برود بگوید حاج اسماعیل بیاید این مرتیکه را بیندازد بیرون مشقاسم با قیافه برافروخته گفت:

– ما خودمان میرویم خاطرتان جمع باشد اینجا نمیمانیم... شکر خدا که ما کلاس و مدرسه نرفتیم از این کارها یاد بگیریم.خدا بیامرزد ما یک همشهری داشتیم تو غیاث اباد...

معلم طوری نعره زد که پنجره‌ها لرزید:

– بیرون!

من دست مشقاسم را گرفتم و با تمام قدرتم اورا بدنبال خود از کلاس بیرون کشیدم.

چند لحظه بعد در حالیکه مشقاسم را سوار ترک بند دوچرخه‌ام کرده بودم بطرف منزل شروع به پا زدن کردم.

– مشقاسم تو پدرم را دراوردی. حالا این معلم چه بلاهائی سر من بیاورد... اما زود بگو چه اتفاقی افتاده...

مشقاسم که زین دوچرخه را محکم چسبیده بود گفت:

– همین معلمها باعث و بانی این شاگرد محصلهای لات بی پدر و مادرند که توی کوچه صبج تا غروب توی سر و کله هم میزنند.

– بگو چی شده مشقاسم!

– واالله بابام جان... ما بعد از ناهاری دیدیم آقای سرهنگ داشت با این اختر دم خانه‌شان پچ پج میکرد... یکساعت بعد وقتی دیدیم که آقای سرهنگ با خانمش رفتند بیرون ادمها را هم تارو مار کردند شستمان خبر دار شد که یک خبری شده... همین نیم ساعت پیش این گیس بریده را هم دیدیم هفت قلم خودش راساخته بود. بخودمان گفتیم امروز یک خبرهایی هست ومعطلش نکردیم و دویدیم دنبال تو...واسه اینکه قسممان داده بودی آمدیم. اما جان آقات.. جان لیلی خانم اگر یک کاری بکنی که ما گیر بیافتیم...

– مشقاسم قول شرف میدهم... هر طوری هم که بشود محال است بگویم که از تو چیزی شنیده‌ام...

– اما بابام جان یکوقت لگد مگدی بهش نزنی!... آنوقت دیگر این قوم تا خونت را نریزند آرام نمیگیرند.

– نه مطمئن باش. قول میدهم که اصلا دست به پوری نزنم... اما مشقاسم اینها چرا اینموقع...؟

– برای اینکه این موقع خانه خلوت است... بچه‌ها رفتند مدرسه... اداره جاتی‌ها هم اداره هستند.

– پوری هم که اداره میرود...

– واالله نمیدانم چطور شده امروز آقای سرهنگ نگذاشتند برود اداره... همین هم بیشتر مارا هشیار کرد.

خوشبختانه راه بین مدرسه و منزلمان کوتاه بود. خیلی زود رسیدیم.

من از فشار پا زدن به نفس نفس افتاده بودم. مشقاسم را سر کوچه پیاده کردم و گفتم:

– مشقاسم اول باید بفهمیم اختر رفته خانه دائی جان سرهنگ یا نه.

– اما بابام جان بگو میخواهی چکار کنی!... ما خیلی دلواپسیم.

– مشقاسم قول میدهم اذیتی به پوری نرسانم. فقط اگر دیدم کار دارد بجای باریک میکشد که سر و صدایی میکنم که نتواند آن بی ناموسی را بکند.

– زنده باشی بابام جان... خوشم امد که آدم ناموس پرستی هستی... تو دنیا هیچی از ناموس بالاتر نیست. ما یک همشهری داشتیم...

– مشقاسم بعد برایم تعریف کن... الان برو ببین چه خبر است... منهم یک سری میزنم بالای پشت بام ببینم خانه دائی جان سرهنگ چه خبر است.