دایی جان ناپلئون
فصل ۱۵
دائی جان با چهره منقبض بی حرکت برجا ایستاده بود.
عاقبت اسداالله میرزا گفت:
– حتما یکی از همین دوست و آشناها بوده خواسته شوخی کند... از وقتی این تلفنهای خودکار...
دائی جان حرف او را برید و با صدای گرفته ای گفت:
– عزیز خانم شماره تلفن این آقا را دارید؟
عزیزالسلطنه با تعجب جواب داد:
– تلفن همین رئیس شعبه جنائی؟... بله، چطور مگر؟
– خواهش میکنم همین الان یک تلفن به او بزنید و بگوئید که برای کار مهمی باید همین امروز به دیدنش بروید.
– برای چی دیدن او بروم؟
دائی جان با لحن آمرانه ای گفت:
– خواهش میکنم همین الان تلفن کنید. بعد عرض میکنم.
عزیزالسلطنه در مقابل دستور دائی جان کاری جز اطاعت نمیتوانست بکند. از کیف خود نمره تلفن مورد نظر را بیرون آورد و با رئیس شعبه جنائی صحبت کرد. قرار ملاقات برای ساعت چهار و نیم بعد از ظهر گذاشته شد.
وقتی گوشی را گذاشت دائی جان گفت:
– من و شما باتفاق پیش او میرویم.
– راجع به قمر میخواهید چیزی به او بگوئید؟... دستم به دامنتان...
دائی جان حرف او را برید:
– نخیر راجع به قمر بعد صحبت میکنیم. موضوع خیلی مهمتری است. من باید بدانم چه کسی این تلفن را به او زده است. برای من دانستن این موضوع حیاتی است...
دائی جان بعد از چند لحظه قدم زدن در اطاق گفت:
– امشب از همه شما خواهش میکنم شام بیائید اینجا... ما باید درباره خیلی مسائل از جمله گرفتاری قمر و کسالت پوری جان صحبت کنیم.
زن دائی جان سرهنگ ناله کنان گفت:
– آقا دستم به دامنتان میترسم دیر بشود... میترسم یک بلائی سر آن مادر مرده من بیاید...
دائی جان با لحن محکمی گفت:
– نخیر دیر نمیشود... امشب صحبت میکنیم هر کاری لازم باشد بعداً میکنیم...
دائی جان سرهنگ و زنش به خانه برگشتند. من به دنبال اسداالله میرزا به راه افتادم زیرا میخواستم درباره این واقعه تازه یعنی موضوع تلفن ناشناس به آگاهی به او صحبت کنم. گرفتاریها تمامی نداشت. هر روز و هر ساعت مانع تازه ای میان من و لیلی به وجود میآمد.
وقتی از اندرونی دائی جان بیرون آمدیم با نگرانی گفتم:
– عمو اسداالله این موضوع تلفن دیگر چه بود؟ شما خیال میکنید که...
– مومنت، خیال کردن ندارد روشن است که کار، کار سلطان گل زرد است. من از همان موقعی که آقا به آقا جانت پرید منتظر یک شلوغ کاری آقا جان بودم.
– دائی جان چرا میخواهند پیش رئیس شعبه جنائی بروند؟ شما خیال میکنید او صدای آقا جان را شناخته است؟ خیال میکنید موضوع را به دائی جان بگوید؟
– گمان نمیکنم او با آقاجان آشنا باشد و اگر هم باشد...
اسداالله میرزا لحظه ای به فکر فرو رفت، سپس گفت:
– درهرحال من باید پیش از ساعت چهار و نیم سری به این آقای رئیس شعبه بزنم و خواهش کنم برای جلوگیری از جنگ و جدال تازه موضوع را ماست مالی کند.
در این موقع من متوجه شدم که مشقاسم با یک سینی که یک بشقاب پلو در آن بود از اندرونی بیرون آمد. بعد از چند قدم نگاهی به اطراف خود انداخت. ما را که پشت درختها از نظرش پنهان بودیم ندید. دست در بشقاب کرد و چیزی را که از دور درست ندیدم ولی حدس زدم که تکه گوشت لای پلو بود برداشت و دستش را به طرفی دراز کرد و پیش پیش کرد. در یک چشم بهم زدن دو گربه از گربههای ولگردی که معمولا در باغ پلاس بودند خود را به او رساندند. تکه گوشت را جلوی یکی از گربهها انداخت. هردوگربه با هم به گوشت حمله کردند و صدای جنگ و جدال و معومعوی آنها بلند شد. مشقاسم با صدائی که سعی میکرد بلند نشود به آنها نهیب زد:
– خفقان مرگ بگیرید... بخورید قال نکنید.
و چون صدای گربهها همچنان بلند بود خم شد و سنگی برداشت و فریاد زد:
– کله پدر هر چه گربه خر بی ناموسه... پیشته...
گویا دائی جان ناپلئون لای در اندرونی مراقب مشقاسم بود، چون در همین لحظه قدم به باغ گذاشت، عصبانی به طرف او رفت، گربهها فرار کردند.
– قاسم، گوشت را دادی به گربه؟
مشقاسم با ترس و لرز جواب داد:
– نه آقا این چه حرفی است. مگر ما کافریم که گوشت نازنین را بدهیم به گربه؟
–پس این غذا گوشت ندارد؟
– واالله چه عرض کنیم. پنداری نداشت.
– برگرد پیش خانم ببین چرا گوشت نذاشته!
مشقاسم تردید کرد، سر به زیر انداخت و گفت:
– واالله آقا دروغ چرا؟ تا قبر آآ... پنداری داشت اما دستمان تکان خورد و افتاد زمین.
دائی جان دندانها را از خشم برهم فشرد:
– مردشور آن قیافه نحس دروغگویت را ببرد.
– آخر آقا دروغ چرا؟ تا قبر...
– انشاءاالله خودم تو قبر میگذارمت... برگرد یک تکه گوشت بگیر برایش ببر. تو چرا آنقدر خبیث هستی؟... این کاسب بدبخت بتو چه کرده؟
مشقاسم به طرف اندرونی برگشت و زیر لب گفت:
– کارد به آن شکمش بخورد! حیف گوشت سگ که به این دزدهای بی ناموس بدهند.
دائی جان هم به دنبال او به اندرونی برگشت من از اسداالله میرزا خواهش کردم که نتیجه ملاقات با رئیس شعبه جنائی را به من هم اطلاع بدهد. بعد به خانه برگشتم.
✳ ✳ ✳
کمی بعد از حرکت دائی جان ناپلئون و عزیزالسلطنه سروکله اسداالله میرزا پیدا شد. قیافه باز و سرحالی داشت. وقتی مرا دید با تبسم گفت:
– درستش کردم، این رئیس شعبه جنائی مرد خوبی است. وقتی دیدمش شناختمش. دو سه دفعه منزل شوهر مرحوم عزیزالسلطنه دیده بودمش... وقتی موضوع را فهمید قول داد به هر ترتیب هست سعی کند که جلوی جنگ و جدال را بگیرد.
– پای تلفن گفته بود که آدم ناشناسی که لهجه شیرازی داشته، حالا نمیتواند بگوید اصفهانی بوده.
– خیلی با هم فکر کردیم. عاقبت یادش آمد که گفته است آدم ناشناسی و صحبتی از این که مرد بوده یا زن نکرده... قرار شد به دائی جان بگوید که یک خانمی با لهجه شیرازی تلفن کرده است.
– خانم با لهجه شیرازی چه کسی میتواند باشد. اینها باور نمیکنند...
اسداالله میرزا خندید و گفت:
– مومنت، فرخ لقا خانم یادت رفته که چقدر با عزیزالسلطنه دشمن است... منتها لهجه شیرازی و شاید هم همدانی...
– براوو، عمواسداالله... عالی پیدا کردید اگر شما نبودید یقین دارم یک جنگی صد دفعه بدتر از آن دفعه شروع میشد. من و لیلی را باز از هم جدا میکردند... نمیدانم چطور از شما تشکر کنم.
– میخواهی بدانی چطور؟
– بله، عمو اسداالله.
– یک سانفرانسیسکو بکن که خیال خودت و خیال من راحت شود... تا شب خداحافظ.
اسداالله میرزا منتظر عکس العمل من نشد و به راه افتاد.
نیم ساعت بعد درشکه ای جلو در باغ ایستاد و دائی جان ناپلئون و عزیزالسلطنه از آن پیاده شدند. من از نگرانی جرات نمیکردم دائی جان را نگاه کنم. دائی جان به طرف من آمد، سلام کردم و سرم را به زیر انداختم ولی وقتی دائی جان دهن باز کرد نفس راحتی کشیدم:
– سلام، باباجان... چرا تنهائی؟ بچهها کجا هستند؟... بابا خانه است؟
با هیجان گفتم:
– بله دائی جان، کارشان دارید؟
– خودم میایم میبینمشان... لباسم را عوض میکنم میآیم.
شکی نبود که دخالت اسداالله میرزا موثر افتاده و آقاجان از مظان اتهام خارج شده بود. ناسزاهائی که بعدا در جمع نثار فرخ لقا خانم زن سیاهپوش بد دهن و بد قدم شد این امر را تایید میکرد.
مدتی در باغ پرسه زدم، بعد به فکر افتادم که از خلق خوش دائی جان استفاده کنم و سری به لیلی بزنم ولی سرو صدائی از کوچه بلند شد مرا به طرف در باغ کشید.
صدای مرافعه سردار مهارت خان هندی با مرد واکسی بود. سردار با خشونت و تندی به هوشنگ واکسی میگفت که باید جل و پوست خود را جمع کند و جای دیگر برود. قصد کردم فوراً موضوع را به اطلاع دائی جان برسانم. در این موقع خودش با لباس خانه و عبا به دوش از اندرونی بیرون آمد.
– چه شده؟ چه اتفاقی افتاده؟
– دائی جان، این سردار هندی میخواهد واکسی را روانه کند.
دائی جان با چشمهای گرد و دهن باز برجا خشک شد. از لای دندانها گفت:
– چی؟ سردار هندی؟... سردار هندی؟...
لحظه ای چشمها را بست و زیر لب ادامه داد:
– گرچه عجیب نیست... هیچ عجیب نیست باید انتظارش را میکشیدم... حتما بو برده یا به دلش افتاده خدا لعنت کند انگلیسا را...
سپس ناگهان به خود آمد به طرف در اندرونی و مشقاسم را صدا زد:
– قاسم... قاسم... بد... بدو... ببین این جاسوس پست چه میگوید. چرا میخواهد این کاسب بدبخت را از کوچه بیرون کند... مگر این کوچه ملک پدر چمبرلن است؟... بدو، فورا... قاسم اگر کوتاهی کنی وای به حالت ولی اسمی از من نیار... من خبر ندارم.
مشقاسم گوشه سیبیل خود را لای دندانها فشرد و به طرف کوچه رفت.
– چه خبر شده؟ چه خبرشده آقای سردار؟
– این واکسی در این محل رحل اقامت انداخته... به او میگویم برود نافرمانی میکند.
واکسی به سختی اعتراض کرد:
– تمام این کوچه بر باغ آقاست. آن وقت این سردار کل انگار کوچه را خریده با آن یک وجب خانهاش...
– من یک نفر از مقیمین این کوچه هستم و به شما به صراحت میگویم که واکسی نمیخواهیم.
– خوب معلوم است شما یا پابرهنه راه میروید یا گیوه و ملکی میپوشید شما چه میدانید واکسی به چه درد میخورد...
مشقاسم به او اخم کرد:
– توهم حرف زیادی نزن وسط حرف آقای سردار... حالا شما آقای سردار خیرات رفتههاتان بگذارید این هم یک لقمه نانی اینجا بخورد.
واکسی به پشتگرمی دائی جان فریاد زد:
– خیرات رفتههاشان را بدهند به گداهای شهر خودشان، ما کار میکنیم خیرات میرات هم نمیخواهیم.
من لای در باغ ایستاده بودم. هم آنها را میدیدم و هم دائی جان را که در باغ نزدیک دیوار عصبانی این طرف آن طرف میرفت و خود را میخورد. شنیدم زیر لب گفت:
– مرده شور آن ریختت را ببرند جلوی این هندی جاسوس هم نمیتواند در بیاید.
و دیدم که زیر عبا دست را روی جلد چرمی هفت تیرش فشار میداد.
من جلو رفتم و گفتم:
– آقای سردار، ما صبح تا غروب به واکسی و پینه دوز احتیاج داریم. اگر خیلی ناراحتید ممکن است واکسی این طرف کوچه پهلوی در باغ بنشیند.
در این موقع خوشبختانه سروکله اسداالله میرزا از دور پیدا شد، من نفس راحتی کشیدم. شازده تا صحنه مرافعه را دید فریاد زد:
– مومنت، مومنت، آقای سردار چه شده؟ چرا عصبانی هستید؟
و نگاهی به طرف پنجره منزل سردار انداخت.
چشمهایش برقی زد و تبسمی بر لبهایش آمد نگاهش را تعقیب کردم.
لیدی مهارت خان در حالیکه زلف بور بلندش را روی شانهها ریخته بود در بالکن به تماشا ایستاده بود. لحن صحبت اسداالله میرزا با سردار عوض شد:
– سردار عزیز، چرا عصبانی میشوید؟ شما که مجسمه خلق خوش و نهاد پاک هستید... من نمیتوانستم عصبانی شدن شما را حتی تصور کنم... این جوان را میشناسم، آدم بدی نیست، در آن کوچه پایینی اغلب...
– حضرت والا، من اگر در این خیابان رحل اقامت انداختهام تنها به سبب آرامش و سکون و بی سروصدا بودن آن است. اگر قرار شود این اوباش در این محل تجمع کنند...
کلمه اوباش خیلی به واکسی گران آمد، با وجود اشارات اسداالله میرزا که او را دعوت به آرامش میکرد فریاد زد:
– اوباش خودتی... باباته... بابابزرگته... زنته...
اسداالله میرزا در این گیرودار با شنیدن آخرین کلمه مرد واکسی نگاهی به طرف بالکن انداخت و شنیدم که زیرلب گفت:
– الهی دورش بگردم... آقا جان کوتاه بیا، کوتاه بیا... شما هم آقای سردار...
سردار با چهره برافروخته به طرف واکسی رفت و گفت:
– یکبار دیگر تکرار کن.
– باز هم میگویم. هرکس به ما بگوید اوباش، خودش و باباجدش اوباشند.
سردار بدون تامل یک سیلی به گوش واکسی زد. واکسی که جوان قوی و ورزیده ای بود به طرف او حمله کرد و زد و خورد شدیدی در گرفت. فریادهای اسداالله میرزا برای آرام کردن آنها به جائی نرسید و مشقاسم که به عنوان میانجی دخالت کرده بود هروقت دستش میرسید یک پس گردنی به واکسی میزد.
دائی جان در چهارچوب در باغ ظاهر شده بود و به مشقاسم دستور میداد که آنها را جدا کند.
لیدی مهارت خان هم با اضطراب فوق العاده از اسداالله میرزا استمداد میکرد.
در این موقع خوشبختانه شخص با ابهتی سررسید و این شخص شیر علی قصاب بود.
دائی جان تا او را دید فریاد زد:
– شیرعلی سواشان کن.
شیر علی به طرف مرد هندی و واکسی که سخت با هم گلاویز شده بودند دوید، یک ران گوسفند را که به دست داشت به دست مشقاسم داد و گردن هریک از طرفین دعوا را با یک دست گرفت و آنها را از هم جدا کرد:
– چه خبر شده؟ چرا تو سروکله هم میزنید؟
عمامه مرد هندی به زمین افتاده بود و زلف سیاه و بلندش تا کمرش رسیده بود.
نفس زنان فریاد شد:
– این مرد که بی شرف دزد...
و سعی کرد به طرف او حمله کند ولی گردنش در میان چنگک دست قوی شیرعلی گیر بود نتوانست.
شیرعلی گفت:
– چه خبر شده سردار... جای این کارها زلف و کاکلت را جمع کن.
مثل اینکه مرد هندی نسبت به زلف دزار خود حساسیت خاصی داشت چون ناگهان فریاد زد:
– خفه شو زلف من به تو مربوط نیست...
و از فرط غضب بقیه حرف خود را به زبان هندی ادامه داد و در این سری کلمات هندی کلمه ای شبیه رقاص دو سه دفعه شنیده شد. چشمهای شیر علی گرد شد و با صدای خفه ای گفت:
– نفهمیدم به ما میگی رقاص.
و ناگهان گردن واکسی را رها کرد. از پشت دستها را به دور کمر مرد هندی حلقه کرد او را مثل پرکاهی از زمین کند و با چند قدم خود را به در نیمه باز خانه او رساند. با یک حرکت تند به داخل خانه پرتابش کرد و در را بست و چکش در را گرفت که نتواند باز کند.
– حالا این هندی به ما میگه رقاص... جون خودمان به گل روی شما که هی میگفتید ولش کن چیزیش نگفتیم وگرنه لنگش را از وسط جر میدادیم.
لبخند رضایت بر لبهای دائی جان که در میان دو لنگه در باغ ایستاده بود نقش بست.
اسداالله میرزا با تلنگر کت خود را پاک کرد و گفت:
– قربان شیر علی... نشد احوالی از شما بپرسیم... حالتان چطور است؟... خوبید انشاءاالله؟ خانم سلامتند؟
شیر علی که هنوز در خانه هندی را نگه داشته بود گفت:
– ما تا آخر عمرمان نوکر شمائیم... حالا این آقا پسر واکسی حرف حسابش چیه؟
اسداالله میرزا با عجله گفت:
– مرد بسیار خوبی است من میشناسمش... آمده اینجا یک لقمه نان در بیاورد... ما هم خیلی کار واکس و تعمیر کفش داریم... دیگر در را ول کن شیر علی، خیال نمیکنم سردار با بودن شما جرات کند بیرون بیاید.
حدس اسداللله میرزا درست بود چون دیگر از مرد هندی خبری نشد. شیر علی عمامه مرد هندی را که توی آب افتاده بود گلوله کرد و از بالای دیوار توی خانهاش انداخت و بعد به راه خود رفت.
اسداالله میرزا به واکسی دلداری داد:
– عیبی ندارد جانم... آدم هر جائی برود روزهای اول از این سروصداها هست... آقا به شما لطف پیدا کردند کافی است.
واکسی آرام گرفته بود. با صدای ملایمی گفت:
– ما خدا را داریم بعد از خدا هم شما را...
بعد رو به مشقاسم کرد:
– اما نالوطی تو هم تو دعوا یکی به سر و کله ما زدی؟
مشقاسم از ترس دائی جان قیافه معصومی گرفت:
–ها؟ دروغ چرا؟ تا قبر آآ... به این سوی چراغ اگر ول نمیکرد ما خودمان آش و لاشش میکردیم... اما نمیخواهیم دستمان را به دعوا بلند کنیم و گرنه صدتا این هندی را حریفیم. ما خودمان یک همشهری داشتیم...
دائی جان حرف او را برید:
– همشهری داشتی که داشتی. بدو یک لیوان شربت بیاور برای هوشنگ گلو تازه کند...
بعد رو به واکسی کرد:
– شما هیچ ناراحت نباشید، از فردا همه آرام میگیرند.
– نخیرآقا ما بیدی نیستیم که از این بادها بلرزیم... از بالا به ما گفته اند اینجا باشیم همینجا میمانیم.
دائی جان با دهن باز او را نگاه کرد سپس زیرلب گفت:
– از بالا گفته اند؟
– بله آقا، آن که آن بالا جای کسب و کار آدم را معین میکند روزی را هم همانجا میفرستد.
دائی جان نگاه معنی داری به او انداخت و با اشاره خفیفی تکرار کرد:
– بله، بله. البته باید همانجائی که تعیین کرده اند بمانید... چرا نمیفرمائید تو، حضرت والا؟
دائی جان قبل از برگشتن به خانه از واکسی پرسید که شبها کجا میخوابد وقتی شنید که شبها در قهوه خانه سر کوچه سر میکند اطمینان خاطری یافت.
داشتیم میرفتیم توی باغ که درشکه ای ایستاد و دائی جان سرهنگ با عجله از آن پایین پرید:
– خان داداش مژده، مژده... الان تلگرافخانه بودم با دوستم خان باباخان حضوری تلگراف زدم گفت که پوری جان حالش خیلی بهتر است و همراه خود خان باباخان با ترن فردا شب وارد میشود... من بدوم خبر خوش را به خانم بدهم، طفلک دارد از نگرانی دیوانه میشود.
وقتی در باغ کنار اسداالله میرزا راه میرفتم آهسته گفت:
– ژولیوس سزار فردا شب وارد میشود... مواظب خودت باش مارک آنتوان همینطور دست و پات را دراز نکن بنشین، کلئوپاترا را میبرند.
واقعا پریشان و درمانده گفتم:
– آخر من چه کنم، عمو اسداالله؟
– همان که گفتم.
از طرف درماندگی بدون مراجعه به حافظهام پرسیدم:
– چی گفتید؟
– گوشهایت را باز کن: سان... فران... سیس... کو!
– عمو اسداالله هیچ حال و روزگار شوخی ندارم.
– مومنت، پس بگو اصلا حال و روزگار ندارم... به قول سردار طبیعت بهوت افسرده هی!
✳ ✳ ✳
جمع معدوی از بستگان در منزل دائی جان ناپلئون جمع شدند که راجع به مشکلات خانوادگی که بعد از رسیدن خبر بهبودی پوری به موضوع حاملگی قمر منحصر شده بود رسیدگی کنند.
اسداالله میرزا، شمسعلی میرزا، دائی جان سرهنگ، دوستعلی خان مجروح و خانمها حضور داشتند. آقا جان هم کمی دیرتر رسید.
آنچه من از محیط خانه و بالاخص از محیط مجلس آنشب فهمیدم این بود که دیگر نمیخواستند راجع به سازنده طفل قمر تحقیق زیاد بکنند. عزیزالسلطنه که بیش از همه موضوع به او مربوط میشد به علت خطائی که با تعقیب شوهرش با تفنگ پر مرتکب شده بود و این خطا نزدیک بود به قیمت جان دوستعلی خان تمام شود و یا به علت اینکه دیگر نمیخواست رسوائی بیشتری به بار بیاید داستان االله وردی مرد دیوسیرت و جانی و عامل واقعی فعل و انفعال را پذیرفته بود و گاهگاه ضمن صحبت به او نفرین میکرد و ناسزا میگفت. در نتیجه این چشم پوشی عزیزالسلطنه دوستعلی خان هم احساس آرامش وجدان میکرد کسی که بیش از همه در این ماجرا خود را متضرر میدید دائی جان ناپلئون بود.
البته عزیزالسلطنه به محض ورود، امید او را از دخالت قابله برید و گفت که زیور قابله معروف هم به هیچ وجه زیر بار نرفته که برایش کاری بکند.
دوستعلی خان که همچنان روی شکم خوابیده بود گفت:
– به نظر من دیگر چاره ای نیست. باید به هر قیمت هست یک نفر را پیدا کنیم که قمر را ولو برای چند روز باشد عقد کند. من فکر میکنم این ممد آقای سیم کش زن ندارد و اگر...
دائی جان ناپلئون نگاه غضب آلودی به او انداخت و گفت:
– خجالت نمیکشی دوستعلی؟... ممد آقا داماد ما بشود؟ این ننگ را کجا میتوانیم دربیاوریم؟
عزیزالسلطنه شروع به گریه و زاری کرد:
– الهی خدا مرا مرگ بدهد چه آرزوها برای این دختره مادر مرده داشتم.
مشقاسم که در اطاق مشغول خدمت بود گفت:
– اصلا ممد آقا را فکرش را هم نکنید.
اسداالله میرزا پرسید:
– چرا مشقاسم؟
– برای اینکه آن ناخوشی دارد.
– چه ناخوشی مشقاسم؟
– جسارته، گلاب بروتان. بیچاره مرد نیست.
– تو از کجا میدانی؟
دائی جان فریاد زد:
– مرد و نامردیش سرش را بخورد اصلا صحبتش را نکنید.
اسداالله میرزا گفت:
– مومنت، آقا تحقیق که ضرری ندارد، شاید آخر سر مجبور شدیم... خوب بگو ببینم مشقاسم، تو از کجا فهمیدی که ممد آقا مرد نیست؟
– واالله دروغ چرا؟ تا قبر آآ... ما خودمان چیزی به چشم خودمان ندیدیم، از داداش ابراهیم آقای بقال شنفتیم... اون هم از زن خمیرگیر شنفته، زن خمیرگیر هم از آقا رضای خرازی فروش شنفته، آقا رضا هم از زن شیر علی شنفته، زن شیر علی هم از پسر آسید ابوالقاسم شنفته، پسر آسیدابوالقاسم هم از یکی شنفته که ما نمیتوانیم بگوئیم...
– چطور نمیتوانی بگوئی مشقاسم؟
– بند از بندمان جدا کنید نمیگویم چون که پای قوم و خویش خودتان وسط میآید.
– مومنت، تازه مرد بودن و مرد نبودنش مطرح نیست کاری را که باید بکند یکی دیگر برایش کرده است.
– اما ما یک نفر را میشناسیم که خیلی به درد این کار میخورد... اگر راضی بشود آدم خیلی اسم و رسم دار و با کمالاتی است... یعنی مال غیاث آباد خودمان است.
– کی مشقاسم؟
– خاطرتان هست پارسال آن غیاث آبادی که همراه نایب تیمور خان آمده بود دور از جان دنبال جنازه آقای دوستعلی خان میگشت؟
– آسپیران غیاث ابدی؟
– بله، خاطرمان میاید آن روز که آمده بود، این قمر خانم را که دید خیلی آب از لب و لوچهاش راه افتاد... میگفت خیلی دلش میخواهد یک زن این ریختی داشته باشد. آخه غیاث ابدیها زن چاق و چله میپسندند.
دائی جان نعره زد:
– خفه شو قاسم... آسپیران غیاث آبادی داماد ما بشود؟ شرم و حیا هم خوب چیزی است.
اسداالله میرزا با لبخند گفت:
– حالا این غیاث آبادی مرد هست؟
– واالله دروغ چرا؟ تا قبر آآ... ما خودمان به چشم خودمان ندیدیم. اما تو غیاث آباد نامرد پیدا نمیشود... زنهای قم و کاشان و اصفهان و گاهی هم تهران میمیرند که زن غیاث آبادیها بشوند... ما خودمان یک همشهری داشتیم...
اعصاب دائی جان ناپلئون بیش از این تاب تحمل این گفتگو را نیاورد. تسبیح خود را چنان روی میز کوبید که بند آن پاره شد. هر دانه ای تسبیح در گوشه ای افتاد:
– از من لااقل خجالت بکشید! وقاحت هم حدی دارد.
اسداالله میرزا با قیافه خیلی جدی و صدای محکمی گفت:
– مومنت، چه وقاحتی شده است؟ یک دختر معصوم ناقص العقل گرفتار شده است. یا االله وردی نوکر سردار هندی یا یک آدم بی چشم و روی بی انصاف بی همه چیزی یک بلائی سرش آورده است. سقط جنین برایش خطر مرگ دارد. یک راه میماند که برایش یک شوهر پیدا کنیم. تازه آنهم به خاطر آبرو و حیثیت شماست وگرنه خودش هیچ ناراحت نیست. حاضر است همینطور بدون شوهر بچه دار شود و بچهاش را بزرگ کند. حالا شما توقع دارید پسر پلنگ السلطنه یا ببرالدوله بیاید دختر را عقد کند؟
– شما باید بدانید که...
– بله، میدانم... میدانم چه میخواهید بگوئید. دختر فلان الدوله و نوه فلان الممالک نباید زن یک آسپیران ساده بشود. اگر با بارون روچیلد آشنائی دارید یک تلگراف بزنید که آینه شمعدان بفرستند.
همه وحشت زده چشم به دائی جان دوختند ولی به خلاف انتظار عصبانی نشد یا اگر شد خشم خود را فرو خورد و با صدای آهسته ای گفت:
– شاید هم حق با شماست. دخالت من بیجاست. مادرش و ناپدریش هستند خودشان تصمیم بگیرند.
تبسم همیشگی به لبهای اسداالله میرزا برگشت:
– ناپدری که واقعا چه مرد محترم دلسوزی است! راحت خوابیده، انگار نه انگار که این موضوع به او ربطی دارد.
دوستعلی خان که از اول مجلس سکوت کرده بود صورت را از روی بالش بلند کرد و فریاد زد:
– اسداالله، به ارواح پدرم یکدفعه دیگر اگر...
اسداالله میرزا حرف او را برید:
–مومنت، مومنت، مومنت، خیلی معذرت میخواهم که خواب آشفته معصوم را از سرش پراندم.
دائی جان با لحن تندی گفت:
– اسداالله، خواهش میکنم شوخی را کنار بگذار! برای من هیچ شکی نمانده است که این واقعه هم جزء نقشه همان هائی است که میخواهند مرا نابود کنند. نقشه ای که از طرف این جاسوس بی همه چیز هندی طرح شده و به دست نوکرش اجرا شده است از جای دیگری دیکته میشود.
اسداالله میرزا خندید و گفت:
– پس به نظر شما انگلیسا با هرکس دشمن باشند یک گردن کلفت را مامور میکنند که نوه عموی او را بی سیرت کند.
دائی جان که واقعاً عصبانی شده بود به تندی گفت:
– مزخرف نگو، سفسطه هم نکن تو هنوز خیلی مانده تا از حیله این گرگ پیر سر در بیاوری.
– مومنت، پس با این حساب نوه عموی هیتلر و موسیلینی باید تا حالا سه شکم زائیده باشند.
– اسداالله...
– خیلی ببخشید بنده عرضی نکردم. فقط به نظر من فکر بدی نیست. منتها با این متد انگلیسا باید جای تمام کارخانههای اسلحه سازی کارخانه ساختن حب حیات دکتر راس تاسیس کنند. در هر حال بنده با کمال میل حاضرم در این قشون مخصوص انتقام جوئی آنها استخدام شوم.
همه حاضران وحشت کرده بودند زیرا اسداالله میرزا میگفت و آقا جان قهقهه خنده را سر داده بود. خوشبختانه دخالت مشقاسم رشته این گفتگو را برید:
– حالا بایست دید که این غیاث آبادی رضایت میدهد یا نه...
خشم دائی جان متوجه مشقاسم شد:
– چی؟ چطور؟... حرف دهنت را میفهمی قاسم؟
– واالله آقا، دروغ چرا؟ تا قبر آآ... این همشهری ما پارسال خیلی حسرت قمر خانم را میخورد. اما فکر این را هم بکنید که تمام این مملکت از ناموس پرستی یک طرف، غیاث آبادیها یک طرف... ما یک همشهری داشتیم...
دائی جان حرف او را برید:
– باز تو یک همشهری داشتی؟ قاسم تا کی؟
دائی جان سرهنگ دخالت کرد:
– خان داداش بگذارید حرفش را بزند. باید از این تنگنا خودمان را خلاص کنیم.
مشقاسم ادامه داد:
– بله آقا ما یک همشهری داشتیم که دوتا پسر زن داده بود. تازه یک روز شنید که یک دفعه پیش از عروسیش توی حرم چادر از سر زنش افتاده بود پایین. زنش را طلاق داد... تازه همه غیاث آبادیها سرزنشش کردند که چرا زنکه را نکشته... اسمش به بی ناموسی در رفت. بعد هم بیچاره از غصه این بی ناموسی دق کرد و مرد... این را گفتم که بدانید آنقدرها هم آسان نیست که قمر خانم را گردن این همشهری ما بگذارید...
شمسعلی میرزا برای اولین بار حرف زد:
– حالا لازم نیست جریان حاملگی قمر را به او بگوئیم.
– یعنی میخواهید بگوئید غیاث آبادیها خرند؟ دور از جان شما ما یک همشهری داشتیم...
اسداالله میرزا حرف او را برید:
– مومنت، ما اگر حرفی نزنیم از کجا میفهمد؟
– واالله دروغ چرا؟ تا قبر آآ... جسارت نباشد زنها با دخترها یک فرق هائی دارند.
– مرسی مشقاسم که این اطلاعات کاملا جدید و تازه را به من دادی. من خیال میکردم هیچ فرقی ندارند.
باز فریاد دائی جان ناپلئون بلند شد:
– اسداالله جلوی بچهها از این حرفها نزن.
اسداالله میرزا خندید و گفت:
– مومنت، صحبت علمی است، بحث کاملا علمی طرق تشخیص زنان سانفرانسیسکو رفته و سانفرانسیسکو نرفته.
بعد رو به مشقاسم کرد و گفت:
– بعد از تشکر برای اطلاعات علمی که به من دادی باید بگویم که من هم میفهمم که جناب آسپیران غیاث آبادی بعد از سانفرانسیسکو... یعنی بعد از عروسی میفهمد که اتفاقاتی افتاده اما با این ناموس پرستی غیاث آبادیها مسلماً نمیرود روی پشت بام داد بزند. حداکثر این است که طلاقش میدهد. ما هم همین را میخواهیم که یک نفر بیاید قمر را عقد کند و بعد بی سروصدا طلاقش بدهد. وانگهی، وقتی دفتر را امضا کرد یواش یواش گوشش را پر میکنیم و سبیلش را چرب که قال نکند.
دوستعلی خان سر را بلند کرد:
– این دور از شرافت و وجدان است. باید موضوع را از اول با صراحت به او بگوئیم.
مشقاسم سر خود را خاراند و گفت:
– باید یک سرش را بگیرید، یا داماد یا وجدان.
اسداالله میرزا دست بلند کرد و گفت:
– رای میگیریم. من به داماد رای میدهم. البته آقای دوستعلی خان معروف به وجدان الدوله مسلماً به وجدان رای میدهد. اما من در دفاع از عقیدهام میگویم که هیچ کار خلاف وجدانی انجام نمیشود. آسپیران غیاث آبادی پابرهنه میآید یک مدتی میخورد و میخوابد. داماد خانم عزیزالسلطنه میشود خرجی هم نمیکند، یک سانفرانسیسکو هم مجانی میرود.دیگر مرگ میخواهد برود غیاث آباد... خدا از این چیزها نصیب ما هم بکند.
دوستعلی خان فریاد زد:
– اسداالله، اصلا نطفه تو با شراب و عرق بسته شده...
– مومنت، مومنت، اولا تو که نطفهات با آب دعا و گلاب بسته شده بگو ببینم اگر تو بودی بدت میآمد که بیایند خرجت را بدهد، منتت را بکشند، شام و ناهارت را بدهند، بگویند چهارپنج دفعه با یک همسفر تپل مپل بروی سانفرانسیسکو؟ میگفتی آخه؟ تازه منت نکشیده تو اینجور کارها را...
در این موقع ناگهان صدای فریاد عزیزالسلطنه بلند شد:
– مرده شور ریخت هردوتان را ببرد، حالا دیگر دختر نازنین من کارش به جائی رسیده که باید منت آن غیاث آبادی را بکشد؟
با وساطت شمسعلی میرزا و دائی جان سرهنگ از مرافعه جلوگیری شد.
مشقاسم گفت:
–هرچه باشد باید ببینیم غیاث آبادی راضی به این کار میشود یا نه... حالا بگیرید دختر از شکم مادرش درآمده باشد، گاس نخواهد زن ببرد.
اسداالله میرزا گفت:
– تازه او بخواهد، گاس این دختر نخواهد... به نظر من اول باید این پنجاه درصد را درست کرد بعد به داماد پرداخت... به نظر من خانم عزیزالسلطنه باید با قمر صحبت کند. اگر رضایت داد آن وقت مشقاسم به سراغ داماد برود.
بعد از مدتی گفتگو در این باره عزیزالسلطنه به سراغ قمر که در اطاق دیگر با خواهر من و لیلی مشغول صحبت و بازی بود رفت. مدتی با قمر در اطاق خلوتی صحبت کرد. وقتی برگشت همه چشم به دهن او دوخته بودند.
– چطور شد خانم؟ چه میگوید؟
عزیزالسلطنه با قیافه گرفته ای گفت:
– این مادر مرده من که حالیش نیست. همین طور پرت و پلا میگوید.
اسداالله میرزا گفت:
– اجازه میدهید خانم که من ازش سوال کنم؟
– چیزی دستگیرت نمیشود. الهی خدا مادرش را مرگ بدهد از وقتی این بلا سرش آمده مثل اینکه پاک حواسش مختل شده...
– حالا صدایش کنید اینجا من ازش بپرسم.
عزیزالسلطنه لحظه ای مردد ماند سپس رفت و قمر را آورد، دخترک تبسم ملایمی برلب داشت. اسداالله میرزا او را پهلوی خود نشاند، کمی از عروسک او که به سینه میفشرد تعریف کرد. بعد گفت:
– باباجان، یک شوهر خوب برای تو پیدا شده... دوست داری شوهر کنی؟
دختر چاق با اینکه دیگر حواس درستی نداشت سرخ شد و سر را به زیر انداخت. زیر لب گفت:
– نه، دوست ندارم. من بچهام را دوست دارم میخواهم برایش دو تا بلوز قرمز ببافم.
– بابا جان من هم یک بلوز قشنگ برایش میخرم. اما بچه باید پدر داشته باشد. تو اگر شوهر نداشته باشی بچهات غصه میخورد. برای اینکه بچه بابا لازم دارد.
قمر چند لحظه مبهوت او را نگاه کرد و سپس گفت:
– خیلی خوب.
– پس ما بساط عروسی را راه بیندازیم؟ یک لباس قشنگ با یک تور قشنگ...
قمر با خوشحالی گفت:
– با بهار نارنج...
– آره عزیزم با یک تاج بهار نارنج.
قمر لحظه ای به فکر فرو رفت، بعد گفت:
– حالا کجاست شوهرم؟... میدانید عمو اسداالله من میخواهم زلف پرپشت مشکی داشته باشد که بچهام مثل او مشکی و قشنگ بشود.
اسداالله برگشت و نگاهی پر از غم به دائی جان انداخت:
– خوب باباجان تو برگرد بازی کن.
وقتی قمر بیرون رفت اسداالله میرزا با صدای آهسته گفت:
– طفلکی چه دختر خوبی است.
مشقاسم که ساکت و آرام درگوشه ای ایستاده بود گفت:
– اینکه جور درنمی آید... این کار مثل اینکه نمیخواهد جور بشود.
– چرا مشقاسم، چطور مگر؟
– مگر نشنیدید گفت میخواهد مردش زلف پرپشت مشکی داشته باشد.
– مگر زلف آسپیران غیاث آبادی مشکی نیست؟
– واالله دروغ چرا؟ تا قبر آآ... آن دو سه روزی که ما این همشهریمان را دیدیم کلاهش را تا روی گوشش کشیده بود پائین اما یکدفعه که ناغافل کلاهش را برداشت دیدیم یکدست سرش کچل بود... یعنی وسطش که پاک خالی بود دورش هم که دوتا شوید مو داشت لک و پیس بود...
– حالا رنگ مویش سیاه بود یا نه؟
– واالله دروغ چرا؟تا قبر آآ... همه رنگی داشت چندتا تارش سفید بود، چندتاش سیاه بود، چندتاش هم حنائی...
عزیزالسلطنه بصورت خود زد:
– وای خدا مرگم بده بچهام دق میکند یک همچه کله ای را روی بالشش ببیند.
اسداالله میرزا گفت:
– خوب خانم، آسپیران غیاث آبادی است، رودولف والانتینو که نیست، یک کلاه گیس برایش میخریم که سرو کلهاش معلوم نشود.
مشقاسم سری تکان داد و گفت:
– این را خیال نکنم که زیر بارش برود... غیاث آبادیها خیلی ناموسشان را دوست دارند.
– مومنت، غیاث آبادیها ناموسشان روی مغز سرشان است؟
– واالله دروغ چرا؟ تا قبر آآ... روسرشان نیست اما مرد روسرش کلاه گیس نمیگذارد. ما یک همشهری داشتیم...
– خیلی خوب. خیلی خوب، حالا این مسئله زلف و کاکل را بعد حل میکنیم، کی میتوانی با این آقای غیاث آبادی صحبت کنی؟
– هروقت شما بفرمائید... فردا صبح میروم سراغش...
دائی جان ناپلئون که با قیافه اخمو ساکت نشسته بود طاقت نیاورد حرفی نزند با تشدد گفت:
– هیچ بچه ای این طور حرف نمیزند. متوجه هستید چه میگوئید؟ مشقاسم برود اداره تامینات آقای غیاث آبادی را پیدا کند و به او بگوید که بیا نوه عموی آقا را عقد کن! چی توی این شراب بوده اسداالله؟
– به هر حال با تلفن که نمیشود از آسپیران خواستگاری کرد.
بحث و گفتگوی درهم و برهمی در گرفت، عاقبت دائی جان سرهنگ گفت:
– به نظر من بهتر است خانم عزیزالسلطنه یک تلفن به آن رئیس شعبه جنائی بزنند و بگویند که مثلا یک چیزی از منزلشان سرقت شده ولی نمیخواهند رسماً شکایت کنند. اما میل دارند که یک ماموری بیاید بی سروصدا و خصوصی از کلفت و نوکرشان تحقیق کند، بعد هم خودشان بگویند که اگر ممکن باشد همان آسپیران را که پارسال آمده بود بفرستند... این کارها دوستانه ممکن است. وقت هم آمد میگوئید خوشبختانه آن چیز که گم شده بود پیدا شده...
– آمدیم رئیس شعبه یک نفر دیگر را فرستاد... تازه به فرض اینکه قبول کند.
اسداالله میرزا خندید و گفت:
– چه بهتر! چون خیال نمیکنم میان مامورین از آسپیران بی ریخت تر کسی باشد. هرکس را فرستادند ازش خواستگاری میکنیم. یعنی تا آمد در را به رویش میبندیم و تا دفتر عقد را امضاء نکند ولش نمیکنیم.
– اسداالله!
بعد از مدتی بحث و گفتگو این پیشنهاد مورد موافقت قرار گرفت.
✳ ✳ ✳
صبح روز بعد در منزل دائی جان سرهنگ جنب و جوش فوق العاده ای افتاده بود. تهیه میهمانی مفصلی را برای شب که قرار بود پوری، پسر دائی جان وارد بشود میدیدند.
قرار بود نزدیک غروب همه بستگان با چند درشکه به ایستگاه راه آهن به استقبال پوری جان بروند. سخت آشفته بودم. با کمال بی رحمی ازخدا میخواستم که شفای بیماری پوری را به تعویق بیندازد. در اولین فرصتی که پیدا کردم نگرانی و آشفتگی خودم را با لیلی در میان گذاشتم. خیلی آرام تکرار کرد که از دستور پدرش نمیتواند تخطی کند ولی اگر قرار بشود اورا به پوری بدهند شب عقدشان خود را سر به نیست میکند. این حرف او، هیچ تسلای خاطری برای من نبود و مغز خود را برای یافتن راه حلی زیر و رو میکردم. متاسفانه تنها یار و همدست من اسداالله میرزا هم خانه نبود که دلداریم بدهد.
از مشقاسم شنیدم که عزیزالسلطنه به رئیس شعبه جنائی تلفن زده و قول گرفته آسپیران غیاث آبادی را تا قبل از ظهر پیش او بفرستد.
ضمناً مشقاسم به من خبر داد که قرار شده است فعلا نگذارند چشم قمر به او بیفتد تا بعد اگر در مورد ازدواج توافق شد شاید بتوانند او را راضی کنند که موقتاً کلاه گیسی به سر بگذارد.
– یعنی حق هم دارد. بابام جان، حالا غیاث آبادیها که از ناموس رو دست ندارند، هیچی. همین اهل تهران هم که صد جور قر و فر دارند از صد هزار تا مرد یکی راضی نمیشود مثل زنها کلاه گیس سرش بگذارد.
– مشقاسم کلاه گیس چه ربطی دارد به ناموس؟
– ماشاءاالله شما که صاحب کمالی و مدرسه میروی چرا این حرف را میزنی بابام جان؟... کدام بی ناموسی بدتر از این که مرد مثل زن کلاه گیس سرش بگذارد؟ ما خودمان یک دفعه به چشم خودمان دیدیم... یک دسته آمده بود غیاث آباد برای تعزیه... یکی از زنهای حرم امام بود که بایست چادرش را از سرش میانداخت و گیسش را میکند... گفتند بایست یک مرد کلاه گیس سرش بگذارد. بیست شبانه روز تو تمام این مملکت غیاث آباد گشتند یک نفر رضایت به این کار نداد...
– حالا شما خیال میکنی که آسپیران غیاث آبادی رضایت نمیدهد کلاه گیس سرش بگذارد؟
– واالله بابام جان دروغ چرا؟ تا قبر آآ... این یکی حالا گاس هم چند سالی که تو ولایت تهران مانده خلقش عوض شده باشد از این بی ناموسیها بکند.
من با مشقاسم در باغ مشغول صحبت بودم ناگهان دیدم که دائی جان ناپلئون با عجله از اندرونی بیرون آمد و به طرف خانه ما رفت – رنگش بطرز غریبی پریده بود از دیدن این حال او وحشت کردم به دنبالش به طرف خانه خودمان دویدم.
دائی جان سراغ آقاجان را گرفت و یک سر به اطاق او رفت. من هم خود را به پشت در رساندم.
– شنیدید؟ شنیدید؟
– چه اتفاقی افتاده؟ چرا نمیفرمائید بنشینید؟
– میپرسم رادیو را شنیدید؟
– نه، چه خبر شده؟ اتفاقی افتاده؟
– رسیدند... رسیدند... اعلامیه دولت را خواندند... گفتند که انگلیسا به تهران رسیدند. مردم نباید به آنها کاری داشته باشند و از این مزخرفها...
آقا جان سعی کرد او را دلداری بدهد:
– شما بی خود اینقدر ناراحت هستید... هیچ دلیلی ندارد که تا این حد نگران باشید... شما خودتان انگلیسا را بهتر از من میشناسید، آنها هیچ وقت علناً و از جلو حمله نمیکنند...
دائی جان حرف او را با صدای خفه ای برید:
– من چون این گرگهای مزدور را میشناسم نگرانم. میدانم که از روبرو حمله نمیکنند، این را خوب میدانم. من عمرم را در مبارزه با اینها سر کردم.
– حالا شما این طور ناراحت...
– ای آقا! ناراحتی من برای خودم نیست. تکلیف من روشن است. من چه اینجا چه آنجا از دست آنها نمیتوانم فرار کنم. غصه من برای خودم نیست. هزارها مثل من فدای مملکت... من غصه مملکت را میخورم. دریغا از ایران که ویران شود کنام پلنگان و شیران شود.
بغض در صدای او بود. وقتی از لای در نگاه کردم دیدم که با انگشت گوشه چشم را پاک میکرد.
آقا جان گفت:
– چه میشود کرد آقا! به قول خودتان در کف شیر نر خونخواره ای – غیر تسلیم و رضا کو چاره ای.
– هیچ کاری نمیتوان کرد... ولی... ولی من میخواستم خواهش کنم چون بین خانه ما دیوار نیست بفرمائید در خانه را محکم ببندند. من هم به مشقاسم میسپرم که در باغ را روی هیچ آدم غریبه ای باز نکند... به خصوص بچهها را نگذارید بیرون بروند... گرچه با بچههای شما خیال نمیکنم کاری داشته باشند. هدفشان من هستم و بچههای معصوم من.
دائی جان لحظه ای به فکر فرو رفت سپس از اطاق بیرون آمد وقتی مرا در آن حوالی دید با ملایمت گفت:
– باباجان، تو پسر بزرگی هستی... یک اتفاقاتی در اطراف ما دارد میافتد که شاید عمق مطلب را نتوانی درک کنی ولی از تو خواهش میکنم اگر آدم غریبه ای سراغ مرا گرفت، هیچ جواب ندهی به خواهرت هم بسپار... در را روی هیچ غریبه ای باز نکن.
– مگر چطور شده دائی جان؟
– چه میخواستی بشود؟ دشمن رسیده...
دائی جان دست روی شانه من گذاشت و با صدای متاثری گفت:
– هر دفعه که دائی را میبینی ممکن است آخرین دفعه باشد... البته اینها جزء قوانین مبارزه است.
دائی جان چند لحظه خیره به من نگاه کرد ولی مثل اینکه فکر او به جای دیگر رفته بود. ناگهان حرکتی به خود داد و به طرف در باغ به راه افتاد.
من آهسته دنبالش رفتم.
دائی جان با قدمهای تندی به طرف در باغ رفت به محض این که لای در را باز کرد مثل اینکه برجا خشک شد.
من به آهستگی نزدیک تر رفتم. از چند قدمی صدای نفسهای تند او را شنیدم. ناگهان به طرف مشقاسم که مشغول آب دادن گلها بود و با صدای خفه ای گفت:
– قاسم، قاسم، کو، کجاست؟
– کی آقا؟ کی کجاست؟
– این واکسی؟
– همینجاست آقا، مگر نیست؟ ما صبح رفتیم نان بخریم تازه آمده بود.
دائی جان شانههای مشقاسم را گرفت و تکان داد:
– پس کجاست؟ کجا رفته؟
– چطور مگر؟... اگر کفش میخواهید واکس بزنید بدهید میبریم زیربازارچه واکس میزنیم برقی میاوریم. اصلا آن پسره خیلی بد واکس میزد.
– ابله از تو میپرسم کجاست؟ کجا رفته؟
– واالله آقا دروغ چرا؟ تا قبر آآ... ما به چشم خودمان ندیدیم باید ببینیم گور مرگش کجا رفته...
– معطل چه هستی؟ برو، عجله کن! بپرس خبرش را برای من بیاور! در را هم پشت سرت ببند.
دستهای دائی جان میلرزید، با حرکات عصبی شروع به قدم زدن کرد. مثل یک پلنگ در قفس چند قدم میرفت و برمیگشت. مشقاسم بدون عجله از باغ بیرون رفت، چشم دائی جان به من افتاد با صدای منقلبی گفت:
– باباجان، این قاسم احمق است برو بپرس، از بقال، از مردم بپرس، ببین این واکسی کجا رفته...
بعد ناگهان مثل این که متوجه شد که اینقدر جوش زدن در مقابل من صحیح نبود. بهانه ای پیدا کرد:
– برو باباجان... یک جفت کفش نو فرنگی من پیشش بود.
من با عجله به خانه برگشتم که سرپائی را با کفش عوض کنم. وقتی به در باغ رسیدم با مشقاسم که برمیگشت سینه به سینه شدم. پا به پای او به طرف دائی جان برگشتم.
– کجا رفته؟ کجا رفته، قاسم؟
مشقاسم با تانی گفت:
– واالله، آقا دروغ...
– زهر مار دروغ چرا، حرف بزن! کجا رفته؟
– واالله ابراهیم آقا این دم بود. ازش پرسیدیم. این طور که میگفت آژدان آمده جلبش کرده کلانتری...
– کلانتری؟ چرا؟ مگر چه کرده؟
– واالله، آقا دروغ چرا؟ تا قبر آآ... ما چیزی به چشم خودمان ندیدیم اما اینطور که این ابراهیم آقا میگفت ساعت دزدیده... از چشمهاش هم پیدا بود که اهل دزدی و هیزی است...
– ساعت؟ ساعت کی را دزدیده؟
– این یارو سردار هندی رفته کلانتری شکایت کرده... گفته دیروز توی دعوا مرافعه ساعتش را این واکسی از جیبش زده! یک ساعت جیبی طلا...
دائی جان یکباره وا رفت. دستهایش به کنار بدنش افتاد. لحظه ای با دهن باز مبهوت برجا ماند. برای اینکه نیفتد دست را به یک درخت گرفت بعد چشمها را بست و زیر لب گفت:
– بی شرفها! شروع کردند! اجرای نقشه شروع شده! خدایا خودم را به تو میسپارم!