دایی جان ناپلئون
فصل ۱۳
بعد از ظهر لیلی و برادرش را در باغ یافتم. خواهر من و برادر لیلی پیشنهاد بازیهای مختلفی کردند ولی من و لیلی از وقتی عاشق شده بودیم میلی به بازیهای بچگانه در خود احساس نمیکردیم. مثل اینکه عشق یک باره چند سال پیرمان کرده بود ولی برای اینکه کسی متوجه نشود به بازی مشغول شدیم یعنی در واقع برادر لیلی و خواهرم را به بازی واداشتیم و خودمان زیر آلاچیق به صحبت مشغول شدیم.
چیزی نگذشته بود که صدای عکاس دوره گرد از کوچه شنیده شد. خواهرم به طرف ما دوید و فریاد زد
– بچهها میرزا حبیب عکاس است... بیائید یک عکس بیندازیم.
این عکاس دوره گرد را چند بار به باغ آورده بودیم. با دوربین جعبه ای خود که آستین سیاه به آن آویخته بود بارها از ما بچهها به قیمت نازلی عکس انداخته بود.
وقتی عکاس را صدا زدیم با تعجب دیدیم که میرزا حبیب نبود. دوربین را میشناختیم همان بود همان عکسها روی جعبهاش چسبیده بود. ولی صاحبش عوض شده بود.
عکاس وقتی تعجب ما را دید گویا متوجه علت آن شد چون قبل از اینکه سوالی بپرسیم با لهجه ارمنی گفت:
– میرزا حبیب دوربینش را به من فروخته. اگر میخواهید عکستان را بیندازم. میدانید میرزا حبیب اصلا شاگرد من بود. من عکسهای قشنگتری میاندازم.
همه نگاهی بهم کردیم و چون قیمت عکس هم همان بود از او خواستیم که بیاید و از ماعکس بیندازد.
عکسی را که آن روز انداختیم هنوز دارم. من با پیژامای راه راه کنار لیلی ایستادهام و خواهر من و برادر او هردو روی یک صندلی جلو ما نشسته اند.
وقتی عکاس نگاتیف مقوائی را رنگ قرمز زده و سرازیر جلو دوربین چسبانده بود که از آن عکس اصلی را بگیرد ناگهان من متوجه شدم که دائی جان ناپلئون از اندرونی بیرون آمد. لحظه ای به عکاس خیره شد. بعد زیر گوش مشقاسم که پشت سرش بود حرف زد. ضمن صحبت چشم از عکاس برنمیداشت. طوری او را نگاه میکرد که گوئی یک مامور پلیس به شخصی مظنون به قتل یا سرقت نگاه میکند.
دائی جان با قیافه گرفته همانجا شروع به قدم زدن کرد و مشقاسم که پیدا بود ماموریتی دارد قدم زنان بطرف ما آمد.
با اشاره ای مرا بکناری کشید و آهسته گفت
– بابام جان این که آن عکاس همیشه نیست. این از کجا پیدایش شده؟
گفتم
– میرزا حبیب دوربینش را به این عکاس فروخته است.
مشقاسم باز قدم زنان به طرف دائی جان رفت و زیرگوش او چیزی گفت:
دائی جان با قیافه گرفته و پر از سوظن عکاس را نگاه میکرد باز مثل اینکه دستوراتی به مشقاسم داد.
مشقاسم این بار قدم زنان و با ظاهری بی اعتنا به طرف عکاس رفت.
– سلام علیکم آقا. حال شما؟ خوبی ان شااالله؟
و بعد از مدتی احوالپرسی و چاق سلامتی از او اسمش را پرسید.
– کوچک شما بوغوس.
مشقاسم درحالیکه گردن کج کرده بود و نگاتیف سرازیر را نگاه میکرد گفت
– اما دروغ چرا؟ تا قبرآآ... مثل اینکه خیلی بلدیت داری. عکس مقبولی انداختی! آن عکاس پیش از شما به این خوبی نمیانداخت.
عکاس بادی در دماغ انداخت و گفت
– میرزا حبیب عکاسی را پیش من یاد گرفت. من بیست سال است عکاسم. یک مغازه عکاسی داشتم. اول اینجا بعد اهواز... اما بد شانسی آوردم مجبور شدم بفروشم...
– پس شما آن طرفهای جنوب هم بودی بابام جان؟
– بله که بودم. اصلا تمام آدمهای حسابی پیش ما عکس میانداختند.
تمام شرکت نفتیها پیش ما عکس میانداختند.
چشمهای مشقاسم لحظه ای گرد شد ولی سعی کرد تعجب و وحشت خود را پنهان کند با لحن آرامی گفت
– لابد انگلیسا هم پیش شما عکس میانداختند؟
– اصلا بیشتر مشتریهای ما انگلیسا بودند.
عکاس عکس را از دوربین در آورد و به مشقاسم نشان داد
– تماشا کن! این را میگویند عکس.
ما به مشقاسم فرصت تماشا ندادیم عکس را از دست او قاپیدیم. لیلی عکس را گرفت و به طرف پدرش دوید:
– بابا جان نگاه کنید چه عکس قشنگی!
دائی جان درحالیکه عکس را جلو چشمها گرفته بود عکاس را با سوظن آشکاری نگاه میکرد. در این موقع مشقاسم چیزی زیر گوش او گفت. عکاس هم به جمع ما نزدیک شد. به دائی جان سلام کرد و گفت
– اگر اجازه بفرمائید یک عکس هم از شما بیندازم.
دائی جان با صدای خفه ای گفت
– نخیر مرسی. لازم نیست.
– شما اجازه بفرمائید. دلم میخواهد یادگاری یک عکس از جنابعالی بگیرم. اگر خوشتان آمد هرچقدر خواستید لطف کنید اگر هم نخواستید مهمان من.
دائی جان لحظه ای ساکت ماند ولی نتوانست ناراحتی خود را پنهان کند با لحن عصبانی فریاد زد
– چرا میخواهید عکس مرا بردارید؟ کی به شما گفته عکس مرا بردارید؟
عکاس متعجب او را نگاه کرد و گفت
– چرا ناراحت شدید؟ ما خواستیم خدمتی بکنیم.
دائی جان که اختیار خود را از دست داده بود نعره زد
– هزار تا عکس مرا در دوسیه دارند. برو گمشو برو به اربابهایت بگو صد تا عکس دیگر هم بگیرند نمیتوانند مرا زنده دستگیر کنند.
سپس ناگهان جلو عبا را کنار زد و هفت تیر را از جلد بیرون کشید و با همان صدای لرزان از خشم ادامه داد
– شش تا از این گلولهها مال تو و ایادی آنهاست و آخری هم مال خودم...
عکاس بینوا با چشمهای از حدقه درآمده لحظه ای به اسلحه خیره ماند سپس ناگهان پا به فرار گذاشت. حین فرار سه پایه دوربین را بغل زد و با چنان سرعتی از باغ خارج شد که دهن ما از تعجب باز ماند.
حیرت زده چشم به دائی جان دوخته بودیم. دائی جان هفت تیر را در جلد گذاشت. قطرههای درشت عرق بر پیشانیش نشسته بود. به زحمت به طرف نیمکت سنگی رفت و بیحال روی آن افتاد. لیلی و بچهها به خلاف من از حرف دائی جان و آشفتگی ناگهانی او هیچ نفهمیده بودند.
مشقاسم در حالیکه دستهای دائی جان را میمالید گفت
– زنده باشی! خدا به حق پنج تن سایهات را از سر مردم این ولایت کم نکنه. خوب حقشان را کف دستشان گذاشتی! مرگ یک دفعه شیون یک دفعه... بگذار برود به آن ارباب بی ناموسش بگوید.
من با عجله به خانه دویدم و به آقاجان گفتم که حال دائی جان به هم خورده است.
آقاجان با عجله خود را بالای سر او رساند
– چه شده آقا؟ چه اتفاقی افتاده؟
مشقاسم به جای دائی جان جواب داد
– بی ناموسها یک جاسوس فرستاده بودند اینجا که عکس آقا را بیندازد... آقا هم مثل شیر پرید تو دلش... هیچی نمانده بود یک گلوله بزند توی شکمش کاشکی زده بود.
آقا جان با لحنی که از آن بوی صداقت نمیآمد مدتی دائی جان را دلداری داد و با صدای آهسته به او گفت
– خاطرتان جمع باشد خبر وصول کاغذ هم رسید.
مشقاسم دائی جان را کمک کرد که به اندرونی برگردد و من پریشان تر از همیشه به دنبال آقا جان به خانه برگشتم.
✳ ✳ ✳
شام منزل دائی جان سرهنگ مهمانی مفصلی نبود. غیر از آقا جان و مادرم و دائی جان ناپلئون و بچهها اسداالله میرزا و شمسعلی میرزا هم بودند.
دوستعلی خان کمی دیرترآمد و گفت که عزیزالسلطنه به علت کسالت قمر نخواهد آمد.
اول مجلس صحبت در اطراف مراجعت شاهپور ملقب به پوری پسر دائی جان سرهنگ دور میزد. شمسعلی میرزا گفت
– حالا که به سلامتی پوری خان برمیگردد باید آقای سرهنگ زودتر آستین بالا بزنند و بساط عروسی را راه بیندازند.
دائی جان سرهنگ گفت
– خدا را هزار بار شکر نمیدانید این روزها با این سرو صداها ما چه حالی داشتیم و چه کشیدیم تا کاغذش آمد. اگر آقا اجازه بفرمایند به خواست خدا برای عید قربان نامزدی را برپا میکنیم.
دائی جان ناپلئون هم ساکت و درهم بود. من نگاهی به لیلی که سر را به زیر انداخته بود و بعد نگاه درمانده و ملتمسی به طرف اسداالله میرزا انداختم.
اسداالله میرزا تجاهل کرد
– به سلامتی کسی را هم برایش زیر سر گذاشته اید؟
دائی جان سرهنگ گفت
– یعنی تو نمیدانی اسداالله؟
– مومنت من از کجا میدانم. وانگهی خیال نمیکنم برای یک سرباز وظیفه از خدمت برگشته که هنوز کار و کاسبی درستی ندارد زن پیدا بشود.
– مهمل چرا میگوئی؟ با تحصیلات عالی که پوری جان دارد همه ادارات روی دست میبرندش. شوخی نیست. بچه پانزده شانزده سال درس خوانده لیسانسه شده است. همه رفقای من در ادارات دولتی التماس میکنند که پوری را ببرند پیش خودشان... این پسر واقعا نابغه است.
اسداالله میرزا خندید و گفت
– آنکه از قیافهاش پیداست. اما چه کسی را برایش زیر سر گذاشته اید؟
دائی جان سرهنگ نگاه پدرانه ای به طرف لیلی انداخت و گفت
– عقد پسرعمو دختر عمو را توی آسمان بسته اند.
اسداالله میرزا گره به پیشانی انداخت و گفت
– مومنت مومنت بنده سخت مخالفم. لیلی جان چهارده پانزده سال بیشتر ندارد و باید درسش را تمام کند.
قبل از اینکه دائی جان سرهنگ فرصت کند جوابی بدهد دوستعلی خان گفت
– میخواهم بدانم حضرت والا خودشان وقتی زن گرفتند درسشان را تمام کرده بودند؟ وانگهی برای دختر این حرفها معنی ندارد.
اسداالله میرزا ناگهان براق شد و گفت
– آهای دوستعلی...
ولی مثل اینکه ناگهان فکری به خاطرش رسید و حرف خود را قطع کرد.
پس از لحظه ای گفت
– راستی توی روزنامه خواندید که باز آلمانها چند تا کشتی متفقین را غرق کرده اند؟
دوستعلی خان هیچوقت عقیده روشنی راجع به وقایع نداشت ولی برای اینکه اسداالله میرزا را عصبانی کند به نقیض گوئی پرداخت.
– هزار تا از این کشتیها را هم که غرق کنند عاقبت انگلیسا خردشان میکنند. مگر جنگ اول آلمانها تا نزدیک پاریس نرفتند بعد کله پا شدند.
اسداالله میرزا با صدای بلند گفت
– من نمیدانم تو چرا اینقدر از انگلیسا طرفداری میکنی. مثل اینکه یک حق و حسابی میرسد.
من بی اختیار نگاهی به طرف دائی جان ناپلئون انداختم و از انقباض عضلات چهرهاش فهمیدم که دارد به انگلیسا فکر میکند.
دوستعلی خان بعد از خنده تصنعی صدا داری گفت
– تو از آلمانها پول میگیری من چرا از انگلیسا نگیرم.
اسداالله میرزا نگاهی به طرف من انداخت و چشمهایش برقی زد. گیلاس شراب را سرکشید و گفت
– نوش جانت باشد. حق المشاوره میگیری. اگر مغز بزرگ و نابغه تو نباشد چرچیل با کی مشورت کند؟
دوستعلی خان فرصت نکرد که به او جوابی بدهد زیرا از راهرو سرو صدائی بلند شد. لحظه ای بعد قمر نفس نفس زنان خود را به داخل سالن انداخت و گفت
– بابا دوستعلی به دادم برسید مامان میخواهد مرا بکشد.
همه از جا پریدند. دوستعلی خان به طرف قمر رفت و گفت
– چرا مزخرف میگوئی دختر؟ مامان کجاست؟
– دارد میاید. دنبال من کرده...
در این موقع عزیزالسلطنه مثل کوه آتشفشان وارد مجلس شد. فریاد زد
– الهی داغت به دلم بماند دختر که تو مرا پیر کردی!
دائی جان ناپلئون که از جا بلند شده بود گفت
– خانم فریاد نزنید این چه سرو صدائی است که در آورده اید؟
عزیزالسلطنه بدون اعتنا به اعتراض او به دخترش گفت
– راه بیفت برویم منزل تا یک چیزی را توی سرت خرد نکردهام.
قمر که پشت سر دوستعلی خان قایم شده بود فریاد زد
– من خانه نمیآیم. من از شما میترسم.
– خانه نمیآیی؟ پس صبر کن.
بعد نگاهی به دور رو بر خود انداخت. عصائی را که روی دسته مبل بود برداشت و بالای سر برد.
– راه بیفت!
دائی جان ناپلئون با قیافه عصبانی مقابل او قد علم کرد
– خانم این عصا را بگذارید زمین!
اسداالله میرزا دخالت کرد
– مومنت خانم این طفل معصوم...
دائی جان حرف او را برید
– شما ساکت!
عزیزالسلطنه با صدای گرفته ای گفت
– آخه آقا شما نمیدانید من چه دردی دارم بگذارید ببرمش!
– گفتم عصا را بگذارید زمین!
عزیزالسلطنه در مقابل لحن تحکم دائی جان عصا را پائین آورد. دائی جان وقتی دید که عزیز به طرف قمر برگشت و گفت
– حالا دختر جان همراه مادرت برگرد خانه.
دختر چاق و خل وضع با صدای لرزانی گفت
– نه نه نمیروم.
– گفتم راه بیفت همراه مادرت برگرد خانه. در خانواده ما تمرد از دستور بزرگتر گناه کبیره است.
– نمیروم نمیروم.
دائی جان ناگهان با صدای غضب آلودی نعره زد
– گفتم برو منزل!... منزل!
از فریاد وحشتناک دائی جان سکوت مرگباری حکمفرما شد. قمر چند لحظه مبهوت او را نگاه کرد. ناگهان زیر گریه زد و هق هق کنان گفت
– نمیروم نمیروم مامان میخواهند بچه مرا بکشند.
بعد دست روی شکم خود گذاشت و گفت
– این بچه مرا میخواهند بکشند. من دوستش دارم من میخواهم برایش بلوز ببافم.
– چی؟ بچه... بچه... بلوز؟
بعد از این اعتراف ناگهانی قمر و فریاد دائی جان ناپلئون لحظه ای همه بی حرکت بر جا ماندند. فقط صدای فین فین قمر که گریه میکرد سکوت را در هم میشکست. ناگهان عزیزالسلطنه به سر خود زد و با صدای خفه ای گفت
– خدایا مرا مرگ بده که این خجالت را تحمل نکنم!
دائی جان به طرف او برگشت و گفت
– آخر... شما... شما... انگلیسا را...
ولی نتوانست جمله خود را تمام کند. دست را روی سینه ناحیه قلب خود گذاشت. به زحمت دو قدم به طرف مبل رفت. رنگ پریده روی مبل افتاد و چشمهایش بسته شد. همه به طرف او دویدند و درهم و برهم شروع به حرف زدن کردند
– آقا... آقا...
– آقا چطور شدید؟... یک خرده آب بیاورید.
– مشقاسم یک لیوان آب.
مشقاسم آب آورد ولی دهن دائی جان باز نمیشد. کمی آب به صورتش زدند ولی حرکتی نکرد.
آقا جان گفت
– قلب آقا گرفته آب فایده ندارد. مشقاسم بدو دکتر ناصر الحکما را بیاور.
مشقاسم در حالیکه با عجله میدوید گفت
– وای بابام هی! بالاخره آقا را اینها به کشتن میدهند!
من به طرف اسداالله میرزا رفتم و ماجرای آمدن عکاس و عصبانی شدن دائی جان را برای او حکایت کردم. در این میان همه با هم حرف میزدند و دستپاچه این طرف و آن طرف میدویدند ولی قمر آرام گرفته بود و با اشتهای زیاد مشغول خوردن شیرینی شده بود. طفلک با عقل ناقص خود نمیتوانست بفهمد که منشا این آشوب خود او بوده است.
دائی جان سرهنگ که کمی آرامش خود را بازیافته بود تازه به فکر حضور بچهها افتاد و گفت
– بچهها خواهش میکنم بروند آن اطاق بازی کنند.
اسداالله میرزا دخالت کرد
– مومنت آقای سرهنگ. بچه کوچکی اینجا نداریم. اینها همه بزرگ هستند. تازه تمام موضوع را هم شنیدند. اگر برای اینست که سرو صدای قضیه بلند نشود بهتر است بگذارید بمانند ولی از آنها بخواهید که این موضوع را جائی نگویند.
دائی جان سرهنگ در مقابل این استدلال منطقی او ساکت ماند. اسداالله میرزا با لبخندی خطاب به بچهها گفت
– آقای سرهنگ از شما خواهش میکنند که به خاطر آبروی خانواده قول بدهید هیچ از این اتفاقی که برای قمر جون افتاده حرفی نزنید.
قمر باخنده صداداری گفت
– من قول میدهم که به هیچکس نگویم.
این دخالت قمر خیلیها را به خنده انداخت و خود او باز هم خندید.
دکتر ناصر الحکما یک آمپول به دائی جان زد لحظه ای بعد دائی جان چشمها را باز کرد. وقتی خوب به حال آمد اولین حرفی که زد این بود که به دکتر احتیاجی نداشته و بیخود به او آمپول زده اند.
دکتر ناصرالحکما که پیدا بود از این حرف ناراحت شده کیف خود را بست و بلند شد
– سلامت باشید سلامت باشید... اما یک کاری کنید که آقا حالشان دیگر بهم نخورد چون من مهمان هستم و میروم. مرحمت آقایان زیاد. سلامت باشید.
و با قیافه اخم کرده از اطاق بیرون رفت.
آقا جان گفت
– از این اتفاقات ناگوار برای همه میافتد. شما نباید زیاد خودتان را ناراحت کنید. در این سن یک هیجان تند ممکن است به قیمت جان آدم تمام بشود. دائی جان یک جرعه آب خورد و گفت
– حق باشماست. ما نباید دست و پای خودمان را گم کنیم... شما هم خانم عزیزالسطنه گریه زاری بیخود نکنید.
در این موقع مادر من خواهرم و برادر لیلی را به بهانه شام دادن بیرون برد.
دائی جان رو به قمر کرد و با ملایمت گفت
– دختر جان بیا اینجا پهلوی خودم یک کمی حرف بزنیم... شما هم خانم عزیز خانم خواهش میکنم کاری به کارش نداشته باشید.
قمر که همچنان مشغول شیرینی خوردن بود بدون واهمه از جابلند شد و پهلوی دائی جان نشست.
– حالا دخترم برای عمو بگو چطور فهمیدی بچه دار هستی؟
قمر با خنده گفت
– برای اینکه توی دلم تکان میخورد.
– از کی فهمیدی؟
– از چند روز پیش... رفتم پولهای قلکم را در آوردم کاموای قرمز خریدم برای بچهام بلوز بافتم... یکی دیگر هم میخواهم ببافم.
– آخر عزیزم دختر تا شوهر نکند که بچه دار نمیشود. تو کی شوهر کردی که ما نفهمیدیم.
– اول اولهای تابستان بود.
با تمام تلاشی که دائی جان برای آرام ماندن میکرد پیدا بود که داخلش میجوشید. دندانها را بر هم میفشرد. باز با صدای ملایمی گفت
– شوهرت کی بود؟ حالا کجاست؟
قمر لحظه ای سکوت کرد بعد جواب داد
– نمیخواهم بگویم.
– فقط یواش به عمو بگو.
دوستعلی خان گفت
– ماخودمان را کشتیم راضی نشد که اسم طرف را بگوید خودتان را بیخود خسته نکنید. باید یک فکر دیگری کرد.
دائی جان گفت
– ولی به من میگوید. اینطور نیست دخترم؟
همه چشم بدهن قمر دوخته و گوشها را تیز کرده بودند. قمر با همان سادگی جواب داد
– نمیخواهم بگویم.
و برای برداشتن یک شیرینی دیگر از جا بلند شد. دائی جان هم با یک حرکت تند از جا برخاست مچ دست او را گرفت و فریاد زد
– باید بگوئی! میفهمی باید به من بگوئی!
قمر بادست دیگر شیرینی را از شیرینی خوری برداشت درحالیکه آنرا در دهن میگذاشت گفت
– نمیخواهم بگویم.
چشمهای دائی جان از حدقه درآمده بود. لبهایش میلرزید دست دخترک را پیچاند و او را به طرف خود کشید سیلی محکمی به صورتش زد و فریاد کشید
– باید بگوئی!
قمر با دهن باز بی حرکت ماند. مثل بچههای کوچک بغض کرد. یک قطره خون همراه با شیرینی نیمه جویده از گوشه دهنش بیرون آمد و با دهن پر گفت
– نمیخواهم بگویم... اگر بگویم بچهام را میکشند. من میخواهم برایش بلوز ببافم.
من نمیدانم آن هائی که آنجا بودند چه احساس میکردند ولی من نزدیک بود از دیدن این منظره دلخراش منفجر بشوم. قلبم داشت سینهام را میشکافت. چرا هیچکس دخالت نمیکند؟ چرا میگذارند این دختر بی گناه را شکنجه بدهند؟
آقاجان به طرف دائی جان دوید و گفت
– آقا گناه دارد. اذیتش نکنید. این دختر حال عادی ندارد.
دائی جان با لحن تندی گفت
– شما دخالت نکنید!
و عزیزالسلطنه که آرام گریه میکرد ناگهان سر بلند کرد و فریاد زد
– حرف دهنتان را بفهمید آقا خودتان حال عادی ندارید. میخواهید بگوئید که دختر من دیوانه است؟ الهی آتش به ریشه عمرت بگیرد دختر که مرا گیر زبان این قوم و خویشها انداختی!
اسداالله میرزا موقع را برای دخالت مناسب یافت جلو آمد
– مومنت خانم جون فریاد نزنید آرام بگیرید با فریاد که کاری درست نمیشود.
بعد به طرف قمر رفت. با دستمال خون را از گوشه دهن او پاک کرد او را بغل گرفت و با لحن پر محبتی گفت
– عزیزم ناراحت نباش! بچهات را هیچکس نمیتواند بکشد. بچه ای که بابا داشته باشد که نمیکشند. اگر آقا میپرسند بابای بچه چه کسی است برای اینست که پیدایش بکنند بگویند بیاید با زن و بچهاش یعنی تو وبچهات زندگی کند.
قمر سرش را روی شانه اسداالله میرزا گذاشت و با صدای آرامی گفت
– آخر او که اینجا نیست.
– کجاست عزیزم؟
دوستعلی خان با لحن تندی گفت
– ولش کنید این دختر محال است چیزی بگوید. ما یک شب تا صبح استنطاقش کردیم.
اسداالله میرزا فریاد زد
– مشاور مخصوص چرچیل خفه!
دوستعلی خان به طرف او رفت. اسداالله میرزا که همچنان قمر را در بغل داشت با دست آزادش او را هل داد و گفت
– بابا یکی این دوستعلی خره را بنشاند سرجاش!
شمسعلی میرزا و آقا جان دوستعلی خان را سرجایش نشاندند. دوستعلی خان زیر لب غرشی کرد
– اگر به خاطر احترام آقا نبود چنان میزدم تو دهنش که دندانهایش بریزد ته حلقش!
اسداالله میرزا بدون اعتنا به او با همان ملایمت به قمر گفت
– عزیزم اگر بگوئی کجاست شاید ما بتوانیم پیدایش کنیم.
– اگر بگویم قول میدهید بچهام را نکشید؟... یک بلوز بافتهام فقط آستینهایش مانده!
– قول میدهم عزیزم.
رنگ دائی جان ناپلئون مثل مرده سفید شده بود. ساکت بود ولی از حرکاتش و ظاهرش میشد انقلاب درونش را حدس زد.
لبهای قمر به تبسمی باز شد و آهسته گفت
– اسمش االله وردی بود.
همه چشم به دهن قمر دوخته بودند. ولی او بدن را کمی خم کرد تا دستش به شیرینی خوری برسد. یک شیرینی برداشت و در دهن گذاشت.
مشقاسم در این موقع جلو آمد و گفت
– نکند االله وردی نوکر این سردار هندی را میگوئی؟
قمر با دهن پر تکرار کرد
– االله وردی.
– ای بابام هی! همین نوکر هندیه که پول از جیب اربابش دزدید بیرونش کردند؟
– آره االله وردی.
سروصدای حاضران در هم آمیخت. دائی جان به سر حد انفجار رسیده بود ولی با اشاره اسداالله میرزا خود را نگه داشت. عزیزالسلطنه بعد از چند لحظه بهت و حیرت ناگهان ترکید
– وای الهی داغت بدلم بماند... وای الهی دختر خبرت را بیاورند. با نوکر هندی... خدایا مرا مرگ بده!
دائی جان عاقبت نتوانست خود را نگه دارد با صداسی که گوئی از ته چاه در میآید گفت
– نوکر سردار هندی! معلوم است... معلوم است... هدف منم! من و خانوادهام باید نابود بشویم.
دوستعلی خان گفت
– اینهم کار انگلیساست؟ بد بخت انگلیسا!
دائی جان با چهره منقبض به طرف دوستعلی خان رفت و از لای دندانهای فشرده گفت
– تو هم؟ تو هم از آنها طرفداری میکنی؟... تو عموزاده من؟
دوستعلی خان به تته پته افتاد
– من... من... م... م... من... کاری نکردهام.
اسداالله میرزا دست روی شانه دائی جان گذاشت
– ببخشیدش آقا این آدم شعور درست و حسابی ندارد... حالا هم وقت این حرفها نیست... ما باید قبل از هرچیز این االله وردی را پیدا کنیم.
شمسعلی میرزا به میان صحبت آنها دوید
– حق با اسداالله است باید قبل از هرچیز فکر پیدا کردن االله وردی بود.
دائی جان ناگهان فریاد زد
– االله وردی را پیدا کنیدکه چکارکنید؟ عموزاده مرا با االله وردی نوکر انگلیسا دست به دست بدهید؟
آقا جان گفت
– اگر راه دیگری به نظرتان میرسد بفرمائید.
– شما خواهش میکنم دخالت نفرمائید. اصل و نسب و حیثیت یک خانواده اشرافی چیزی نیست که...
دائی جان خوشبختانه جملهاش را تمام نکرد.
دلم پائین ریخت. با نگرانی فوق العاده ای آقا جان را نگاه کردم.
اسداالله میرزا با عجله شروع به حرف زدن کرد. مثل اینکه میخواست با سرو صدا مانع برخورد دائی جان و آقا جان بشود.
باز دست قمر را گرفت و گفت
– پس تو با االله وردی عروسی کردی... لابد یکروز که تو تنها بودی آمد خانه شما گفت بیا عروسی کنیم. آره بابا جان؟
قمر با قیافه خندان گفت
– نه!
– پس یک روز که اربابش خانه نبود به تو گفت بیا خانه ما عروسی کنیم. آره بابا جان؟
– نه.
– زیر بازارچه جلوی روی نانوا و بقال و قصاب عروسی کرد؟
– نه.
مشقاسم نتوانست جلوی زبان خود را بگیرد سری تکان داد و گفت
– استغفراالله! چه آدمهای بی ناموسی پیدا میشوند!
– پس خودت تعریف کن چه شد.
قمر با قیافه بی خیال خود به شیرینی خوردن ادامه داد و چیزی نگفت. ناچار اسداالله میرزا استنطاق را از سر گرفت ولی قبلا به حاضران گفت که باید صبر و حوصله داشته باشند.
– خوب باباجان االله وردی آمد روی پشت بام شما؟
قمر باز با خنده جواب داد
– نه نیامد.
دوستعلی خان دوباره اعتراض کرد
– آقا عرض کردم این دختر حرف حسابی نمیشود شنید. ولش کنید باید یک فکر دیگری بکنیم.
عزیزالسلطنه ناله کنان گفت
– بگذار بپرسند. من که عاجز شدم باز امشب مثل دیشب باید تا صبح بیدار بمانم.
اسداالله میرزا عرق از پیشانی پاک کرد و گفت
– مومنت گمانم روح القدس باز آمده یکدفع دیگر سانفرانسیسکو کرده!
قمر با هیجان گفت
– عمو اسداالله یادتان میآید به من گفته بودید اگر دختر خوبی باشم میبریدم سانفرانسیسکو پس چرا نبردید؟
دوستعلی خان با لحن گوشه داری گفت
– شاید این سوغات را عمو از سانفرانسیسکو برایت آورده باشد.
اسداالله میرزا و همه حاضران چنان نگاهی به دوستعلی خان کردند که سر را بزیر انداخت.
اسداالله میرزا دوباره رو به قمر کرد
– مومنت االله وردی نه خانه شما آمد نه ترا برد خانه خودشان نه توی بازارچه نه بالای پشت بام... پس کجا آمد کی آمد؟
قمر با سادگی گفت
– نه.
آهان شاید توی یک ماشین؟
– نه!
مشقاسم باز دخالت کرد
– آن االله وردی گدا ماشینش کجا بود. واالله دروغ چرا؟ تا قبر آ آ... بی ناموس بیست تومن ما را هم بالا کشید و رفت.
حوصله اسداالله میرزا سر رفته بود با خلق تنگ گفت
– آخر پس چه جوری دختر جان... با پست سفارشی که نمیشود سانفرانسیسکو کرد. االله وردی را کجا دیدی بابا جان؟
– من ندیدم.
– ده همینطور ندیده؟ ما تله فون وتله گراف داریم اما تله سانفرانسیسکو بد بختانه هنوز اختراع نشده تو اصلا االله وردی را میشناسی؟
– نه.
– مومنت واقعا مومنت پس چطور بابای بچهات االله وردی است؟
قمر درحالیکه شیرینی میخورد جواب داد
– بابا دوستعلی گفتند بابای بچهام االله وردی است.
یکباره همه حاضران مثل آدمهای برق گرفته بر جا خشک شدند. لحظه ای دهنها در میان سکوت مطلق باز ماند.
عزیزالسلطنه با دهن باز و چشمهای گرد آرام سر را بطرف دوستعلی خان که دستپاچه به اینطرف و آنطرف نگاه میکرد برگرداند و با صدای خفه ای گفت
– دوستعلی...
دوستعلی خان به تته پته افتاد و گفت
– من... م... م... من... خدا... خدا شاهد است... این دختر دیوانه است... عقل ندارد... بکلی مغزش معیوب است... من... م... م... من اصلا...
اسداالله میرزا نتوانست خنده خود را نگه دارد. قهقهی زد و گفت
– مومنت مومنت المومنت... پس کار کار سلطان گل زرد است؟!
دوستعلی خان در میان مجلس مبهوت و بی حرکت باز سعی کرد خود را تبرئه کند
– به روح پدرم... به روح مرحوم آقای بزرگ... به روح...
عزیزالسلطنه با یک خیز که حتی از یک دختر شانزده ساله بر نمیامد به طرف قفسه شیشه ای ته سالن دائی جان سرهنگ دوید. با یک حرکت تند کلید را که روی در قفسه بود چرخاند و یکی از دو تفنگ دولول دائی جان را که همیشه در قفسه بود برداشت و قبل از اینکه کسی بتواند حرکتی بکند لوله آنرا رو به شکم شوهرش گرفت و نعره زد
– راستش را بگو و گرنه سوراخ سوراخت میکنم.
دائی جان سرهنگ که به دنبال او از جا پریده بود میان راه بر جا خشک شد و فریاد زد
– خانم مواظب باشید آن تفنگ پر است.
عزیزالسلطنه گفت
– شما هم سرجایتان بنشینید و گرنه شکم شما راهم سوراخ میکنم.
– خانم به جان پوری این تفنگ پر است. غروبی برای امتحان گلوله گذاشتم توش مهمانها رسیدند یادم رفت گلوله را در بیاورم.
سرو صدای سایرین و دستور آمرانه دائی جان ناپلئون هم اثری نکرد.
زن خشمگین با لبهای لرزان و رنگ پریده نعره زد
– همه خفه بشوید!... باید این نسناس حرف بزند.
در لحن او چنان غضبی احساس میشد که کسی جرئت نکرد از جا تکان بخورد قمر خواست از جا بلند شود ولی شمسعلی میرزا او را محکم سرجایش نگه داشت.
پاهای دوستعلی خان که ایستاده بود به لرزه افتاده بود با کلمات بریده و صدائی که گوئی از توی قبر در میآمد گفت
– به قرآن مجید... به روح پدرم... شما فقط اجازه بدهیدمن... من حرفم را بزنم.
عزیزالسلطنه نعره زد
– جان بکن... حرف بزن! چرا به قمر گفتی که بگوید کار االله وردی است؟
– من...م... م....من... برای اینکه دیدم اسم...آن مرد را نمیداند... یادش رفته... گفتم لااقل... لااقل... آبرو ریزی نشود... یعنی خودش هم... گفت که االله وردی...
در این موقع قمر با خنده گفت
– این بابا دوستعلی چقدر دروغگو است!... شما نگفتید اگر نگوئی االله وردی بابای بچه است بچه است را میکشم؟
دوستعلی خان فریاد زد
– خفه شو!... باور کنید... آقا شما یک چیزی بگوئید آخر من با نادختری خودم؟... مگر ممکن است؟...
کسی فرصت دخالتی نیافت چون دوستعلی خان ناگهان بسرعت یک آهوی جوان با یک خیز خود را بطرف در سالن انداخت و پا به فرار گذاشت. عزیزالسلطنه هم با همان سرعت به دنبال او خارج شد. تمام حاضران پس از لحظه ای بهت و سکون فریاد زنان به دنبال آنها دویدند
– خانم عزیز خانم... فکر کنید... یکوقت تیر در میرود... آن تفنگ را...
زن و شوهر خیلی از ما جلو بودند و به باغ رسیده بودند. ما با تمام قوا به دنبال آنها میدویدیم که ناگهان صدای شلیک گلوله در فضای باغ پیچید و متعاقب آن فریاد جگر خراش دوستعلی خان را شنیدیم
– آخ مرا کشت...
ما زیر درخت گردو رسیدیم هنوز درست چیزی را تشخیص نمیدادیم
در این موقع مشقاسم با فانوس به دنبال ما رسید. در نور ضعیف فانوس با منظره عجیبی روبرو شدیم.
دوستعلی خان روی شکم برزمین افتاده بود و پشت شلوارش به خصوص ناحیه نشیمن گاه لکههای خون ظاهر شده بود و عزیزالسلطنه مثل آدمی که از خواب بیدار شده باشد تفنگ به دست مبهوت و بی حرکت بالای سر او ایستاده بود.
همه دست و پای خود را گم کرده بودند. آقا جان اولین کسی بود که خم شد و سر دوستعلی خان را بلند کرد. سر بی حرکت دوباره به زمین افتاد.
– باید یک کاری کرد. مشقاسم بدو دنبال دکتر ناصرالحکما.
در میان سروصدای حاضران که درهم برهم حرف میزدند قمر خنده بلندی کرد و گفت
– مامان بابا دوستعلی رو کشتی؟... خوب شد! یادتان هست میگفت بریم پهلوی دکتر بچه را بیندازد!
دائی جان سرهنگ تفنگ را از دست عزیزالسلطنه گرفت و گفت
– باید فورا برسانیمش به مریضخانه.
اسداالله میرزا با لبخندی گفت
– مادر مرده یک سانفرانسیسکو رفت دیگر تا آخر عمرش باید روی شکم بخوابد چون این... برای اینکه بی ادبی نکرده باشیم. این نشیمن گاه برایش دیگر نشیمن گاه نمیشود.
شمسعلی میرزا با اخم گفت
– اسداالله خواهش میکنم! وقت شوخی نیست.
– مومنت مومنت شما خیال کردید طوری شده؟ چهار تا ساچمه که کبک را بزور میکشد توی این همه گوشت لنبرهای دوستعلی خره چکار کرده است؟... این از ترس عزیز خانم خودش را به موش مردگی زده است.
دائی جان سرهنگ با تشدد گفت
– به جای جر و بحث فکر این بدبخت باشید. من عقیده دارم دکتر ناصر الحکما فایده ندارد. باید برسانیمش به مریضخانه.
در این موقع مشقاسم برگشت
– آقای دکتر گفتند مریض را ببریم آنجا.
آقا جان هم عقیده داشت که مجروح را به مریضخانه ببریم ولی دائی جان ناپلئون با لحن آمرانه ای گفت
– من مصلحت میبینم که اگر ممکن باشد از مریض خانه بگذریم.
طبیعی است که نظر دائی جان ناپلئون عملی شد و اندام بی حرکت دوستعلی خان روی دوش مشقاسم به مطب دکتر ناصرالحکما منتقل شد.