دایی جان ناپلئون
فصل ۱۲
اول شب همه بستگان نزدیک در خانه دائی جان ناپلئون جمع بودند. با اینکه از مصاحبت لیلی، دور از نگاههای مراقب دائی جان، لذت میبردم، ولی گاهگاه که یاد سفر دائی جان میافتادم نگرانی و وحشت سراپای وجودم را فرا میگرفت. چند ساعت از حرکت دائی جان میگذشت و نمیدانستم کجا بود. اسداالله میرزا به من اطمینان داده بود که دائی جان به نیشابور نرفته است، ولی من هم خوب میدانستم که دائی جان کسی نبود که به طرف قم که انگلیسا بنا به قول مشقاسم به دو فرسخی آن رسیده بودند برود. پس کجا بود؟
هر لحظه دلم میخواست از اسداالله میرزا نظرش را بپرسم، ولی او طوری لیدی مهارت خان را به صحبت گرفته بود که مجال نزدیک شدن به او نبود.
در بحبوحه شادی و خنده و گفت و شنید حاضران، آقاجان را دم در خواستند. من به امید اینکه از دائی جان خبری شده باشد به دنبال او دم در رفتم.
پسرآسید ابوالقاسم واعظ بود. میگفت که پدرش خواهش کرده است که آقاجان یک سرپا آنجا برود. آقاجان ابتدا سخت برآشفت و گفت که پا به خانه آن ناسید نامرد نخواهد گذاشت. ولی اصرار و خواهش قاصد که میگفت موضوع مهم و حیاتی است، او را راضی کرد که برود. وقتی خواست به راه بیفتد من هم با خواهش و التماس راضیش کردم که مرا هم همراه ببرد.
– خیلی خوب، تو هم بیا....ولی من نمیفهمم مجلس مهمانی را چرا میگذاری بیایی خانه واعظ!
وقتی جلو در خانه آسید ابوالقاسم واعظ رسیدیم، پسر واعظ مثل کسی که میخواهد مخفیانه به محلی وارد شود ابتدا به اطراف نگاه کرد، وقتی دید کوچه خلوت است به طرز مخصوصی در زد. خود آسید ابوالقاسم در را باز کرد و با عجله ما را به درون حیاط کشید و در را بست.
– بفرمایید، بفرمایید توی پنج دری.
آقاجان از جلو و من به دنبالش وارد پنج دری شدیم. هر دو از تعجب برجا خشکمان زد:
دائی جان ناپلئون با همان لباس سفر روی تشک نشسته و به مخده تکیه داد بود. مشقاسم هم پایین اتاق دو زانو نشسته بود.
– شما؟......شما اینجا چه م یکنید، آقا؟ مگر نرفتید قم؟
صورت دائی جان بیش از حد رنگ پریده و منقبض بود. با صدای خفه ای گفت:
– بفرماید بنشینید تا عرض کنم...ولی من خواهش کرده بودم تنها بیایید و این پسر را....
آقاجان حرف او را برید:
– آقازاده آقا چیزی نگفت. فقط گفت که آسید ابوالقاسم با شما کار دارد.
دائی جان رو به من کرد و گفت:
– باباجان، یک دقیقه توی حیاط باش. من با پدرت یک صحبت خصوصی دارم.
من بلاتامل از اتاق خارج شدم. آسید ابوالقاسم داشت سوار الاغش میشد که بیرون برود، وقتی مرا دید گفت:
– پسرجان، پیرشی، این پسر را فرستادم دنبال فرمان... کسی خانه نیست. من میروم، کلون در را بینداز. به آقا هم بگو من تا نیمساعت دیگر برم یگردم.
در را پشت سر واعظ بستم. زن واعظ نبود، پسرش هم بیرون رفته بود. به این ترتیب من بهترین وضع را داشتم. پشت یکی از درها به گوش دادن گفتگوی آنها ایستادم. دائی جان میگفت:
– وقتی من میگویم که انگلیسا یکدقیقه هم از من غافل نیستند، این برادرها و قوم خویشها م یگویند مبالغه میکنی... ملاحظه فرمودید چطور نقشه رفتن مرا به نیشابور کشف کردند! دیدید چطور صحبت از نیشابور کرد؟
آقاجان گفت:
– ولی فکر نمیفرمائید این هندی اتفاقا این شعر به زبانش آمده باشد.
– ای آقا! من ظاهرا عازم قم هستم. هیچکس غیر از من و شما نمیداند که من در واقع عازم نیشابور هستم. آنوقت این مرد هندی تصادفا در آخرین لحظه میخواند نگار من به لهاورد و من به نیشابور؟
مشتقاسم هم به میان صحبت دوید:
– دروغ چرا؟ تا قبر آ آ... ما خودمان هم نم یدانستیم که آقا میخواهد برود نیشابور!... چه آفتی هستند این انگلیسا!... ای خدا یکبار نصیب کن مابرویم امام زاده حسن یک شمع روشن کنیم که امامزاده انگلیسا را به خاک سیاه بنشاند!... شما نمیدانید این امامزاده حسن قربونش برم چه معجزههایی میکند... یکدفعه ما یک همشهری داشتیم...
دائی جان حرف او را برید:
– کافی است، قاسم، بگذار حرفمان را بزنیم! حالا شما میفرمائید من چه کنم؟... امروز که از شهر بیرون رفتم هرچه فکر کردم دیدم هیچ راهی ندارم. از بیراهه و بیابانی آمدیم اینجا منزل آسید ابوالقاسم... حالا برگردم خانه که این هندی فورا به لندن اطلاع میدهد... اصلا بشما قول میدهم الان با دوربین پشت پنجره خانهاش نشسته و در کمین وقایع منزل منست که تااتفاقی افتاد...
آقاجان حرف او را برید:
– پس خدمتتان مژده بدهم که الان سردار هندی در سالن منزل شما دارد آش رشته پشت پایتان را میخورد!
دائی جان ناگهان مثل آدم برق گرفته برجا خشک شد و با صدائی که گویی از ته چاه در میآمد با کلمات بریده گفت:
– چی؟ چی؟... سردار... سردار هندی... در منزل من... من؟ پس از پشت بمن... خنجر زده اند؟
دائی جان از شنیدن این خبر بحال بدی افتاد. رنگ صورتش سفید مایل به زرد شد. لب بالا و تمام سبیلش م یلرزید. کلمات بریده و نامفهومی بر لب میآورد.
آقاجان گویی از این شکنجه دائی جان لذت میبرد. البته به نگرانی و دلسوزی تظاهر میکرد. باز کارد را در زخم دائی جان گرداند:
– به قول شما از پشت خنجر میزنند... البته این مرد هندی به نظر من کاره ای نیست... آنها برای تکمیل دوسیه هزار وسیله دارند...
لحظه ای سکوت کرد و باز ادامه داد:
– من به سردار مهارت خان هیچوقت سوءظنی نداشتهام، ولی امشب در منزل شما به زنش کمی مشکوک شدم. این زن انگلیسی...
دائی جان با چشمهائی که از تعجب و غضب داشت از کاسه در م یآمد حرف اورا برید و با صدای خفه ای گفت:
– پس زن سردار هم به خانه من آمده؟... یکبار بفرمایید خانه من مرکز ارکان حزب انگلیسا شده است! من باید بفهمم اینها را کی به خانه من آورده است!
آقاجان ول کن نبود با قیافه متفکر و مرموزی گفت:
– چیزی که مرا باو مشکوک کرد این بود که وقتی آلبوم عکسهای شما را تماشا میکرد به یک عکس بزرگ قدیمی شما که با انیفورم فوج قزاق هستید خیلی خیره شد و وقتی یکی از بچهها گفت که عکس شماست، عکس را به شوهرش نشان داد و یک چیزی به انگلیسی گفت که من نفهمیدم و زیرلب یک بحث کوتاهی با هم کردند.
دائی جان که با دهن باز و چشمهای از حدقا در آمده چشم بدهن او دوخته بود، ناگهان دست روی قلب خود گذاشت و ناله ای کرد و تقریبا بیحال بیک طرف افتاد.
آقاجان بطرف او دوید و گفت:
– حال آقا بهم خورد... بدو مشقاسم دکتر ناصرالحکماء را بیاور.
دائی جان ناگهان سر بلند کرد و با تمام قوتی که در وجودش باقی مانده بود فریاد زد:
– نه، نه، بنشین... حالم خوبست. دکتر ناصرالحکما نوکر انگلیساست... پسر عمویش توی شرکت نفت انگلیس کار میکند.
آقاجان در حالی که دستهای دائی جان را م یمالید به مشقاسم دستور داد:
– بدو آقا، یک کاسه آب بیاور.
مشقاسم با عجله به حیاط دوید. من خود را در گوشه ای پنهان کردم تا او کاسه آب را به اطاق برد. یک جرعه آب حال دائی جان را بجا آورد. در حالی که به پشتی تکیه کرده و چشمها را بسته بود زیرلب خواند:
– در کف شیر نر خونخواره ای، غیر تسلیم و رضا کو چاره ای؟
آقاجان با لحن ملامت گفت:
– این تسلیم و رضا از شما بعید است. شمائی که یک عمر مبارزه کرده اید نباید خودتان را بیاندازید و بدست امواج بسپارید. مردان بزرگ در لحظات سخت شناخته میشوند... اندر بلایای سخت پدیدآرند – فضل و بزرگمردی و سالاری...
دائی جان سر راست کرد و با قیافه متفکری گفت:
– حق با شماست. جای عقب نشینی نیست، یعنی راه عقب نشینی هم نیست. باید به مبارزه ادامه داد، ولی اولین مساله اینست که من برای ادامه مبارزه باید زنده بمانم و انگلیسا با وحشتی که از من دارند محال است که مرا بحال خودم بگذارند... امروز بیرون دروازه دم یک قهوه خانه ایستادیم که چائی بخوریم، آنهایی که از جنوب میآمدند چه حکایتها از فجایع آنها میکردند...
مشتقاسم خیلی وقت بود که چیزی نگفته بود. سری تکان داد و گفت:
– پناه بر خدا... تا حالا پنج کرور آدم را شقه کرده اند... خدا به غیاث آباد قم رحم کند! غیاث آبادیها هم خیلی به جان انگلیسا زده اند... همه این ولایت یکطرف، مملکت غیاث آباد هم یک طرف... ما یک همشهری داشتیم که...
دائی جان با بی حوصله گی گفت:
– قاسم! ول کن! بگذار فکر بدبختی خودمان باشیم.
بعد رو به آقاجان کرد:
– بنظر شما حالا ما باید چه کنیم؟
آقاجان دستی به چانه خود کشید و گفت:
– بنظر من وجود شما برای مملکت لازم است. شما باید بخار مردم وجود خودتان را حفظ کنید و در یک همچه بن بستی بهترین راه اینست که سر دشمن را بدست دشمنش بکوبید. بنظر من تنها راه نجات شما آلمانها هستند. شما باید خودتان را تحت حمایت آلمانها بگذارید.
– آلمانها! آنها که دیگر در اینجا دستی ندارند.
– اختیار دارید، آقا! آنها به صورت ظاهر رفته اند، ولی یک دستگاه عظیم مخفی در همین شهر دارند. بنظر من شما باید یک کاغذی به آلمانها بنویسید و از آنها بخواهید که شما را تحت حمایت بگیرند.
دائی جان گردن کشیده بود و با کمال دقت گوش م یداد. آقاجان ادامه داد:
– من از قضا وسیله فرستادن کاغذ را م یشناسم...
– کاغذ را به کی بنویسم؟
– به شخص هیتلر.
مشقاسم با شعف گفت:
زنده باد! ما هم هی میخواستیم همین را بگوئیم. اگر توی دنیا یک مرد هست هیتلر است.
– بله یک کاغذ به هیتلر مرقوم بفرمائید که این چند ماهه شما را حفظ کنند تا قشونشان برسد... چون شکی نیست که قشون آلمان تا چند ماه دیگر به اینجا م یرسد.
دائی جان و آقاجان و مشقاسم چند دقیقه درهم و برهم صحبت کردند، بطوریکه تشخیص مطالب آسان نبود. ولی نتیجه برای من وقتی روشن شد که مشقاسم بجستجوی قلم و کاغذ از جا بلند شد. قلم … دوات واعظ در طاقچه همان پنج دری بود دائی جان شروع بنوشتن کرد، در حالیکه آقاجان مضمون کاغذ را به او دیکته میکرد:
– مرقوم بفرمائید: بحضور مبارک عالی جناب آدولف هیتلر دامته شوکته، پیشوای بزرگ آلمان. بعد از عرض ارادت و احترامات فائقه بعرض آن عالی جناب معظم میرساند: فدوی یقین دارد که آن عالیجناب از مبارزات طولانی و سرسخت فدوی و مرحوم ابوی با استعمار انگلیس اطلاع کافی دارند. معهذا جسارتا شرح مبارزات خود را ذیلا بعرض عالی میرساند... مرقوم فرمودید؟
دائی جان با دقت مشغول نوشتن بود.
آقاجان گفت:
– حالا شرح جنگ ممسنی و جنگ کازرون و سایر مبارزات خودتان با انگلیسا را مرقوم بفرمایید. بعد هم اشاره ای به سردار مهارت خان و زن انگلیسی او که مامور مراقبت شما هستند بکنید... البته ما خاطر جمع نیستیم که این هندی جاسوس انگلیسا باشد، ولی شما بطور قاطع بنویسید که مطمئن هستید که او مامور آنهاست و...
دائی جان حرف او را برید:
– چطور خاطر جمع نیستیم؟... من همانقدر که از حضور خودم در این اطاق اطمینان دارم، از اینکه این هندی مامور آنهاست و ماموریت مراقبت مرا دارد خاطر جمع هستم.
– بهر حال وضع او را هم برای پیشوای آلمان مرقوم بفرمائید... آخر کاغذ هم حتما عبارت»هایل هیتلر«را بنویسید.
– این عبارت دیگر چیست؟
– این رسم امروز آلمان است. یعنی زنده باد هیتلر... مخصوصا فراموش نفرمایید که بنویسید برای همه گونه همکاری و خدمت حاضر هستید و از او بخواهید که برای حفظ امنیت شخص شما ترتیبات فوری بدهد.
دائی جان با قیافه معصومی پرسید:
– بر فرض اینکه هیتلر بخواهد مرا از دست انگلیسا نجات بدهد. فکر میفرمائید چه راهی دارد؟
آقاجان گفت:
– اختیار دارید آقا، برای آدم فوق العاده ای مثل او آب خوردن است... فردا شب یا پس فردا شب یه طیاره یونکرس توی بیابان آنطرف دروازه قزوین مینشیند و شما را سوار میکند و پرواز میکند. هزار بار این اتفاق در ممالک مختلف افتاده است.
دائی جان با قیافه نگرانی گفت:
– آنوقت مرا کجا میبرند؟
– میبرند برلن... چند ماه بعد هم با قشون آلمان به اینجا بر میگردانند... در هر حال شما باید پی چند ماه دوری از زن و فرزند را به تن بمالید.
– نمیشود خواهش کنم مشقاسم را هم با من ببرند؟
– آنهم مانعی ندارد.آخرش دوسطر هم راجع به مشقاسم و اینکه جان او هم در خطر است مرقوم بفرمائید.
مشقاسم سری تکان داد و گفت:
– واالله دروغ چرا تا قبر آ آ... انگلیسا از ما هم دل پری دارند... تو جنگ کازرون ما چقدر از این انگلیسا کشتیم! پنداری دیروز بود... با یک ضرب شمشیر سر یک سرهنگشان را انداختیم جلوی پاش... همچی سرش را زدیم که حالیش نبود... کله بی تنه رو زمین هم که افتاده بود باندازه نیمساعت بما فحش ناموسی میداد و بدوبیراه میگفت... ما از ناچاری یک دستمال چپاندیم توی حلقش...
دائی جان با لحن تندی حرف او را برید:
– بگذار ببینم مشقاسم!... خوب فرمودید که این کاغذ را چطور به هیتلر میرسانید که وقت نگذرد؟
– از آنجهت خاطر جمع باشید. من یکی از ایادی آنها را میشناسم که با بیسیم عین کاغذ شمارا به برلن مخابره میکنند. مسلم بدانید ظرف همین یکی دو روزه با شما تماس میگیرند...
– تا از آنجا خبری برسد تکلیف من چه م یشود؟
– بنظر من شما به خانه برگردید بهتر است... ابدا به روی خودتان نیاورید. با مرد هندی هم خیلی گرم بگیرید... میگوئید که اتومبیل در راه خراب شد و مجبور شدید برگردید.
– فکر نمیکنید که...
آقاجان حرف اورا برید:
– مسلما انگلیسا تا پنج شش روز دیگر به تهران نمیرسند و شما هم طوری رفتار کنید که اصلا فکر آنها نیستید... اصولا این مرد هندی، اگر واقعا مامور آنها باشد، بهتر است که گزارش بدهد که شما در خانه خودتان هستید که آنها تا رسیدن قشون به اینجا اقدام دیگری نکنند... حالا من برمی گردم و شما هم یکربع نیمساعت دیگر با قیافه آدمی که تازه از راه رسیده به منزل برگردید. کاغذ را هم در این فاصله پاکنویس کنید و یواش بدهید به من و دیگر کارتان نباشد.
آقاجان باز مدتی راجع به لحن خضوع و خشوع نامه هیتلر، اعلام آمادگی برای همکاری و خدمت و لزوم فاش کردن بستگی سردار مهارت خان هندی به انگلیسا سفارش کرد و براه افتاد.
من بلافاصله خود را به آنطرف حیاط رساندم و با قیافه معصومی روی پله پشت در خروجی بچرت زدن تظاهر کردم.
– پاشو بریم... توی خانه مردم نخواب.
وقتی در راه بازگشت به خانه بودیم از آقاجان پرسیدم:
– راستی آقاجان، دائی جان چرا نرفتند قم؟
آقاجان مثله اینکه سخت در فکر توطئه ای بود، زیرا دوسه بار این سوال را تکرار کردم تا شنید. با لحن بی حوصله ای گفت:
– ماشین توی راه خراب شده برگشته اند.
موقع راه رفتن در کنار او، زیرچشم مراقبش بودم. با خودش حرف م یزد، بدون اینکه صدائی از دهنش شنیده شود. بی اختیار سر را به آسمان بلند کردم و زیر لب گفتم:» خدایا بدل آقاجان بینداز که باز یک قال و مقالی درست نکند!«
هیچ نمیدانستم آقاجان با نامه دائی جان به هیتلر چه میخواست بکند، ولی تصمیم گرفتم که در هر حال بیحرکت نمانم و برای خنثی کردن اقدامات او که ممکن بود باز به جنگ و مرافعه ای ختم شود و بار غم و شکنجهاش بدوش من بیافتد مبارزه کنم.
سالن خانه دائی جان همچنان پرسرو صدا بود. صدای قهقهههای خنده اسداله میرزا تا وسط باغ شنیده م یشد.
قبل از همه لیلی را دیدم که قهقهه میخندید. لحظه ای نگرانیها را فراموش کردم. وقتی علت خندهاش را پرسیدم آهسته گفت:
– نمیدانی اسداله میرزا چقدر دوستعلی خان را اذیت میکند.
قیافه دوستعلی خان درهم و گرفته بود. گاهی سعی میکرد به زور خنده ای به لب بیاورد، ولی زیاد موفق نمیشد. اسداله میرزا هم که طبق معمول دمی به خمره زده بود، داشت برای مرد هندی خاطره ای را که از گردش و شبگردی با دوستعلی خان داشت حکایت میکرد:
–... حالا بعد از اینهمه مرافعه، آقای دوستعلی خان با دخترک تنها مانده اند.ولی چشمتان روز بد نبیند جناب سردار... طبیعت بیهوده افسرده هی...
شازده باز قهقهه خنده سر داد و در حالیکه شانههایش از خنده تکان میخورد ادامه داد:
– آنموقع تازه جوان بود که طبیعتش بهوت افسرده هی... حالا که دیگر طبیعت بهوت بهوت افسرده هی...
زن انگلیسی از خنده اسداله میرزا به خنده افتاده بود و مرتبا از او باکلمات»لاولی«و غیره تمجید میکرد. التماس کرد که موضوع را به زبان انگلیسی برای او حکایت کند.
اسداله میرزا با اینکه انگلیسی را درست نم یدانست، آدمی نبود که در بماند. شروع کرد:
– یونو، مای دیرلیدی مهارت خان...
دوستعلی خان با صدای آهسته و خفه ای گفت:
– منهم میتوانم قضیه امام زاده قاسم را تعریف کنم.
اسداله میرزا قیافه جدی بخود گرفت و گفت:
– خانما، آقایان... لیدیز اند جنتلمن... ساکت باشید! دوست ارجمند ما، ناطق توانا، جناب آقای دوستعلی خان، قضیه امام زاده هاشم را برای شنوندگان عزیز حکایت میفرمایند... اکنون رشته کلام را بدست ایشان م یسپارم.
ولی دوستعلی خان که م یدانست حرفش در جایی که اسداله میرزا باشد رونقی نمیگیرد، با وجود اصرار حضار ساکت ماند.
اسداله میراز با لحن ملالت بارگفت:
– دوستعلی، آبروی مرا جلوی آقای سردار و خانم بردی!... آقای سردار و خانم امشب مهمان من هستند و نباید شیرین زبانیت را از آنها دریغ میکردی!
دوستعلی خان به تندی گفت:
– آقای سردار و خانم دوست همه ما هستند... درواقع به خواهش من امشب اینجا آمدند.
– عجب روئی داری دوستعلی!
– بله، تو به آقای سردار تعارف کردی قبول نکردند. وقتی من اصرار کردم تشریف بیاورند قبول کردند...
اسداله میرزا با خنده گفت:
– حالا فرض کنیم خانم سردار مهارت خان مهمان من، آقای سردار مهان تو!
دوستعلی خان که عصبانی شده بود و مثل بچهها بهانه میگرفت و میخواست نقیض گویی کند، فریاد زد:
– توغلط کردی! آقای سردار مهارت خان و خانمشان را من امروز به اینجا دعوت کردم و مهمان من هستند.
در این لحظه از نگاههای متعجب حضار که بطرف در ورودی خیره ماند، سر برگرداندم و نگاه کردم: اندام بلند دائی جان درحالی که عینک دودی با حفاظ چرمی دور شیشه بچشم داشت، در میان چهار چوب در سالن نمایان شده بود، شکی نبود که آخرین جمله دوستعلی خان را شنیده بود، زیرا نگاه تندش بصورت او خیره ماند.
لحظه کوتاهی در میان سکوت گذشت. بعد سروصدا و سوالات درهم و برهم حضار راجع به علت مراجعت دائی جان مجلس را شلوغ کرد. اسداله میرزا تبسم بر لب، نگاهی بطرف من انداخت و چشمکی زد.من با حرکت ملایم سر از او تشکر کردم. دائی جان شروع به بازی کردن رلی که به عهده گرفته بود کرد. بعد از سلام و تعارف با حضار و خوش و بش تصنعی با مرد هندی و زنش، داستان خراب شدن اتومبیل را حکایت کرد.
آقاجان گفت:
– الخیر فی ماوقع... فرصت زیارت همیشه هست... ان شاء االله ماه آینده با هم میرویم.
مرد هندی هم برای اینکه چیزی گفته باشد گفت:
– آقا دوری خانم تحمل نتوانست کردن بازگشت فرمود...
و مثل اینکه یک باره بیاد شوخی راجع به نیشابور که اسداله میرزا ظهر آنروز باو تلقین کرده بود و افزود:
– نگار از نیشابور به لهاورد بازگشت فرمود.
دائی جان با شنیدن اسم نیشابور تکانی خورد، ولی سعی کرد بروی خود نیاورد. بزور خنده ای کرد. بعد پاکتی را از جیب درآورد و بطرف آقاجان دراز کرد:
– راستی آدرس مسافرخانه ای که داده بودید بدرد نخورد. خدمت خودتان باشد!
من با اینکه سعی میکردم آرام بمانم نتوانستم چشم از پاکت بردارم. حرکت آنرا از دست دائی جان تا دست آقاجان و جیب آقاجان با نگاه خیره ای دنبال کردم. خدایا! آقاجان دائی جان ساده را باز به چه بازی گرفته بود؟
دائی جان تلاش میکرد که نگرانی و خشم خود را از حضور مرد هندی و آینده تاریک پنهان کند. حتی بیش از معمول حرف م یزد و بخلاف عادت که شوخیهای اسداله میرزا را بسختی تحمل میکرد سعی داشت او را بحرف بکشد:
– راستی شازده، امشب دوستعلی خان سر خانم عزیز السلطنه را کجا زیر آب کرده؟
اسداله میرزا با خنده گفت:
– خیال میکنم خانم عزیزالسلطنه رفته باشند امامزاده داود دخیل ببندند.
–دخیل برای چی؟
– برای رفع کسالت افسردگی دوستعلی خان... بقول جناب سردار مهارت خان متاسفانه طبیعت دوستعلی خان بهوت افسرده هی...
سردار اعتراض کرد:
– بنده هرگز چنین عرضی نکرده باشم.
اسداله میرزا گفت:
– جناب سردار عرض کردم به قول شما یعنی به زبان شما... عرض نکردم شما گفتید. این را همه میگویند. اصلا از قیافهاش پیداست که طبیعت بهوت افسرده هی...
دوستعلی خان با صدای آهسته ولی غضب آلود گفت:
– اسداله همچه میزنم توی دهنت که...
اسداله میرزا فریاد زد:
– چه خبر شده بابا، خیلی خوب. طبیعت تو بهوت افسرده نه هی... طبیعت تو بهوت دایره هی... طبیعت بهوت رستم زال هی... طبیعت بهوت هرکول هی...
در پایان مجلس وقتی همه برای خداحافظی و رفتن از جا بلند شدند، دائی جان به دوستعلی خان اشاره کرد که بماند، آقاجان مثل اینکه حدس زد که میخواهد از او بازخواست کند که چرا مرد هندی را دعوت کرده است، با اشاره ای او را از این فکر منصرف ساخت. دائی جان دوستعلی خان را هم مرخص کرد. فقط دائی جان و آقاجان در سالن مانده بودند. من نمیتوانستم بروم. میخواستم بدانم که چه حرفهایی بین آنها رد وبدل میشود. پشت در اطاق سرم را به کاری گرم کردم.
آقاجان آهسته پرسید:
– کاغذ را همانطور نوشتید؟
– بله، عینا همانطور که گفته بودید. ولی خواهش میکنم زود اقدام کنید. وضع من خیلی خطرناک است.
– مطمئن باشید فردا اول وقت این پیغام به آن شهر مخابره میشود.
در اینموقع مشقاسم در حالیکه زیر لب قرولند میکرد وارد سالن شد و بطرف دائی جان رفت:
– آقا م یدانید. این بی پدر چه کاری کرد؟
– کی قاسم؟
– همین سردار هندی؟
دائی جان با نگرانی فوق العاده ای گفت:
– چه کاری کرد؟
– همین نیم ساعت پیش از اطاق آمد بیرون، دور و برش را نگاه کرد و رفت توی باغ... ما هم یواشکی رفتیم دنبالش...
– زود باش خفهام کردی؟ بعد چه شد؟
– واالله دروغ چرا تا قبر آ آ... رفت یکسر پای آن نسترن بزرگه... خیر سر باباش، وایساد کارش را کرد.
– پای نسترن بزرگ؟!
– بله، آقا... پای نسترن بزرگ.
دائی جان با چهره منقبض بازوی آقاجان را گرفت و فشرد:
– میبینید؟... انگلیسا... از هر طرف میخواهند به من لطمه بزنند! اینهم جزء نقشه آنهاست. م یخواهند روحیه مرا خراب کنند که دست و پا بسته تسلیم آنها بشوم! این شروع جنگ اعصاب آنهاست.
بعد ناگهان دامن کت خود را کنار زد و دست را روی جلد چرمی هفت تیر که به کمر بسته بود گذاشت و فریاد زد:
– من این هندی را بدست خودم میکشم... پای نسترن بزرگ من!... این یک مبارزه ناجوانمردانه است!... حتی اگر زیر شکنجه انگلیسا جان بدهم باید این هندی را بسزای عملش برسانم...
آقاجان دست روی شانه او گذاشت و گفت:
– آرام باشید... چو در طاس لغزنده افتاد مور، رهاننده را چاره باید نه زور... حوصله کنید. وقتی دوستان شما برسند تکلیف این هندی را هم روشن میکنند.
دائی جان زیر لب غرش کر د:
– خودم بدست خودم به داربست مو دارش میزنم.
مشقاسم سر به آسمان بلند کرد و گفت:
– الهی آمین... حالا ما نخواستیم همه چیز را بگوئیم... بی پدر کارهای بدتری هم کرد.
دائی جان با چشمان از حدقه درآمده گفت:
– دیگر چکار کرده؟ چرا همه چیز را نمیگوئی؟
– واالله دروغ چرا؟ تا قبر آ آ... آن کار را کرد هیچی... دور از جان شما گلاب بروی شما یک بی ناموسی هم کرد که ما از چهل ذرع آنطرف تر صداش را شنیدیم.
دائی جان سر خود را میان دستها گرفت و گفت:
– وای! خداوند! بمن فرصتی بده که انتقام این اهانت را از انگلیسای گرگ صفت بگیرم!
تازه چند دقیقه بود که ما بخانه خودمان برگشته بودیم که دوباره سروکله دائی جان پیدا شد. با اشاره ای آقاجان را به اطاق پنج دری خواند.
من تصمیم خودم را گرفته بودم. بهیچ قیمتی نمیتوانستم لحظه ای از فعل و انفعالات آنها غافل بمانم. با عجله خود را به کمینگاه رساندم.
– کار عجله ای همیشه یک نقصی پیدا میکند. الان یادم آمد که من در کاغذم هیچ قرار و نشانه ای برای شناختن عامل آنها معین نکردهام. فرض کنید نماینده آنها بخواهد با من تماس بگیرد، به چه وسیله خودش را معرفی میکند و من چطور میتوانم بفهمم آن آدم نماینده آنهاست...
آقا جان خواست موضوع را بی اهمیت جلوه دهد، ولی مثل اینکه فورا متوجه شد که ایراد دائی جان منطقی است. بظاهر لحظه ای بفکر فرو رفت، سپس گفت:
– حق با شماست. در همچه موقعیتی باید فکر همه چیز را کرد. شما باید یک علامت رو رمزی معین کنید. چطور است که...؟
– من فکر کردم یک رقمی را معین کنم که علامت تشخیص برای تماسهای ما باشد.
آقاجان دستی به چان کشید و گفت:
– بد فکری نیست، ولی رقم را باید یادداشت کنید و در این موقعیت صحیح نیست که یادداشتی بماند، فکر ایادی دشمنان را هم بکنید. بنظر من میشود گفت که...
چند لحظه بفکر فرو رفت. دائی جان گفت:
– چطور است اسم یکی از قوم خویشها را معین کنیم؟
چشمان آقاجان برقی زد:
– بد نیست. مثلا اسم مرحوم آقا بزرگ، ولی باید طوری باشد که قابل تقلید نباشد. فرض کنید»مرحوم آقای بزرگ باژانت مک دونالد آبگوشت بزباش میخورند«چطور است؟
دائی جان با صدای خفه ای گفت:
– فکر نمیکنم موقعیت برای شوخی مناسب باشد.
چشمهای آقاجان برقی زد:
– من شوخی نمیکنم، همانطور که عرض کردم باید جمله رمز برای جاسوسان دشمن قابل حدس زدن نباشد.
دائی جان با صدائی که از خشم میلرزید گفت:
– من حاضرم بالای چوبه دار انگلیسا بروم و اسم مرحوم آقا بزرگ را با اسم یک زن هرجائی نزدیک نکنم.
آقا جان شانه بالا انداخت و گفت:
– نم یشود هم خدا را خواست و هم خرما را... اگر واقعا نمیخواهید که... پس بگذارید کار را بدست تقدیر و سرنوشت بسپاریم... حالا حتمی هم نیست که انگلیسا بخواهند از شما انتقام بگیرند. شاید هم بعد از این مدت طولانی گناهان شمارا بخشیده باشند.
– مثل اینکه قصد شکنجه کردن مرا دارید! شما خودتان بهتر از هر کس میدانید که انگلیسا چه نقشههای هولناکی برای من کشیده اند. هنوز اثر توطئه جنایتکارانه آن هندی خبیث پای نسترن بزرگ من خشک نشده است...
– پس چرا اینقدر سرسختی میکنید؟ خیال میکنید ناپلئون اگر با همچه شرطی میتوانست خود را از مصائب سنت هلن نجات بدهد تردید میکرد؟ شما مال خودتان نیستید. یک خانواده بزرگ، یک شهر، یک ملت پشت سر شما در انتظار فداکاریهای شماست.
دائی جان لحظه ای چشمها را بست، با دو دست شقیقههای خود را فشرد:
– بخاطر مردم قبول میکنم. کاغذ را بدهید که رمز را اضافه کنم.
آقاجان کاغذ را به او داد و قلم و دوات در اختیارش گذاشت:
– مرقوم بفرمائید: در پایان مستدعی است امر و مقرر فرمائید برای تماس با اینجانب بعنوان شناسائی از جمله رمزی که ذیلا به استحضار م یرسد استفاده شود... نوشتید؟... حالا در گیومه مرقوم بفرمائید» مرحوم آقای بزرگ با ژانت مک دونالد آبگوشت بزباش میخورند«.
دائی جان وقتی سر از روی کاغذ بلند کرد عرق به پیشانیش نشسته بود، زیرلب گفت:
– خداوندا! مرا ببخش که بخاطر نجات جان خودم روح مرحوم آقای بزرگ را در قبر م یلرزانم.
– مطمئن باشید که مرحوم آقای بزرگ اگر حیات داشت کار شما را تایید میکرد.
دائی جان بعد از خطابه کوتاهی درباره شجاعت ذاتی و فطری خود و ذکر مثالهایی از زندگی ناپلئون بخانهاش رفت.
من واقعا گیج و سرگردان مانده بودم. هرقدر سعی میکردم نقشه آقاجان را حدس بزنم عقلم به جایی نم یرسید. شب آشفته ای را گذراندم. بفکر افتادم که باز به اسداالله میرزا متوسل شوم. ولی با آنکه صبح زود بسراغ او رفتم از خانه بیرون رفته بود و شب تا دیروقت برنگشت و من تنها و بیکس با افکار و خیالات مغشوش روز را که به نظرم تمام نشدنی میرسید گذراندم. آنچه در آنروز توجهم را بخصوص جلب کرد حالت و قیافه آقاجان بود. نوعی رضایت خاطر و پیروزی بر دشمن را در نگاه و حرکاتش حدس م یزدم.
دائی جان را در تمام روز ندیدم. نزدیک غروب، وقتی مشقاسم مشغول آب دادن گلها بود، توانستم با او چند کلمه صحبت کنم. او هم تحت تاثیر تلقین دائی جان مرعوب و نگران به نظر میرسید.
– شوخی نیست بابام جان، آقا حق دارد که شب خوابش نمیبرد. انگلیسای بیخبر از خدا دارند م یرسند. چه بسا الان آدمشان توی راه باشد که بیاید آقا را زبانم لال یک بلائی به سرش بیاورد... ما و آقا دیگر چیزی از عمرمان نمانده... با اینکه ما دیشب با تفنگ جلوی در اتاق آقا خوابیدیم، تا صبح ده دفعه بیدار شد. خواب هم که بود هی جیغ میزد، آمدند... رسیدند. پنداری شمشیر انگلیسا رو گردنش بود... ما هم وضعمان خوب نیست اما توکل به خدا داریم... یعنی بابام جان انگلیسا هم حق دارند. ما هم اگر جای آنها بودیم یکی اینقدر بیچارهمان کرده بود، نم یگذاشتیم سالم در برود.
– مشقاسم، شما را که دیگر خیال نمیکنم آنقدرها...
مشقاسم آبپاش را زمین گذاشت و گفت:
– کجای کاری، بابام جان، ما و انگلیسا مثل جن و بسم االله هستیم... حالا بگو جنگ ممسنی یادشان رفته باشد، جنگ کازرون را چکار میکنند؟ جنگ کازرون یادشان نباشد، جنگ غیاث آباد را چی؟... اما بابام جان، دروغ چرا؟ تا قبر آ آ... باین سوی چراغ ما رضایت دادیم انگلیسا ما را دم توپ بگذارند، آقا را اذیت نکنند...
مشقاسم مدتی طولانی از شجاعتهای خود و ضربههای جانگدازی که به قشون انگلیسا زده بود صحبت کرد و به کنایه از امکان فراهم آمدن وسیله نجات صحبت کرد.
روز بعد خوشبختانه یک تعطیل رسمی بود. چند بار به خانه اسداالله میرزا رفتم. ننه گفت آقا دستور داده اند تا یک بعد از ظهر اگر دنیا زیرو رو بشود بیدارش نکنند. ساعت یازده گذشته بود که حضرت والا از خواب بیدار شد.
وقتی باتاقش رفتم سر صبحانه بود. پیدا بود که خواب خوبی کرده است. خیلی سرحال و شنگول بود و با اشتها مشغول خوردن نیمری تخم مرغ و گوجه فرنگی بود، صدای آواز قمرالملوک از گرامافون بلند بود. مرا باروی گشاده پذیرفت و تعارف کرد که با او غذا بخورم، ولی من هیچ اشتهائی نداشتم.
– چرا نم یخوری؟ عاشقی اشتهایت را کور کرده است؟
– نه عمو اسداالله، اوضاع سخت شلوغ و درهم برهم است.
وقتی ماجرای خانه واعظ و نامه دائی جان به هیتلر را برایش حکایت کردم، قهقهه خنده را سرداد و گفت:
– من نمیدانم بابای تو برای این پیرمرد چه نقشه ای کشیده است. یعنی یک خرده هم حق دارد، چون وقتی دواخانه را داشت آدم مالداری بود. حالا حال و روزش مثل ما کارمندان دولت شده است. دائی جان به ریشهاش زد، او هم دارد به ریشه دائی جان میزند. اگر تو این وسط عاشق نشده بودی م یگذاشتم به سرو کله هم بزنند و میخندیدیم.
– ولی عمو اسداالله باید یک فکری بکنید. من واقعا نمیفهمم آقاجان چه نقشه ای دارد.
– مومنت، زیاد هم ناراحت نباش. آقاجان اینقدر هالو نیست که کاغذ را برای هیتلر بفرستد یا آنرا به کسی نشان بدهد، چون اول یقه خودش را م یچسبد که موضوع چه بوده است.
– پس بنظر شما این کاغذ را برای چه به دائی جان دیکته کرده است؟
– بنظر من میخواهد یک وسیله فشاری در دست داشته باشد که دائی جان را هرطور میخواهد برقصاند یا فقط خواسته یک وسیله مضحکه کردن پیرمرد را در دست داشته باشد. گفتی یک علامت رمز هم معین کرده اند؟
– بله، علامت رمز که باید برای تماسهای بعدی بکار رود اینست:
مرحوم آقای بزرگ با ژانت مک دونالد آبگوشت بزباش میخورند.
اسداالله میرزا از شدت خنده روی زمین افتاد، بطوریکه منهم خندهام گرفت.
گفتم:
– دائی جان وقتی اسم مرحوم آقای بزرگ را شنیدند داشتند سکته میکردند، ولی آقاجان به زور این جمله را قبولاند.
– آقاجان تو هم بی ذوق نیست، از بس اینها اسم آقا و مرحوم آقای بزرگ را برخش کشیدند انتقام خوبی گرفته... اما خیلی عجیب است که آقا زیر بار رفته است.
– به این آسانیها قبول نکردند. اول میگفتند ترجیح میدهند بالای چوبه دار انگلیسا بروند تا اسم مرحوم آقای بزرگ را با اسم یک زن هرجائی نزدیک کنند.
چشمهای اسداالله میرزا از تعجب گرد شد. با خنده صداداری گفت:
– عجب روئی دارند اینها... ژانت مک دونالد یک هنرمند بزرگ است که همه دنیا دلشان میخواهد دستش را ببوسند! حالا دیگر دود قلیان پای ) ( هم در نمیآید.
)کلمه ای که اسداالله میرزا در این ضرب المثل بکار برد و در پرانتز جای آن خالی گذاشته شده قابل نقل نیست. منظور گازی است با منشاء انسانی، بدون صوت و با رایحه نامطبوع(
– آقاجان به دائی جان گفت که اگر ناپلئون هم در همچه وضعی قرار م یگرفت حاضر به همین فداکاری م یشد. خلاصه آنقدر دائی جان را ترساند تا قبول کردند که مرحوم آقای بزرگ با ژانت مک دونالد همکاسه بشوند.
اسداالله میرزا در حالیکه با دستمال لب و دهن را پاک میکرد، گفت:
– مومنت، اینها هم طوری از مرحوم آقای بزرگ حرف میزنند که انگار ویکتور هوگو یا گاریبالدی بوده است، تو اصلا م یدانی که این مرحوم آقای بزرگ کی بوده است؟
– نه، عمو اسداالله.
– پدر آقای بزرگ که زمان محمد شاه و ناصرالدین شاه معمار باشی بوده از پول خشت و آجر مردم به نان و آبی رسیده بود. یک روز پانصد تومان پیشکش برای ناصرالدین شاه فرستاد، آنوقت ناصرالدین شاه به خودش یک لقب هفت سیلابی داده که یک باره معمارباشی شد. مثلا استسقاءالسلطنه و پسرش هم یعنی مرحوم آقای بزرگ که پول را توی سینی نقره به حضور ناصرالدین شاه برده بود یک لقب شش سیلابی گرفت، مثلا استفسارالملک... بعد اینها یکباره از امروز به فردا شدند جزو آریستوکراسی مملکت... طبیعی است که پسر پلنگ السلطنه میشود ببرالملک، پسر ببرالملک هم شیرالدوله... خلاصه حالا دیگر هیچکس را توی دنیا قبول ندارند. اما مومنت، اینها را که گفتم جائی تکرار نکنی!
– نه، مطمئن باشید، عمو اسداالله.
– خوب حالا باید یک فکری بکنیم که یکوقت خدای نکرده هیتلر، مارشال گورینگ را نفرستد در خانه نایب متقاعد فوج قزاق... راستی میدانی این دائی جانت که حالا ریخت مارشال هیندنبورگ را بخودش گرفته چکاره بود. وقتی متقاعد شد تازه درجه نایب سومی داشت. زودتر از وقت هم خودش تقاضای تقاعد کرد. علتش را میدانی؟
– نه، نمیدانم.
– تو خیلی بچه بودی، نباید یادت باشد. از بس توی خانه بزرگی م یکرد و به آقاجانت پز میداد، آقاجان همین خانهاش را که حالا به سردار مهارت خان اجازه داده بیک نایب دوم جوان اجاره داد. دائی جان که توی خانه ریخت سرداران بزرگ تاریخ را بخودش میگرفت، هروقت توی کوچه به آن نایب دوم جوان که جای نوهاش بود برم یخورد ناچار بود پاشنهها را بهم بکوبد و به او سلام بدهد. آنموقع هم انضباط نظامی هیچ شوخی برنم یداشت... از بس همه به این وضع خندیدند دائی جان تقاضای تقاعد کرد. دشمنی با آقاجان هم از همانجا شروع شد... خوب، حالا پاشو یک فکری بکنیم.
اسداالله میرزا درحالی که لباس میپوشید ادامه داد:
– ما که رمز تماس ایادی هیتلر با دائی جان را م یدانیم باید با او تماس بگیریم و نقشههای احتمالی آقاجان را خنثی کنیم... اما تلفن از کجا بزنیم؟... خانه شما که نمیشود، خانه دائی جان هم نمیشود... چطور است یک سری بخانه دوستعلی خره بزنیم. آنها خیال نمیکنم اینموقع خانه باشند.
بامید اینکه بتوانیم از خانه دوستعلی خان تلفن بزنیم بیرون آمدیم. در راه اسداالله میرزا خبر بدی بمن داد که بیش از پیش آشفتهام کرد، تمام کسانی که مشغول انجام خدمت نظام وظیفه بودند آزاد شده بودند و باین ترتیب چیزی نمانده بود که باز سروکله شاپور ملقب به پوری، پسر دائی جان سرهنگ پیدا بشود.
اسداالله میرزا وقتی قیافه عزا گرفته مرا دید دستی بروی شانهام زد و گفت:
– حالا اینجوری عزا نگیر! خدا بزرگ است. وقتی گفتم سانفرانسیسکو را فراموش نکن برای همچه روزی بود... زیاد فکرش را نکن، بالاخره یک طوری میشود. یا تو فارغ میشوی یا سانفرانسیسکو م یروی یا آن زبان شل فکر یک زن دیگر میکند.
ولی دلداری او چیزی از رنج من کم نکرد، جلوی درخانه دوستعلی خان لحظه ای مکث کردیم و گوش دادیم. سرو صدای عزیزالسلطنه که معمولا تا دو منزل آنطرفتر شنیده میشد بگوش نمیرسید.
اسداالله میرزا گفت:
– مثل اینکه مادر فولاد زره نیست، اگر فقط کلفتش باشد بهترین جا برای تلفن زدن است. او را هم یک جوری دست به سر میکنیم و کارمان را انجام میدهیم.
وقتی که در باز شد چشمهای اسداالله میرزا برقی زد، لبهایش به تبسم باز شد. دختر جوانی که شاید در حدود بیست سال و سرو شکل خوبی داشت در را بروی ما باز کرده بود. با ادب و حرارت به اسداالله میرزا سلام و تعارف کرد. شازده با اولین بفرمائید او داخل خانه شد، بعد سراغ خانم عزیزالسلطنه و دوستعلی خان را گرفت. معلوم شد که همه بیرون رفته اند و آن دختر تنهاست.
دخترک که چادر نماز بسر داشت با خنده ملیحی گفت:
– آقای اسداالله خان، مثل اینکه شما مرا نشناختید.
اسداالله میرزا که گوئی همه کار و نقشه ما را فراموش کرده بود و با نگاه داشت دخترک را میخورد با تبسم گفت:
– مومنت... چطور نشناختم... شما زهرا خانم هستید... حال شما چطور است؟... بابات حالش خوبست؟... کجاها هستی که اصلا پیدایت نیست؟
دخترک باز خنده ای کرد و گفت:
– من فاطی دختر خانم خانمها هستم... خانم خانمها دایه قمر خانم... یادتان نیست من بچه بودم میگفتید لپهای تو مثل سیب خراسان است.
– آهان! فاطی جان... به به، ماشاءاالله، ماشاءاالله چه خانم بزرگی شدی... آن لبهای قرمز کو؟... هی نگذاشتی یک گاز بزنم تا قرمزیش سفید شد... حالا یک بوس به عمو نمیدهی؟
دخترک سرخ شد و با خنده سر را بزیر انداخت. اسداالله میرزا دست او را گرفت. در حالیکه نگاهش را روی سراپای دختر گردش م یداد گفت:
– از خانم خانمها مرتب حالت را م یپرسیدم. مثل اینکه گفت شوهر کردی!
– بله، شوهر کردم رفتم اصفهان... بعد از چهار سال طلاقم را گرفتم... مرد بدی بود. خیلی اذیتم میکرد.
– الهی ذلیل بشود، آدم دختر باین خوشگلی را اذیت میکند؟ بچه مچه چی؟
– هیچی... بچهاش نمیشد.
– به به... به به... آفرین... خوب حالا چه م یکنی؟
اسداالله میرزا طوری مشغول دخترک شده بود که گوئی فراموش کرده بود ما برای چه کار آنجا رفته بودیم. من با اشاره ای او را متوجه کردم. در حالیکه چشم از اندام فاطی برنم یداشت گفت:
– پس ما یک کمی م ینشینیم تا دوستعلی خان...
دخترک بمیان حرف او دوید و با حرارت گفت:
– خواهش میکنم. منزل خودتان است. بفرمائید تو سالن.
– فاطی جان یک چیز خنک توی دستگاهت پیدا میشود؟
– البته. شربت آلبالو هست، به لیمو هست. چی میل دارید؟
– نه عزیزم هوس لیموناد کردم. اگر یک قدم بگذاری زیربازارچه دوتا لیموناد بگیری خیلی خانم خوبی میشوی!... بیا اینهم پول.
– اختیار دارید آقا پول یعنی چه... خودم دارم.
اسداالله میرزا بزور یک اسکناس که بیست برابر قیمت لیموناد بود کف دست فاطی گذاشت. بمحض بیرون رفتن فاطی بطرف تلفن رفت و نمره دائی جان را گرفت. دستمالی روی دهنه گوشی گذاشت و منتظر شد. وقتی صدای دائی جان را در گوشی شنید با صدای مبدل و لهجه روسهای سفید گفت:
– آگا، شما تنها هستی؟... پس توجه میکنی... مرحوم آگای بزرگ با ژانت مک دونالد آبگوشت بزباش میخوری... فهمیدی؟... شما کاترجمع باش. دستور لازم آمدی... ما پس فردا با شما تماس گرفتی... هر کس هرکار گفت شما نکردی منتظر دستور ما ماندی... حتی اگر شوهر کاهر شما چیزی گفتی گوش نکردی... کاملا محرمانه. هیچ کار نکردی. انتظار ماندی... آفرین. این درست هست. با هیچکس هیچ حرف نزدی تا ما دستور دادی... فهمیدی؟... شما گول شرف دادی؟... آفرین... هایل هیتلر.
اسداالله میرزا در حالی که بشدت جلوی خنده خود را گرفته بود گوشی را گذاشت و بمن گفت:
– طفلک داشت میلرزید. حالا با این ترتیب اگر آقا جان بخواهد انگولکی بکند دائی جان زیربار نم یرود. تا ببینیم چه باید بکنیم.
لحظه ای بعد فاطی که پیدا بود همه راه را دویده نفس زنان وارد شد و لیموناد را آورد.
اسداالله میرزا که چشم از او برنمی داشت در حالیکه لیموناد را جرعه جرعه میخورد گفت:
– خوب فاطی جان کی سری به عمو میزنی؟... خانه مارا که بلدی؟
– همان خانه قبلی مینشینید؟
– بله، همانجا... حالا که اینجا هستی باید مرتب پیش عمو بیایی.
– ان شاءاالله یک روز با ننهام م یآیم خدمتتان.
– مومنت، مومنت، بیخود خانم خانمها را با آن کمر درد اذیت نکن... من هیچ راضی نیستم آن زن نازنین را راه ببری... او باید استراحت کند.
– کمر دردش خوب شده، آقای اسداالله خان.
– مومنت، مومنت... ابدا نباید راه برود. آدم خیال میکند خوب شده راه میافتد، دوباره از اولش بدتر م یشود... خوب! مثل اینکه دوستعلی خان و خانم به این زودیها برنمی گردند، ما برویم!
– بفرمائید، الان میآیند.
– راستی نفهمیدی کجا رفتند؟
– واالله میدانید...
فاطی کمی تردید کرد. اسداالله میرزا گوشها را تیز کرد. حس کرده بود که فاطی چیزی م یداند که نم یخواهد بگوید. با بی اعتنائی ظاهری باو یکدستی زد:
– آهان فهمیدم. رفتند دنبال همان قضیه... همان موضوع که دیروز حرفش بود. اما واقعا طفلکی آدم چه گرفتاریها پیدا میکند.
فاطی با سادگی گفت:
– ده! شما هم م یدانید؟
– بچه شدی؟ با خود من اول صحبتش را کردند... اصلا همه فامیل کم و بیش میدانند.
سر درددل فاطی باز شد.
– آقا و خانم دیشب مهمان داشتند. این هندی همسایه با زن فرنگیش شام اینجا بودند. یک ساعت بعد از رفتن آنها یک دفعه سرو صدا بلند شد. من پشت در گوش کردم دیدم خانم داشت قمر خانم را استنطاق میکرد که بچه از کیه. قمر خانم هم که دیگر پاک خل شده همینطور میخندید. اسم یک آدمهای عجیب و غریبی را م یگفت که نم یدانید.
اسداالله میرزا سعی کرد تعجب خود را پنهان کند. نگاهی بمن کرد و برای اینکه بیشتر از دخترک حرف بکشد گفت:
– مومنت، واقعا مومنت، چه آدمهای بیشرفی در دنیا پیدا میشوند. بیایند بایک دختر دیوانه همچه کاری بکنند!
فاطی سر را بزیر انداخت و گفت:
– حالا امروز برده اند به دکتر نشانش بدهند بلکه بتوانند بچه را بیندازند... خانم تا صبح گریه میکرد و تو سرش میزد اما خود قمر خانم خیلی هم خوشحال بود و م یخندید و م یگفت میخواهد برای بچه بلوز ببافد.
اسداالله میرزا که پیدا بود متاثر شده است گفت:
– باید آدمی را که اینکار را با این دختر کرده پیدا کرد و سرش را برید.
فاطی پوزخندی زد و گفت:
– اما آقا یک چیزی بگویم قسم میخورید نگوئید من گفتم؟
– بجان تو نمیگویم... بجان تو که عزیزتر از جان خودم است.
فاطی نگاهی بطرف من انداخت. اسداالله میرزا متوجه فکر او شد. گفت:
– این پسر مثل خود من میماند. خاطرت جمع باشد، دهنش از دهن همه ما قرص تر است.
فاطی باز کمی تردید کرد و عاقبت گفت:
– صبحی آقای دوستعلی خان به خانم م یگفتند که کار کار شماست. یعنی بچه از شماست.
اسداالله میرزا تکانی خورد و فریاد زد:
– ده پدر نامرد بی همه چیز!... من م یآم با یک دختر دیوانه همچه کاری بکنم؟
سیل ناسزا از دهن اسداالله میرزا نسبت به دوستعلی خان جاری شده بود:
– پدری از این دوستعلی خر دربیاورم که جدش را یاد کند... بی چشم و رو هندی و زنش را دعوت م یکند، پشت سر من هم صفحه میگذارد.
لحظه ای بفکر فرو رفت. بعد سر بلند کرد و گفت:
– حالا پاشو بریم تا بعد حساب دوستعلی را برسم.
فاطی خیلی اصرار کرد که بمانیم تا اربابش برگردد ولی اسداالله میرزا وعده داد که بعد دوباره سری بزند.
وقتی بیرون آمدیم گفتم:
– عمو اسداالله شما خیال میکنید این دختر...
حرف مرا برید:
– فاطی کارش تمام است. زنها را همان چند دقیقه اول اگر گرفتی گرفتی وگرنه دیگر پاپی نشو! اینهم از آنهاست که خودش بپای خودش میآید. من باید به تو چند درس بدهم. فعلا درس اول را داشته باش: به زنها که م یرسی، نشان بده مشتری هستی، طالب جنس هستی، خریدار هستی، بعد برو با خیال راحت بخواب.خودشان میآیند سراغت، بعد هم سانفرانسیسکو!
– عمو اسداالله... من حرف این دختر را...
اسداالله میرزا با بیحوصلگی حرف مرا برید:
– زهرمار و عمو اسداالله... باز میخواهی بگوئی که قلبت به خاطر یک عشق آسمانی و معصوم در سینهات میطپد؟... اینقدر از این مزخرفات بگو تا دختره را ببرند و تو بنشینی به یادش آه بکشی!...
لحظه ای چشمها را بستم، منظره وحشتناکی را در نظرم مجسم م یکرد: لیلی را یک نفر دیگر ببرد. ولی فرصت نکردم درباره این فرض هولناک زیاد فکر کنم، فاطی نفس زنان خود را بما رساند:
– آقای اسداالله میرزا باقی پولتان پیش من ماند.
اسداالله میرزا تظاهر به دلخوری کرد:
– زهرمار! بچه به عمویش پول پس نمیدهد!
و بعد از لحظه ای مکث یک اسکناس دیگر از جیب درآورد:
– راستی فاطی جان... این ننه ما اصلا سلیقه ندارد. این پول را بگیر، هروقت فرصت کردی چندتا شیشه از لیمونادهائی که امروز خریدی برای من بخر... به سلیقه خودت.
فاطی با حرارت گفت:
– میخواهید الان برم بخرم؟
– نه عزیزم. فردا پس فردا، هروقت فرصت کردی... اگرهم من نبودم بگذار منزل پیش ننه. خداحافظ باباجان.
وقتی فاطی رفت گفتم:
– عمو اسداالله مگر لیموناد خریدن هم سلیقه میخواهد؟
– مومنت، واقعا مومنت. تو با این قدت هنوز هیچ چیز حالیت نیست. درس دوم را هم ناچارم بدهم. درس دوم: همیشه بهانه ای جلوی پای طرف بگذار که برای تحویل جنس از آن بهانه استفاده کند.
– خوب اگر لیموناد را وقتی آورد که شما نبودید و گذاشت پیش ننه چه م یشود؟
– مومنت، آنوقت باید بفهمم که نتوانستهام درست نشان بدهم که مشتری هستم... درس سوم را هم بدهم یا زیادت م یشود؟... درس سوم اینکه هیچوقت اینطور قیافه نجیب به خودت نگیر. زنها تا دیدند قیافه نجیب و سربزیر داری، اگر»سیسرون«باشی م یگویند واخ چه تودهن یخی دارد. اگر کلارک گیبل باشی میگویند واخ چه خوشگل بی نمکی است. اگر بوعلی باشی م یگویند چهارپائی بر او کتابی چند... مثل اینکه حواست اینجا نیست. درس را بگذاریم برای یک وقت دیگر.
– حق با شماست. نگران هستم. م یترسم این ماجرا باز به جاهای باریک برسد.
– و لیلی جان از دستت برود!... اینرا از من داشته باش که با این چشمها و نگاههای معصوم تو لیلی خانوم را م یبرند و باید تا آخر عمرت آه بکشی.
– پس چه کنم عمو اسداالله؟
– سانفرانسیسکو!
– خواهش میکنم از این حرفها نزنید.
– حالا تا خود سانفرانسیسکو نمیروی، یک سری تا حومهاش بزن. نشان بده که اصولا اهل سانفرانسیسکو هستی!
پرروئی اسداالله میرزا خونم را به جوش آورده بود. اگر به او احتیاج مبرم نداشتم هرچه از دهنم بر میآمد باو میگفتم و پی کارم میرفتم. ولی نمیخواستم و نمیتوانستم اورا که شاید تنها حامی و یاورم بود از دست بدهم. صحبت را عوض کردم:
– عمو اسداالله، شما خاطر جمع هستید که آقاجان با آن کاغذ دائی جان کاری نمیکند؟
– بله، مگر اینکه واقعا کلهاش معیوب شده باشد. تازه فرض کن این کاغذ را برای شخص هیتلر یا چرچیل بفرستد. آنها که لااقل میدانند جنگ کازرونی درکار نبوده، میگویند یک خل و دیوانه بیشتر. شاید هم اگر سردماغ باشند یک خرده بخندند. در هر حال تو اگر دستت رسید کاغذ را کش برو. اما، قبل از اینکه پارهاش کنی بیاور با هم بخوانیمش یک خرده جای هیتلر و چرچیل بخندیم... اما م یدانی خطر واقعی کجاست؟ خطر اینست که این پیرمرد بیچاره از ترس انتقام انگلیسا دیوانه بشود...
– راستی عمو اسداالله، شما خیال میکنید بچه قمر از چه کسی است؟
اسداالله میرزا خنده ای کرد و گفت:
– من چه م یدانم. لابد یک آب حوضی، یک عمله...
– حالا اینها چه م یکنند؟ لابد آنمرد را مجبور کنند که قمر را بگیرد!
– مومنت، مومنت، معلوم میشود اینها را نشناخته ای. حاضرند این دختر بدبخت دیوانه را سرببرند تا اینکه بشنوند نواده پلنگ السلطنه زن یک آدم غیر اشرافی شده است... امشب که شام منزل سرهنگ هستیم باید سروگوشی آب بدهیم ببینیم کار به کجا رسیده... م یترسم یک بلائی سره این دختر بدبخت بیاورند.
وقتی از اسداالله میرزا جدا شدم و به خانه برگشتم باغ را آرام و خلوت دیدم. سرناهار سعی کردم از قیافه آقاجان چیزی بفهمم، ولی خیلی آرام و ساکت بود.