دایی جان ناپلئون
فصل ۸
وقتی به باغ برگشتم، دائی جان ناپلئون با قیافه سخت گرفته و متفکر در باغ قدم م یزد و مشقاسم با خونسردی مشغول رسیدگی به گلها شده بود.
چشم دائی جان ناپلئون به من افتاد. از نگاهش ترسیدم. مثل اینکه مرا هم شریک جرم آقاجان م یدانست. خود را بکناری کشیدم که از تیر نگاههای خشم آلود او در امان بمانم. باز لحظه ای راههای نجات از عشق را مرور کردم اما عقلم بجائی نرسید. برای اولین بار از ته دل با خدا حرف زدم. دفعه دوم بود که اینطور صمیمانه بیاد خدا افتاده بودم. دفعه اول شبی بود که زلزله آمده بود و از خدا خواسته بودم که تا صبح سقف اطاق را روی سر ما نریزد. ولی ایندفعه تکلیفم را درست نم یدانستم. درست نم یدانستم از خدا چه باید بخواهم. از او م یخواستم که مرا از گرفتاری عشق لیلی خلاص کند. بلافاصله لای پنج انگشت را گاز م یگرفتم و پشت سر آن لای همان انگشتها فوت م یکردم. این علامت استغفار هم نم یدانم از کجا بین ما بچهها رسم شده بود. ولی بهرحال این ساده ترین راه حل بود برای اینکه اگر راه حل مقابلش را م یخواستم از خدا بخواهم باید خیلی چیزها م یخواستم. خدایا دائی جان راه آب منزل ما را باز کند و آقاجان راه آب منزل دائی جان سرهنگ را... خدایا آقاجان به شجاعت و نبوغ ناپلئون ایمان بیاورد... خدایا دائی جان آسید ابوالقاسم واعظ را مجبور کند که تکفیر دواهای ساخت دواخانه آقاجان را رفع و رجوع کند... خدایا آقاجان باور کند که دائی جان در راه مشروطیت فداکاریها کرده و امن و امان صفحات جنوب مرهون شجاعتهای اوست... خدایا عزیزالسلطنه به عضو شوهرش سوء قصد نکند... خدایا دوستعلی خان پیدا بشود... خدایا بعد از پیدا شدن آدم سربراهی بشود و دست از سر زن شیر علی قصاب بردارد...
با این افکار دست بگریبان بودم که ناگاه در باغ که کلونش را نینداخته بودند باز شد و خانم عزیزالسلطنه وارد شد. وقتی با دائی جان ناپلئون روبرو شد قیافه یک خروس جنگی را داشت و بدون اینکه حرف بزند او را نگاه م یکرد. عاقبت دائی جان با نگرانی پرسید:
– خانم چه شد؟
عزیزالسلطنه بدون اینکه به سئوال او جواب بدهد گفت:
– اجازه دارم از اینجا تلفن کنم؟
– به کی م یخواهید تلفن کنید خانم؟
– به رئیس تأمینات.
و پس از لحظه ای مکث فریاد زد:
– این مفتشها دارند جوان مردم را زجرکش میکنند... هرچه باین نایب نفهم م یگویم که این طفل معصوم بیگناه است گوش نم یدهند. حالا م یخواهم به رئیسش تلفن کنم و بگویم که این مادر مرده اسداالله بیگناه است... م یخواهم بگویم که یکی از شماها دوستعلی را سربه نیست کرده اید. م یخواهم بگویم که بیچاره اسداالله برای نجات شماها دارد خودش را فدا م یکند... کاشکی یک مو از تن اسداالله توی تن شماها بود! خدایا! آدمی باین نجابت، باین ظرافت، اینقدر حساس مگر م یتواند آدم بکشد؟...
– خانم جان خواهش م یکنم فریاد نزنید...
– فریاد م یزنم، داد م یزنم، جیغ م یزنم... خیال م یکنید من نمیفهمم؟... شماها یا دوستعلی را خودتان سر به نیست کردید انداختید گردن آن طفل معصوم... یا یک جائی قایمش کردید که آن خواهر ترشیدهتان را برایش بگیرید...
دائی جان با زحمت زیاد عزیزالسلطنه را کمی آرام کرد و گفت:
– خانم، اصلا من نم یدانم کدام آدم خبیثی این فکر را توی سر شما انداخته... اصلا کسی دوستعلی را نکشته... دوستعلی از بنده و شما سالم تر است... از ترس شما رفته قایم شده...
عزیزالسلطنه بطرف دائی جان حمله برد و فریاد زد:
– حالا دیگر من ترسناک شدم که از ترس من دوستعلی قایم شده؟... هیچ میفهمی چه م یگوئی پیرمرد؟... حیف از آن اسداالله که قوم و خویش شماهاست!... م یگذارید تلفن کنم یا بروم زیر بازارچه؟...
باز دائی جان مدتی تلاش کرد تا عزیزالسلطنه آرام گرفت. بعد با لحن بسیار ملایمی گفت:
– خانم، من نم یدانم دوستعلی کجاست ولی قول شرف م یدهم که جای دوری نرفته و تا فردا صحیح و سالم به شما تحویلش بدهم... اجازه بدهید بفرستیم دنبال نایب. وقتی آمد شما بگوئید که دوستعلی را پیدا کرده اید، یعنی م یدانید کجا رفته است... اگر دست بدست کنید بیچاره اسداالله را م یبرند زندان!
– وای الهی خدا بمن مرگ بده که جوان به این خوبی را توی زندان نبینم... من اصلا به مفتش م یگویم که از شکایتم صرفنظر کردهام.
– خانم، این فایده ندارد. باید بگوئید که دوستعلی زنده است و با شما صحبت کرده، یعنی تلفن زده و صحبت کرده است... من قول م یدهم تا فردا دوستعلی را...
عزیزالسلطنه عصبانی به میان صحبت او دوید:
– م یخواهم هفتاد سال سر به تن دوستعلی نباشد. اصلا من اگر نخواهم با دوستعلی خان شما زندگی کنم کی را باید ببینم؟
عزیزالسلطنه لحظه ای ساکت ماند سپس گفت:
– آهای! مشقاسم، بیا خدا پدرت را بیامرزه، بدو خانه اسداالله میرزا بگو خانم گفتند زود بیائید دوستعلی پیدا شده!
مشقاسم آب پاش را زمین گذاشت و گفت:
– چشم شما روشن خانم، مژدگانی ما را یادتان نره!
– صبر کن باباجان! صبر کن تا دوستعلی راستی راستی برگردد، آنوقت مژدگانی یک چماق تو سر تو و او خرد م یکنم.
✳ ✳ ✳
وقتی نایب تیمور خان از جلو و پشت سر او اسداالله میرزا و در ته صف آسپیران غیاث آبادی معاون نایب و مشقاسم وارد باغ شدند تقریباً هوا تاریک شده بود. مفتش تأمینات بمحض ورود فریاد زد:
– ساکت! مقتول کجاست؟ زود، تند، سریع، فوری! ساکت!
دائی جان باستقبال او رفت و گفت:
– آقای نایب، خیلی خوشوقتم که رفع سوء تفاهم شد. شوهر خانم در کمال سلامت و صحت در خانه یکی از بستگان هستند...
– شما ساکت! مقتول کجاست؟... فوری، تند، سریع.
بعد صورت عظیم خود را بصورت دائی جان نزدیک کرد و با لحن پر سوء ظنی گفت:
– خاطرجمع هستید که مقتول زنده است؟
عزیزالسلطنه دخالت کرد:
– آقای نایب، خوشبختانه معلوم شد که دوستعلی زنده است... اصلا بادمجان بم آفت ندارد... این نره خر تا مرا نکشد خودش مردنی نیست!
اسداالله میرزا که از بدو ورود مشغول تکاندن خاک و غبار لباسش بود درحالیکه پیدا بود دیگر حال و حوصله حرف زدن برایش نمانده است نفس راحتی کشید و گفت:
– الحمدوالله! خدا را صد هزار بار شکر که زن و شوهر بهم رسیدند!
نایب بطرف او پرید:
– خیلی زود شکرگزاری نکن... ببینم! اگر مقتول زنده است پس چرا شما اعتراف به قتلش کردید؟ علت اعتراف چه بود؟ بله؟ تند، زود، فوری جواب بدهید!
– خیال میکنم خواب دیده بودم که...
– ساکت! مرا مسخره کرده اید؟... یک نفر را م یکشند، بعد قاتل با زبان بازی دل زن مقتول را م یبرد، زن مقتول اظهار م یکند که شوهرش زنده است، مفتش مأمور تحقیق هم مثل یک بچه خوب به آنها شب بخیر م یگوید و به خانهاش م یرود! ساکت!... انشااالله خودم طناب دار را بگردنت میاندازم.
عزیزالسلطنه مثل یک پلنگ توی دل نایب پرید:
– چطور؟ طناب دار؟... طناب دار را بگردن بابات بینداز... من چشمهایت را از کاسه در میاورم...
دائی جان با نگرانی وساطت کرد:
– خانم جان، خانم، خواهش م یکنم، استدعا م یکنم، آقای نایب به وظیفه قانونی خودشان عمل م یکنند. باید بایشان توضیح بدهید نه اینکه...
– شما چرا دخالت م یکنید؟ اصلا شما چه کاره محل هستید؟... شوهر نره خر من رفته پی الواطیش... مفتش آوردیم... مفتش شعور ندارد به جوان بیگناه مردم بهتان م یزند، منهم جوابش را م یدهم، اینها به شما چه ربطی دارد؟...
– ساکت! همه ساکت!... گفتم ساکت!
– درد و مرض و ساکت!همچه با این شن کش م یزنم تو سرت که آن عینکت بره تو آن چشمهای کورت!
عزیزالسلطنه حرف را با عمل توأم کرد و شن کش را بقصد سر نایب برداشت. اسداالله میرزا دست او را گرفت:
– خانم جان، خواهش م یکنم آرام بگیرید.
عزیزالسلطنه که پلنگ وار قصد حمله کرده بود آرام شد. با ملایمت غیر منتظره ای گفت:
– هر طور تو بگوئی، اسداالله...
نایب که از حمله عزیزالسلطنه جا خورده بود دوباره قوت قلب گرفت:
– ساکت! خانم!... من تا مقتول را بچشم خودم نبینم نم یتوانم متهم را آزاد کنم... آسپیران غیاث آبادی! متهم را حرکت بده!
آسپیران غیاث آبادی پاشنه پاها را بهم کوبید و بازوی اسداالله میرزا را گرفت:
– بفرمائید آقا!
ولی قبل از اینکه کسی متوجه شود که چه شده فریاد و ناله آسپیران بلند شد. عزیزالسلطنه با شن کش ضربت سختی به قسمت پشت بدن معاون مفتش زده بود.
نایب با صدائی که از غضب م یلرزید فریاد زد:
– ساکت! ایراد ضرب بمأمور دولت حین انجام وظیفه! خانم، شما هم در حال توقیف هستید! آسپیران غیاث آبادی، خانم را هم جلب کن!
آسپیران که پشت خود را گرفته و از درد تمام عضلات صورتش در هم رفته بود گفت:
– قربان، خانم را لطفاً خودتان جلب بفرمائید بنده قاتل را میآورم!
در اینموقع دائی جان سرهنگ و شمسعلی میرزا هم رسیدند ولی در مقابل قیافه مصمم عزیزالسلطنه که شن کش را بحالت تهدید بلند کرده بود همه ب یحرکت ماندند.
دائی جان ناپلئون با صدای آهسته گفت:
– اسداالله، تو یک کاری بکن!
اسداالله میرزا با صدای خیلی آهسته جواب داد:
– مومنت، مومنت، حالا دیگر من شدهام رام کننده حیوانات وحشی؟
ولی بطرف عزیزالسلطنه رفت و بلند گفت:
– عزیز خانم، این شن کش را بگذارید کنار... بگذارید ما موضوع را برای جناب نایب تیمور خان توضیح بدهیم. با مرافعه که کاری پیش نم یرود.
– فقط به گل جمال تو میبخشمشان!
بمحض اینکه عزیزالسلطنه شن کش را زمین گذاشت آسپیران غیاث آبادی که فکری جز اجرای دستور مافوقش نداشت آهسته خود را به اسداالله میرزا رساند و با ملایمت گفت:
– بهتر بفرمائید برویم. شما آدم فهمیده ای هستید...
اسداالله میرزا بازوی خود را با یک حرکت از دست او در آورد و گفت:
– برو عقب وگرنه خانم باز عصبانی م یشوند.
دائی جان ناپلئون دخالت کرد:
– آقای نایب ملاحظه م یفرمائید که دوستعلی خان پیدا شده و تلفنی از سلامتش به خانم خبر داده در نتیجه موضوع تحقیق و شکایت و این حرفها منتفی است.
نایب سری تکان داد و گفت:
– شما که ظاهراً بزرگتر از اینها هستید حالیشان کنید که تعقیبی که با شکایت شاکی خصوصی شروع میشود وقتی پای قتل در میان باشد با گذشت شاکی خصوصی تمام نم یشود... بنده قاتل را جلب میکنم شما فردا با مقتول بیائید به اداره و ترتیب استخلاصش را بدهید!
اسداالله میرزا نتوانست حرفش را نزند:
– مومنت، مومنت آقای نایب، آمدیم مقتول نخواست همراه ما بیاید آنوقت ما...
نایب فریاد زد:
– ساکت! حرکت بطرف زندان! آسپیران غیاث آبادی!
خانم عزیزالسلطنه با صدای بلند تری داد زد:
– شما دوتا حرکت بطرف امامزاده عبداالله!
و دوباره شن کش را با یک حمله سریع از دست مشقاسم که آنرا برداشته بود گرفت و گفت:
– برویم من یک تلفن به رئیس اینها بزنم تکلیفشان را روشن کنم. همراه من بیا، اسداالله!
و دست اسداالله میرزا را گرفت و بطرف اندرونی دائی جان براه افتاد. نایب و آسپیران غیاث آبادی با فاصله بدنبال آنها براه افتادند و بقیه حاضران بدنبال آنها حرکت کردند.
در مدت چند دقیقه ای که عزیزالسلطنه شن کش بدست در سرسرای خانه دائی جان سعی م یکرد با رئیس مافوق مفتش تماس تلفنی بگیرد همه با فاصله کافی بدور او حلقه زده بودند و کسی جرئت جلو رفتن نداشت. فقط اسداالله میرزا نزدیک او بود. عاقبت تماس برقرار شد.
– الو... سلام آقاجان... قربان محبت شما... بله، پیدا شد، قهر کرده رفته منزل یکی از قوم خویشها. مرسی، خیلی متشکرم... اما ببینید این آقای نایب تیمور خان شما حالا دست بردار نیست... فکرش را بکنید... اصرار دارد که حتماً دوستعلی را کشته اند و م یخواهد اسداالله میرزا را جلب کند... بله؟... بله، بله، درست است... نوه عموی رکن الدین میرزا... خاطرتان نیست؟ آن سال که شما هم آمده بودید دماوند با ما بود... بله، بله، کاملا درست است... شما نم یدانید چه فرشته ایست از اخلاق و انسانیت... چشم، الان گوشی را م یدهم به نایب...
عزیزالسلطنه گوشی را بطرف نایب دراز کرد و گفت:
– بفرمائید!
و چون دید نایب از ترس شن کش جلو نمیآید فریاد زد:
– بیا جلو کاریت ندارم!
نایب گوشی را گرفت و پاشنه پاها را بهم کوبید و گفت:
– قربان سلام عرض م یکنم... بله قربان... البته هر طور شما امر بفرمائید... ولی توجه بفرمائید که ما در پرونده ای که تشکیل دادیم شکایت خانم را بعنوان قتل مرحوم شوهرشان نوشتیم حالا بنده تا مقتول را نبینم و هویتش را احراز... بله قربان؟... خود خانم؟ خود خانم چطور م یتوانند ضمانت متهم را بکنند؟... بله؟...
عزیزالسلطنه با یک تنه محکم نایب را عقب زد و گوشی را از دست او قاپید:
– الو... بله من خودم ضمانت اسداالله را م یکنم... این حرفها نیست... اصلا اسداالله را امشب من خودم منزل خودمان نگهش م یدارم مأمور شما هم م یتواند منزل ما بخوابد...
اسداالله میرزا با چشمهای گرد از تعجب گفت:
– مومنت، مومنت، خانم چی م یگوئید؟ چی چی اسداالله میرزا را منزل خودتان نگه م یدارید؟!
عزیزالسلطنه دست روی گوشی گذاشت و با لحن آمیخته به ملامت گفت:
– ایتقدر حرف نزن اسداالله، بگذار ببینم آقای رئیس چه م یگویند... اطاقهای بالا خالیست تو برو آنجا بخواب... آقای نایب بیائید، آقای رئیس م یخواهند باز با شما صحبت کنند...
– الو... بله قربان؟... چشم، اطاعت م یشود، قربان، درست است... که کار خلاف مقررات هم نشده باشد!... اطاعت... حتماً... سایه مبارک مستدام.
نایب تیمور خان گوشی را گذاشت. صورت عظیم خود را به صورت مبهوت و نگران اسداالله میرزا نزدیک کرد و گفت:
– ساکت! شما را امشب به ضمانت خانم آزاد م یگذارم ولی نباید از منزل خانم بیرون بروید! آسپیران غیا ثآبادی هم در همان خانه م یماند که بیرون نروید!... ساکت! آسپیران غیاث آبادی! گوشهایت را باز کن!... تو امشب در منزل خانم م یخوابی! متهم هم حق ندارد پایش را از خانه بیرون بگذارد وگرنه تو مسئول هستی!
عزیزالسلطنه با لحن فاتحانه آمیخته با ملاطفت گفت:
– اسداالله، مگر من مرده باشم بگذارم ترا ببرند زندان!
اسداالله میرزا درحالیکه عرق پیشانی را پاک م یکرد تقریباً بیحال روی نیمکت کنار سرسرا افتاد و با صدای وحشت زده ای گفت:
– مومنت، مومنت، واقعاً مومنت! اگر اتفاقاً آن دوستعلی نره خر برگردد خانه چه م یشود؟... اصلا مردم چه م یگویند... اجازه بفرمائید من همینجا بخوابم آقای آسپیران هم مراقب باشند...
– ساکت!... گفتم ساکت!... قاتل فقط با ضمانت خانم زندان نم یرود، باید تحت مراقبت خودشان باشد! خانم ضامن قانونی شما هستند!... آسپیران غیاث آبادی! متهم را حرکت بده! ساکت!
شمسعلی میرزا مستنطق منتظر خدمت با چهره برافروخته فریاد زد:
– آقایان قباحت دارد!... یک مرد گردن کلفت چطور شب را در منزل یک خانم محترمی که شوهرش هم غایب است صبح کند؟... حیثیت و آبروی خانواده را دارید به باد میدهید!
دائی جان ناپلئون بمیان حرف او دوید:
– فریاد نزن، شمسعلی! بگذار این سروصدای لعنتی بخوابد... اسداالله موش که نیست که م یترسی گربه بخوردش!
– این چه حرفی است، آقا! این با کدامیک از مقررات مغایر است که اسداالله شب را در منزل خودش یا لااقل اینجا بماند؟
صدای نعره نایب تیمورخان بلند شد:
– ساکت! کی به شما اجازه داد در کار نماینده قانون دخالت کنید؟ بله؟ جواب بدهید! زود، تند، فوری، سریع! ساکت!
شمسعلی میرزا تمام کوشش خود را بکار برد تا آرام حرف بزند:
– آقای مفتش، ما هم در قوانین دست داریم. از شما که مرد فهمیده ای هستید میپرسم چه مانعی دارد که برادر من به ضمانت من، آقا و حتی خود خانم امشب را در منزل خودش بماند؟
نایب تیمور خان در مقابل لحن ملایم او آرام گرفت و گفت:
– ساکت! ضمانت شما و آقا و غیره و ذالک برای من مهم نیست. خانم عزیزالسلطنه ضامن قانونی آقا هستند. اگر ایشان راضی باشند بنده حرفی ندارم. خانم شما راضی هستید؟
عزیزالسلطنه که تا آنموقع لازم نم یدید دخالتی بکند ناگهان برآشفت:
– من از کجا م یدانم که همانطور که دوستعلی بدبخت را فرارش دادند این جوان را هم فرار ندهند؟ من وقتی جوابش را م یدهم که زیر چشم خودم باشد.
شمسعلی میرزا که از خشم رگهای گردنش بیرون زده بود رو به اسداالله میرزا کرد:
– اسداالله، چرا لال شدی؟ خودت یک چیزی بگو!
اسداالله میرزا با قیافه معصومی سر تکان داد و گفت:
– داداش من در مقابل زور قانون چه م یتوانم بگویم؟
حاضران همه مبهوت او را نگاه کردند زیرا خیال میکردند برای نجات او از چنگ عزیزالسلطنه تلاش م یکنند ولی در اینموقع دانستند که اسداالله میرزا تن بقضا داده است و حتی شاید بدش هم نمیآید.
اسداالله میرزا در خانواده به حیزی و چشم چرانی معروف بود و زنهای فامیل درباره هیچکس باندازه او پچ و پچ نمیکردند و حتی موقعی که در مقام ملامت رفتار او کلماتی مانند»حیز خیر ندیده«یا»مرده شور آن چشمهای حیزش را ببرد«م یگفتند در صدای آنها کمی ناز و اطوار حس میشد که نشان م یداد صابون حیزی او به تن همه کم و بیش خورده است.
چشم چرانی و الواطی او را همه کم و بیش م یدانستند ولی دیگر نم یتوانستند تصور کنند که حتی از زنی که شاید بیست سال از او بزرگتر بود نگذرد.
صدای نایب تیمور خان حاضران را از بهت و حیرت در آورد:
– ساکت! خانم این کاغذ و قلم را بگیرید و هرچه بنده عرض م یکنم مرقوم بفرمائید.
عزیزالسلطنه شن کش را زمین گذاشت و کاغذ و قلم را گرفت.
– مرقوم بفرمائید: اینجانب... اسم و فامیل را بنویسید... باین وسیله متعهد م یشوم که آقای اسداالله... اسم فامیل و اسم پدرش را بنویسید... را اول وقت اداری فردا... در شعبه جنائی اداره تأمینات حاضر نموده... نوشتید؟... و او را بمقامات تحویل دهم...
– مومنت، مومنت... باید مرقوم بفرمایند که صحیح و سالم تحویل گرفتند و باید همینطور تحویل بدهند...
– ساکت! کی بشما اجازه دخالت داد؟ بله؟ کی؟ فوری، سریع! ساکت!
– چی چی ساکت، آقا؟... بنده پنج ستون بدنم سالم است. تمام اعضاء اعم از شریف و غیر شریف سالم است. فردا نگویند که یک چیزی کم و کسر داشت.
عزیزالسلطنه با ناز و دلبری ته قلم را بدندان گرفت و گفت:
– اوا، خاک بسرم، اسداالله چه حرفها م یزنی!
– آقای مفتش اگر بخواهند کار کاملاً قانونی باشد باید اعضاء موجود را صورت مجلس کنند.
عزیزالسلطنه خنده ای آمیخته با ناز و دلبری سر داد و گفت:
– الهی تو نمیری با این حرفات، اسداالله!
– ساکت! من خودم همراه شما تا منزل خانم میآیم... آسپیران غیاث آبادی، حرکت!
اسداالله میرزا روی صندلی نشست. دستههای صندلی را محکم گرفت و در حالیکه در چشمهایش برق شیطنت م یدرخشید گفت:
– من که نم یآم مگر مرا بزور ببرند!
– ساکت! آسپیران غیاث آبادی!
نایب تیمور خان و معاونش بازوهای اسداالله میرزا را گرفتند و او را که تظاهر به مقاومت م یکرد از جا بلند کردند و براه افتادند.
اسداالله میرزا در حالیکه در میان دو مأمور براه افتاده بود رو به دائی جان ناپلئون کرد و گفت:
– مومنت، اگر خدای نخواسته اتفاقی افتاد مسئولش شما هستید که ما را قاتل کردید... آسپیران غیاث آبادی، حرکت بطرف سانفرانسیسکو!
شمسعلی میرزا که هیچ نمانده بود از فرط خشم پس بیفتد با صدائی که بزحمت از گلویش در میآمد فریاد زد:
– اسداالله! تف بروت!
– مومنت، مومنت، چیز غریبی است. بنده امروز آمدهام اینجا یک سلامی بکنم و بروم، قاتل شدم، فحش خوردم، باغچه منزلم را یک ذرع کندم، حالا هم باید دم سفری دعوا بشنوم؟
مشقاسم که بی حرکت در گوشه ای ایستاده بود با نیش باز گفت:
– مبارک باشد، آقا مگه م یری سفر؟ کجا تشریف م یبرید؟
– یک سری طرفهای سانفرانسیسکو.
– خدا بهمراتون... سوغاتی، یادتون نره!
– سوغاتی انشااالله بی حرف پیش نه ماه دیگر!
– ساکت!... گفتم حرکت! خداحافظ آقایان!
بمحض اینکه نایب تیمور خان و آسپیران غیاث آبادی متهم را بدنبال عزیزالسلطنه بیرون بردند دائی جان سرهنگ، دائی جان ناپلئون را به باد ملامت گرفت.
– شما هم همینطور ساکت ایستادید... انگار نه انگار که بزرگ این خانواده هستید... آبروریزی تا کی؟ یک فکری بکنید!... حالا که او کوتاه آمده شما هم دست بردارید!... او که م یگوید حاضر است راه آب ما را باز کند... این جریانات را فراموش کند...
دائی جان ناپلئون که کاسه صبر و مقاومتش لبریز شده بود با لحن مفتش فریاد کشید:
– ساکت! شماها هم دارید از پشت به من خنجر م یزنید. جانم به لب رسید... از یک طرف آن مرد... آن مرد خبیث، از یک طرف شماها! من چه خاکی به سرم بریزم.
دائی جان سرهنگ با لحن ملایمتری گفت:
– برادر حالا که همین مرد خبیث حاضر شده همه گذشتهها را فراموش کند شما چرا...
دائی جان ناپلئون حرف او را برید:
– تو چرا خام شدی؟ تو مگر این آدم خبیث را نمیشناسی؟ مگر این مار خطرناک را نمیشناسی؟... بقول ناپلئون آنموقعی که میدان جنگ ساکت است خطرناکترین لحظه هاست. قول م یدهم که این مرد همین الان دارد یک نقشه شیطانی دیگری م یکشد.
در اینموقع جمع، در باغ جلوی اندرونی دائی جان بودند. من بی اختیار بطرف خانه خودمان نگاه کردم. بدلم افتاده بود که دائی جان درست حدس زده بود ولی اثری از آقاجان یا نوکرمان که معمولا کارهای جاسوسی او را انجام م یداد ندیدم. با اینکه در تمام مدت سعی کرده بودم در گوشه ای از چشم دائی جان پنهان بمانم ولی باز امکان داشت که مرا ببیند. در هر حال دیگر آنجا کار مهمی نداشتم. برای اینکه بدانم آقاجان کجاست و چه م یکند پاورچین بطرف خانه خودمان برگشتم.
در حیاط و اتاقها اثری از او ندیدم. لای در خانه باز بود. سرک کشیدم با کمی دقت و جستجو در تاریکی کوچه آقاجان را پشت یک درخت قطور دیدم که پیدا بود پنهان شده و در انتظار چیزی یا کسی است.
چند دقیقه گذشت ناگهان دیدم که آقاجان به جنب و جوش افتاد. در جهت نگاه او نگاه کردم. نایب تیمور خان از خانه عزیزالسلطنه بیرون آمده بود و میآمد که از جلوی خانه ما رد بشود و پی کارش برود. وقتی کمی نزدیکتر شد آقاجان از پشت درخت بیرون آمد و وانمود کرد که از خارج به خانه برم یگردد.
– سلام آقای مفتش... انشااالله در تحقیقاتتان موفق شدید!
– ساکت!...ها ببخشید، شما هستید؟... حال شریف؟
– خیلی متشکرم آقای نایب... نفرمودید نتیجه تحقیقات چه شد!... گرچه با وجود شخصی مثل جنابعالی که شهرتتان همه جا هست فکر نم یکنم مشکلی باقی بماند... ازقضا همین یک ساعت پیش به یکی از دوستان برخوردم تا اسم جنابعالی را شنید گفت که آقای نایب تیمور خان در تمام مملکت تک هستند... خوب نتیجه تحقیقات چه شد؟
– واالله شاکیه اظهار کرد که مقتول زنده است و ما هم...
– عجیب است! شما چطور قبول کردید؟ دوستعلی خان را دیدید؟
– نخیر... ولی... البته اینرا هم عرض کنم که من اصولا به هر حرفی و هر عملی سوء ظن دارم... مقتول را شخصاً ندیدم ولی به شاکیه تلفن کرده است ما هم موقتاً متهم را آزاد گذاشتیم.
– متهم را آزاد کردید؟ از شخصی مثل جنابعالی خیلی عجیب است که...
– البته بکلی آزاد نکردیم. با ضمانت کتبی شاکیه فعلا گذاشتیم تحت نظر شاکیه و معاون بنده در خانه شاکیه بماند تا فردا صبح... یعنی ای نهم به اصرار آقای رئیس بود وگرنه بنده محال بود متهم را جلب نکنم.
آقاجان باینوسیله از جریان امر و تحت نظر بودن اسداالله میرزا در خانه عزیزالسلطنه مطلع شد. وقتی مفتش رفت آقاجان به خانه برگشت و چند دقیقه با قیافه متفکر در حیاط قدم زد. از قدمهای او که لحظه به لحظه تند تر میشد دانستم که سخت عصبی و احتمالاً در انتظار است.
صدای باز و بسته شدن در خانه را از کمینگاهم شنیدم، نوکرمان بود که وارد شد و یکسره بطرف آقاجان رفت. آقاجان بمحض دیدن او با صدای غضب آلودی که سعی م یکرد زیاد بلند نشود گفت:
– الاغ! ظهر تا حالا کجا بودی؟ بزنم تو مغزت که...
– آن انعامی که فرمودید مرحمت کنید چون جای آقای دوستعلی را پیدا کردیم!
– چی؟ راستی؟... زود بگو، کجاست؟
– ما قسم خوردیم که به کسی بروز ندهیم.
آقاجان چنگ انداخت و گوش دراز او را گرفت و با صدای خفه ای گفت:
– حرف م یزنی یا این گوش الاغت را بکنم؟
– چشم، چشم... خانه آقای دکتر قایم شده.
– چی؟ خانه دکتر ناصرالحکماء؟
– بله آقا... اما صدیقه ما را قسم داده به کسی بروز ندهیم.
آقاجان بدون اینکه به حرف او توجه کند زیر لب گفت:
– حرامزاده ببین چه جائی را پیدا کرده!... درست زیر گوش همه... عقل جن نم یرسید... گوش کن، فوری م یروی منزل دکتر ناصرالحکماء... م یگوئی که من کارش دارم، بگو یک کار خیلی فوری است فهمیدی؟
چند دقیقه بعد دکتر ناصرالحکماء با پیژامای گشاد راهراه وارد خانه ما شد. آقاجان دست او را گرفت و با هم به اطاق پنج دری دم در حیاط رفتند. وقتی نوکرمان پی کارش رفت من خودم را به پشت در رساندم و گوش دادم وسط صحبت آنها بود.
–... قبول ولی حالا من چطور او را از خانه خودم بیرون کنم؟ من که نم یتوانم باو بگویم...
– گوش کن دکتر، بنظر من بهترین راه برای اینکه دوستعلی خان از خانه شما بیرون بیاید و از دردسرهائی که گفتم خلاص بشوی اینست که م یگویم. به او بگو که همه خیال کرده اند که او را کشته اند و مفتش تأمینات به شیرعلی قصاب سوء ظن برده است و آدم گذاشته که شیرعلی را توقیف کند... بگو اگر شیرعلی را بگیرند ناچار باو م یگویند که چون دوستعلی با زنش رابطه داشته است باو سوء ظن برده اند همینقدر که اسم شیرعلی قصاب را بیاوری خطرجمع باش که دوستعلی خودش را آفتابی م یکند...
دکتر ناصرالحکماء بیچاره سخت آشفته شده بود. از لحن نگران او پیدا بود که آقاجان منظره شومی از عواقب نگه داشتن دوستعلی خان در خانهاش برای او مجسم کرده است.
با قیافه گرفته و نگران بیرون رفت و آقاجان از لای در خانه در کمین خارج شدن دوستعلی خان نشست.
شاید نیم ساعت در انتظار گذشت. ناگهان آقاجان تکانی خورد و سر را از لای در بیرون برد و به کوچه دوید. من در فکر بودم که بدنبال او بروم ولی فرصت نکردم زیرا دوستعلی خان از جلو و پشت سر او آقاجان وارد شدند.
آقاجان دکتر ناصرالحکماء را که ظاهراً میخواست بدنبال آنها بیاید روانه کرد.
– شما دیگر بفرمائید استراحت کنید. آقای دکتر، الحمدوالله همه کارها بخوبی روبراه شد.
بعد دوستعلی خان را بهمان اطاقی که قبلاً با دکتر رفته بود برد.
شنیدن تمام مذاکره آنها برای من مهم بود. با اینکه از نقشه آقاجان اطلاع نداشتم ولی حدس م یزدم که کارها به آن خوبی که آقاجان م یگفت تمام نشده است.
آقاجان بعد از اینکه مدتی دوستعلی خان را بخاطر فرارش ملامت کرد با لحن دلسوزی گفت:
– اما راستی راستی شماها خیلی بچه هستید، هیچ حساب نم یکنید که برای یک اختلاف جزئی که بین همه زن و شوهرها پیدا م یشود آدم نباید زنش را بگذارد و برود.
– م یخواهم هفتاد سال سیاه زن نداشته باشم شما اسم این عزرائیل را زن م یگذارید؟
آقاجان با لحن پدرانه ای گفت:
– عزیزم، برادرم، شماها چند سال با هم زندگی کرده اید، در غم و شادی شریک هم بوده اید حالا هم باید با هم زندگی کنید...
لحن آقاجان بقدری پر ملاطفت بود که من از اینکه درباره نیت خیر او شک کرده بودم خجل شدم. با همان لحن ادامه داد:
– روز ب یکسی و تنهائی تو پشتیبانی غیر از او نداری و او هم غیر از تو پشتیبانی ندارد... بالاخره او زن توست... ناموس تست... آبروی تست... تو هیچ حساب نم یکنی که وقتی اینطور م یگذاری و قایم م یشوی این گرگهای امروزی دست تعدی بطرف خانهات دراز م یکنند.
دوستعلی خان با بی حوصلگی گفت:
– الهی گرگ پاره پارهاش کند!
– این حرف را م یزنی دوستعلی، ولی یک لحظه فکر کن... مردم خیلی بدند... مردم انسانیت و مروتی ندارند... من مثل برادر بزرگتر تو هستم... م یخواهم ذهنت را روشن کنم. اگر تصادفاً و خدای نکرده دیدی در مدت نبودن تو چیزی شده... اتفاقی افتاده بدان که گناه از زن بیچارهات نیست.
دوستعلی خان گوشها را تیز کرد:
– درست مقصودتان را نمیفهمم... چه اتفاقی ممکن است افتاده باشد؟
– من نمیخواهم ترا ناراحت کنم ولی این قوم خویشهای تو آدمهای تمیزی نیستند... همین آقا که باصطلاح بزرگ خانواده شماست...
دوستعلی خان با نگرانی گفت:
– مثل اینکه یک چیزی م یخواهید بگوئید! چه اتفاقی افتاده؟
– باید قسم بخوری که از من نشنیده بگیری!
– خواهش م یکنم بگوئید چه شده، چه اتفاقی افتاده؟
– من بجان خودت و بمرگ بچههام فقط روی خیرخواهی این حرف را بتو م یزنم...
– چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟ چرا حرف نم یزنید؟
– تو که قایم شدی... اینها شایع کردند که زبانم لال یک بلائی سرت آمده... آنوقت همین آقا آن شازده اسداالله میرزای حیز چشم چران هفت خط را گفت امشب پیش خانم عزیزالسلطنه بخوابد که خدای نکرده یکوقت نترسد... البته خانم عزیزالسلطنه کسی نیست که خدای نخواسته از این وصلهها بهش بچشبد، خوب، ولی زبان همسایهها...
دوستعلی خان لحظه ای ساکت ماند سپس در حالیکه صدایش از خشم میلرزید گفت:
– آن شازده رفته امشب توی خانه من، پیش زن من؟...
– ناراحت نشو!... آن شازده هم آدمی نیست که...
– آن شازده آدمی نیست که چی؟ من خودم هم م یترسم پیش آن دزد ناموس تنها بمانم... من پدری از آن شازده... من... من...
آقاجان دوستعلی خان را روی صندلی نشاند که بقیه حرفهایش را به او بزند.
من لحظه ای مبهوت و بیحرکت برجا ماندم. این دیگر وحشتناک بود. آقاجان در راه دشمنی با دائی جان و خانواده او از هیچ کاری روگردان نبود. در یک آن تصمیمی گرفتم و بدون لحظه ای تأمل بطرف خانه دوستعل یخان دویدم.
با تمام قوتم در زدم. بعد از چند لحظه خود عزیزالسلطنه در را باز کرد، خود را به داخل خانه انداختم و در را پشت سرم بستم. عزیزالسلطنه پیراهن خواب توری بتن داشت و اسداالله میرزا از پنجره بالاخانه سرکشیده بود ببیند کی آمده است.
بسرعت بطرف بالاخانه دویدم و عزیرالسلطنه فریادزنان دنبال من دوید:
– چی م یخواهی؟ چه اتفاقی افتاده؟ چه خبر شده؟
وقتی به اسداالله میرزا رسیدم نفس زنان گفتم:
– عمو اسداالله، زود فرار کنید، آقاجان دوستعلی خان را پیدا کرد و بهش گفت که شما امشب اینجا پیش خانم خوابیده اید.
اسداالله میرزا لحظه ای مبهوت مرا نگاه کرد سپس بطرف صندلی که کت و پاپیون خود را روی آن انداخته بود دوید و در حالیکه کت خود را م یپوشید گفت:
– مومنت، واقعاً مومنت... حالا باید جواب این نره خر را بدهیم!
عزیزالسلطنه بازوی او را گرفت:
– جوابش با من! هیچ نترس!
من با نگرانی گفتم:
– خانم بگذارید فرار کند. چشمهای دوستعلی خان مثل دو کاسه خون شده بود... این معاون مفتش کجاست؟ باو بگوئید اگر آمد جلویش را بگیرد.
– فرستادمش سر خیابان یک چیزی بخرد.
اسداالله میرزا با عجله پاپیون خود را بست و گفت:
– عزیز خانم، الهی من دور شما بگردم... انشاءاالله یکدفعه دیگر خدمتتان میرسم.
در ای نموقع ناگهان صدای چکش در بلند شد.
– وای خدا مرگم بده، آمد!
عزیزالسلطنه ای نرا گفت و با نگرانی دور و بر خود را نگاه کرد. اسداالله میرزا هم دستپاچه شده بود و دنبال پناهگاهی م یگشت. فکری بخاطر من رسید. گفتم:
– چطور است از پشت بام فرار کنید؟
– آره، اسداالله بدو!
اسداالله میرزا درحالیکه یک لنگه کفش خود را که بندش گره کور خورده بود بدست داشت بطرف پلکان پشت بام دوید، منهم همراه او رفتم. عزیزالسلطنه در پشت بام را پشت سر ما قفل کرد و بطرف در خانه که صدای چکشش لحظه ای قطع نم یشد رفت.
کمی بعد صدای فریاد خشم آلود دوستعلی خان را از حیاط خانه شنیدیم:
– کجاست این بیشرف؟... کجاست این دزد ناموس؟
اسداالله میرزا با صدای خیلی آهسته گفت:
– نره خر چه صدای کلفتی دارد؟... اما یکی طلب تو که ما را از دست این خرس وحشی نجات دادی!... پیر بشی جوان!
صدای جیغ و فریاد دوستعلی خان و عزیزالسلطنه درهم و برهم شنیده م یشد.
عزیزالسلطنه به روح مرحوم آقای بزرگ قسم م یخورد که چنین چیزی بکلی دروغ است و دوستعلی خان غرش کنان اطاق به اطاق خانه را م یجست. در ای نموقع صدای چکش در خانه بلند شد. عزیزالسلطنه اصرار داشت که در را باز نکنند و م یگفت که حتماً مهمان بی موقعی است و مانع خواب آنها خواهد شد ولی دوستعلی خان همچنان غضب آلود در را باز کرد و با آسپیران غیاث آبادی روبرو شد.
آسپیران تا در باز شد گفت:
– خانم از آن شراب که خواسته بودید نداشت... اینرا خریدم... ببینم، پس اسداالله خان کجاست؟... بله؟ کجاست، کجا رفته؟ زود، فوری... جواب بدهید!
اسداالله میرزا که لب پشت بام دراز کشیده بود و گوش م یداد زیر لب گفت:
– یا مرتضی علی!... بدو بریم که کار خراب شد.
درحالیکه سروصدای درهم و برهم دوستعلی خان و عزیزالسلطنه و آسپیران غیاث آبادی بلند بود ما روی پشت بام دولادولا پا بفرار گذاشتیم. پشت بام یک خانه را پشت سر گذاشته بودیم که سروصداها را در راه پله بام خانه دوستعلی خان شنیدیم. دوستعلی خان فریاد م یزد:
– کلید... کلید را چه کار کرده ای؟
ما به سرعت دو سه پشت بام دیگر را طی کردیم. ولی به بن بستی رسیدیم زیرا برای رفتن به پشت بام خانه مجاور بایستی از روی یک دیوار باریک م یگذشتیم. در تاریکی در جستجوی راه فراری بودیم که ناگهان صدای کلفتی مرا برجا خشک کرد:
– نامرد، آمدی دزدی!
برگشتم، سایه غول پیکری اسداالله میرزا را از پشت بغل زد و از زمین بلند کرد و قبل از اینکه شازده فرصت اعتراض بکند او را بطرف راه پله پشت بامی که روی آن بودیم برد.
منهم بدنبال سایه که اسداالله میرزا را از جا بلند کرده بود و م یبرد دویدم. وقتی در روشنائی چراغ حیاط چهرهها روشن شد من شیرعلی قصاب را شناختم و شیرعلی اسداالله میرزا را شناخت.
با ملایمت او را زمین گذاشت و گفت:
– خیلی باهاس ببخشین آقای اسداالله میرزا... ما شما را نشناختیم... اما روی پشت بام چکار م یکردین؟
اسداالله میرزا که هنوز از وحشت این حمله ناگهانی بیرون نیامده بود گفت:
– ما را ترساندی آقای شیرعلی خان...
– روی ما سیاه... ما نوکر شما هستیم... ما محبتهای شما یادمون نم یره... اما آنجا چکار م یکردین؟
– نپرس شیرعلی، نپرس... از بس مردم بد و شرورند... این دوستعلی سر همان اختلاف ملکی برای انتقام گرفتن از ما مرا به خانهاش دعوت کرده بود. من رفتم منزلش، خود بی همه چیزش نبود، پهلو خانم عزیزالسلطنه نشستیم به صحبت یک دفعه سرزده وارد شد که بمن نسبت بی ناموسی بدهد...
– راستی م یگی آقا؟ تف به آن شرفش!
– فکر کن آدمی که برای آزار مردم حاضر بشود به ناموس خودش تهمت بزند...
شیرعلی کارد بلندی را که کنار حوض بود برداشت و با صدای ترسناکی گفت:
– شما لب بترکانید تا ما رودههایش را بریزیم بیرون!
– مومنت، مومنت. خواهش م یکنم آبروریزی نکنید... امشب را من یک جائی پنهان م یشوم تا فردا این مرد بی همه چیز آرام بگیرد.
– امشب را همینجا تشریف داشته باشید، قدمتون رو چشم نوکرتون... جا براتون میاندازم تو زیرزمین... فکرش را نکنید. یک همچه نسبتها آنهم به شما!... ما ناموس خواهر و مادر و منزلمون را میسپریم دست شما...
– قربان شیرعلی... شما در واقع برادر ما هستید...
بعد رو به من کرد:
– بابا جان، تو برو منزل... از منهم اصلا خبر نداری که کجا هستم.
و بلافاصله به شیرعلی گفت:
– اگر این جوان نبود امشب این مردکه بی همه چیز یک بلائی سر من آورده بود... آخر فکرش را بکن همچه وصله هائی به آدمی مثل من میچسبد؟ تازه با آن زن عفریته ای که دارد!
– استغفراالله آقای اسداالله میرزا...
و با خنده اضافه کرد:
– به شما که نمیچسبه به آن خانم عزیز خان هم که ماشااالله سن و سال مادر شما را داره نمیچسبه... اصلا زن باید خودش نجیب باشه. شما مثل برادر ما هستین. منزل ما جای نوه عزیز خانمه... ناخن کوچیکهاش هم میارزه به صد تا عزیز خانم... شما تا حالا سایهاش را توی کوچه و بازار دیدین؟!
– ابداً، ابداً، استغفراالله... شما چرا خانم را با آن عفریته مقایسه میکنید؟ ماشااالله، ماشااالله.
– زن جوان آقا، اصلا... خوب هرچی باشد بالاخره مردم دوروبرش میچرخند... اما منزل ما اولش اینکه از خانه تکان نمیخوره، دومش اینکه ما صبح به صبح که از خونه م یریم بیرون زنمون را میسپریم دست پنج تن آل عبا، بعد با خیال راحت م یریم سر کارمون من هیچوقت هم به ناموس مردم بد نگاه نمیکنم خدا هم ناموسمون را حفظ میکنه...
– آفرین، آفرین... این بهترین گارانتی است... زنده باشی! بسپر دست اینها دیگه خیالت جمع باشه!
شیرعلی رفت که از اطاق بالا رختخواب بیاورد و برای مهمان ناخوانده پهن کند. من عزم رفتن کردم. در همین موقع متوجه برق چشمهای اسداالله میرزا شدم. وقتی در جهت نگاه او نگاه کردم در سایه روشن ایوان چشمهای براق و زیبای طاهره زن شیرعلی را دیدم که با لبخند دلنشین از زیر چادر نماز این صحنه را تماشا م یکرد.
من گفتم:
– خداحافظ. چیزی نم یخواهید برایتان بیاورم، عمو اسداالله؟
اسداالله میرزا بدون اینکه چشم از صورت خوشگل طاهره بردارد گفت:
– نه عزیزم، همه چیز اینجا هست، برو بخواب، اما یادت نرود تو نم یدانی من کجا هستم. مخصوصاً به آن عفریته نگوئی که من اینجا هستم...
و در حالیکه همچنان نگاه تیز خود را روی اندام زن شیرعلی گردش م یداد اضافه کرد:
– کار خدا هم افراط و تفریط است... راستی یادت باشه که اگر یک وقتی یک کاری یا یک گرفتاری داشتی به عمو بگوئی. تو امشب خیلی کار برای ما کردی. پیر بشی جوان!
در این موقع شیرعلی درحالیکه بسته عظیمی از رختخواب و قالی را به بغل داشت از بالاخانه پا به حیاط گذاشت.
من بطرف در رفتم، قبل از بیرون رفتن نگاهی بطرف اسداالله میرزا انداختم. درحالیکه با لبخند چشم به سینه طاهره دوخته بود گفت:
– اینها بالاخره مرا م یکشند... آخ! کاش زودتر بکشند خلاصم کنند! آخ، زودتر بکشند!
صدای کلفت شیرعلی بلند شد:
– مگه از روی جنازه ی ما رد بشن که شما را بکشند... کسی به در این خانه نگاه کنه نوکرتون از وسط دوشقهاش میکنه... ما را شیرعلی م یگن! ما تا حالا دوتا را شقه کردیم این یکی هم روش!