دایی جان ناپلئون

ایرج پزشکزاد

۷

فصل ۷

واژه‌های دشوار با خط‌چین مشخص شده‌اند. برای دیدن آوانویسی، معنی انگلیسی و تعریف فارسی، روی واژه نشانگر را نگه دارید یا روی آن ضربه بزنید. (Hover or tap the underlined words.)

بعد از اعتراف ناگهانی اسداالله میرزا نایب تیمور خان لحظه ای بیحرکت و مبهوت بر جا ماند. کم کم با دهن بسته شروع بخنده کرد:

– ساکت!... یک موفقیت دیگر سیستم بین المللی غافلگیری!... یک قاتل دیگر در پنجه قانون!... آسپیران غیاث آبادی، دستبند!

همه سر جا خشک شده بودند. من بی سروصدا بطرف جمع رفتم. صدای شمسعلی میرزا که گویی از ته چاه در می‌آمد سکوت را در هم شکست:

– اسداالله... اسداالله، چی می‌شنوم؟

دائی جان که فرصت نکرده بود شمسعلی میرزا را در جریان بند و بست خود با اسداالله میرزا بگذارد و شاید از این بابت ناراحت بود گفت:

– شازده... حضرت والا... ناراحت نشوید، حتماً سوء تفاهمی شده است.

ناگهان همه بهم ریختند. عزیزالسلطنه که بزحمت جلویش را گرفته بودند کوشش م یکرد خود را روی اسداالله میرزا بیندازد:

– پس راستی راستی دوستعلی را کشته ای؟... ای بی شرف! ای قاتل!

شمسعلی میرزا بیحال روی نیمکت افتاد. همه در آن واحد حرف م یزدند. حتی دائی جان برای اینکه موضوع طبیعی جلوه کند خطاب به اسداالله میرزا تندترین کلمات را بر لب می‌آورد. عاقبت صدای فریاد نایب تیمور خان بلند شد:

– ساکت!... گفتم ساکت!...

ولی عزیزالسلطنه لحظه ای از تلاش برای حمله به اسداالله میرزا که سر را بزیر انداخته بود نمی‌ایستاد:

– من چشمهای ترا با ناخنهای خودم در میارم... الهی روی تخته مرده شور خانه ببینمت... من دختر بابام نیستم اگر ترا بدست خودم نکشم... آقای مفتش!... آقای نایب!... بگذارید این قاتل بی همه چیز را با این دستهایم خفه کنم... الهی بمرض طاعون بمیری! این بیچاره طفل معصوم به تو چه کار کرده بود که...

با اشاره نایب، آسپیران غیاث آبادی از پشت سر با دودست دهن عزیزالسلطنه را گرفت چند دقیقه طول کشید تا عزیزالسلطنه آرام گرفت. نایب تیمور خان عرق پیشانی را پاک کرد و گفت:

– خانم! اشخاص نباید عدالت را خودشان اجرا کنند!... فرشته عدالت مراقب است!... این قاتل بسزای عمل زشت خود م یرسد. من بشما قول م یدهم که تا یکماه دیگر این بدنش را بالای چوبه دار تحویل شما بدهم!

و سپس رو به معاون خود کرد:

– آسپیران دست بند چه شد؟

– قربان، من آمدم اداره گفتند امر فرمودید به آدرس اینجا بیایم... م یخواستم سر راه بروم بگیرمش فرصت نشد... اگر خاطرتان باشد قفلش خراب شده بود دادیم درستش کنند.

– ابله!... مجسمه بلاهت...

مشقاسم بمیان حرف او دوید:

– م یخواهید طناب رخت را بیارم کتهایش را ببندیم؟

دائی جان مداخله کرد:

– آقای مفتش... من هنوز نم یتوانم باور کنم... ولی از حضورتان استدعا دارم دستبند را کنار بگذارید، من ضمانت اسداالله را م یکنم که فرار نکند... اصلا ملاحظه بفرمائید، آدمی که اینطور ندامت وجدان دارد و اینطور صادقانه اعتراف کرده محال است فرار کند... شما قیافه‌اش را فقط نگاه کنید!

اسداالله میرزا چنان قیافه نادم و شرمنده ای بخود گرفته بود که من اگر جریان را نمی‌دانستم یقیناً باور م یکردم که او دوستعلی خان را کشته است.

مفتش وانمود کرد که قانع شده است ولی در هر حال چاره ای نداشت چون آسپیران غیاث آبادی دستبند همراه نیاورده بود.

– اگر دستبند بدستهایت نزنم قول م یدهی که مثل یک مرد سرنوشتت را تحمل کنی و بفکر فرار نیفتی؟

– قول م یدهم.

مشقاسم پیشنهاد کرد که برود و آب بیاورد که بصورت شمسعلی میرزا بزند ولی مفتش مانع م یشد.

– ساکت! این آقا خیلی جوشی است... بهتر است بهمین حال بماند تا ما تحقیقات را تمام کنیم.

بعد رو به اسداالله میرزا ایستاد. درحالی که عینک پنسی خود را با دستمال چروکیده‌اش پاک م یکرد با لحن فاتحانه ای گفت:

– با سیستم غافلگیری محال است مجرمی اعتراف نکند... ولی در هر حال چون زود متوجه شدی که باید بحکم عقل اعتراف کنی پیداست آدم خیلی نادانی نیستی، حالا م یخواهم با کمال دقت به سئوالات من جواب بدهی و مسلماً صداقت و راستی در سرنوشتت بی اثر نخواهد بود.

باز عزیزالسلطنه بطرف اسداالله میرزا حمله برد ولی آسپیران غیاث آبادی بموقع جلویش را گرفت و بدستور نایب او را روی نیمکت سنگی نشاند و خودش تمام بدن را روی هیکل درشت خانم انداخت که مانع حرکتش بشود.

نایب تحقیق را ادامه داد:

– ساکت!... پرسیدم چه موقع آن بیچاره را کشتی؟

اسداالله میرزا بدون اینکه سر را بلند کند گفت:

– همان شبی که از خانه‌اش فرار کرده بود...

– ببینم چرا مقتول از خانه‌اش فرار کرده بود؟ جواب بده، تند، زود، فوری، سریع!

– مومنت!... اولا حالا که بنده اعتراف کرده‌ام دیگر تند و سریع و فوری چرا؟... ثانیاً چند دفعه خدمتتان عرض کنم؟... عرض کردم که خانم م یخواستند چیز را ختنه کنند...

– چیز؟... کدام چیز را؟... جواب بده، زود، فوری، سریع!

– مقصودم همان شخص مقتول است. بنده بعلت ندامت وجدان نمی‌توانم اسمش را بزبان بیاورم.

– خوب، بعد؟

– وقتی آمد اینجا م یترسید که برگردد خانه، نکند خانم دوباره بخواهند ختنه‌اش کنند...

– مگر یکبار ختنه‌اش نکرده بودند که دوباره بکنند؟

– نه آقا... مقصودم اینست که می‌ترسید ختنه‌اش کنند. گفت بخانه نمی‌رود. آقا اصرار کردند که شب را اینجا بخوابند. من وقتی دیدم از ماندن اینجا هم ناراحت است پنهانی باو رساندم که وقتی همه خوابیدند بیاید منزل ما.

– خوب آمد یا نه؟

– مومنت، جناب مفتش! چه سؤالی است م یفرمائید، اگر نیامده بود که آن اتفاق نمی‌افتاد.

– خوب، بعد؟... آمد، آنوقت چه شد؟

– هیچی... سه بعد از نصف شب بود آمد. داداشم هم خواب بودند، من دیدم بهترین موقع است، سرش را بریدم...

عزیزالسلطنه با یک حرکت بدن آسپیران غیاث آبادی را بزمین انداخت و بطرف اسداالله میرزا حمله برد:

– چشمهایت را من در میاورم... الهی دستت زیر گل برود!...

باز بزحمتی او را ب یحرکت کردند.

– که سرش را بریدی؟

– بله، بریدم.

– بعد چه کار کردی؟ زود، تند، فوری، سریع!

– زود، تند، فوری، سرش را انداختم دور!

مشقاسم با دست روی ران خود زد:

– واه! پناه بر خدا!... معلومه دیگه آدمی که شراب و عرق بخوره عاقبتش هم همین می‌شه!

دائی جان با بی حوصلگی گفت:

– تو دیگه خفه شو، قاسم!

– ساکت!... اینجا همه با من شوخی م یکنند!... سرش را انداختی دور؟... مگر سر خیار بود؟

– مقصودم اینست که سرش را از بدنش جدا کردم.

– با چی؟... با کارد؟... چاقو؟... گزلیک؟... خنجر؟... ساکت! علت چی بود؟ چرا مقتول را کشتی؟

– واالله...

– تند، فوری، سریع، جواب بده!

اسداالله میرزا دوباره سر را بزیر انداخت:

– همه چیز را گفتم این یکی را دیگر نم یتوانم بگویم!

مفتش چشمهای خود را تنگ کرد و صورت عظیم خود را نزدیک صورت اسداالله میرزا برد:

– آهان!... نمی‌توانی بگوئی!... عجب!... این یکی را دیگر آقا نم یتوانند بگویند...

وقتی عزیزالسلطنه را که چشمهایش از فرط خشم و کینه مثل دو کاسه آتش شده بود دوباره سر جایش نشاندند مفتش ادامه داد:

– پس علت را نم یتوانی بگوئی؟... ببینم!... شاید جنایتهای دیگری هم در پشت پرده هست؟... بله؟ تند، فوری، سریع، جواب بده!

– مومنت! حالا دیگر ما را اصغر قاتل کردید؟

– ساکت! تو از اصغر قاتل هم خطرناکتری!... اصغر قاتل سر یک مرد گنده را نم یبرید!... چرا کشتی؟ جواب بده! تند، فوری، سریع!

– خیلی متاسفم آقای مفتش، باین سؤال نم یتوانم جواب بدهم!

– ساکت!... عجب!... نم یتوانی جواب بدهی؟... حالا خواهیم دید... آسپیران غیاث آبادی!...

– مومنت، مومنت!... چشم عرض م یکنم... حالا که فشار م یآورید م یگویم، من... دوستعلی را... دوستعلی را کشتم... برای اینکه...

– برای اینکه چی؟... تند، فوری، سریع!

اسداالله میرزا سر را بیش از پیش بزیر انداخت و با حجب و حیای یک پسربچه گفت:

– برای اینکه زنش را دوست داشتم... برای اینکه دوستعلی عشق مرا از من گرفته بود... برای اینکه بزرگترین زخم را بدل من زده بود.

همه ساکت شدند. دهن مفتش از تعجب باز ماند. من بی اختیار بطرف عزیزالسلطنه نگاه کردم. با چشمهای گرد از تعجب و دهن باز ب یحرکت برجا مانده بود. مفتش با صدای آهسته پرسید:

– همین خانم؟... این خانم را دوست داشتی؟

اسداالله میرزا آهی کشید و گفت:

– بله، آقای مفتش!... حالا که دیگر عمر من به آخر رسیده بگذارید همه بدانند...

عزیزالسلطنه همچنان با دهن باز اسداالله میرزا را نگاه میکرد. عاقبت بزحمت دهن را بست آب گلو را قورت داد و با صدای ناله مانندی گفت:

– اسداالله!... اسداالله!

اسداالله میرزا که شاید بیش از حد لازم تحت تأثیر رل خود قرار گرفته بود با سوز و گداز گفت:

– سعدی بخفیه خون جگر خورد بارها … این بار پرده از سر اسرار برگرفت.

و حاضران که سخت تحت تأثیر قرار گرفته بودند ساکت مانده بودند. عزیزالسلطنه با حالت تأثر آمیخته با ناز و دلبری گفت:

– خدا مرگم بده اسداالله!... آخ اسداالله! این چه کاری بود کردی؟... چرا بمن نمی‌گفتی؟

اسداالله میرزا با لحن عاشقانه ای گفت:

– خانم، داغم را تازه نکنید!... کارد را توی زخم دلم نگردانید!

– آخ اسداالله! الهی من بمیرم و ترا توی این حال نبینم!... چرا نگفتی؟ آخر چرا سرش را بریدی؟

– عزیز، کافی است، دلم را خون نکن!

– آخ الهی خدا به عزیز مرگ بده، اسداالله... غصه نخور، من باید از خونش گذشت کنم که م یکنم... حالا یک اتفاقی است افتاده!

اعصاب نایب تیمور خان بیش از این طاقت نیاورد. نعره زد:

– ساکت!... خانم، قاتل باید به مجازات برسد! گذشت شما تأثیر زیادی ندارد!

عزیزالسلطنه ناگهان برآشفت و بطرف نایب حمله برد:

– ساکت و زهر مار! چه حرفها!... شوهر مرا کشته اند یا شوهر شما را؟... شوهر من بوده، اگر بخواهم از خونش هم می‌گذرم...

– ساکت! چطور از خونش م یگذرید؟

– هر طور دلم بخواهد... اصلا آن خدابیامرز دیگر عمرش را کرده بود. م یگفت که پنجاه سالش است، اما شصت را شیرین داشت...

نابی تیمور خان صورت درشت خود را نزدیک او برد و فریاد زد:

– ساکت!... در اینصورت هیچ بعید نیست که بند و بست و توطئه ای میان شما دو نفر شده که آن طفل معصوم را سر به نیست کنید!... ساکت!... شما چند وقت بود که... آخ!...

نایب نتوانست حرف خود را تمام کند زیرا عزیزالسلطنه ناخنهای خود را در گردن ضخیم او فرو برد:

– من ترا هم سر به نیست م یکنم! خیال کردی؟!

– قاتل!... آدمکش!... ساکت!... خیال کردید منهم آن مقتول بیچاره ی طفل معصوم هستم؟...

عزیزالسلطنه فریاد زد:

– قاتل هم خودتی!... آن خدابیامرز هم مثل تو معصوم بود. با زن شیرعلی قصاب...

یکباره دائی جان و اسداالله میرزا شروع به هیاهو کردند که موضوع شیرعلی بگوش مفتش نرسد ولی مفتش وانمود کرد که چیزی نشنیده است و همچنان ساکت ماند وقتی سروصدا خوابید ناگهان بطرف اسداالله میرزا جستی زد و گفت:

– شیرعلی قصاب کی بوده؟ جواب! زود، تند، فوری، سریع!

دائی جان و اسداالله میرزا تقریباً با هم باز شروع به سروصدا کردند. عاقبت دائی جان گفت:

– آقا آن موضوع چیزی نبوده... شیرعلی قصاب محل بود چند سال پیش مرحوم شد...

اسداالله میرزا با قیافه متأثر اضافه کرد:

– خدابیامرز مرد خوبی هم بود شیرعلی... دو سال قبل حصبه گرفت مرد.

– سامت! از کجا معلوم که آن بیچاره را هم تو نکشته باشی!

– مومنت، مومنت، پس یکباره بفرمائید بنده کار و کاسبی دیگری غیر از آدمکشی ندارم... من همین دوستعلی را که کشتم برای هفت جدم کافی است!

– عجب! عجب! خوب، نگفتی جسد را کجا پنهان کرده ای!

– بردمش توی باغچه منزلمان چالش کردم.

نایب دوباره بطرف او جست:

– کی کمکت کرد؟ زود، سریع، فوری جواب بده!

– هیچکس آقای مفتش! خودم تنهائی بردمش تا دم باغچه...

اسداالله میرزا دست به کمر گذاشت و چین به ابرو انداخت:

– آخ کمرم!... هنوز کمرم درد م یکند... نم یدانید چه تنه سنگینی داشت!

عزیزالسلطنه ابروها را بالا گرفت و گفت:

– از بس خدابیامرز م یخورد!

دائی جان فریاد زد:

– خانم قباحت دارد! کافی است!

مفتش فریاد زد:

– ساکت!... شما هم ساکت! همه ساکت!... حرکت به محل اختفای جسد!... هیچکس حق ندارد از باغ تا مراجعت ما خارج شود! سامت! خانم شما هم اینجا م یمانید تا ما برگردیم!

– ابداً، منهم همراه شما م یآیم.

– خانم، دیدن یک جسد سر بریده برای شما نباید خیلی خوش آیند باشد بهتر است شما...

عزیزالسلطنه با لحن قاطعی کلام او را برید و درحالیکه با اشاره دست اسداالله میرزا را نشان م یداد گفت:

– من بگذارم شما جوان مردم را مثل گوسفند قربانی ببرید و خودم بمانم؟ نخیر منهم م یآیم... بریم. وانگهی سر شوهر منست یا سر شوهر شما؟

وقتی اسداالله میرزا براه افتاد که همراه آنها برود شنیدم زیر لب گفت:

– یا مرتضی علی بدادم برس... اینرا دیگر نخوانده بودم.

✳ ✳ ✳

بمحض حرکت مفتش و معاونش باتفاق اسداالله میرزا و عزیزالسلطنه، اولا دائی جان شمسعلی میرزا را در جریان بند و بست خود گذاشت ثانیاً فعالیت شدیدی را برای پیدا کردن دوستعلی خان شروع کرد. آدمهائی به دو سه جا که حدس میزد دوستعلی خان آنجا پنهان شده باشد اعزام کرد. در همین موقع دائی جان سرهنگ که در تمام مدت رو نشان نداده بود از خانه‌اش بیرون آمد و بعد از دانستن جریان با تمام قوا برای حل و فصل اختلافات بین دائی جان ناپلئون و آقاجان شروع به فعالیت کرد. اولین اقدام او آماده کردن زمینه حل اختلافات بود. با لحن قاطعی به دائی جان ناپلئون گفت که اگر تا آخر شب صلح برقرار نشود بدون تردید خانه پدری را ترک خواهد کرد و خانه‌اش را به یکی از اراذل و اوباش محله اجاره خواهد داد. به تحریک او، مادرم آقاجان را تهدید کرد که اگر اختلافات حل نشود با خوردن تریاک خودکشی خواهد کرد.

درحالیکه دائی جان ناپلئون و فرستادگانش همه جا در جستجوی دوستعلی خان مشغول فعالیت بودند و از طرفی اسداالله میرزا و عزیزالسلطنه باتفاق مأمور تأمینات و معاونش برای ظاهراً پیدا کردن جسد دوستعلی خان به خانه اسداالله میرزا رفته بودند، به همت دائی جان سرهنگ جلسه فوق العاده شورای خانوادگی در خانه او تشکیل شد.

مذاکرات برای پایان دادن به اختلافات شروع شد. چندین بار دائی جان سرهنگ و شمسعلی میرزا به دیدن دائی جان ناپلئون و آقاجان رفتند و برگشتند.

خیلی از موارد اختلاف قابل حل بود و طرفین اشکال زیادی نم یکردند. دائی جان ناپلئون قبول م یکرد که منبعد برای عبور آزادانه آب مانعی ایجاد نکند. آقاجان حاضر بود موضوع سوء قصد عزیزالسلطنه به شوهرش و روابط احتمالی دوستعلی خان با زن شیرعلی قصاب را فراموش کند. دائی جان آماده بود که از آقای آسید ابوالقاسم واعظ بخواهد که موضوع وجود الکل در دواهای ساخت دواخانه آقاجان را رفع و رجوع کند و آقاجان حاضر بود که برای تسهیل وظیفه واعظ آقای دواساز را مرخص کند و مباشر دیگری بیاورد. آقاجان حاضر شده بود که از اهانت علنی به ناپلئون خودداری کند ولی زیر بار تعریف و تمجید از او نم یرفت. بعد از چند بار رفت و آمد مجدد دائی جان و شمسعلی میرزا، عاقبت قبول کرد که در مجلس علنی بگوید که هرچند اقدامات ناپلئون بضرر فرانسه تمام شد ولی بهرحال فرانسه را دوست داشته است.

ولی با تمام پافشاری بستگان آقاجان قبول نکرد که مشروطه خواهی دائی جان را تصدیق کند. تنها گذشتی که کرد این بود که شجاعت دائی جان را در نواحی جنوب برای قلع و قمع اشرار و اصولا جنگ کازرون و ممسنی و غیره را انکار نکند.

تنها موردی که اختلاف باقی مانده بود موضوع صدای مشکوک بود. دائی جان توقع داشت که آقاجان در حضور همه اظهار کند که صدای مشکوک هرچند از ناحیه او بوده ولی عمدی نبوده است. آقاجان اصولا زیر بار قبول صدای مشکوک از ناحیه خودش نم یرفت و م یخواست که دائی جان بخاطر شعر زننده»سر ناکسان را برافراشتن«که بقصد او در مجلس خوانده عذر خواهی کند. عاقبت این فکر پیدا شد و قوت گرفت که صدای مشکوک را به شخص دیگری نسبت بدهند و آن شخص با ادله و براهین ثابت کند که صدای از ناحیه او بوده است.

این فکر تقریباً اتفاق آراء را حاصل کرد ولی هنوز سه مشکل باقی بود. یکی اینکه دائی جان سرهنگ یا اسداالله میرزا و سایرین که آمادگی خود را برای این گذشت اعلام م یکردند در شب مهمانی هیچکدام نزدیک محل دائی جان نبودند. قمر را هم به هیچ وجه مادرش نم یخواست قربانی این صلح بکند در نتیجه اشکال اول این بود که این صدا را به شخصی نسبت بدهند که در موقع بروز آن به دائی جان ناپلئون نزدیک بوده باشد. اشکال دوم اینکه آن شخص قبول کند که بروز صدا را از ناحیه خود بداند. اشکال سوم علاقه مندان به حل و فصل اختلاف به دائی جان ناپلئون ثابت کنند که آن شخص راست م یگوید و واقعاً صدای مشکوک از ناحیه او بوده است.

در میان این بحث و گفتگو ناگهان شمسعلی میرزا فریاد زد:

– صبر کنید!... آنشب اگر خاطرتان باشد کنار دست آقا غیر از آن دو نفر مشقاسم هم بود.

دو سه نفر از بستگان اعتراض کردند:

– ولی مشقاسم کنار دست آقا نبود بلکه پشت سر آقا بود.

شمسعلی میرزا با غیظ و ب یحوصلگی فریاد زد:

– حالا آقا دستگاه جهت یاب صدا که نداشتند.

همه حاضران یکی بعد از دیگری بیاد آوردند که آنشب وقتی دائی جان ناپلئون داستان جنگ کازرون و نشانه گرفتن پیشانی سر دسته اشرار را حکایت م یکرد و مخصوصاً در لحظه بروز صدای مشکوک مشقاسم هم پشت سر دائی جان بوده است.

ولی دائی جان سرهنگ با قیافه گرفته ای گفت:

– ولی زیاد خوشحالی نکنید. من این مشقاسم را خوب م یشناسم، آدمی نیست که زیر بار برود... این نوع صداها را جزء مسائل ناموسی م یداند.

شمسعلی میرزا هم بفکر فرو رفت و پس از لحظه ای گفت:

– صحیح است. اگر خاطرتان باشد چند بار قصه آن دختر عمویش را تعریف کرده که چون در مجلس عروسی یک صدائی از بدنش صادر شده خودش را کشته است.

– اگر یک پول خوبی به او بدهیم شاید... گرچه زیاد پولکی نیست!

من که نم یخواستم بهیچ قیمت چشم انداز صلحی که در افق پیدا شده بود خراب شود با هیجان گفتم:

– م یدانید دائی جان، مشقاسم چند وقت پیش م یگفت که یک آرزو در دنیا دارد که در غیاث آباد یک آب انبار بسازد و وقف مردم کند.

سرو صدای تأیید حاضران بلند شد و همه نظر دادند که ممکن است برای تأمین این وقف مشقاسم حاضر به همکاری بشود.

قبل از احضار مشقاسم برای مذاکره، مسئله اثبات موضوع به دائی جان ناپلئون مطرح شد و پس از مذاکرات و جر و بحث زیاد، یکی از حاضران گفت:

– خیلی عذر م یخواهم... امیدوارم شما را زیاد با این پیشنهادی که م یخواهم بکنم ناراحت نکنم ولی تنها راه اینست... یک دنیا عذر میخواهم باید همه ما و همه آنهائی که آنشب در مجلس مهمانی بودیم یا لااقل چند نفر از ما به روح مرحوم آقای بزرگ قسم بخورند که صدای مشکوک از ناحیه مشقاسم بوده است.

– روح آقای بزرگ؟!

– روح آقای بزرگ؟!

– روح آقای بزرگ؟!

دو نفر تقریباً غش کردند و آنچنان فریاد و هیاهویی بلند شد که قابل توصیف نبود. پس از چند لحظه سکوت سنگینی برقرار شد. همه با چشمهای از حدقه درآمده چشم بصورت پیشنهاد دهنده دوختند.

مرحوم آقای بزرگ پدر بزرگ دائی جان ناپلئون بود و در خانواده کسی جرئت نداشت حتی برای اثبات گرمای هوا در چله تابستان به روح مرحوم آقای بزرگ قسم بخورد.

درحالیکه دائی جان ناپلئون در خانه خودش با تمام قوا، برای نجات خانواده از پراکندگی و حفظ اتحاد و اتفاق مقدس آن تلاش میکرد و اسداالله میرزا یقیناً در چنگال نماینده قانون و عزیزالسلطنه گرفتار بود و در حقیقت بسهم خود برای همین امر فداکاری م یکرد یک نفر جرئت کرده بود که روح آقای بزرگ را که مظهر اتحاد و اتفاق مقدس خانواده بود باین ترتیب ملوث کند. گوئی صدای ناله حزین روح آقای بزرگ در گوش همه حاضران طنین انداخته بود.

آن خویشاوندی که پیشنهاد کرده بود که به روح مرحوم آقا بزرگ قسم بخورند طوری دست و پای خود را گم کرده بود که نم یدانست چه بگوید عاقبت به کمک این و آن که دلشان بحال او برحم آمده بود به شرف و انسانیت و مقدسات عالم قسم خورد که هیچوقت کلمه»بزرگ«را بر لب نیاورده است و مقصودش»روح آقا«یعنی پدر دائی جان بوده است نه»روح آقای بزرگ«یعنی پدر بزرگ دائی جان. بعد از ملامت‌های فراوانی که نثار پیشنهاد دهنده بخت برگشته کردند و خطابه هائی که در ذم او ایراد شد و بدنبال یک»ضد پیشنهاد«دائر بر افزودن یکی دو متر بر طول و عرض آب انبار وقفی مشقاسم، که البته خرج بیشتری برم یداشت، تصمیم به احضار مشقاسم گرفتند تا موضوع را با او درمیان بگذارند.

شمسعلی میرزا با کلمات مؤثر و تکان دهنده ای به مشقاسم ثابت کرد که تصمیم او در نجات خانواده بزرگ و اشرافی از پراکندگی و نفاق اثر حیاتی دارد و در حالیکه چشم در چشم او دوخته بود گفت:

– ما از شما تقاضای یک گذشت و یک فداکاری داریم، آقای مشقاسم! آیا حاضرید بما بخاطر این هدف مقدس کمک کنید؟

– واالله آقا، دروغ چرا؟ تا قبر آآ، چهار انگشت بیشتر نیست. اولش اینکه ما توی این خانواده نان و نمک خوردیم، دومش اینکه آقا که خدا از آقائی کمشان نکنه جان ما را نه یک دفعه، نه دو دفعه، صد دفعه از دست عزرائیل نجات دادند، سومش اینکه ما اصلا اهل اینکاریم... خاطرم م یآد آن گرماگرم جنگ کازرون بود یک تیر خورد وسط دو تا چشم یکی از آدمهای ما که از پس کله‌اش درآمد، بیچاره ملایری بود. ما هرچی خواستیم بندازیمش ترک اسب و از میدان جنگ درش ببریم رضایت نداد. گفت مشقاسم شما برو ما دیگه چیزی به آخر عمرمون نمانده، اما مگه ما ولش کردیم...

شمسعلی میرزا با ب یحوصلگی گفت:

– آقای مشقاسم، خواهش م یکنم این قصه‌ها را بگذارید برای بعد... جواب مرا بدهید! حاضرید بما در این موقعیت حساس کمک کنید؟

مشقاسم که خیال م یکرد لااقل در این موقعیت به داستان او گوش خواهند داد خیلی درهم رفت و گفت:

– البته ما کوچک شما هم هستیم.

شمسعلی میرزا با کلمات شمرده ای گفت:

– آقای مشقاسم، ما تقریباً زمینه حل همه اختلافات بین آقایان را فراهم کرده ایم. فقط یک مشکل مانده، آنهم موضوع صدای مشکوک آنشب مهمانی است.

مشقاسم ناگهان به زیر خنده زد:

– هنوز نقل آن صدای مشکوک تمام نشده؟ ماشاءاالله چه صدای با آخر عاقبتی بود!

بعد در مقابل قیافه‌های جدی و گرفته حضار خنده خود را جمع کرد و گفت:

– بر باعث و بانیش لعنت!... اگر آن صاحب صدا جسارته یک کمی خودش را نگهداشته بود و این ب ی ناموسی را نم یکرد اینهمه دعوا مرافعه راه نمی‌افتاد.

– مشقاسم، من شنیدم شما آرزو دارید که یک آب انبار در غیاث آباد قم بسازید و وقف مردم کنید. همینطور است؟

– دروغ چرا؟ ما از آنوقت که چهار انگشت بچه بودیم تا حالا دلمون میخواد، اما خدا نخواسته که خرج و مخارجش را برساند... این غیاث آبادیهای بیچاره هنوز از همان جوق شور آب برمیدارن. همین امروز از این وردست مفتش م یپرسیدیم کسی آنجا آب انبار ساخته یا نه گفت نه...

دائی جان سرهنگ حرف او را برید:

– حالا مشقاسم اگر ما خرج و مخارج این آب انبار شما را تأمین کنیم تو حاضر هستی بما کمک کنی؟

– دروغ چرا؟... اگه بگین بلانسبت برو بالای کوه قاف م یریم که اینکار بشه...

شمسعلی میرزا از جا بلند شد و گفت:

– مشقاسم! کمکی که از شما م یخواهیم اینست که قبول کنید آن صدای مشکوک شب مهمانی از ناحیه شما بوده!

– یعنی مال محله ما بود؟

– نه، نفهمیدی، یعنی آن صدا از شما... البته همینطور اتفاقی...

رنگ مشقاسم ناگهان سرخ شد با هیجان فوق العاده ای گفت:

– باین سوی چراغ اگه ما بودیم، باین نمک اگه ما بودیم... آقا را که مثل تخم چشممون دوست داریم کفن کردیم اگه ما بودیم... یعنی خیال م یکنید ما ناموسمون را دوست نداریم... یعنی خیال م یکنید ما اینقدر بی ناموسی...

شمسعلی میرزا فریاد زد:

– کافی است مشقاسم!... چرا نمی‌فهمی؟ ما همه م یدانیم که کار تو نبوده، ولی از تو م یخواهیم فداکاری کنی و بگوئی که کار تو بوده تا بلکه این مرافعه تمام بشود.

– ما بیائیم دروغ بگیم؟ دروغ بگیم آنهم به آقا؟... استغفراالله... مگه تا قبر چقدر راه داریم؟

– یک لحظه فکر کن! آب انبار وقفی... آب انبار مشقاسم، دعای خیر مردم غیاث آباد، اجر اخروی... چطور حاضر نیستی که...

مشقاسم بمیان حرف او دوید:

– ما بیائیم بخودمون نسبت اینطور بی ناموسی‌ها را بدیم که غیاث آبادیها آب بخورند؟... هفتاد سال نخورند!... اصلا اگر غیاث آبادیها بفهمند که ما با پول بی ناموسی آب انبار ساختیم صد سال اگر جوق شور هم خشک بشه لب به آن آب نم یزنند... اما راستش اینکه ما یک چیزی به خاطرمون رسیده که کار شما را راه می‌اندازه...

همه با اشتیاق چشم بدهن مشقاسم دوختند:

– اگر خاطرتان باشد، آنشب مهمانی این ملوس گربه لیلی خانم دائم توی دست و پای مهمانها می‌پلگید... چرا که صدای مشکوک کار این گربه نباشه؟...

فریاد شمسعلی میرزا به آسمان رفت:

– مزخرف گوئی هم حدی دارد، مشقاسم... ما آدمهای حسابی بیائیم به آقا بگوئیم که درست وسط قصه جنگ کازرون وقتی آقا وسط چشم سردسته دزدها را نشانه گرفته بودند گربه لیلی همچه صدائی از خودش درآورده؟

سروصدای اعتراض بعضی و خنده بعضی دیگر مجلس را شلوغ کرد. مشقاسم سعی م یکرد حرف بزند ولی کسی باو گوش نم یداد. من در این میان عصبانی شده بودم، دلم م یخواست یک پس گردنی بمشقاسم که جرئت کرده بود به گربه لیلی نسبت بد بدهد بزنم.

حالتی شبیه به حالت بستگان بعد از شنیدن اسم روح آقا بزرگ، به من دست داده بود.

عاقبت مشقاسم موفق شد حرف خود را بگوش حاضران برساند:

– اجازه... اجازه... عرض دارم. چطور شد بما نسبت بدین بد نیست اما به گربه نسبت بدین بد م یشه... یعنی ناموس گربه از ناموس ما مهمتره؟

– مرد حسابی مسئله ناموس نیست. آخر حیوان باین کوچکی...

مشقاسم حرف دائی جان سرهنگ را برید:

– ابدا، ابدا، هیچ به کوچک بزرگی نیست... اولش اینکه همه حیوانات از این بی ناموسی‌ها م یکنند دومش اینکه دروغ چرا؟ ما خودمان از چلچله گرفته تا گاومیش بگوش خودمون از همه‌شان صدای مشکوک شنیدیم. سومش اینکه هیچ بجثه نیست. ما همان موقع که گرماگرم جنگ کازرون بود یک مار دیدیم بی پدر بی ناموس یک صدای مشکوکی کرد که جسارته نایب غلامعلی خان که تازه گوشش هم سنگین بود از خواب پرید. یک دفعه دو تا سبز قبا دیدیم که پنداری، با هم سر انداخته بودند...

فریاد دائی جان سرهنگ بلند شد:

– تمام می‌کنی یا نه؟... چقدر مزخرف؟ چقدر مهمل؟ م یخواهم هفتاد سال سیاه حرف نزنی؟ اصلا برو گمشو بیرون!

مشقاسم با قیافه گرفته و درهم بیرون رفت.

بعد از رفتن مشقاسم جلسه تق و لق شد و شرکت کنندگان در شورای خانوادگی هر یک ببهانه ای مجلس را ترک کردند.

در سالن دائی جان سرهنگ غیر از خود او و شمسعلی میرزا و پوری پسر دائی جان سرهنگ کسی نمانده بود. من ناامید و سرخورده در راهرو قدم م یزدم و بدون اینکه خودم بدانم در انتظار جرقه ای از مغزهای متفکر دائی جان سرهنگ و مستنطق منتظر خدمت بودم ولی از مباحثات آنها پیدا بود که سخت پای عقلشان در گل مانده بود.