دایی جان ناپلئون

ایرج پزشکزاد

۶

فصل ۶

واژه‌های دشوار با خط‌چین مشخص شده‌اند. برای دیدن آوانویسی، معنی انگلیسی و تعریف فارسی، روی واژه نشانگر را نگه دارید یا روی آن ضربه بزنید. (Hover or tap the underlined words.)

اسداالله میرزا چون در خانه صدایی نشنید چند لحظه در آستانه در ورودی مردد ایستاد. سپس صدا زد:

– آهای! ببینم کسی خانه نیست؟... داداش شمسعلی اینجا هستند؟

نایب تیمورخان که همچنان دستها را بمعنای حکم سکوت بلند کرده بود آهسته بطرف در اطاق رفت و با صدای بلند گفت:

– بله، اینجا هستند... همه اینجا هستند... بفرمایید، آقا!

دائی جان ناپلئون به همه اطرافیان آمدن مفتش را قبلا خبر داده بود، فقط اسداالله میرزا را که اداره رفته بود پیدا نکرده بود از این جهت اسداالله میرزا از جریان آمدن مفتش بی خبر بود. وقتی قیافه ناشناسی را در آستانه در اطاق دید در حالی که با دو دست گره پاپیون خود را محکم می‌کرد گفت:

– مومنت، شما نوکر تازه آقا هستید؟

و قبل از این که جوابی بشنود ادامه داد:

– بیچاره، مشقاسم، مرد خوبی بود! لابد او هم فدای عضو شریف دوستعلی شده!

نایب تیمورخان دندانها را از غیظ بر هم فشرد ولی با ملایمت گفت:

– خواهش می‌کنم بفرمایید... بفرمایید از این طرف.

اسداالله میرزا کمی متعجب بطرف اطاق آمد و وارد شد.

– به به، سلام، سلام... ببینم، باز شورای خانوادگی تشکیل شده؟... پس چرا همه ایستاده اید؟ بفرمایید آن اطاق بنشینیم...

و خطاب به نایب تیمورخان گفت:

– تو هم بدو بگو چایی درست کنند!

شمسعلی میرزا با صدای خفه ای گفت:

– آقا مستخدم نیستند... آقای نایب تیمورخان مفتش تامینات هستند!

اسداالله میرزا که بطرف اطاق مجاور می‌رفت ایستاد و گفت:

– خیلی معذرت می‌خواهم شاید آقا برای گم شدن دوستعلی آمده اند! راستی عزیز خانم، دوستعلی پیدا نشد؟ این بینوا کجا می‌تواند باشد؟

قبل از این که عزیزالسلطنه فرصت جواب دادن پیدا کند نایب تیمورخان حمله را شروع کرد:

– بله، بله، سوال همین است: کجا می‌تواند باشد؟ شما آقای عزیز اتفاقاً خبری ندارید؟ نمی‌دانید کجا می‌تواند باشد؟

– مومنت، مونت، حالا یادم آمد... چرا، چرا، یک چیزی می‌دانم.

مفتش صورت عظیم خود را به اسداالله میرزا نزدیک کرد و فریاد زد:

– زود، زود، فوری، تند بگویید کجا؟ کجا؟

دائی جان ناپلئون و شمسعلی میرزا سعی می‌کردند بطوریکه مفتش متوجه نشود اسداالله میرزا را با اشاره دعوت به سکوت کنند ولی اسداالله میرزا در عالم خودش بود. با قیافه اسرارآمیزی گفت:

– جایزه ای هم در کار هست؟

– شاید، شاید زود، تند، فوری جواب بدهید، زود بگویید!

– اگر واقعاً قول بدهید جایزه پیدا کردن دوستعلی خان را به من بدهید عرض می‌کنم که خوشبختانه همین نزدیکی هاست...

و در حین گفتن این کلمات شروع به جستجو در جیب‌های خود کرد:

– عجب! توی کدام جیبم گذاشتمش... مومنت، مومنت، خیال می‌کردم توی این جیب گذاشتم!... شاید توی جیب بغلم باشد!

رنگ نایب تیمورخان از فرط غضب برنگ گوجه فرنگی در آمده بود. از لای دندانهای بهم فشرده گفت:

– عجب! عجب! قتل.. اختفای جسد.. توهین به مامور دولت حین انجام وظیفه.. ایجاد مانع در راه انجام تحقیقات قانونی... جای این پاپیون طناب دار را خیلی زود بگردن آقا می‌بینم!

اسداالله میرزا کمی جا خورد و مبهوت به چهره عظیم نایب تیمورخان چشم دوخت. در این لحظات دای یجان ناپلئون و شمسعلی میرزا هر دو از پشت سر مفتش به او اشاره می‌کردند. باین ترتیب که دست راست را به شکل تیغه ای روی مچ دست چپ می‌کشیدند و بلافاصله با تکان دادن دو دست از پایین ببالا نه و نگو م یگفتند. حتی من بخوبی متوجه شده بودم که منظورشان این بود که اسداالله میرزا از موضوع سو قصد عزیزالسلطنه نسبت به شوهرش و بقیه قضایا چیزی نگوید ولی اسداالله میرزا توجه زیادی به اشارات آنها نداشت و همچنان مبهوت مفتش را نگاه می‌کرد. نایب تیمورخان که اثر تهدید خود را خوب حس کرده بود ادامه داد:

هر چه زودتر اعتراف کنید بصرفه و صلاح شماست!... جواب بدهید، زود، فوری، تند، چطور این اتفاق افتاد؟ زود، فوری، جواب بدهید!

– مومنت، مومنت، واقعاً مومنت! من اعتراف کنم؟ من چه کاره بودم که اعتراف کنم؟ از زنش بپرسید که داشت می‌برید!

نایب تیمورخان ناگهان تکانی خورد و دستها را بالا برد و فریاد زد:

– چی؟ چطور؟ می‌برید؟ کی می‌برید؟ چی می‌برید؟ زنش چی می‌برید؟ خانم شما داشتید می‌بریدید؟ زود.. زود، فوری تند جواب بدهید!

همه مات و مبهوت یکدیگر را نگاه کردند. در این موقع قمر دختر خل وضع عزیزالسلطنه که به عروسک خود چشم دوخته بود خنده ابلهانه ای کرد و گفت:

– سنبل بابا دوستعلی را!

نایب تیمورخان بطرف قمر جستی زد و چانه او را گرفت و تکان داد:

– حرف بزن! زود، تند، فوری، جواب بده!

شمسعلی میرزا بمیان حرف او دوید:

– آقا توجه بفرمایید که این دختر خل وضع است!

هنوز جمله او تمام نشده بود که فریاد عزیرالسلطنه بلند شد:

– خلی وضع خودتی! آن برادرته! باباته!... بالاخره می‌توانید عروسی این مادر مرده را با این حرفها بهم بزنید؟!

ولی مفتش باین مرافعه توجهی نکرد و همچنان که چانه قمر را در دست داشت فریاد زد:

– جواب بده، سنبل چیه؟... سنبل کجاست؟... کی سنبل را چید؟... زود، سریع، فوری، تند اگر زود جواب بدهی در مجازاتت...

ولی نتوانست جمله خود را تمام کند. نعره ای از ته دل کشید. قمر با تمام قوا انگشت او را گاز گرفت و همچنان لای دندانها فشرد. وقتی بزحمت چانه قمر را باز کردند و انگشت مفتش آزاد شد خون از محل زخم فواره زد.

عزیزالسلطنه بسر خود زد:

– وای خدا مرگم بده!

– سگ هار! قاتل! آدمکش!... زود، فوری، تند، یک پارچه بیاورید! تنطور ید بیاورید! زود، فوری! توطئه.. ایجاد مانع در جریان تحقیق!... ایراد ضرب و جرح به مامور دولت در حین انجام وظیفه!... سه سال حبس تأدیبی!

وقتی در میان رفت و آمد و سر و صدای حاضران و عذرخواهی‌های شدید و غلیظ دست مفتش را باند پیچی کردند دوباره آرامش نسبی برقرار شد. همه چشم بدهان نایب تیمورخان که در اطاق می‌رفت و بر م یگشت دوخته بودند. عاقبت مفتش تامینات دهن باز کرد، در صدایش خشم و غضب فوق العاده ای احساس می‌شد:

– شرکت در جرم قتل... اختفای جسد... توهین به مامور دولت در حین انجام وظیفه... ایجاد مانع در راه انجام تحقیقات قانونی... ضرب و جرح به نماینده قانون!... دختر شما را هم در همان حول و حوش طناب دار می‌بینم... شما از حالا در حال توقیف هستید بعنوان شریک جرم... ولی برگردیم به مجرم اصلی!

و ناگهان جلوی اسداالله میرزا ایستاد:

– عرض شود که... می‌فرمودید آقا!.. کی داشت می‌برید؟... چی داشتند می‌بریدند؟... چه موقع داشتند می‌بریدند؟...

دائی جان ناپلئون دخالت کرد:

– آقای مفتش... حالا اگر اجازه بفرمایید بچه‌ها بروند بیرون... یعنی این بچه...

و با اشاره دست مرا نشان داد. مفتش حرف او را برید:

– چرا بچه برود؟... وانگهی این بچه نیست از من هم بزرگتر است چرا برود؟ هان؟ بله؟ جواب بدهید؟ زود، فوری، تند...! شاید حضور او مزاحم شماست! شاید می‌ترسید حرفی بزند؟... هان؟ بله؟ جواب بدهید... زود، فوری... لازم نیست جواب بدهید!.. حتی اگر بچه دیگری هم باشد بیاید!... همیشه از دهن بچه‌ها حقیقت را باید شنید! بچه دیگر هم در خانه دارید؟ بله؟ زود، فوری، تند جواب بدهید!

دائی جان که داخلش می‌جوشید سعی کرد خونسرد بماند، شانه بالا انداخت و گفت:

– نه آقا... اینجا دیگر بچه ای نیست!

من بدون فکر گفتم:

– چرا هست! لیلی هم هست!

مفتش بطرف من حمله برد:

– کجاست؟... لیلی کیه؟... لیلی کجاست؟... جواب بده، زود، فوری، تند!

من با دستپاچگی گفتم:

– لیلی، دختر دائی جان!

و بلافاصله نگاهی بطرف دائی جان انداختم. از شراره غضبی که در چشمهایش دیدم وحشت کردم. دائی جان می‌خواست از شر جاسوس طرف متخاصم خلاص بشود بدتر گرفتار شده بود.

مفتش با لحن امرانه ای گفت:

– لیلی را صدا بزنید!

– این مطابق هیچ کدام از اصول اخلاقی و قانونی نیست که یک بچه ده ساله را...

من بدون اینکه بدانم چه می‌گویم و چطور گودال بین خودم و دائی جان را عمیق تر می‌کنم فقط به شوق دیدار لیلی فریاد زدم:

– لیلی چهارده ساله است!

و جرئت نکردم به دائی جان نگاه کنم. فقط صدای او را شنیدم:

– مزخرف می‌گوید، آقای مفتش! دختر من دوازده سیزده سال دارد و من اجازه نمی‌دهم که...

مفتش حرف او را برید:

– قتل... اختفای جسد... توهین به مامور دولت در حین انجام وظیفه... ایجاد مانع در راه انجام تحقیقات قانونی... ضرب و جرح به مامور دولت... عدم اجرای دستورات مامور دولت... وضع شما را هم خوب نمی‌بینم، آقا!

دائی جان با چهره منقبض از خشم فریاد زد:

– لیلی، لیلی، بیا اینجا!

رسیدن لیلی مثل یک آفتاب گرم در یک روز سرد پاییز تمام وجودم را گرم کرد. مثل این بود که عمری می‌گذشت که او را ندیده بودم. نگاه چشم‌های سیاهش عاقبت با نگاه مشتاق من تلاقی کرد. ولی فرصت زیادی برای چشیدن و لذت بردن از حضور او نیافتم. فریاد مفتش خلسه عاشقانه‌ام را بهم زد:

– آقای اسداالله میرزا! شادی نکنید از سوالم صرف نظر نکرده‌ام! کی می‌برید؟ چی می‌برید؟

– مومنت، آقای مفتش! مگر بنده مباشر اعضاء دوستعلی خان هستم؟ چرا از من می‌پرسید؟ از زنش بپرسید!

– اتفاقاً می‌خواهم از شما بپرسم! جواب بدهید، زود، تند، فوری!

خیال می‌کنم بر اثر شلوغی که پس از گاز گرفتن انگشت مفتش بوسیله قمر پیش آمده بود دائی جان یا شمسعلی میرزا موضوع را به اسداالله میرزا رسانده بودند که از سوء قصد عزیرالسلطنه به دوستعلی خان چیزی نگوید. زیرا با خونسردی جواب داد:

– واله، من درست چیزی نمی‌دانم!

– عجب! نم یدانید؟... اول م یدانستید که نم یدانید که گفتید م یدانید یا اینکه نم یدانستید که م یدانید؟ بله؟ جواب بدهید! زود، فوری، تند!... شما هیچ نم یدانید!... قتل، اختفای جسد، توهین به مأمور دولت در حین...

اسداالله میرزا دنباله حرف او را گرفت:

–... انجام وظیفه... ایجاد مانع در انجام تحقیق قانونی...

مفتش با لحن تهدید حرف او را برید:

– مسخره و استهزاء مأمور دولت حین انجام وظیفه...

– مومنت، مومنت، حالا یک دوسیه برای ما درست نکنید!... حقیقتش اینست که...

– حقیقت چیه؟ بله؟ هان؟ جواب بدهید! زود تند فوری!

– بله، زود، تند، فوری، حقیقت اینستکه چون این دوستعلی خان را ختنه نکرده بودند خانمش تصمیم گرفت ختنه‌اش کند!

– عجب! عجب! مگر مرحوم دوستعلی خان چند سال داشت؟

– مرحوم دوستعلی خان در حدود...

– آهان پس اقرار میکنید که دوستعلی خان مرحوم شده است؟... یک اقرار دیگر!... حرف بزنید! جواب بدهید، زود، تند، فوری چند سالش بود!

– مومنت، آقا من که برایش سجل نگرفته بودم... از قیافه‌اش شصت سالی داشت!

عزیزالسلطنه از کوره در رفت:

– خودت شصت سال داری... خجالت بکش... آقا، دوستعلی خان بیچاره پنجاه سال داشت.

مفتش بدون توجه به حرف عزیزالسلطنه دنباله تحقیق از اسداالله میرزا را گرفت:

– خوب، م یگفتید... زود، تند، فوری، جواب بدهید! دلاک آوردند که دوستعلی خان را ختنه کنند... اسم دلاک چی بود؟ زود تند، فوری جواب بدهید!

– اسم دلاک... عزیزالسلطنه بود!

عزیزالسلطنه دهن باز کرد که فریاد بکشد ولی مفتش اجازه نداد:

– شما، سامت خانم!... گفتید اسم دلاک چی بود؟ تند، فوری، زود! نه، شما جواب ندهید! شما آقای مشقاسم... بگو! زود، تند، فوری! عزیزالسلطنه دلاک کجاست؟

مشقاسم سر را بزیر انداخت:

– واالله دروغ چرا؟ تا قبر آآ... خانم عزیزالسلطنه همین خانم هستند که اینجا تشریف دارند.

– آهان! عجب!... موضوع دارد انترستان میشود.

اسداالله میرزا دخالت کرد:

– مقصودشان انترسان است، البته!

– شما ساکت!... لازم نیست بمن درس بدهید!... من زبان روسی و ترکی استانبولی را مثل کف دستم بلدم.

بعد دوباره روی صندلی اسداالله میرزا خم شد:

– پس بنظر شما خود خانم؟... ساکت! دارید مرا ریشخند می‌کنید؟... یک مرد پنجاه شصت ساله را م یخواهند ختنه کنند. آنوقت زنش با تیغ دلاکی...

مشقاسم حرف او را برید:

– آقا با تیغ دلاکی نبود. خانم با...

– ساکت!... تیغ نبود پس با چی بود؟ جواب بده زود، تند، فوری جواب بده!

– واالله دروغ چرا؟ تا قبر آآ، با کارد مطبخ بود... از این گزلیک‌ها که گوشت باش م یبرند.

نایب تیمور خان با خنده و تمسخر گفت:

– موضوع انترستان تر شد... مرد پنجاه شصت ساله را م یخواهند ختنه کنند. زنش او را ختنه م یکند آنهم با کارد مطبخ...

اسداالله میرزا بمیان صحبت دوید:

– توجه بفرمائید، اینها آدمهای مقتصدی هستند. برای اینکه پول دلاک ندهند خود خانم قبول زحمت فرمودند... وانگهی خانم در اینکار تبحر دارند، مرحوم شوهر اولشان را هم خودشان ختنه کردند و انصافاً خیلی خوب تراش داده بودند بنده یک دفعه در حمام...

عزیزالسلطنه چنان بطرف اسداالله میرزا حمله کرد که اگر مفتش جلوی او را نگرفته بود شاهزاده بینوا را زیر مشت و لگد خرد کرده بود. نایب تیمور خان نعره ای کشید:

– ساکت! بفرمائید سر جاتان خانم! فوری، زود، سریع!

و رو به اسداالله میرزا کرد:

– ادامه بدهید، آقا! موضوع فوق العاده انترستان شده است.

اسداالله میرزا کمی جا خورده بود. باینطرف و آنطرف در جستجوی کمک نگاه کرد ولی دائی جان و شمسعلی میرزا در عین اینکه از خشم و ناراحتی م یلرزیدند سر را بزیر انداخته بودند. ناچار ادامه داد:

– اما اینرا عرض کنم که خانم موفق نشدند کارشان را انجام بدهند. چون بچه پیش از اینکه سنبلش را ببرند فرار کرد...

نایب تیمور خان که دور اطاق قدم م یزد ناگهان مثل معلمی که م یخواهد یک شاگرد بازیگوش و حواس پرت را غافلگیر کند جلوی مشقاسم که کنار اطاق ایستاده بود توقف کرد و فریاد زد:

– تو بگو! چرا فرار کرد؟... مرحوم دوستعلی خان چرا فرار کرد؟ زود، تند، فوری! ساکت!

– واالله دروغ چرا؟ تا قبر آآ...

– ساکت!... حرف بزن، زود! چرا فرار کرد؟

اسداالله میرزا بجای مشقاسم جواب داد:

– مومنت، مومنت، شما اگر بودید یک همچه زنی م یخواست با کارد مطبخ سنبلتان را ببرد فرار نم یکردید؟!

نایب تیمور خان برگشت و نگاه غضب آلودی به اسداالله میرزا انداخت:

– کی بشما اجازه ی صحبت داد؟... خوب، خود شما بگوئید ببینم... شما که پیداست اطلاعات وسیعی از موضوع دارید بگوئید ببینم اصلا چرا خانم م یخواستند مرحوم دوستعلی خان را با آن سن و سال ختنه کنند؟

– واالله، اینرا دیگر از خود خانم بپرسید...

– ساکت! عقلم م یرسید از خانم بپرسم... از شما م یپرسم. چرا م یخواست ختنه‌اش کند؟ جواب بدهید، زود، فوری، تند، سریع!

– آنرا دیگر بنده معذورم... لابد اشکالاتی در عبور و مرور در راه سانفرانسیسکو ایجاد کرده بود.

نایب تیمور خان ناگهان از میان اطاق جستی بطرف اسداالله میرزا زد و فریاد کشید:

– آهان!... پس یک اسراری هم در سانفرانسیسکو هست!... بله بله... سان... فران... سیسکو! زود جواب بدهید! در سانفرانسیسکو چه شده؟ زود، تند، فوری، سریع!

دائی جان ناپلئون که نزدیک بود از شدت غضب منفجر شود از جا پرید و فریاد زد:

– کافی است!... آقای مفتش بگذارید بچه‌ها بروند بیرون!... قباحت دارد، من نم یتوانم اجازه بدهم که در حضور بچه‌ها...

نایب تیمور خان جیغ کشید:

– ساکت! ساکت!

و چشمها را تنگ کرد و نگاه تند خود را به عینک دودی دائی جان دوخت و با کلمات شمرده ای گفت:

– حالا که می‌بینید من با سیستم علمی غافلگیری سرنخ مهمی بدست آورده‌ام طغیان م یکنید؟... اصلا از کجا معلوم خود شما شریک جرم نباشید؟...

شمسعلی میرزا بازوی دائی جان را گرفت:

– بفرمائید آقا... بگذارید این مسخره بازی و دلقک بازی خود بخود تمام بشود و آنوقت من م یدانم و این آقا...

نایب تیمور خان که بطرف اسداالله میرزا م یرفت ناگهان قد راست کرد و بدون اینکه برگردد باز وضع وخیم حاضران را برخ آنها کشید:

– قتل... اختفای جسد... توهین به مأمور دولت حین انجام وظیفه... اخلال در انجام تحقیق قانونی... ضرب و جرح مأمور دولت... و بالاخره تهدید نماینده قانون!

اسداالله میرزا با بلند کردن دستها سعی کرد میانه را بگیرد:

– مومنت، مومنت، ببخشید آقای مفتش... اخوی یک کمی عصبانی است...

نایب تیمور خان توی دل او پرید:

– خوب، شما که عصبانی نیستید راز سانفرانسیسکو را برای من بگوئید! تند، فوری، زود، سریع! حس ششم من بمن م یگوید که کلید این معمای پیچیده جنائی در همین سانفرانسیسکو است! جواب بدهید!

– اتفاقاً همین است! ولی اجازه م یفرمائید در گوشتان عرض کنم؟

– ساکت! درگوشی ممنوع!

اسداالله میرزا که بزحمت خنده خود را فرو م یداد درحالیکه پس کله را م یخاراند گفت:

– واالله چطور عرض کنم... سانفرانسیسکو یک شهری است... یک شهر خیلی بزرگی که...

– ساکت، خواهش م یکنم درس جغرافی بمن ندهید... سانفرانسیسکو یک شهر بزرگی در اروپاست. ای نرا خودم م یدانم... بعد چه؟ جواب بدهید!

– مومنت، سانفرانسیسکو در هر حال در اروپا یا امریکا یک بندر است... چون کشتی دوستعلی خان نم یتوانسته در این بندر پهلو بگیرد... حالا کشتی شکسته بوده بندر مخروبه بوده...

ناگهان جیغ و فریاد عزیزالسلطنه حرف اسداالله میرزا را قطع کرد:

– خفه، شازده قراضه!... چنان توی دهنت م یزنم که دندانهایت بریزد توی حلقت!

و هق هق گریه تصنعی را سر داد.

نایب تیمور خان بطرف خانم رفت و گفت:

– خانم، من درد و غصه شما را می‌فهمم ولی طاقت داشته باشید... قاتل نم یتواند از دست من فرار کند!

– ای آقا، الهی قربان محبت شما بروم... اما من... من... بدلم افتاده، من خاطر جمع هستم که قاتل شوهر بیچاره من همین شازده است... از همان قدیم‌ها که این مرد به من نظر داشت چشم دیدن شوهرم را نداشت...

اسداالله میرزا از جا پرید:

– مومنت، واقعاً مومنت... صحبت از کی می‌کنید خانم؟... من بشما نظر داشتم؟

– معلومه که نظر داشتی... با آن چشم‌های حیز دریده‌ات توی چشم من نگاه کن بگو نظر نداشتی!

– الهی همان کارد آشپزخانه‌تان که م یخواستید عضو شریف دوستعلی خان را باهاش ببرید بخورد توی جفت چشم من!

– تف تو آن روی بیحیات بیاد... همان موقع که مرحوم شوهر اولم هم زنده بود به من حیزی م یکردی، همان موقع که بیچاره رو به قبله بود تو راهرو مرا ماچ نکردی؟

– الهی لبهای من به سماور داغ بچسبد!

عزیزالسلطنه بطرف اسداالله میرزا حمله برد ولی نایب تیمور خان و دائی جان ناپلئون به میان آنها دویدند. سروصدای حرف زدن همه در آن واحد معرکه عظیمی بپا کرده بود ولی صدای عزیزالسلطنه بقیه صداها را پوشاند:

– آقای مفتش... همین مرد شوهرم را کشته... اصلا من م یدانم، اطلاع دارم، خبر دارم همین شازده قراضه که هیچ بنظر نم یآید یک قاتل خطرناک است. یک جانی بیرحم است... اصلا من خبر دارم جنازه شوهرم را کجا چال کرده اند.

فریاد نایب تیمور خان همه را ساکت کرد:

– ساکت!

نایب سپس صورت عظیم خود را به صورت عزیزالسلطنه نزدیک کرد و با صدای آهسته گفت:

– خانم لحظه ی حساسی است!... گفتید م یدانید قاتل جسد را کجا مخفی کرده است؟

– بله، بله، م یدانم!

– پس چرا تا حالا نگفتید؟

– برای اینکه اول قاتل را بگیرید... برای اینکه این قاتل از دست شما فرار نکند!

– ساکت!... جسد کجاست؟ جواب بدهید! زود، فوری، تند، سریع!

– توی باغ چالش کرده اند!

دائی جان ناپلئون فریاد زد:

– خانم قباحت دارد، این چه مزخرفی است م یگوئید!

– شما ساکت!... برویم به باغ!

نایب تیمور خان با دست جیب‌های لباس اسداالله میرزا را لمس کرد که مبادا اسلحه ای داشته باشد:

– شما در حال توقیف هستید! حق ندارید بدون اجازه من هیچ حرکتی بکنید! ساکت!

عزیزالسلطنه از جلو و سایرین بدنبال او به کنار نسترن بزرگ و بسیار زیبای باغ که بیش از همه ی اشیاء و شاید بیش از همه افراد خانواده مورد عشق و علاقه دائی جان بود رسیدند.

با کمی دقت از لای شاخه‌های شمشاد نیمرخ آقاجان را دیدم که با تبسمی شیطانی سراپا گوش مراقب واقعه ای که انتظارش را م یکشید بود. ولی من دست لیلی را گرفته بودم و کمی دورتر از جمع ایستاده بودم و در ای نحال دیگر هیچ چیز برایم اهمیتی نداشت. عزیزالسلطنه پا بزمین کوفت و گفت:

– دوستعلی خان را زیر این نسترن چال کرده اند.

نایب تیمور خان با لحن آمرانه ای به مشقاسم گفت:

– یک بیل و یک کلنگ!

مشقاسم مبهوت و متحیر دائی جان را نگاه کرد. دائی جان ناپلئون که از فرط خشم کف بر لب آورده بود یقه مفتش را گرفت و فریاد زد:

– چه م یخواهید بکنید؟ پای نسترن مرا م یخواهید بکنید؟...

نایب تیمور خان یقه خود را با خشونت از دست او بیرون آورده و فریاد زد:

– ساکت! همانست که گفتم!... اقرار از این صریحتر نمی‌شود!... بیل و کلنگ! زود، تند، فوری، سریع! اصلا پیداست که تازگی اینجا چاله کنده اند!

دائی جان که از غضب م یلرزید نعره زد:

– اگر دست به ریشه ی این نسترن بزنید با کلنگ مغزتان را خرد م یکنم!

– به به! به به! چشمم روشن! قتل... اختفای جسد... ممانعت از انجام تحقیق قانونی... توهین و ایراد جرح به مأمور دولت حین انجام وظیفه... و حالا شروع بجرم قتل نماینده قانون!... ساکت! از این لحظه شما هم در حال توقیف هستید!... ساکت!...

نایب تیمور خان رعب عجیبی در دل حاضران ایجاد کرده بود. شمسعلی میرزا که رنگ خودش از عصبانیت سفید شده بود دست دائی جان را گرفت و او را روی نیمکت سنگی نشاند... نایب در میان این سکوت مقابل مشقاسم ایستاد و فریاد زد:

– ساکت! کلنگ چی شد؟

– واالله آقا دروغ چرا تا قبر آآ... باید ارباب ما بما دستور بدهند کلنگ بیاریم...

نعره نایب به آسمان رفت:

– چطور! دستور من کافی نیست؟... قتل... اختفای جسد... تمرد از دستور نماینده...

صدای چکش در باغ حرف او را برید. نایب جستی زد و انگشت روی لب گذاشت:

– ساکت! همه ساکت! نفس کشیدن ممنوع!... در را خیلی آهسته باز کن... اگر کوچکترین اشاره ای بکنی وای بحالت!

سپس پاورچین بدنبال مشقاسم پشت در رفت. کنار در مخفی شد. وقتی در بزرگ باز شد نزدیک بود نایب خود را روی تازه وارد بیندازد. ولی با دیدن او ناگهان حرکتش در هوا متوقف شد. فریاد زد:

– ابله... مجسمه بلاهت! تا حالا کجا بودی؟

تازه وارد که لباس شخصی کهنه ای به تن داشت پاشنه پاها را بهم کوفت و بجای سلام دست به لبه کلاه گذاشت و گفت:

– تعظیم عرض م یکنم.

نایب تیمور خان چند لحظه درگوشی با تازه وارد صحبت کرد و سپس باتفاق او بطرف جمع آمد و درحالی که همه در میان سکوت مطلق چشم به دهن او دوخته بودند فریاد زد:

– ساکت!... دستورات معاون من آسپیران غیاث آبادی در حکم دستورات خود من است!...

مشقاسم با هیجان بطرف تازه وارد رفت:

– شما مال کدام غیاث آباد باشید؟ غیاث آباد قم؟

– بله، چطور مگر؟

– قربون قدم شما!... قربون همه قمی‌ها برم! ما هم مال غیاث آباد قم هستیم... حال شما خوبه؟ خوب هستین؟ کسالتی ندارین؟ احوال سلامتیتان خوبه؟... تو غیاث آباد کجا...

فریاد نایب تیمور خان که از غضب م یلرزید حرف او را برید:

– ساکت!... بجای این حرفها یک کلنگ برای همشهریت بیاور!

– واالله، آقا دروغ چرا؟ تا قبر آآ... کلنگ ما خراب شده بود دادیم درستش کنند!

نایب تیمور خان از لای دندانها با پوزخندی گفت:

– عجب! عجب!... کلنگ شما خراب شده دادید درستش کنند؟... حتماً فیوزش سوخته بود، بله؟ جواب بده، تند، فوری، زود، سریع جواب بده! یا رقاصکش شکسته بود؟ هان؟

– واالله دروغ چرا؟... ما که سواد نداریم سر در نم یآریم... آن وسط... یعنی آن کنارش... فرض بگیرید این کلنگ هست؟... آنجا که آهنش به چوبش م یخوره... حالا فرض بگیرین این چوبش اینهم آهنش...

– ساکت! چوبش توی سرت بخورد! مرا مسخره کردی؟ ساکت!...

دائی جان خواست مداخله کند ولی هنوز اولین کلمه از دهنش خارج نشده بود که نعره ی نایب تیمور خان بلند شد:

– شما ساکت!... آسپیران غیث آبادی! حتماً کلنگ توی انبار است بدو بیاور!

شمسعلی میرزا با صدای خفه ای اعتراض کرد:

– آقای نایب! این تجاور به حریم خانه و ملک اشخاص است! م یدانید چه م یکنید؟

– ساکت!... وقتی برادر شما به حریم جان آن مقتول بدبخت تجاوز م یکرد فکر اینرا نکرده بود؟ ساکت!

داد اسداالله میرزا بلند شد:

– مومنت، مومنت! حالا جدی جدی دارند گردن من م یگذارند که آن نره خر را کشته‌ام! مرده شور خودش و حریم جانش را ببرد.

باز فریاد نایب بلند شد:

– ساکت!

آسپیران غیاث آبادی که بدون توجه به اعتراض حاضران بسراغ کلنگ رفته بود برگشت و دوباره پاشنه‌ها را بهم کوبید و گفت:

– قربان در انبار قفل است.

نایب دست را بطرف مشقاسم دراز کرد:

– کلید!

– واالله، آقا، دروغ چرا؟ تا قبر آآ... کلید این انباری...

– لابد کلید هم فیوزش سوخته بود داده اید درستش کنند!

– نه، آقا، دروغ چرا؟ این کلید... یعنی عرض شود بحضور شما که کلیدش افتاده توی حوض... هرچی خواستیم با چنگک درش بیاریم نشد...

نایب با چهره ی منقبض چشم در چشم مشقاسم دوخته بود. مشقاسم با همان لحن ادامه داد:

– یعنی م یدانید کلید کوچولوست لای چنگک گیر نم یکنه... م یخواهید لنگ بیارم آقای غیاث آبادی برن توی حوض درش بیارن... گیرم که هوا زیاد هم گرم نیست ممکنه ملاج همشهری ما بچاد...

– ساکت!... قتل، اختفای جسد، توهین و ضرب و جرح به مأمور دولت حین...

نایب تیمور خان ناگهان لحظه ای ساکت شد. سپس در حالی که پاورچین بطرف شمشاد بزرگ م یرفت ادامه داد:

–... حین انجام وظیفه... مسخره کردن و شوخی کردن با نماینده قانون... آهان! شما این جا چه می‌کنید؟

نایب باین ترتیب آقاجان را که پشت شمشاد مشغول استراق سمع بود غافلگیر کرده بود.

– ساکت!... شما اینجا چه م یکردید؟ جواب بدهید، زود، تند، فوری، سریع!

دائی جان از جا جست و با چشمهای گرد از تعجب و مملو از کینه و نفرت باین صحنه خیره شد. من بی اختیار از کنار لیلی بطرف آقاجان رفتم.

نایب شمشاد بزرگ را دور زد و روبروی آقاجان ایستاد. درحالیکه صورت عظیم خود را بصورت او نزدیک کرده بود گفت:

– چرا پشت شمشاد؟ چرا نیامدید اینطرف؟ هان؟ جواب بدهید! زود، تند، فوری، سریع!

– برای اینکه این طرف شمشاد در خانه خودم هستم و آنطرف در خانه آدم هائی که سر یک اختلاف جزئی ملکی با کمال شقاوت و بیرحمی یک جوان بیچاره را م یکشند! و تنش را تکه تکه م یکنند... زیر خاکش م یکنند.

صدای دائی جان از فرط غضب از گلویش بیرون نمی‌آمد ولی من از فاصله چند متری صدای نفس‌های تند او را می‌شنیدم.

عزیزالسلطنه ناگهان یک گریه صدادار تصنعی سر داد:

– آخ الهی قربان تن تکه تکه جوان بیگناه بروم که زیر این خاک سرد چالش کردند!

اسداالله میرزا به تقلید او با گریه ساختگی گفت:

– الهی قربان آن شکم چاق و چله‌ات بروم که نتوانستی شام ختنه سورانت را بخوری!

فریاد نایب تیمور خان نفس‌ها را در سینه‌ها بند آورد:

– ساکت! این چه بازی است در آورده اید!

آقاجان از سکوت حاضران استفاده کرد:

– آقای مفتش، همانطور که عرض کردم بنده اطلاعات دقیقی راجع باین قضایا دارم اگر اجازه بفرمائید یک دقیقه بطور خصوصی با جنابعالی صحبت کنم...

– ساکت! صحبت خصوصی ممنوع!

– ولی جنابعالی که سیستم غافلگیر کردنتان معروف تمام شهر است باید بدانید که اگر مطالب را در حضور قاتل و شرکای جرم بگویم به کشف واقعیت لطمه م یخورد.

تملق او کار خودش را کرد. نایب نگاهی بطرف جمع که نزدیک نسترن بزرگ در انتظار تصمیم او ایستاده بودند انداخت و گفت:

– هیچکس حق ندارد این محل را ترک کند تا من برگردم. ساکت! آسپیران، مراقب آنها باش تا من برگردم!

دائی جان که سعی م یکرد خونسردی خود را حفظ کند گفت:

– امیدوارم اجازه می‌فرمائید دختر من برود ناهارش را بخورد!

– برود! ولی از خانه بیرون نرود! ممکن است لازم بشود از او تحقیق کنیم!

لیلی به اشاره دائی جان بطرف اندرونی برگشت. منهم راضی بودم که لیلی برود زیرا نم یخواستم گوشهای معصوم او این ماجراهای غم انگیز و احمقانه را بشنود.

اسداالله میرزا بطرف آقاجان دوید و فریاد زد:

– برادر شوخی هم حدی دارد! دوستعلی نره خر رفته یک گوری پی الواطیش، اینها دارند شوخی شوخی بمن م یبندند که او را کشته‌ام... زنش که دیوانه است، نادختریش هم از او بدتر، تو یک چیزی بگو! تو اگر با آقا اختلاف داری، بمن چه مربوط است... شما یا یکی دیگر وسط قصه آقا یک صدائی در آورده اید بمن چه؟ خانم م یخواسته شوهرش را اخته کند به من چه؟... شما که م یدانید من تقصیری ندارم!

آقاجان بدون اینکه در چشم او نگاه کند سری تکان داد و گفت:

– من هیچ چیزی نم یدانم... دوستعلی کجاست و کی او را کشته من نم یدانم. من اطلاعاتم را در اختیار آقای نایب تیمورخان م یگذارم. ایشان خودشان استاد فن هستند هر نتیجه ای که خواستند م یگیرند. عدالت باید اجرا شود. اینطور نیست آقای نایب تیمور خان؟

اینرا گفت و همراه نایب تیمور خان براه افتاد.

عزیزالسلطنه برای اینکه ماجرا را هر چه بیشتر چرب کند کنار درخت نسترن آنجائی که مدعی بود شوهرش را زیر خاک کرده اند چمباتمه نشسته بود و در حالیکه انگشت روی خاک گذاشته بود فاتحه م یخواند نایب او را صدا زد:

– خانم شما هم همراه ما بیائید!

منهم دنبال آنها رفتم ولی جلوی در سالن مفتش مرا برگرداند و اجازه وارد شدن نداد.

وقتی خواستم بطرف جمع برگردم متوجه شدم که دائی جان و اسداالله میرزا زیر آلاچیق نشسته و آهسته صحبت م یکردند. مشقاسم هم در گوشه دیگری دور از آنها معاون مفتش را به صحبت گرفته بود. شمسعلی میرزا در محوطه جلوی اندرونی با حرکات عصبی قدم م یزد.

وسوسه شدم که دزدکی به صحبت دائی جان و اسداالله میرزا که با طرز اسرار آمیزی صحبت م یکردند گوش بدهم. آهسته و بی سروصدا خود را به پشت آلاچیق رساندم.

– شما هیچ متوجه هستید چی میفرمائید؟ من چطور...

– بحرف من گوش ندادی، اسداالله! من تقریباً مطمئن هستم که دوستعلی کجا قایم شده است. این مرد خبیث به عزیزالسلطنه یاد داده که بگوید زیر نسترن من زمین را بکنند. م یداند که من چقدر به این گل علاقه دارم، این فصل اگر ریشه نسترن را تکان بدهند مسلماً خشک م یشود و اگر متوجه شده باشی یک کمی هم با بیلچه خاک را زیر و رو کرده اند...

– مومنت، چون نسترن شما ممکن است ریشه‌اش تکان بخورد من اعتراف کنم که دوستعلی را کشته‌ام؟

– فقط من دو سه ساعت وقت م یخواهم که دوستعلی را صحیح و سالم پیدا کنم. کافی است تو اقرار کنی و این مفتش احمق را ببهانه اینکه می‌خواهی محل جسد را نشانش بدهی از اینجا ببری تا من دوستعلی را پیدا کنم... وضع طوری است که خودم باید دوستعلی را پیدا کنم و قبلا با او حرف بزنم!

– فرض بفرمائید پیدا نشد، یا پیدا شد و مفتش مرا بجرم فریب دادن مامور دولت توقیف کرد. هیچ فکرش را میکنید که در اداره چه آبروئی از من میرود؟

– در هر حال تو متهم هستی، اسداالله!... در هر حال ممکن است توقیفت کند!

– مومنت، مونت، با حرف این زن دیوانه که نم یشود مردم را توقی فکرد. غل طم یکنند همچه کاری بکنند!

– ولی اگر بکنند تو هیچ کاری نمی‌توانی بکنی! تا رسیدن به عدلیه و و دادگاه در توقیف م یمانی!... من بتو قول م یدهم که دوستعلی را قبل از امشب پیدا کنم و برای بقیه‌اش نگران نباش من دوستان زیادی در تأمینات دارم محال است بگذارم شب در آنجا بمانی.

اسداالله میرزا فریاد زد:

– من نمی‌فهمم چطور ممکن است شما با این عقل و کمال همچه پیشنهادی بکنید! اصلا کاش پام شکسته بود اینجا نیامده بودم.

– ببین اسداالله! من از تو خواهش م یکنم! کار خیلی ساده ایست، وقتی مفتش برگشت تو تظاهر م یکنی که به ندامت وجدان گرفتار شده ای وبلافاصله اقرار م یکنی دوستعلی را تو کشته ای و در زیرزمین منزلتان چالش کرده ای، بعد من که تقریباً یقین دارم دوستعلی کجاست پیدایش می‌کنم. مشقاسم را م یفرستم خبرتان کند که دوستعلی پیدا شده و قول م یدهم که نگذارم هیچ گرفتاری برای تو ایجاد شود!

– خیلی عذر م یخواهم، بنده معذورم... حتی اگر نایب تیمور خان توقیفم کند!... سر بیگناه پای دار م یرود ولی بالای دار نم یرود! من نم یتوانم بخاطر ریشه نسترن شما قاتل بشوم!

و بلند شد که برود. دائی جان با لحن تندی گفت:

– بنشین اسداالله! حرفم تمام نشده است. دوستعلی برای من یک پیغام گذاشته است.

– پیغام؟... پس چرا چیزی نگفتید. چرا حرف نزدید که من بیچاره را...

– گوش کن!... شبی که اینجا خوابید من صبح زود بسراغش رفتم. در رختخواب خالی یک کاغذ به اسم خودم دیدم. دوستعلی نوشته بود که تا مدتی پنهان می‌شود و ما افراد خانواده باید سروصدای زنش و سروصدای موضوع شیرعلی قصاب را بخوابانیم...

– مومنت، مومنت، این نره خر م یرود الواطی می‌کند بعد افراد بیچاره خانواده باید سروصدای کثافت کاریش را بخوابانند؟

– صبر کن اسداالله! افراد خانواده آنقدرها هم بیچاره نیستند. اگر برای او گرفتاری ایجاد شود پای خیلی‌ها بمیان کشیده خواهد شد.

– بمن چه؟ بنده که ضامن کار افراد خانواده نیستم...

– فکر م یکنم بهتر است کاغذش را برایت بخوانم...

دائی جان دست زیر عبای خود کرد و یک صفحه کاغذ تا شده که پیدا بود از کتابچه مشقی بچه‌ها کنده اند از جیب شلوار در آورد.

– بارک االله، چه خط خوبی دارد دوستعلی!

دائی جان دستش را عقب برد و طوری کاغذ را جلوی چشم گرفت که اسداالله میرزا آنرا نتواند بخواند بعد با صدای آهسته گفت:

– درست گوشت را باز کن نوشته است:»اگر ظرف این دو روزه سروصدا نخوابد من ناچار خواهم بود که اسم کسانی را که دستی به سروگوش طاهره کشیده اند برملا کنم...«

اسداالله میرزا تکانی خورد:

– طاهره زن شیرعلی قصاب؟

دائی جان نگاه معنی داری به او انداخت و گفت:

– بله، زن شیرعلی قصاب... گوش کن... بعد دوستعلی اسم چند نفر را برده است که از دهن خود آن زن شنیده است...

اسداالله میرزا درحالی که دست جلوی دهن گرفته بود قهقهه خنده را سر داد:

– مومنت، خیلی شیرین است!

– واقعاً شیرین است! مخصوصاً وقتی بدانید که اسم جنابعالی هم هست!

– چی؟ چطور؟... نفهمیدم! اسم من؟... اسم من؟... من به نمکی که با هم خوردیم، بمرگ خودم، بمرگ شما...

– بمرگ پدرت!... بی چشم و رو! دوستعلی مهر عقیق مرحوم پدرت را که انگشتر کرده بودی و م یگفتی گم شده پیش این زن دیده است! مگر کوری بگیر خودت بخوان!

اسداالله میرزا بکلی دست و پای خود را گم کرد:

– من... یعنی... خدا شاهد است... اصلا شما خودتان فکر کنید...

سپس با دهن باز ساکت ماند. پیدا بود که در مقابل شبح ترسناک شیرعلی قصاب روحیه خود را باخته بود. دائی جان همچنان چشم به او دوخته بود. اسداالله میرزا با رنگ و روی پریده و صدای لرزانی گفت:

– شما خودتان م یدانید که این وصله‌ها بمن نمی‌چسبد!

– اتفاقاً اگر به یکنفر از آنهائی که اسمشان هست بچسبد بتو آدم حیز و هار می‌چسبد.

اسداالله میرزا باز لحظه ای سکوت کرد و سپس با هیجان گفت:

– دیگه کی‌ها هستند؟

دائی جان کاغذ را از دست او قاپید و گفت:

– آن دیگر بتو مربوط نیست.

– مومنت، چطور بمن مربوط نیست!

اسداالله میرزا مثل اینکه نوعی آرامش احساس کرد و با لحن قاطعی گفت:

– من باید کاغذ را بخوانم وگرنه به هیچوجه حاضر نیستم زیر بار این بازی بروم.

دائی جان مدتی تردید کرد ولی مثل اینکه دوباره چشمش بدرخت نسترن افتاد کاغذ را با یک حرکت تند بطرف او دراز کرد.

اسداالله میرزا با دقت شروع بخواندن کرد. گاهگاه بعلامت حیرت انگشت را گاز میگرفت و گاهی روی زانو م یزد و گاهی می‌خندید:

– ده! بارک االله آقای سرهنگ... ماشاالله داداش سرهنگ شما هیچ به قیافه‌اش نمی‌آید... عجب! واقعاً! ده! ممدحسین خان هم آره...

اسداالله میرزا ناگهان دست روی دهن گذاشت و چنان خنده ای را در دهن خفه کرد که اگر صدایش بلند شده بود تا پنج کوچه آنطرفتر م یرفت و در حالی که اشک خنده از چشمهایش سرازیر شده بود با کلمات بریده ای گفت:

– این... این دیگر... این دیگر محال است... داداش شمسعلی... مومنت، مومنت...

دائی جان با یکدست دهن او را گرفت و با دست دیگر کاغذ را از دست او قاپید:

– یواش! اگر شمسعلی بفهمد یک آشوبی بپا م یکند... حالا فهمیدی چرا کاغذ را به مفتش نشان ندادم... حالا می‌فهمی که موضوع فقط نسترن در میان نیست... فکر کن این سوژه دست آن مرد خبیث بیفتد... فکر م یکنی بتو و سایرین و مخصوصاً برادرم رحم م یکند؟...

اسداالله میرزا که بزحمت خنده خود را نگه داشته بود گفت:

– راستی آقای سرهنگ کجا تشریف دارند؟

– چون موضوع را باو گفتم امروز از خجالتش آفتابی نشده است.

اسداالله میرزا که دیگر دل را به دریا زده بود همچنان با خنده گفت:

– یا مولا غرقش کن ما هم روی همه!

دائی جان بازوی او را گرفت و گفت:

– اسداالله، درست فکرهایت را بکن! ممکن است شیرعلی قصاب در مورد دیگران باور نکند ولی تو آدم خانم باز، حیز، هار، چشم چران و خوش قیافه... اول از همه با ساطور سراغ تو می‌آید، حالا خود دانی!

اسداالله میرزا ناگهان بفکر فرو رفت و بعد از چند لحظه گفت:

– هر طور شما بفرمائید... چشم! بنده از این لحظه قاتل م یشوم. سر دوستعلی را هم گوش تا گوش من بریدم! یک جان سگی هم داشت... راستی راستی دلم م یخواست تیم نره خر اینجا بود الان سرش را م یبریدم... حیف از آن طاهره به آن قشنگی که نصیب این شغال پیر شد... یعنی نصیب جمع شغالها شده...

– من قول م یدهم که هیچ گرفتاری برایت فراهم نشود. ولی نباید این مرد خبیث اینجا هم بما بزند! بگذار این قضیه خاتمه پیدا کند اگر خواهرم از این آدم رذل بی همه چیز جدا نشود تا عمر دارم اسمش را نمی‌آورم. بقول ناپلئون گاهی عقب نشینی و فرار از میدان جنگ عالیترین استراتژی هاست... ولی چطور شد؟ چقدر صحبت مفتش با این مرد طول کشید... م یترسم یک زهر تازه ای بپاشد!... در هر حال اسد االله تمام استراتژی من، تمام امید من برای فتح در این زد و خورد به تست!

– خاطرتان جمع باشد، من رل خودم را خوب بازی م یکنم برای اینکه راستش را بخواهید اگر نم یترسیدم علاوه بر دوستعلی این عفریته عزیزالسلطنه را هم با دستهای خودم خفه می‌کردم... اما مفتش اگر پرسید چرا کشتی چه بگویم؟

– آن مهم نیست اولا یقین دارم آن مرد خبیث موضوع ملک علی آباد که دوستعلی خان سه دانگش را خریده بود و آن سروصداهای چند سال پیش را الان به مفتش گفته است و تو مورد سوء ظن هستی، وانگهی م یتوانی همان حرف عزیزالسلطنه را تکرار کنی.

– مومنت، یعنی م یخواهید من قبول کنم که باین دمامه ی عفریته نظر داشته‌ام؟

دائی جان فرصت نکرد که باو جوابی بدهد زیرا در زدند و آقای آسید ابوالقاسم واعظ وارد شد. با قیافه ای گرفته و پریشان بطرف دائی جان آمد و نفس زنان شروع کرد:

– آقا بفریادم برسید... بعد از آن قضیه ای که این بنده راجع به دواهای دواخانه ی شوهر همشیره‌تان گفتم آقای دواساز، مبارشرش دواخانه را بسته ولی امروز پیش من آمده م یگوید اگر تا همین امشب موضوع را رفع و رجوع نکنم فردا به همه اهل محل م یگوید که بنده زاده با زن شیرعلی قصاب رابطه نامشروع دارد...

اسداالله میرزا از جا پرید:

– مومنت، مومنت، آقازاده هم بعله؟... ماشاء االله... یعنی ماشاء االله باین طاهره خانم!

– استغفراالله، ابداً، ابداً... تهمت است، بهتان است، اشاعه ی اکاذیب است، خصومت است...

اسداالله میرزا به سبک نایب تیمور خان ناگهان صورت خود را نزدیک صورت واعظ برد و فریاد زد:

– النجات فی الصدق! اقرار کنید! اعتراف کنید، واقعیت، حقیقت، زود، تند، فوری، سریع!

آقای آسیدابوالقاسم وحشت زده سر را عقب برد و گفت:

– دروغ است، کذب است... حالا شاید در عالم جهالت و جوانی...

اسداالله میرزا باز با همان سیستم غافلگیری مفتش او را تحت فشار گذاشت:

– در عالم جهالت و جوانی چه شده؟ زود، تند، فوری، سریع... سانفرانسیسکو شده؟ زود، تند، سریع!

– اسداالله، م یگذاری ببینم آقا چه م یگویند؟...

ولی اسداالله میرزا حرف دائی جان را برید:

– مومنت، زود، تند، فوری، جواب بدهید!

آقای آسیدابوالقاسم که جا خورده بود گفت:

– من از این فرزند ناخلفم تحقیقات عمیقه کردم، م یگوید احیاناً اگر یکروزی شیرعلی زنش را مطلقه کند مایل است با او ازدواج کند، ولی رابطه نامشروع استغفراالله!

اسداالله میرزا فاتحانه سربلند کرد و با خنده گفت:

– سیستم غاقلگیری نایب هم بد سیستمی نیست... انشااالله مبارک است آقا... خیلی تشویقش بفرمائید... اصلا آن زن به آن وجاهت و خانه داری و خوبی حیف است زن آن نره خر قصاب غول بی شاخ و دم باشد که آدم نتواند از نزدیک خانه‌اش رد شود. این زن یک شوهر مهربان و سلیم النفسی مثل آقازاده لازم دارد که مردم را اینطور فرار ندهد... انشاء االله به میمنت و مبارکی... اصلا آقازاده چرا انقدر کم پیدا هستند... بفرمائید گاهی به منزل ما تشریف بیاورند... مخصوصا بعد از ازدواج با خانم تشریف بیاورند...

فریاد دائی جان بلند شد:

– اسداالله، دهنت را می‌بندی یا نه؟... آقا شما تشریف ببرید منزل، من تا شب خودم خدمتتان م یرسم صحبت م یکنیم، خاطرجمع باشید یک راهی برای بیرون آمدن از این گرفتاری پیدا م یکنیم... فوری تشریف ببرید... ما اینجا یک گرفتاری داریم که باید اول آنرا حل کنیم... بفرمائید، بفرمائید...

دائی جان از ترس اینکه مفتش سر برسد و با دیدن آسید ابوالقاسم ماجرای تازه ای را آغاز کند تقریباً واعظ را از خانه بیرون کرد. ولی فرصت اظهار نظری پیدا نکرد. تازه بطرف اسداالله میرزا برگشته بود که صدای نعره نایب تیمور خان بلند شد:

– آهای! کجاست این مجسمه بلاهت؟... آسپیران غیاث آبادی! احمق! بجای مراقبت از متهمین رفته ای راجع به غیاث آباد قم درددل می‌کنی؟

آسپیران با حداکثر سرعتی که پاهای نحیفش اجازه م یداد خود را به کنار نایب رساند. پاشنه پاها را بهم کوبید و بحالت خبردار سلام داد:

– قربان متهمین همه حاضرند.

مفتش و عزیزالسلطنه بطرف دائی جان و اسداالله میرزا آمدند. عزیرالسلطنه تظاهر به تاثر و گریه م یکرد. نایب ناگهان انگشت خود را زیر دماغ اسداالله میرزا گرفت و فریاد زد:

– آقای اسداالله میرزا، دلایل و قرائن علیه شما بحدی است که اگر من بجای شما بودم فوراً اعتراف م یکردم... اعتراف کنید! زود، تند، فوری، سریع!

اسداالله میرزا سر را بزیر انداخت و با صدای خفه ای گفت:

– بله آقای مفتش، شاید حق با شما باشد... اعتراف م یکنم که من دوستعلی را کشته‌ام.