دایی جان ناپلئون

ایرج پزشکزاد

۳

فصل ۳

واژه‌های دشوار با خط‌چین مشخص شده‌اند. برای دیدن آوانویسی، معنی انگلیسی و تعریف فارسی، روی واژه نشانگر را نگه دارید یا روی آن ضربه بزنید. (Hover or tap the underlined words.)

نمی‌دانم چه مدت گذشته بود که ناگهان از صدای فریاد دوردستی از خواب پریدم. یک نفر فریادهای بریده ای می‌کشید. مثل آنکه دهنش را گرفته باشند:

– دزد... دودودو... زد... د... د... دزد...

از جا پریدم آقاجان و مادرم هم بیدار شده بودند. با دقت گوش دادیم. شکی نبود صدای دائی جان ناپلئون بود که از ایوان مشرف بباغ فریاد می‌زد. ناگهان صدا قطع شد و بدنبال آن صدای پا و هیاهوئی شنیدیم. پدر و مادرم من و خواهرم از پشه بندها بیرون دویدیم. نوکرمان چوب پشه بند را برداشت و بطرف خانه دائی جان دوید و ما با لباس خواب بدنبال او دویدیم.

مشقاسم که تازه از خواب پریده بود در اندرونی دائی جان را بروی ما باز کرد.

لیلی وحشت زده در آستانه در یک اطاق در کنار برادرش ایستاده بود.

– چی شده، مشقاسم؟

– واالله دروغ چرا؟ ما...

– صدای آقا بود؟

– پنداری صدای آقا بود.

همه از اطاقهای متعدد گذشتیم و بطرف ایوانی که دائی جان ناپلئون شبها روی تخت بزرگ چوبی می‌خوابید دویدیم. ولی دری که بین اطاق دائی جان و ایوان بود از پشت بسته بود. هر چه مشت بدر کوبیدند جوابی نیامد و در باز نشد.

مشقاسم بسر خود زد:

– بابام هی! آقا را دزدیدند!

مادر لیلی که زن نسبتاً جوانی بود فریاد می‌زد:

– آقا، آقا کجائی؟... خدا مرگم بده دزدیدنش!

آقاجان سعی کرد او را آرام کند.

مادر لیلی زن دوم دائی جان بود. دائی جان زن اولش را بعد از سیزده سال زندگی مشترک بعذر اینکه نمی‌تواند بچه دار شود طلاق داده بود و این طلاق در تمام زندگی دائی جان از نظر تشابهی که با جدائی ناپلئون بناپارت و ژوزفین بعد از سیزده سال زندگی زناشوئی پیدا می‌کرد اثر عمیقی گذاشته بود. بعدها متوجه شدیم که دائی جان بخصوص بر اساس این قرینه سرنوشتی مشابه سرنوشت امپراطور فرانسویان برای خود پیش بینی می‌کرد.

بدستور آقاجان مشقاسم نردبانی آورد و از آن ابتدا خودش و پشت سرش آقاجان و دائی جان سرهنگ که تفنگ بدست با پیراهن و زیرشلواری سفید رسیده بود و سپس پوری و من با عجله بالا رفتیم. یکطرف طناب پشه بند دائی جان پاره شده بود و پشه بند که فقط به دو طناب بسته بود بیکطرف افتاده بود. اما از دائی جان ناپلئون خبری نبود. مادر لیلی از پائین با صدای لرزان پرسید:

– چی شده؟ آقا کجاست؟... آن در را باز کنید!

– واالله دروغ چرا؟... پنداری آقا دود شده رفته هوا...

در اینموقع صدای ناله خفیفی شنیده شد. همه به دوروبر خود نگاه کردند. صدای ناله از زیر تخت می‌آمد. آقاجان قبل از همه خم شد و زیر تخت را نگاه کرد.

– ده! آقا آنجا چه می‌کنید؟

باز صدائی شنیده شد ولی کلمات مفهوم نبود. مثل اینکه زبان دائی جان بند آمده بود. آقاجان و مشقاسم به کمک سایرین کمی تخت را جابجا کردند و زیر بازوهای دائی جان ناپلئون را گرفتند و از زیر تخت بیرونش کشیدند و روی تخت خواباندند.

– آقا، زیر تخت چرا رفته بودید؟ دزد کجاست؟

ولی چشمهای دائی جان بسته بود و لبهای بی رنگش می‌لرزید.

مشقاسم دستهای دائی جان را می‌مالید. در بین ایوان و اطاق را باز کردند و زنها و بچه‌ها هم وارد ایوان شدند. لیلی از دیدن پدرش در آنحال به گریه افتاده بود و مادرش بسروسینه خود می‌زد.

مشقاسم زیر لب گفت:

– پنداری آقا را مار زده!

مادر لیلی گفت:

– همینطور ایستادید؟ یک کاری بکنید؟

– مشقاسم بدو دکتر ناصرالحکماء را بیار... بگو فوری خودش را برساند اینجا.

دکتر ناصرالحکماء با لباس خواب و کیف طبابتش خیلی زود رسید و مشغول معاینه دائی جان شد و بعد از چند لحظه گفت:

– سلامت باشید، سلامت باشید، چیز مهمی نیست. یک کمی هول کرده اند!

و چند قطره از یک شیشه دوا در استکان چکاند و در حلق دائی جان ریخت. بعد از یکی دو دقیقه انتظار دائی جان چشم باز کرد. مدتی مبهوت باینطرف و آنطرف نگاه کرد. نگاهش روی صورت دکتر ناصرالحکماء خیره، ناگهان دست او را با خشونت از روی سینه خود عقب زد و با صدای گرفته از خشم گفت:

– بیشتر دلم می‌خواهد بمیرم و یک دکتر خائن دروغگو را نبینم.

– سلامت باشید، سلامت باشید... چطور شده آقا؟ شوخی می‌فرمائید؟

– نخیر خیلی جدی است...

– هیچ نمی‌فهمم آقا... چه اتفاقی افتاده؟

دائی جان روی تخت نیم خیز شد و در حالیکه با انگشت راه خروج را نشان می‌داد فریاد زد:

– بفرمائید آقا... خیال می‌کنید خبر توطئه در منزل برادرم بمن نرسیده؟... دکتری که وجدان خودش را بفروشد دیگر دکتر ما نیست و جائی در این خانواده ندارد!

– خودتان را ناراحت نکنید... برای قلبتان خوب نیست...

– قلب من بشما مربوط نیست... همینطور که نفخ شکم قمر بشما مربوط نیست!

همه حاضران کم و بیش به موضوع پی بردند. نگاهها در جستجوی خبرچین دوری زد. من نگاه مشقاسم را متوجه پوری دیدم. پوری کمی ناراحت اینطرف و آنطرف را نگاه می‌کرد که نگاهش در چشم کسی نیفتد.

دائی جان با صدای بلندتری گفت:

– اصلاً من حالم خوب است... احتیاجی به دکتر ندارم... بفرمائید آقای دکتر! بروید برای دروغ گفتن یک توطئه دیگری بکنید!

دائی جان سرهنگ برای اینکه صحبت را عوض کند گفت:

– داداش چه اتفاقی افتاده بود؟ دزد بود؟

دائی جان ناپلئون که از دیدن دکتر اصل قضیه را فراموش کرده بود با نگاه وحشت زده باطراف نگاه کرد و گفت:

– بله دزد بود... خودم صدای پایش را شنیدم... خودم سایه‌اش را دیدم... آهای درها را ببندید!

در اینموقع بود که ناگهان چشمش به آقاجان افتاد. لبها را از غضب بر هم فشرد. به نقطه ای خیره شد و فریاد زد:

– اینها اینجا چکار می‌کنند؟... مگر خانه من کاروانسراست!

و سپس با انگشت لاغر و استخوانی خود راه خروج را نشان داد:

– بیرون!

آقاجان نگاه تندی باو انداخت و در حالیکه براه افتاد تا برود زیر لب گفت:

– تقصیر ماست که خواب را بخودمان حرام کردیم... قهرمان جنگ کازرون داشت از ترس دزد زیر تخت سکته می‌کرد!

دائی جان با یک حرکت تند بپا خاست و دست برد تا تفنگ را از دست دائی جان سرهنگ بگیرد ولی او تفنگ را پشت سر خود برد.

دکتر هم وحشت زده کیفش را برداشت و تقریباً به قدم دو بطرف در رفت. منهم بدنبال مادرم که براه افتاده بود براه افتادم. فقط در آخرین لحظه نگاهی بطرف لیلی انداختم و خاطره چشمهای اشک آلودش را با خود بردم.

صدای دائی جان را که استراتژی جستجوی دزد را مطرح می‌کرد تا نزدیک خانه خودمان می‌شنیدم.

جستجوی دائی جان و مأمورانش بجائی نرسید و اثری از دزد پیدا نشد و نیمساعت بعد سروصداها فرو نشست.

من آنقدر آشفته بودم که خواب بچشمم نمی‌آمد.

هیچ شکی نبود که پوری تلاش همه خانواده را برای رفع اختلاف دائی جان و آقاجان ضایع کرده بود. از عکس العمل او در ایوان خانه دائی جان پیدا بود که قرار و مدار با دکتر ناصرالحکماء را او به دائی جان ناپلئون خبر داده بود. دلم می‌خواست می‌توانستم دندانهای درازش را خرد می‌کردم. پست فطرت! سخن چین! کاش دائی جان سرهنگ هم خیانت پسرش را فهمیده باشد. اگر نفهمیده باشد باید من باو بگویم!

با اینکه نیمی از شب را نخوابیده بودم صبح زودتر از هرروز بیدار شدم. هنوز اهل خانه بیدار نشده بودند. بی سروصدا بباغ رفتم.

از دیدن قیافه مشقاسم که مشغول آب دادن به گل‌ها بود متحیر برجا ماندم زیرا در حالیکه پاچه شلوار را تا زیر زانو بالا زده بود تفنگ دولول دائی جان را بدوش انداخته بود و با این وضع عجیب مشغول کار بود.

– مشقاسم! این تفنگ را چرا...

مشقاسم با نگرانی اطراف خود را نگاه کرد و گفت:

– بابام جان، زود برگرد خانه خودتان!

– چرا مشقاسم؟ چه اتفاقی افتاده؟

– امروز روز بدی است! روز قیامت همین امروزه!... به آقات و خانمت هم بگو اینطرفها پیداشان نشه!

– چرا؟ مگر اتفاقی افتاده مشقاسم؟

– واالله، دروغ چرا؟ ما امروز خیلی دلواپسیم... آقا دستور داده اگر یکی از شماها پاش را از این درخت گردو اینطرف بگذاره ما با تفنگ بزنیم میان قلبش.

اگر چهره گرفته و نگاه سرد مشقاسم نبود خیال می‌کردم شوخی می‌کند. در حالیکه تفنگ را روی دوش جابجا می‌کرد گفت:

– صبح زود همان دزد دیشبی را که داشته از روی پشت بام خانه ما می‌پریده، این عباس آقا... همین کفتربازه گرفته... آوردش خانه...

– چکارش کردید؟

– واالله دروغ چرا؟... آقا می‌خواست جابجا بکشدش، اما ما شفاعتش را کردیم... حالا طناب پیچش کردیم توی زیرزمین حبسه ما هم قراولشیم...

– تو زیرزمین؟... چرا ندادندش دست آژان!

– کجای کاری بابام جان، آقا چه بسا همین امروز تو باغ دارش بزنه!

من لحظه ای وحشت زده ساکت ماندم مشقاسم باز نگاهی باینطرف و آنطرف انداخت و گفت:

– شما هم با ما، زیاد حرف نزن... اگه آقا بفهمه ما با شما حرف زدیم ممکنه ما را هم سر به نیست کنه...

– مشقاسم دزد گرفتن چه ربطی به ما دارد؟... چرا دائی جان ما را غضب کرده اند؟

مشقاسم سری تکان داد و گفت:

– چه ربطی بشما داره، بابام جان؟... اگر می‌دانستی دزد کیه... می‌فهمیدی که کار چقدر خرابه... واخ واخ واخ... پناه بر خدا... خدا بخیر بگذراند!

من با نگرانی فوق العاده پرسیدم:

– دزد کیه مشقاسم؟ چی دزدیده؟

– واالله دروغ چرا؟ تا قبر آآ... وای بابام هی! آقا داره میاد... در رو یا االله در رو! به جوانیت رحم کن در رو!... یا اینکه لای این شمشاد قایم شو!

مشقاسم چون دید که فرصتی برای فرار من نیست مرا بطرف یک شمشاد بسیار بزرگ که می‌شد لای برگهای درهم آن پنهان شد هل داد و خودش به ور رفتن به گلها مشغول شد. وقتی دائی جان ناپلئون نزدیک مشقاسم رسید از دیدن قیافه گرفته او وحشت کردم.

وقتی دهن بصحبت باز کرد از لحن صدای او دانستم که فوق العاده عصبانی است.

– قاسم، مگر قرار نبود تو مراقب دزد باشی؟ حالا موقع اینکار است؟

– خاطرتان جمع باشه آقا، ما از اینجا هم هوایش را داریم...

– از اینجا چطور هوای دزد را که توی زیرزمین است داری؟

– ما هر دقیقه یک سری بهش می‌زنیم... حالا می‌خواهید چکارش کنید، آقا؟ بی آب و نون که نمی‌شه گذاشتش... نگهداریش هم خرج داره... چطوره، بدهیدش دست آجان خیالمان راحت بشه؟

– بدهم دست آژان؟ من تا ازش اقرار نگیرم آزادش نمی‌کنم... مخصوصاً اینکه حدس می‌زنم تحریک این مرد باشد!

دائی جان موقع گفتن»این مرد«با دست بطرف خانه ما اشاره کرد.

در اینجا ناراحتی مشقاسم را حس کردم و دیدم زیر چشمی نگاهی بطرف درخت شمشاد که من در میان برگهایش پنهان شده بودم انداخت. دائی جان ادامه داد:

– این حمداالله دو سه سال نوکرش بود... دزد هم نبود. آدم خیلی درست و با خدائی هم بود... حالا همین آدم باید بیاید خانه من دزدی! شکی نیست که تحریکش کرده اند... شکی نیست که توطئه ای در کار است!

– واالله آقا دروغ چرا؟ تا قبر آآ... ما می‌گیم که کار و کاسبی نداشته... دست تنگ شده، آمده یک رونقی به کارش بده...

دائی جان مدتی ساکت و متفکر برجا ماند. مشقاسم هم به کار خودش مشغول شد و گاهگاه نگاهی بطرف پناهگاه من می‌انداخت.

دائی جان ناگهان با صدای گرفته ای گفت:

– می‌دانی قاسم من حالا نگران دهن بی چاک و بند این آدم خبیث هستم.

– کی آقا؟

دائی جان با اشاره سر خانه ما را نشان داد:

– یکی کرده بی آبروئی بسی … چه غم دارد از آبروی کسی... می‌ترسم بنشیند اینطرف و آنطرف هر چه دلش می‌خواهد بگوید.

مشقاسم سری تکان داد و گفت:

– واالله، آقا تو دعوا مرافه نقل و نبات که قسمت نمی‌کنند...

بعد مثل اینکه خواست صحبت را عوض کند زیرا نمی‌خواست در حضور یک شاهد پنهان ولی بهرحال حاضر صحبت بجاهای باریک بکشد:

– حالا چطوره که شما اصلاً این حرفها را یادتان بره... روی هم را وابوسید قضیه بسلامتی تمام بشه؟

– من با این مرد آشتی کنم؟

آنچنان خشونت و تندی در این سئوال دائی جان بود که مشقاسم وحشت کرد:

– ما حرفی نزدیم... نه، آشتی که نمی‌شود کرد... خیلی شما را کنفت کرده...

– بهرحال می‌ترسم بنشیند اینطرف و آنطرف مزخرف بگوید.

– واالله، آقا تا آنجا که ما می‌دانیم هر چی خواستید بهم گفتید.

دائی جان با بیحوصلگی گفت:

– چرا نمی‌فهمی؟ قضیه دیشب را که یادت هست... من یک کمی ناراحتی مزاجی داشتم، حالم بهم خورد... یادت هست وقتی داشت می‌رفت چه گفت؟

– واالله دروغ چرا؟ تا قبر آآ... ما چیزی خاطرمان نمیاد!

– چطور یادت نیست؟... یک حرفی زد که معنیش اینست که من از دزد ترسیده‌ام.

– استغفراالله، شما و ترس؟

– ده همین!... هیچکس نداند تو که همه جا در جنگها و مسافرتها و اتفاقات مختلف با من بوده ای، تو بهتر از همه می‌دانی که ترس در قاموس من وجود ندارد!

– واالله دروغ چرا؟ تا قبر آآ... بینی و بین االله همچه وصله هائی بشما نمی‌چسبد. خاطرم میاد سلطانعلی خان خدا بیامرز پیش از جنگ کازرون می‌گفت اینقدر بی کلگی و نترسی آخرش یک کاری دست آقا میده!... خاطرتان هست آنشبی که دزدها ریختند توی خیمه‌های ما؟... پنداری دیروز بود... ماشااالله با یک گلوله سه تا از دزد‌ها را خواباندید زمین...

– آنهم آن دزدهای وحشی و بیرحم آن زمانها... دزدهای امروز پیش آن دزدها بچه شیر خوره هستند!

مشقاسم با هیجان گفت:

– تازه ما خودمان که اینقدر بی کله و نترس بودیم، از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان آنشب خیلی ترسیده بودیم... آن سرکرده دزدها بعد چه جوری افتاده بود بپای شما عجز و التماس می‌کرد... پنداری دیروز بود... اسمش سید مراد نبود؟

– بعله، ما سید مرادها دیده ایم.

– جدش کمرش بزنه... چه آدم نانجیب بیرحمی بود.

مشقاسم طوری به هیجان آمده بود که گوئی حضور مرا در آن نزدیکی فراموش کرده بود. قیافه دائی جان ناپلئون هم روشن شده بود. از چهره‌های باز و آسمانی هر دو بخوبی احساس می‌شد که هیچکدام در واقعیت آنچه می‌گفتند کوچکترین تردیدی نداشتند و گوئی آدمها و صحنه‌ها را بکمال روشنی در برابر چشم می‌دیدند.

چند لحظه هردو با نگاه دور و صورت نورانی و متبسم ساکت ماندند.

دائی جان ناگهان بخود آمد باز رو در هم کشید و گفت:

– ولی مشقاسم، اینها را من و تو می‌دانیم... اگر... اگر این مرد بد دهن و آن دکتر ساده امروز بنشینند اینطرف و آنطرف و بگویند فلانی از ترس دزد حالش بهم خورده بود... آنوقت آبرو و حیثیت چندین ساله من چه می‌شود؟

– کی باور می‌کند، آقا؟... تو این ملک کی می‌خواهید باشد که دل و زهره شما را نداند؟

– مردم عقلشان به چشم و گوششان است و مطمئن هستم که این مرد برای لطمه زدن به شهرت و اعتبار من از هیچ کاری روگردان نیست.

مشقاسم مثل اینکه دوباره وجود مرا لابلای شاخه‌های شمشاد بیاد آورد. زیر چشم نگاهی به طرف شمشاد انداخت و گفت:

– حالا بعد حرفش را می‌زنیم... تا الان که طوری نشده...

– چرا مهمل می‌گوئی؟ اینها همین امروز سرنا برمی دارند بالای پشت بام.

– ما هم انکار می‌کنیم... می‌گیم آقا حالشان بهم خورده بود.

– بله، ولی...

دائی جان سخت بفکر فرو رفت. مشقاسم ادامه داد:

– میشه بگیم آقا را مار زده بود.

– مزخرف چرا می‌گوئی؟ مار آدم را زده باشد که فردا حالش جا نمی‌آید!

– چطور جا نمیاد؟... ما یک همشهری داشتیم...

– خیلی خوب، همشهری داشتی که داشتی! بهرحال مار را بگذار کنار.

مشقاسم هم بفکر فرو رفت:

– آهان فهمیدیم، آقا. می‌گیم آقا خربزه و عسل خورده بودند قولنج کردند.

دائی جان جوابی نداد ولی پیدا بود که باین پیشنهاد هم توجهی نکرده است.

پس از چند لحظه سکوت مشقاسم ناگهان گفت:

– آقا می‌دانید که...

– چی را می‌دانم؟

– یعنی که اگر از ما بپرسید می‌گیم پنداری بهتره که دزد را دکش کنیم بره!

– دزد را ول کنیم؟ دزد را؟

– اگه قضیه دزد گرفتن آفتابی بشه... آن وقت همه حرف دزد را می‌زنند... آنها هم قضیه دیشب را نقل می‌کنند...

– مهمل می‌گوئی!

– بما مربوطی نیست... اما این دزد را ولش کنید بهتره قضا بلا هم رد میشه... الان هیچکس غیر از این کفتربازه نمی‌داند که ما دزد را گرفتیم... یعنی آدم غریبه نمی‌داند... کفتربازه هم پای ما که حرفی نزند!

دائی جان سخت در فکر بود. بعد از سکوتی طولانی گفت:

– حق با تست قاسم... در خانواده ما همیشه گذشت و بزرگی رسم بوده است... چه بسا این بدبخت هم از زور تنگدستی همچه کاری کرده است. برای سلامتی بچه‌ها بهتر است از گناهش بگذریم...

دائی جان باز لحظه ای سکوت کرد و سپس گفت:

– تو نیکی میکن و در دجله انداز– که ایزد دربیابانت دهد باز... برو قاسم... دست و پایش را باز کن و بگو زود بزند بچاک. مخصوصاً بگو سر خود این را می‌کنم و اگر آقا بفهمد پوست از سرم می‌کند.

مشقاسم با عجله رفت که دستور اربابش را اجرا کند و دائی جان متفکر به قدم زدن پرداخت.

چند دقیقه بعد مشقاسم همچنان تفنگ بدوش بطرف دائی جان که روی نیمکت زیر آلاچیق نسترن نشسته بود برگشت. لبخندی از رضایت بر لب داشت.

– خدا از بزرگی کمتان نکند! نمی‌دانید چقدر دعا کرد! اصلاً این بزرگی تو خون شماست. خاطرتان میاد همان سید مراد را تا یک کمی عجز و التماس کرد بخشیدید تازه یک خرج راه هم بهش دادید.

دائی جان که به شاخه‌های گردو چشم دوخته بود با لحنی متأسف گفت:

– ولی قاسم این چیزها را کی قدر می‌داند... شاید بهتر بود منهم مثل سایرین بی رحمی و شقاوت می‌کردم. شاید همین باعث عقب افتادن من در زندگی شد.

– همچه حرفی نفرمائید، آقا... آنکه ما می‌دانیم همه هم می‌دانند دست خارجی بود... همین پریروز زیر بازارچه حرف شما بود گفتم آقا اگه انگلیسا باهاش بد نبودند تا حالا چه کارها که نکرده بود.

– بله، اگر انگلیس‌ها و ایادیشان نبودند من خیلی کارها کرده بودم.

مشقاسم که تمام داستان دشمنی انگلیسی‌ها با دائی جان ناپلئون را از بس از دهن خود او شنیده بود از حفظ می‌دانست باز پرسید:

– حالا آقا، راستی چرا انگلیسا اینقدر با شما بدند؟

– این گرگ مزدور انگلیس با هر کسی که وطنش را و آب و خاکش را دوست دارد بد است. مگر ناپلئون چه گناهی کرده بود که آنطور به خاک سیاهش نشاندند؟ آنطور از زن و بچه‌اش جدایش کردند؟ آنطور دق کشش کردند؟ فقط وطنش را دوست داشت! و این برای آنها گناه بزرگی است!

دائی جان با هیجان و تاثر حرف می‌زد و مشقاسم هم سر تکان می‌داد و نفرین می‌کرد:

– الهی بحق مرتضی علی آب خوش از گلوشان پائین نره...

– دشمنی اینها با من از وقتی شروع شد که دیدند وطنم را دوست دارم... آزادیخواهم... مشروطه خواهم...

من در پناهگاهم بسیار خسته شده بودم. پاهایم خواب رفته بود. سعی می‌کردم بدون صدا کمی جابجا بشوم ولی یک واقعه ناگهانی بر جا خشکم کرد:

آقاجان که گویا صدای گفتگوی دائی جان و مشقاسم را شنیده بود آهسته به آلاچیق نسترن نزدیک می‌شد. قلبم یکباره پائین ریخت. خدایا! باز چه اتفاقی می‌خواهد بیفتد؟ من آقاجان را از محلی که بودم می‌دیدم ولی دائی جان و مشقاسم از پشت چند ردیف شاخه‌های نسترن نمی‌توانستند او را ببینند. شکی نبود که آقاجان قصد گوش دادن به مکالمه آنها را داشت زیرا بی سروصدا نزدیک شده بود... خدایا رحم کن!

دائی جان همچنان از فداکاریهای خود در راه مشروطیت صحبت می‌کرد:

–... حالا همه مشروطه خواه شده اند... همه ادعا دارند که برای مشروطه زحمت کشیده اند... ولی ما حرف نمی‌زنیم و از خاطره‌ها رفته ایم.

در اینموقع ناگهان صدای خنده گوش خراشی از گلوی آقاجان بلند شد و در میان قهقهه خنده تصنعی فریاد زد:

– قزاق‌های کلنل لیاخوف هم حالا دیگر مجاهدین مشروطه شده اند!

یک دیوار نسترن بین آنها فاصله بود. من وحشتزده گردن کشیدم که عکس العمل دائی جان را ببینم. رنگش کبود شده بود. تمام عضلات صورتش منقبض بود. چند لحظه بیحرکت برجا ماند. ناگهان از جا پرید و بطرف مشقاسم هجوم برد. با صدائی که از فرط غضب بزحمت از گلویش بیرون می‌آمد فریاد زد:

– تفنگ... قاسم تفنگ!

و دست برد که تفنگ را از دست مشقاسم بگیرد.

– بتو گفتم تفنگ!

مشقاسم با یک حرکت شانه، بند تفنگ را روی دست لغزاند. تفنگ را با یکدست پشت سر پنهان کرد و دست دیگر را به سینه دائی جان گذاشت که جلو نیاید.

آقا جان از لحن ترسناک صدای دائی جان گوئی حسابش را کرد و با عجله دور شد. دائی جان باز نعره زد:

– بیشعور خائن گفتم تفنگ را بده بمن!

مشقاسم با یک حرکت تند خود را از دست دائی جان خلاص کرد و تفنگ بدست پا بفرار گذاشت. دائی جان دیوانه وار در میان درختهای باغ شروع به تعقیب او کرد.

مشقاسم درحالی که می‌دوید فریاد می‌زد:

– آقا ترا مرتضی علی ببخشیدش... آقا ترا جون بچه‌هات! غلط کرد. نفهمید!

من دیگر از لای شمشاد بیرون آمده بودم و حیرت زده این صحنه را تماشا میکردم، قدرت حرکت و فکر کردن را از دست داده بودم.

باغ خیلی بزرگ بود و جای فرار زیاد داشت. مشقاسم با چابکی غریبی می‌دوید و دائی جان نفس زنان بدنبال او می‌دوید. ناگهان پای مشقاسم بیک شاخه خشک گیر کرد و زمین خورد و صدای گلوله بلند شد.

– آخ مردم... آخ خدا جونم!

صدای مشقاسم مرا از حالت بهت بیرون آورد با عجله به آنطرف دویدم. دائی جان نزدیک اندام بی حرکت مشقاسم که روی تفنگ افتاده بود وحشت زده برجا مانده بود.

– آقا، آقا جون! قاسمت را کشتی؟!

دائی جان خم شد که او را بلند کند ولی مشقاسم با ناله جگرخراشی گفت:

– نه، نه... دستم نزن آقا... می‌خواهم همینجا بمیرم...

دائی جان دست را عقب کشید و چون مرا نزدیک خود دید فریاد زد:

– بابا جان، دو بزن دکتر ناصر الحکما را بیار... بدو! بدو بابا!

من درحالیکه بغض گلویم را می‌فشرد با سرعت فوق العاده ای بطرف خانه دکتر ناصرالحکماء دویدم. خوشبختانه همان موقع دکتر با کیف طبابطش از خانه خارج شد. مثل اینکه سر مریض می‌رفت.

– آقای دکتر بدوید! مشقاسم تیر خوردن!

نوکر دائی جان سرهنگ دم در باغ به چند نفر از عابرین کنجکاو که صدای تیر را شنیده بودند توضیح می‌داد که چیز مهمی نیست و ترقه توی دست یکی از بچه‌ها ترکیده است.

وارد باغ شدیم و در را بستیم.

اهل خانه دور مشقاسم حلقه زده بودند و او را دلداری می‌دادند و مشقاسم با صدای آهسته ناله می‌کرد:

– آخ بابام هی! چه دردی داره! چه سوزی داره!... آرزوی مکه را بگور بردم!

وقتی بدنبال دکتر بداخل دایره تماشاچیان رسیدم چشمم به لیلی افتاد که اشکریزان با یک دستمال به پیشانی مشقاسم که گونه بر خاک داشت آب می‌زد.

– آقا، بما قول بدید که ما را توی صحن حضرت معصومه چال کنید!

دکتر پهلوی اندام مشقاسم زانو زد ولی تا خواست او را برگرداند فریاد مشقاسم بلند شد:

– دست بما نزنید!...

– مشقاسم آقای دکترند!

مشقاسم سر را کمی چرخاند وقتی دکتر را دید با همان صدای آمیخته به ناله گفت:

– سلام عرض کردیم... اول خدا بعد شما...

– سلامت باشید، سلامت باشید. چی شد مشقاسم؟ کجا خورده؟ کی تیر زد؟

در اینموقع آقا جان که در کناری ایستاده بود با انگشت دائی جان را نشان داد و با صدای بلند گفت:

– این مرد! این قاتل! انشااالله خودم طناب دار را گردنش می‌اندازم!

ولی قبل از اینکه دائی جان جوابی بدهد مادرم التماس کنان و کشان کشان آقاجان را دور کرد.

– سلامت باشید، سلامت باشید. مشقاسم بگو کجا تیر خورده؟

مشقاسم همچنان بروی شکم بی حرکت مانده بود. ناله کنان گفت:

– واالله دروغ چرا؟... تو پک و پهلومان خورد...

دکتر ناصرالحکماء با اشاره دست دائی جان را به کمک خواست و سعی کرد مشقاسم را برگرداند.

– سلامت باشید، خیلی یواش... یواش... آهان...

– آخ!... خدا! اینهمه جنگ و جدال رفتیم. بایست تو باغ آقامون اجلمون برسه! آقای دکتر قربانت برم... اگر خوب شدنی نیست بما بگو اشهدمان را بخوانیم.

وقتی دکتر پیراهن مشقاسم را باز کرد دهن همه از تعجب باز ماند چون هیچ جای بدن او اثری از زخم دیده نمی‌شد.

– پس کجات تیر خورده؟

مشقاسم بدون اینکه نگاه کند جواب داد:

– واالله دروغ چرا، ما خودمان هم درست نمی‌دانیم... مگر شما ندیدید؟

– سلامت باشید، سلامت باشید. شما از منهم سالم ترید!

نفس‌ها که مدتی بود در سینه‌ها حبس شده بود آزاد شد و صداهای شادی و خنده و شوخی بلند شد.

دائی جان لگدی بر پشت مشقاسم که داشت از جا بلند می‌شد زد:

– پاشو گمشو! حالا دیگه به منهم دروغ میگوئی نانجیب؟

– یعنی ما تیر نخوردیم؟!... پس اون درد و سوز مال چی بود؟... پس تیر کجا خورده؟

– کاش توی مغزت می‌خورد!

دکتر ناصرالحکماء وقتی دید کاری ندارد بدون اینکه با دائی جان حرفی بزند کیفش را بست و بجای خداحافظی فقط یکبار سلامت باشید گفت و براه افتاد که برود. دائی جان ناپلئون دنبال او دوید. در گوشه ای چند لحظه با او حرف زد. مثل اینکه از واقعه شب پیش از دکتر عذرخواهی می‌کرد. عاقبت دست بگردن دکتر انداخت و یکدیگر را در آغوش فشردند و دیده بوسی کردند. دکتر رفت و دائی جان بطرف جمع برگشت.

من در این لحظات رفع خطر بطرف لیلی رفته بودم. آنقدر دیدنش بعد از ماجراهای دردناک آن دو روزه برایم لذت داشت که حرفی به زبانم نمی‌آمد. فقط او را نگاه می‌کردم و او هم با چشمهای درشت و سیاهش مرا نگاه می‌کرد.

قبل از اینکه موفق بشوم کلامی بر زبان بیاورم دائی جان متوجه من و لیلی شد. بطرف ما آمد بلاتأمل یک سیلی به گوش لیلی زد با اشاره دست در اندرون خودشان را نشان داد و با لحن خشکی گفت:

– تو منزل!

بعد بدون اینکه مرا نگاه کند با انگشت سمت خانه ما را نشان داد و با لحن تند تری گفت:

– شما هم می‌فرمائید منزلتان و دیگر این طرف‌ها نمی‌آئید!

در حالی که از تأثر و لحن زننده دائی جان بغض گلویم را می‌فشرد بطرف خانه خودمان دویدم. بیک اطاق پرت رفتم و در را روی خودم بستم. روی یک نیمکت دراز کشیدم. واقعاً درمانده بودم. حتی دیگر نمی‌توانستم درست فکر کنم. ولی مصمم بودم که یک تصمیم قطعی بگیرم.

✳ ✳ ✳

ناگهان سرو صدای زیاد در حیاط از خواب بیدارم کرد. حدود ظهر بود بعد از وقایع پرهیجان روی نیمکت آن اطاق خلوت خوابم برده بود. بی سروصدا از اطاق بیرون آمدم متوجه بروبیای غیرعادی شدم. خودم را بمادرم رساندم:

– چه خبر شده؟ این سرو صدا و برو بیا برای چیست؟

– چه می‌دانم، پدرت یکباره صبحی تصمیم گرفته همه فامیل را بشام دعوت کند!

– آخر چرا؟

مادرم عصبانی فریاد زد:

– چه می‌دانم! چه می‌دانم! برو از خودش بپرس! انشااالله مرگ مرا جشن بگیرد!

در اینموقع آقاجان که از خانه بیرون رفته بود وارد شد. بطرف او دویدم:

– آقاجان، امشب چه خبره؟

آقاجان با خنده زورکی گفت:

– امشب مصادف با عروسی من و مادرت است... جشن می‌گیریم... جشن وصلت با این خانواده مهربان و متحد را می‌گیریم!

در اینموقع متوجه شدم که آقاجان زیاده از حد بلند حرف می‌زند و بخصوص بطرف باغ حرف می‌زند. در جهت صورت او نگاه کردم از دور سایه پوری را دیدم که ظاهراً مشغول خواندن یک کتاب بود ولی می‌شد حدس زد که گوشش در خانه ما بود.

– بله امشب مطرب هم دعوت کردیم... همه هستند...

و سپس رو به مادرم کرد و با همان صدای بلند پرسید:

– راستی شمسعلی میرزا و اسداالله میرزا را هم خبر کردید؟... خانم عزیزالسلطنه چطور؟...

آقا جان با همان صدای بلند از همه مهمانان اسم برد و اضافه کرد:

– امشب شب خوبی است! برای مهمانها قصه‌های قشنگ می‌خواهم تعریف کنم... ساز و آواز و قصه‌های قشنگ!

تا ته ماجرا را خواندم. آقاجان می‌خواست داستان غش کردن دائی جان از ترس دزد را برای همه حکایت کند. توضیحی که برای من داده بود در واقع خطاب به پوری بود که خبر آنرا به عمویش برساند. پوری آهسته بطرف خانه دائی جان رفت. پس از چند لحظه دل بدریا زدم و بدنبال او رفتم. در اندرونی دائی جان بسته بود و هیچ سروصدائی از داخل خانه شنیده نمی‌شد.

من سخت کنجکاو بودم که عکس العمل دائی جان را بدانم. مدتی فکر کردم. پشت در گوش دادم صدای گفتگوئی از دور می‌آمد ولی مفهوم نبود.

عاقبت راهی بنظرم رسید. خانه یکی از خاله‌هایم با خانه دائی جان پشت بام سراسری و متصل بهم داشت. به کمک سیامک پسر خاله جان خود را به پشت بام آنها رساندم. با احتیاط لب پشت بام دراز کشیدم.

همان موقعی که من آنجا رسیدم پوری که کار خبرچینی را تمام کرده بود، از حیاط دائی جان بیرون رفت. دائی جان با حرکات عصبی در حیاط قدم می‌زد و مشقاسم هم با قیافه متفکر در کناری ایستاده بود. از رنگ و رو و حرکات دائی جان پیدا بود که فوق العاده گرفته خاطر و ناراحت است.

– فعلاً تنها راه اینست که مهمانی این مرد را بهم بزنیم تا یک جوری قضیه را درست کنیم. من نقشه‌اش را می‌دانم آبروی من و آبروی ترا می‌ریزد... این جنس خبیث را من سالهاست می‌شناسم.

– خوبه به مهمانها برسانیم که امشب شب سال مرحوم آقا عموتانه بلکه نیایند!

– چرا مزخرف می‌گوئی... سال مرحوم آقا عموم یکماه دیگر است...

در اینموقع مثل اینکه ناگهان فکری بخاطر دائی جان رسید چون لحظه ای بیحرکت بر جا ماند چهره‌اش روشن شد. مشقاسم را بطرف در خانه برد و مطلبی باو گفت که من غیر از اسم آقای آسیدابوالقاسم چیزی نشنیدم. مشقاسم با عجله بیرون رفت. دائی جان در حیاط قدم زنان با خود حرف می‌زد. مدتی منتظر ماندم خبری از مشقاسم نشد. ناچار پشت بام را ترک کردم و در پی یافتن راز خروج مشقاسم به باغ برگشتم چون از او خبری نشد ناامید به خانه برگشتم. نوکر ما بکمک یک عمله قالی‌های بزرگ را به باغ می‌آورد.

آقا جان بشدت به حمله متقابل پرداخته بود. وحتی می‌خواست مهمانی را در باغ بدهد که دائی جان از آنطرف باغ صدای او را بشنود.

حدود ساعت پنج بعد از ظهر صحنه بازی آقاجان آماده شده بود. مخده‌های متعدد کنار درختها، روی قالیها قرار گرفته بود. در یک گوشه چند بطری مشروب الکلی در تشت یخ زیر گونی در حال خنک شدن بود.

من تمام مدت چشم به در بسته خانه دائی جان دوخته بودم و نگران وقایعی که در داخل حیاط اتفاق می‌افتاد بودم زیرا می‌دانستم که دائی جان در مقابل این حمله آقاجان ساکت نمی‌نشیند و تاریکی و رعد و طوفان را در افق احساس می‌کردم.

چیزی نگذشت که ناگهان در اندرونی دائی جان باز شد. مشقاسم بکمک کلفت دائی جان و پوری مشغول آوردن فرشهای متعدد از خانه به باغ شدند و بفاصله بیست متر از صحنه مهمانی ما، یک صحنه درست کردند.

با احتیاط به مشقاسم نزدیک شدم ولی او در جواب سئوال من فقط گفت:

– برو باباجان، بگذار کارمان را بکنیم.

بمحض اینکه کار فرش کردن محوطه جلوی منزل دائی جان تمام شد، مشقاسم و ننه بلقیس در حالی که هرکدام یکطرف یک نردبان را گرفته بودند بطرف در خروجی باغ رفتند. مشقاسم از نردبان بالا رفت و با خونسردی یک بیرق سه گوش سیاه را که معمولا دائی جان در شبهای روضه خوانی بالای در باغ می‌زد به بالای در نصب کرد. پارچه سیاه سه گوش از دور چوب باز شد و کلمات»یا اباعبداالله الحسین«روی آن نمایان گشت.

من با حیرت گفتم:

– مشقاسم دارید چه کار می‌کنید؟ چرا بیرق سیاه زدید؟

– واالله دروغ چرا، بابام جان؟ امشب روضه داریم. خیلی هم مفصله... هفت هشت تا واعظ منبر می‌روند. یک دسته سینه زن هم می‌آیند سینه بزنند.

– مگر امشب چه شبی است؟

– چه طور نمی‌دانی بابام جان؟ امشب شب شهادت حضرت مسلم ابن عقیل است، میگی نه برو از آسید ابوالقاسم بپرس!

صدای خفه ای از پشت سرم شنیدم. برگشتم و دیدم آقاجان در حالیکه رنگش مثل گچ سفید شده بود با چهره منقبض و چشمانی که از فرط غضب داشت از حدقه بیرون می‌آمد مشقاسم و بیرق سیاه او را نگاه می‌کرد.

نگاه مضطرب من چند بار بین آقاجان و مشقاسم پائین و بالا رفت. مشقاسم که غضب فوق العاده آقاجان را حس کرده بود از ترس از نردبان پائین نمی‌آمد و با تلنگر گرد و خاک بیرق سیاه را پاک می‌کرد. من می‌ترسیدم آقاجان از فرط خشم نردبان را سرنگون کند. عاقبت آقاجان با صدائی دورگه گفت:

– امشب بابات مرده که بیرق سیاه زدی؟

مشقاسم از بالای نردبان با آرامش همیشگی خود گفت:

– کاشکی بابای ما خدابیامرز یک همچه شب عزیزی مرده بود! امشب شب شهادت حضرت مسلم ابن عقیله.

– حضرت مسلم ابن عقیل به کمر تو و کمر اربابت و کمر هرچه دروغگو است بزند!... لابد وقتی از ترس دزد غش کرده بود جبرئیل بهش نازل شده که امشب شب شهادت است!

– واالله دروغ چرا تا قبر چهار انگشته... ما این چیزها را نمی‌دانیم... اما می‌دانیم که امشب شب شهادت حضرت مسلم ابن عقیله... آقای آسید ابوالقاسم هم می‌دانند... می‌خواهید از خودش بپرسید.

آقاجان که از فرط خشم می‌لرزید فریاد زد:

– من بلائی سر تو و اربابت و آسید ابوالقاسم بیاورم که دو طفلان مسلم بحالتان گریه کنند.

و حین ادای این کلمات شروع به تکان دادن نردبان کرد. نعره مشقاسم به آسمان رفت:

– بابام هی! یا حضرت مسلم ابن عقیل خودت بدادم برس.

من وحشت زده بازوهای آقاجان را چسبیدم و فریاد زدم:

– آقاجان، ولش کنید. بیچاره مشقاسم تقصیری ندارد.

آقاجان از شنیدن فریاد من کمی آرام گرفت. نگاه غضب آلود دیگری به مشقاسم انداخت و با سرعت به خانه برگشت.

مشقاسم که خیلی ترسیده بود نفس زنان از بالای نردبان نگاهی پر از حقشناسی بمن انداخت و گفت:

– پیر شی بابام جان. تو جون ما را نجات دادی!

وقتی من به خانه برگشتم آقاجان داشت سر مادر بیچاره‌ام داد می‌زد:

– من اگر با قوم لوط وصلت کرده بودم بهتر از این خانواده بود!... حالا می‌بینیم مهمانی من می‌گیرد یا روضه خوانی ناپلئون بناپارت!

اولین بار بود که لقب ناپلئونی دائی جان را از زبان آقاجان می‌شنیدم. خصومت بجائی رسیده که طرفین مخاصمه از هیچ کاری و هیچ ضربتی نسبت به یکدیگر مضایقه نداشتند. یک صدای نابجای پایه صندلی یا حداکثر یک صدای مشکوک داشت نه تنها بقول دائی جان سرهنگ اتحاد خانوادگی را بهم می‌زد بلکه اساس زندگی خانواده را زیر و رو می‌کرد.

مادرم بازوی آقاجان را گرفت و با لحن التماس گفت:

– الهی من پیش مرگت بشوم! ول کن!... اصلاً مگرشما می‌توانید امشب مهمانی بدهید؟... آنطرف باغ روضه و سینه زنی... اینطرف ساز و مطرب و عرقخوری؟... کی جرأت می‌کند توی مجلس بنشیند؟... سینه زن‌های زیر بازارچه می‌ریزند تکه تکه‌تان می‌کنند!

– ولی من می‌دانم که این موضوع شهادت مسلم ابن عقیل را جعل کرده است! من می‌دانم که..

– شما می‌دانید ولی مردم نمی‌دانند! سینه زن‌ها که نمی‌دانند... آبرو و حیثیت ما توی محل می‌رود... خودت و بچه‌ها را تکه تکه می‌کنند...

آقاجان کم کم بفکر فرو رفته بود. مادرم راست می‌گفت. محال بود کسی جرأت کند در باغی که آنطرفش روضه خوانی و سینه زنی است به عیش و عشرت بنشیند. آقاجان مجبور بود به تنهائی هم میهمان باشد و هم صاحبخانه و تازه خطر تهدیدش می‌کرد.

در اینموقع مشقاسم که سر نردبان را با ننه بلقیس گرفته بود و از دم در بداخل باغ می‌آمد متوجه این گفتگو شد. لحظه ای ایستاد و با ملایمت گفت:

– راستش را بخواهید حرف خانم درسته... شما مهمانی‌تان را بگذارید یک شب دیگر!

آقاجان نگاه غضب آلودی به او انداخت ولی ناگهان تغییر قیافه داد. درحالیکه سعی می‌کرد لحن کلام خود را عادی کند گفت:

– بله، بله، حق با شماست... شب عزیزی است! گفتی شب شهادت حضرت مسلم ابن عقیل است؟...

– الهی ما قربون اون مصیبتش بریم... الهی قربون اون مظلومیش بریم که بی پدرها چه جوری سرش را از بدن جدا کردند.

– فقط به اربابت بگو که مسلم ابن عقیل را از بالای برج انداختند پائین!... همین روزها یک نفر دیگر را هم از برج چنان پائین می‌اندازند که استخوانهایش خرد بشود!

و با تأثر تصنعی اضافه کرد:

بهرحال شب عزیزی است! من با اینکه مهمان داشتم مهمانی را بهم زدم که بیایم روضه آقا... امشب حتماً خدمت می‌رسم! همچه شب عزیزی نمی‌شود نیامد... حتماً خدمت می‌رسیم...

مشقاسم ابتدا بی خیال گفت:

– آره آقا تشریف بیاورند ثواب داره!

ولی مثل اینکه ناگهان متوجه غرض خاص آقا جان شد و با نگرانی بطرف اندرونی دائی جان براه افتاد.

من چند لحظه تأمل کردم بعد سراغ مشقاسم که داشت نردبان را در انبار گوشه باغ جا می‌داد رفتم.

– مشقاسم، حتماً فهمیدی که آقاجان چه خیالی دارد!

مشقاسم با نگرانی دور و بر خود را نگاه کرد:

– بابام جان، برو بازی کن! اگر آقا بفهمد ما با شما حرف زدیم پوست از سرمان می‌کند.

– آخه مشقاسم، باید یک کاری کرد که این دعوا تمام بشود... این دعوا مرافعه هر روز بدتر می‌شود. من از عاقبتش می‌ترسم.

– واالله دروغ چرا؟ تا قبر آآ... ما هم خیلی می‌ترسیم... حالا اینش هیچی که ما روزی صد تا آب پاش باید ببریم خانه آقای سرهنگ گلهاش را آب بدیم.

– بهرحال باید یک کاری کرد که آقاجان امشب نیایند یا اینکه حرف دزد دیشب را نزنند... برای آنکه من می‌دانم از آن دعواها می‌شود که عاقبتش را فقط خدا می‌داند!

– غصه امشب را نخور بابام جان، آقا فکر این را هم کرده... گمان نکنم آقات را بگذارند حرف بزند... اما اینکه گفتم نری به آقات بگوئی!

– نه مشقاسم، مطمئن باش! من نذر کردم که اگر این دعوا تمام بشود یک شمع توی سقاخانه روشن کنم.

– پس زیاد برای امشب غصه نخور... آقا با آقای آسید ابوالقاسم قرارش را گذاشته که اگر آقات آمد نگذارد حرف بزنه!

پیدا بود که مشقاسم حس کرده است من از طرفداران جدی حل و فصل اختلاف هستم، با من با صراحت حرف می‌زد.

– تو هم بابام جان یک کاری کن که آقات زیاد حرف نزنه!

در اینموقع سرو کله پوری پیدا شد. مشقاسم زیر لب گفت:

– واخ بابام هی! آقا پوری آمد! حالا با آن پک و پوز شکل اسب گاری میره به آقا میگه که ما با شما حرف زدیم، بدو بابام جان برگرد خانه خودتان!

مادرم با عجله قاصدهای متعدد به خانه اقوام فرستاد که به آنها اطلاع بدهند مهمانی امشب بعلت تصادف با شب عزاداری بهم خورده است. البته مهمانها بعد از دریافت دعوت دائی جان ناپلئون برای شرکت در مجلس روضه خوانی حدس بهم خوردن مهمانی آقاجان را زده بودند و زیاد تعجب نکردند.

از غروب مجلس روضه خوانی دائی جان دائر شده بود. دائی جان با عبای مشکی روی مخده پائین مجلس نشسته بود. برای خانمها آنطرف آلاچیق قالی انداخته بودند. وقتی آقاجان عازم رفتن به مجلس روضه شد من حالت غریبی داشتم. از یک طرف سخت نگران برخورد او با دائی جان بودم و از طرف دیگر از فکر دیدن لیلی سینه‌ام مالامال شادی و شعف بود.

وقتی آقاجان وارد مجلس شد دائی جان که جلوی پای همه بلند می‌شد اصلاً از جا تکان نخورد و وانمود کرد که او را ندیده است. بیشتر بستگان که در آن اطراف منزل داشتند آمده بودند فقط غیبت عزیزالسلطنه و شوهرش جلب توجه می‌کرد.

آقاجان پهلوی اسداالله میرزا که نزدیکترین محل به مجلس زنانه را پیدا کرده بود نشست. منهم از ترس دائی جان جرئت نکردم از آقاجان زیاد دور بشوم. آقاجان بمحض نشستن سعی کرد سر صحبت دزد آمدن و واقعه دیشب را برای اسداالله میرزا حکایت کند ولی اسداالله میرزا از پشت آلاچیق با یکی از خانم‌ها آهسته به خنده و شوخی مشغول بود. آقاجان عاقبت موفق شد صحبت اسداالله میرزا و آن خانم را قطع کند... و در حالیکه واعظ روی منبر مشغول روضه خواندن بود گفت:

– بعله دیشب جای شما خالی بود حضرت والا ماجرائی داشتیم...

من بی اختیار بطرف دائی جان ناپلئون نگاه کردم. با تمام حواس متوجه حرکات لب و دهن آقاجان بود و نگرانی در خطوط چهره‌اش احساس می‌شد. در اینموقع برگشت و به آقای آسید ابوالقاسم نگاه کرد و آسید ابوالقاسم بلند در جهت آقا جان و اسداالله میرزا گفت:

– آقا جان، شب عزیزی است! دل به روضه بدهید!

چندین بار آقاجان سعی کرد قصه را شروع کند ولی هر بار آقای آسید ابوالقاسم دخالت کرد.

آخرین واعظ خود آسید ابوالقاسم بود. از وقتی روضه را شروع کرد لحظه ای چشم از آقاجان بر نداشت و بمحض اینکه می‌دید آقا جان می‌خواهد شروع به صحبت کند از آن کلمات کوتاه ذکر مصیبت که صدای شیون زنها را بلند می‌کرد بر زبان می‌آورد و آقاجان نگاههای غضب آلودی باو می‌انداخت.

روضه آقای آسید ابوالقاسم در حدود نیمساعت طول کشیده بود و دیگر صدا بزحمت از گلوی پیرمرد بیچاره در می‌آمد. چند لحظه ساکت شد که نفسی تازه کند. آقاجان که منتظر ضعف و فتور او بود با صدای نسبتاً بلندی که همه جمع اطرافش بخوبی شنیدند گفت:

– راستی دیشب اینجا اتفاقی افتاد.

دائی جان که خود را نزدیک صندلی آسید ابوالقاسم رسانده بود گویا سیخی به پشت او زد. زیرا سید از جا پرید و به جمع سینه زنان که ده دوازده نفر بودند و سینه‌ها را در انتظار فرا رسیدن نوبتشان لخت کرده بودند اشاره ای کرد و با آخرین قوای خود نوحه ای را دم داد و شروع به سینه زدن کرد:

– دو طفلان غریبش... دو طفلان غریبش...

دائی جان ناپلئون هم در حالیکه با یک دست بسینه می‌زد و با سید می‌خواند با حرکت دست دیگر جمع سینه زنان را تشویق می‌کرد.

سینه زنان در حالیکه بشدت به سینه‌های لخت خود می‌کوبیدند با حرارت زیاد نوحه می‌خواندند. مهمانان با این طرز عزاداری آشنائی نداشتند زیرا رسم نبود در مجلس روضه خوانی سینه هم بزنند یکدیگر را لحظه ای نگاه کردند، چون دیدند دائی جان از جا بلند شده است آنها هم از جا برخاستند و شروع به سینه زدن کردند.

آقاجان که از فرط غضب می‌لرزید از جا تکان نخورد.

در اینموقع آسید ابوالقاسم نمی‌دانم به ابتکار شخصی یا باشاره دائی جان خود را بالای سر آقاجان رساند و فریاد زد:

– آقا اگر شریک عزا نیستید... اگر مذهب دیگری دارید... اگر با اهل امت خصومتی دارید، بروید خانه‌تان، بروید منزلتان، بروید بمذهب خودتان...

آقاجان از فرط خشم از حال عادی خارج شده بود ولی چون نگاههای خصمانه سینه زن‌ها را روی صورت خود حس کرد از جا بلند شد و شروع به سینه زدن کرد و همینطور سینه زنان آهسته بطرف خانه رفت. چند لحظه بعد در اطاقش را چنان بهم کوبید که من از آنهمه فاصله و در میان هیاهو صدای آنرا شنیدم.

با تمام این احوال نفس راحتی کشیدم زیرا باز هم نسبتاً به خیر گذشته بود.

سینه زن‌ها بعد از چند دور گشتن دور باغ از در بیرون رفتند و دوباره مهمانان سر جای خود نشستند.

روضه خوانها رفته بودند. فقط آسید ابوالقاسم که دیگر از خستگی رمقی نداشت مانده بود و جرعه جرعه از کاسه سکنجبین می‌خورد و با دستمال عرق صورت را پاک می‌کرد.

دائی جان نگران بود. حدس می‌زدم که نگرانی او از بازگشت آقاجان باشد. ولی من که آقاجان را خوب می‌شناختم می‌دانستم که بیش از آن عصبانی است که برگردد.